حماسه هيزم شكنhttp://www.pichotel.com/pic/809ngjUF/127522.jpg

‹‹بسيج خلخالي›› (تولد 1297/-1918م) سراينده ي ‹‹حماسه هيزم شكن›› كه دانشگاه تهران در سال 1344 خورشيدي آنرا، در رديف شاهكارهاي ادبي سرزمين ايران، به شمار آورده است، و به كميته ي بررسي جوايز نوبل، براي احراز جايزه ادبي، معرفي اش كرده است، در ديباچه ي اثر خود، از سفري پر كنكاش، در جستجوي گمشده ي خويش، به تفصيل چنين ياد مي كند:

‹‹ در گذرگاه زمان، هر كسي بدنبال گمشده اي مي گردد... من نيز عمري است، در پي گمشده ي خود، بهرسو در تكاپو هستم. هر كس از گمشده ي من به قياس گمشده ي خود، سراغي مي دهد...

جنگل بانها گفتند، او پسر جنگل بود...

باغبان پيري گفت، او شاگرد من بود...

سراغ او را از شاگرد بقال ها گرفتم. گفتند او سالها، همقطار ما بود... از كتابفروشها پرسيدم. گفتند... او بجاي نان، از اوراق كتابها، تغذيه مي كرد...

... آهنگرها ... گفتند او از هر آهنگري كه زنجير مي ساخت، تبر نمي خريد ... اهالي محل گفتند، گمشده ي تو روزگاري نامه رسان ... ما بود ... او هميشه نامه ها را، پاي پياده در خانه ها مي داد. فقط غروب آخرين يكشنبه كه ديگر او را نديدم، سوار اسب بادپيمائي بود كه نامه ي لوله شده اي هم در دستش بود ... چوپان پيري گفت: من او را ديده بودم. او شاعر بود. شاعر چوپانها ...

به دنبال گمشده ام بگورستانها هم سرزدم، نامش را روي سنگ گور دختر ناكامي ديدم. جانم لرزيد ... از قعر گور صدايي بگوشم آمد. صداي آن دختر بود. گفت چشمان من هم، مانند تو. از درون خاك، او را مي طلبد. او معبود من است. اگرش يافتي، جاي لبان مرا، در پيشاني او ببوس كه من در آن آيات محبت، در ديدگانش بارقه ي عفت، در قلبش زمزمه ي صلح، و در سكوتش جلال خداوند را، آشكارا ديده ام.

در پي او جائي نيست كه نرفته باشم. گذرگاهي نيست كه رد پايش را نجسته ام. نقش وجود او، آنچنان، در لوح جانم زنده است كه در خواب و بيداري، آني آنرا نتوانسته ام، فراموش كنم...

گمشده ي من فقيرترين آدمهاي دنيا بود. اما به بلندي طبع او، خداوند كوهي نيافريده بود و بصلابت اراده اش، صخره اي...

او، بوي پيرهن يوسف، نور كلبه احزان، و برحذر دارنده ي يعقوب ها از تبعيض، و فرود آورنده ي عزيزها، از تخت كبريائي غرور، و نجات دهنده ي آنها، از جهنم شهوات است...

در گذرگاه زمان، هر كس دنبال گمشده اي مي گردد... من نيز، پس از عمري جستجو، عاقبت آنچه از گمشده ام يافتم، پيراهني بود خونين كه ابليس آنرا به قنديل ايوان بارگاه هنر، نياز كرده بود. تا رب النوع عقل، از گزند عفريت جنون، و مشاطه ي حسن، از چشم زخم بيوه ي عيار دهر، در امان باشد. ››

او به گمشده ي معبود خود، جلال خدائي، شكوه رسالت، وقار بعثت، جاذبه ي عصمت، كمال شجاعت، موهبت پايمردي، و عظمتي آسماني مي بخشد. پانزده سال در عشق او، مولوي وار، مي سوزد و مي سرايد، و سرانجام چكيده ي اين همه بي تابي و تلاش را، بصورت حماسه اي بي نظير، در آزادي انسانها فرادست مي نهد.