http://mrhadizadeh. blogsky.com/
«عشق ذاتا معماست!»
«مجبور بودم او را از خود برانم، زیرا زندگی دور از هر گونه عشق ِ شهوانی را برگزیده ام!»
کسی که آرزوهای بزرگ دارد، کمبودهای بسیاری هم دارد!
شاید تو فقط سایه ی خودت هستی؟!
خودت خوب می دانی که اتحاد ما بسیار با ارزش تر و پراهمیت تر از رابطه ی ناپایدار زوجهایی ست که قبل از ازدواج زندگی مشترکی دارند!
ما دو روح بودیم که به جبر از هم جدا شدیم و یا به قول تو دو جسم، یا در حقیقت دو روح در یک بدن بودیم.
آیا واقعا ترک عزیزترین فرد زندگیت به خاطر نجات روح خودت بی وفایی محض نیست؟
تو فقط روحت را از من عزیزتر می دانستی!
تو هرگز آرزوی ازدواج در سر نداشتی، بخصوص تا زمانی که مرا در کنار خود داشتی!
عروس تو دنیوی نبود!
فکر می کنم یک نفر یونانی بود که می گفت: "عدالت فقط بین مردان همتا وجود دارد".
باید می فهمیدم چه چیزی در فلسفه وجود دارد که می تواند باعث جدایی یک زوج عاشق شود!
برای درک بهتر تو مجبور شدم کمی از راهی را که تو قبلا پیموده بودی طی کنم، مجبور شدم به مطالعه ی فلسفه روی بیاورم، این رقیب فقط رقیب ِ من تنها نبود. او رقیب تمامی زنها بود! او فرشته ی نابودی عشق بود!
"وقتی ابلهان سعی در پرهیز از اشتباه دارند، برعکس عمل می کنند".
پس از این که از هم جدا شدیم، زندگیم را یکسر وقف حقیقت کردم!
هنوز نزد من بسیار عزیزی، با این که امروز باید اضافه کنم که برای من عزیزتر از تو خود حقیقت است!
به خاطر دارم زمانی که با هم بودیم بسیار شوخ طبع بودی، بطوریکه حتی می توانستیم طلوع خورشید را مسخره کنیم و به آن بخندیم!
تاسیت می نویسد: "آنچه موجب می شود زنان غم از دست دادن را فراموش کنند، موجب یادآوری در مردان است". ... تو حتی نمی توانی به یاد بیاوری!
شاید از آنچه در ... روی داد شرمنده بودی و جرات روبه رو شدن با من را نداشتی؛ یا واهمه داشتی که ماجرا تکرار شود و چون گذشته عاشقم شوی!
حقیقت این است که هنوز نمی فهمم چرا گریه کردن برایت تا این اندازه دشوار است؟!
سالهای زیادی سپری شده است و نسبت به روزهایی که در آغوش یکدیگر آرامش می یافتیم تغییرات زیادی بوجود آمده است.
«هیچ کس از گناه مبرا نیست، حتی نوزادی که فقط یک روز است پا به عرصه ی جهان ِ هستی نهاده است. این اجزای ِ ضعیف نوزادند که بی گناهند، نه روح او!»
به راستی که خداوند چه زیبا و خردمندانه دنیا را آفریده است، چنانچه حتی اجازه نمی دهد تولید مثل انسان از طریق جوانه زدن اتفاق افتد.
گناه و معصیت فقط به این دلیل که خداوند ما را بصورت زن و مرد آفریده است، با ثروتی بی کران از جسم و نیازها!
فکر می کنم بهتر است نقل قولی از هوراس را به یادت بیاورم و متذکر شوم که این کار را با وجدانی راحت انجام می دهم: "بهتر است گاهی اوقات بی بند و بار بود"!
باید از خودت خجالت بکشی!
... ناگهان توقف کردی و می خواستی موهایم را ببویی. ... چرا ناگهان چنین هوسی کردی؟ آیا فقط هوسی جسمانی و شهوانی بود که خود را آشکار می ساخت؟ از نظر من که چنین نیست، نه، به عقیده ی من روزی عشق واقعی را می شناختی، ولی اکنون می ترسم که آن را فراموش کرده باشی!
درست است که پولس نوشته است "برای مرد بهتر آن است که زنی را لمس نکند"، ولی در ادامه می گوید که هر مرد یا زنی باید برای پرهیز از فحشا همسری برای خود برگزیند. علاوه بر آن تاکید می کند که زن و مرد پس از پیوند زناشویی باید به یک جسم مبدل شوند و همواره نیازهای یکدیگر را براورده سازند تا به خیانت وسوسه نشوند، زیرا بسیاری توانایی کفّ نفس ندارند.
اکنون سوال مهم این است که آیا این فکر معقول است که می توان با پرهیزکاری و خویشتن داری از بروز تمایلات شهوانی و هوسهای گناهکارانه جلوگیری کرد؟ اگر از من بپرسی، می گویم برعکس!
آیا خاطرات و عادتهای قدیمی مان را در رویا می بینی؟!
تو همان کسی هستی که روزی هم بستر مغرور من بودی. چرا خودت را کور نکردی؟ اودیپ خودش را کور کرد. می توانستی زبانت را قطع کنی، زیرا مطمئنم دلت برای بوسه های آتشین من تنگ شده است.
به عقیده ی من اعضای تناسلی یکی از اعضای حسی ست! ... فکر نمی کنی این طور باشد؟! ... فکر می کنی چشمان تو یا گوشهای من نزد خداوند نسبت به اعضای تناسلیمان ارزش بیشتری دارند؟ ... تو حتی از انگشتت هم استفاده کرده ای!
«... و این کتری جادویی در اطرافم با داستانهای عاشقانه می جوشید و قل قل می کرد. تا آن زمان هرگز عاشق نشده بودم، ولی عاشق ِ عشق بودم و در درون از خود متنفر بودم که نمی توانستم تمایلات مخفی ام را برآورده سازم. ...» همان زمان بود که مرا یافتی! در حالی که نور خورشید چشمانم را می زد، سرم را بالا آوردم و به تو نگاه کردم. طریقه ی نگاه کردنم به شکلی بود که نظر تو را جلب کرد، زیرا تو هم بلافاصله به من خیره شدی و پس از چند لحظه خجالت زده سرت را پایین انداختی، لحظه ای بعد دوباره چشمانت را به چشمانم دوختی. گویی پیش از آن زندگی مشترکی را با هم آغاز کرده بودیم! همان لحظه فهمیدم که می توانم با تمام روح و جانم عاشقت باشم.
در نهایت ما دو نفر زیر درخت انجیر تنها ماندیم. ... چیزی با قدرت و نیرویی خارق العاده ما را با کلافی نامرئی به هم گره زده بود. سپس مرا به اتاق کوچکم رساندی و شب را هم نزد من سپری کردی...
بسیاری از مردان از رابطه ی دوستی با زنان بیش از رابطه ی شهوانی با آنها احساس شرمندگی می کنند! به همین دلیل است که گناه را به گردن تمایلات شهوانی می اندازند، زیرا نمی توانند رابطه ی دوستی صادقانه ای با زنان برقرار کنند.
وقتی مرا حوا صدا کردی هنوز خیلی خام بودم!
می بینم که در دنیای الهیات گم شده ای، چه حرفه ی حقیری! چگونه ممکن است چیزی چنین خرد تا این اندازه بزرگ و با اهمیت گردد؟ چگونه مخلوق قادر است ماهیت خالق خود را مشخص سازد؟
... ما انسانیم. ابتدا باید زندگی کنیم و سپس به فلسفه بپردازیم!
آیا واقعا من برای تو فقط جسم زن بودم؟ خودت هم می دانی که هرگز چنین نبود. چگونه به خودت اجازه می دهی روح را از جسم جدا سازی؟ آیا به نظر تو این کار اعمال خشونت و تخریب بافت و موجودیت مخلوقات خداوند نیست؟ بله ببر ِ خیانتکار من، وقتی با نوازش پنجه های تجاوزگرت جسم مرا از هم گسستی روحم را نیز دریدی!
... و می نویسی: «دوستی زن و مرد یعنی: صحبت کردن و خندیدن با یکدیگر، توجه به طرف مقابل و مطالعه ی کتابهای جذاب با یکدیگر، بدون نفرت با یکدیگر مخالفت کردن، رد عقاید یکدیگر و ایجاد توافق دائمی و در صورت لزوم توافق نداشتن بدون تنفر در مورد آموزش به دیگران و فراگیری از آنها، دلتنگی برای غائبان و استقبال با روی خوش از تازه واردها، نشان دادن عشق و محبت قلبی و بر زبان آوردن علاقه و محبت خود، به نمایش گذاشتن عشق قلبی با نگاه و نشان دادن جرقه های آتش روح، طوری که از گرمای این آتش کثرت به وحدت مبدل گردد». ... احساس کردم که کلماتت مرا می بلعند. شاید بتوان گفت به نوعی هم بلعیده شدم و هم احساس تهوع کردم. آیا این جمله ها درباره ی دوستی چندین ساله ی ما صدق نمی کرد؟ ما هم با یکدیگر صحبت می کردیم، با هم می خندیدیم و رفتاری مهربانانه داشتیم. از بام تا شام علامتهای محرمانه رد و بدل می کردیم، علائمی که از قلب نشات می گرفت و به دهان و زبان و چشم منتقل می شد و در آخر به نوازشهای عاشقانه مبدل می گشت.
وقتی زیر درخت انجیر تو را دیدم این قدر دزد نبودی!
شاید خدایی وجود داشته باشد که ما را بشناسد. اگر چنین باشد حتما هدیه های خوبی را که به هم اعطا کرده ایم جایی ثبت کرده است، روح دوقلوی قدیمی من! و اگر خدایی وجود نداشته باشد، هیچ کس در این دنیا بهتر از من وتو یکدیگر را نمی شناسد. تو جسم و روحت را به من هدیه دادی و من در مقابل جسم و روحم را در گرو تو گذاشتم. هر جا تو بودی من هم حضور داشتم و جایی که من حضور داشتم تو نیز می خواستی باشی!
مگر ما اجزای یک جسم ذوب شده در هم نبودیم؟! درست مانند پلی که دو کناره ی رودخانه را مرتبط می سازد!
آیا هنوز در خاطر داری چگونه همه جای بدنم را نوازش می کردی؟ درست همانند غنچه ای با نوازش دستان تو شکفته می شدم. چقدر از چیدن من لذت می بردی! چقدر از بوی من مست می شدی و مرا با تمام وجود به درون خود می کشیدی. ولی پس از مدتی ناگهان مرا به خاطر رستگاری روحت فروختی! ... چه قدر بی وفایی و چقدر گناه! نه، من به خدایی که طالب قربانی کردن انسانها باشد اعتقاد ندارم! من به خدایی که زندگی زنی را به خاطر نجات روح مردی به تباهی و ویرانی بکشاند، ایمان ندارم!
... بسیاری از وقایع را به دست فراموشی سپرده ام!
... می فهمی شرم و حیا یعنی چه؟!
... گاهی اوقات وسوسه انگیز است که واقعیتها را با کمی طنز بیان کنی!
... ضمنا من مانند شکار به دام تو نیفتاده بودم که ... . ما چون زن و شوهر با هم زندگی می کردیم، البته با این تفاوت مهم که بدون دخالت والدینمان خود را زن و شوهر اعلام کرده بودیم! اگر به خاطر عشق من نبود، حتما به من خیانت می کردی و به روسپی خانه ها هم سر می زدی!
"زندگی کوتاه است" و من مطمئن نیستم که برای روح متشنج ما ابدیتی وجود داشته باشد! شاید فقط در این دنیا زندگی می کنیم. ... تو هرگز با این دید به زندگی نگاه نکرده ای. آن قدر به اندیشیدن و تفکر ادامه می دهی تا راه حلی برای جاودانه کردن روحت و ابدیت بخشیدن به آن بیابی. گویی رستگاری روحت بسیار مهمتر از نجات من و روح من بوده است!
... انگشتر جواهر نشانی چشمم را گرفت. تو آن را برایم خریدی و اکنون آن را در دست گرفته ام. بله، آن را محکم در دستم می فشارم. امیدوارم خداوند به خاطر این که به شیئی دل بسته ام مرا ببخشد. اما چه کنم، این تنها چیزی ست که دارم! هنوز تشعشع ماده ای را که از درونم سرچشمه گیرد حس نکرده ام. همچنین هیچ نشانه ی ماوراءالطبیعی ندیده ام و صدایی هم نشنیده ام. از جهاتی می توان گفت من زن ساده ای هستم! از صمیم قلب آرزویی جز رستگاری روحت ندارم! امروز دست کم این را می دانم که زندگی کوتاه است!
من حرفهایم را زدم و روحم را نجات دادم. و اکنون ... عزیز، اکنون باید جام را سرکشید. من هم اکنون زیر درخت انجیر قدیمی مان در ... نشسته ام. امسال این سومین بار است که این درخت به گل نشسته، اما میوه ای ندارد!
زندگی کوتاه است!
ویتا برویس، رمانی ست عاشقانه و کلاسیک از رابطه ای محرمانه بین قدیس آگوستین و معشوق سالیانش فلوریا، که هرگز اجازه نیافت با او ازدواج کند. این رمان که به زیبایی تمام توسط یاستین گاردر به نگارش درآمده، تاملی ست عمیق و محصورکننده در نامه ی فلوریا به مرد زندگیش آگوستین پس از مطالعه ی اعترافات او و تلاشش برای مردود شمردن عشق و پرهیز از دنیای شهوانی



پاسخ با نقل قول

