+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 4 , از مجموع 4

موضوع: شيخ ريا از علي اكبر سعيدي سيرجاني

  1. #1
    مدیر انجمن ادبی شفیقی Salar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2005
    محل سکونت
    نروژ
    نوشته ها
    4,672
    تشکر
    116
    Thanked 761 Times in 397 Posts

    شيخ ريا از علي اكبر سعيدي سيرجاني

    خسروي دادگستري جم جاه
    دختري داشت خوبرو، چون ماه
    سروِ قدّش نهالِ باغِ كمال
    ماهِ رويش چراغِ چشمِ جمال
    سرِ زلفش كنايت از ظلمات
    لب لعلش كليد آب حيات
    خم ابرو كمان ناوك زن
    جعد گيسو كمند مردافكن
    «چشمش از چشم آهو آهوگير
    جادوآسانه؛ بلكه جادوگير»
    تاب مژگان، بلاي سوختگان
    به نگه دين و دل فروختگان
    نازك اندامِ نازنين رفتار
    دلربا لعلِ دلنشين گفتار
    خواستارش بجان سرافرازان
    سركشان بر درش سراندازان
    سروران در غمش هلاك شده
    «اي بسا آرزو كه خاك شده»


    بود در مُلك شاه چوپاني
    عمر سر كرده در بياباني
    سوي شهرش نيوفتاده گذر
    عمر در كوه و درّه برده بسر
    وحشي، اما به جان و دل آرام
    ايمن از دوزخِ تمدّن نام
    از جهاني به نيم ناني خوش
    با دلِ فارغ از جهاني خوش
    بهره اش زين جهان بي آئين
    كاسه اي شير و قرص نان جوين
    با كفي آب چشمه ساران مست
    ساغرش پر ز آبله كف دست
    فارغ از عيش و رنجِ بيش و كمي
    از گذشت جهان نديده غمي
    چوبدستي به كف، نمد بر دوش
    بسترش خاك و آسمان روپوش
    ايمن از رنج آرزومندي
    پادشاهِ ديارِ خرسندي
    مُلكتش مرتعي به دامن كوه
    دور از انبوه و ايمن از اندوه
    دو سگش دو وزير كارآگاه
    پاسدار حريم حرمتِ شاه
    گوسفندان رعيّتي خاموش
    همه فرمان پذير و پندنيوش
    ملّتي سر به زير و دوخته لب
    نه فزون خواه و انقلاب طلب
    نه وزيران به خون يكديگر
    بسته از حرص جاه و مال كمر
    نه شه از حال مملكت غافل
    نه رعيّت ز شاه خونين دل
    زان وزيرانِ روز و شب بيدار
    رخ نهان كرده گرگ استعمار
    ملّت آرام و مملكت آرام
    شاه آسوده از بَدِ ايام


    وين جفاپيشه ي تمام ستم
    نپسندد دلي رها از غم
    فتنه هائي عجب برانگيزد
    با دل آسودگان به كين خيزد
    تا نگويند زير چرخ كبود
    دلي از جور آسمان آسود
    تا نجويند خاطري آرام
    زير اين طاق لاجوردي فام
    چونكه آرام جان چوپان ديد
    آسمان، فتنه را، ز جا جنبيد
    دختر شاه را به عزم شكار
    كرد زي كوه و دشت راه سپار
    لختي از همرهان جدا افتاد
    تشنه شد، رو به كوهسار نهاد
    برد شهزاده را قضاي زمان
    تا وطنگاه ساده دل چوپان


    وآن تهي خاطر از غم ايّام
    قرص نان جُوَش نهايتِ كام
    غافل از گَشتِ چرخ و بازيهاش
    از بلاها و فتنه سازيهاش
    ديده وا كرد و شهسواري ديد
    بر سرِ خويش تاجداري ديد
    ديد و صبر و قرار از كف داد
    ديد و با يك نگه ز پاي افتاد
    گشت عاشق بر آن جمال چِگل
    خود به يك دل نه، بلكه با صد دل


    تا بداني كه عشق شاه و گدا
    نشناسد چو هِشت دام بلا
    گه گدائي اسير شه سازد
    روزگارش ز غم تبه سازد
    گه شهي را كه گردن افرازد
    در كمند گدائي اندازد


    مرد جز مام و عمّه ناديده
    روي زيبا نديده تا ديده
    در جواني نرانده كام دلي
    بي نصيب از نگاهِ دل گسلي
    گر ببيند نشسته بر سر زين
    آفتاب آيتي، فلك تمكين
    در بياباني آنچنان برهوت
    چه ملامت اگر شود مبهوت؟
    نشود باورش كه بيدارست
    يا به خوابي عجب گرفتار است
    محو و حيرت زده بجا مانَد
    دست و پايش ز كار وامانَد


    همرهان آمدند و دختر راند
    غافل از آتشي كه برجا ماند
    رفت و از رفتنش نماند نشان
    جز شراري به خرمن چوپان
    شعله ي برق كآسمان افروخت
    چه غم ار كِشتِ بينوائي سوخت


    مردِ مسكينِ دل ز كف داده
    با نگاهي ز پا درافتاده
    همدمش گشت بيقراري ها
    پيشه اش ناله ها و زاريها
    نه رفيقي كزو مدد جويد
    نه شفيقي كه راز دل گويد
    با چه اميد پا نهد در راه
    مرد چوپان و عشق دختر شاه
    دشمنش رحمت آورد بر حال
    هر كه را هست آرزوي محال


    شد غم عشقِ حيرت افزايش
    چاشني بخش نغمه ي نابش
    دل آسوده اش چو شيدا گشت
    ناله هاي ني اش غم افزا گشت
    بر دلش تا شعاع مهري تافت
    زير و بم هاي نغمه اش جان يافت
    ني لبك با لب آشنا مي كرد
    شوري از هر نوا به پا مي كرد


    هنر از فيض عشق نامور است
    نشأة عشق مادر هنر است
    شور عشق ار نوائي انگيزد
    هر طنينش به جان شرر ريزد


    بود شه را وزير هشياري
    در مهمّات مملكت ياري
    كارها را به فيض حكمت و راي
    با سرانگشتِ عقل عقده گشاي
    رفت روزي مگر به قصد شكار
    جانب دشت و دامن كهسار
    در خم درّه هاي هول انگيز
    بانگ نائي شنيد حزن آميز
    نغمه اي جانگداز و طاقت سوز
    شعله زن، بي امان، جهان افروز
    بانگِ ني آتشي به جانش ريخت
    در طلب اسبِ بادپاي انگيخت
    در پس قلّه اي شباني ديد
    نه شبان، مشت استخواني ديد
    قامتي زير بار محنت خم
    چهري از قهر زندگي درهم
    دستِ بيداد پيشه ي مه و سال
    بر جبينش زده خط ابطال
    بيخته آسمانِ بختِ سياه
    بر سرش گردِ پيريِ ناگاه
    بر سرِ دوش او چو بارِ وبال
    نمدِ شوخناكِ ديرين سال
    بسترشام و جامه روزش
    بُردِ دي مه كتان تمّوزش
    مظهر نكبتِ نمدپوشان
    معني صدقِ خانه بردوشان
    وين عجب كاين جُلُمبر چركين
    غول بي شاخ و دُمّ صخره نشين
    از ني خود نوائي انگيزد
    كآتش از هر دمي به جان ريزد
    در نوايش نهان حكايتها
    وز جفاي جهان شكايتها


    رحمت آورد كآنچنان ديدش
    پيش خود خواند و حال پرسيدش
    كز چه بر چهره ات نشان غم است
    بازگو از كه بر دلت ستم است؟
    تو و نائي بدين شكرباري
    تلخكام از چه رو به كهساري؟
    بانگ نائي كه مونس جان است
    لايق بزم پادشاهان است.


    پاسخي چون نيامد از چوپان
    شد وزير از سكوت او حيران
    گر چه دانست مردِ صاحبدل
    كه شبان راست پايِ دل در گِل
    لب فرو بسته گر چه از گفتار
    راز عشقش دويده بر رخسار
    عشق را آب ديده غمّاز است
    رنگِ از رخ پريده غمّاز است
    گفتش: اي بينواي صحراگرد
    گر دوا طالبي چه پوشي درد؟
    خيز و راز درون مپوش از ما
    بازگو حاجتت كه گشت روا
    گر نيازت به زر بوَد، اين زر
    ور به زور است، اين تو اين لشكر
    ور به تدبير من نياز آيد
    فكر من كارِ بسته بگشايد
    ور به عشق كسي گرفتاري
    رازت از من نهان مكن باري
    تا شوم از سرِ صفا يارت
    برسانم ترا به دلدارت.


    چون شنيد از وزير اين پيمان
    به حكايت گشود لب چوپان
    كه: مرا دل اسير عشق افتاد
    رفته از عشق هستيم بر باد
    آتش عشق استخوانم سوخت
    نه همين استخوان كه جانم سوخت
    منم از وصل يار نوميدي
    ذرّه اي در هواي خورشيدي
    در كمند دل اوفتاده اسير
    وين هوسباره نيست پندپذير
    بارها گفتم: اي دل گمراه!
    بنگر، من كجا و دختر شاه!
    او خداوند تخت باشد و تاج
    من به نان شب از جهان محتاج
    رحم كن اي دلِ جفا كردار
    بيش از اينم مكن به جور آزار
    اينهمه گفتمش، وليك چه سود
    عجزِ من بر جفاي او افزود.


    چون شنيد اين سخن كهن دستور
    رحمش آمد به حال آن رنجور
    دلش از حال او به درد آمد
    كآتش انگيزِ آهِ سرد آمد
    گوئي از دردِ عشق آگه بود
    آه عاشق دلش ز جاي ربود
    خواست تا همّتي بكار كند
    راز اين نكته آشكار كند
    كاندرين ديرِ ناپديد انجام
    زير اين طاق لاجوردي فام
    از پي كوششي و اصراري
    شدني، كردني است هر كاري
    راه اگر چند پيچ در پيچ است
    همّت ار بود پيچ ها هيچ است


    عشق انگيزه ي طلبكاري است
    بينوا آنكه از طلب عاري است


    پير صاحبدل خرد پرورد
    همّتي صرفِ كار چوپان كرد
    لختي انديشه را بكار افكند
    در عمل طرحي استوار افكند
    تا بدانند خلق آينده
    رازِ جوينده هست يابنده
    با شبان گفت: كاندرين سودا
    هِشت بايد به صبر و حيلت پا
    اندرين راهِ سختِ ناهموار
    گر به فرمان من كني رفتار
    زاهدي سازمت بلندآواز
    اهل كشف و كرامت و اعجاز
    كنمت شهره ي خواص و عوام
    نافذالحكم و حجة الاسلام
    وآنگهت با شه آشنا سازم
    گره از مشكل تو وا سازم
    دخت شه را نهم در آغوشت
    غم دنيا شود فراموشت
    ليك بايد چو كامكار شوي
    زاهدي صاحب اعتبار شوي
    نكني سركشي ز ناداني
    سر ز فرمان من نپيچاني


    گفت: من، مردِ عامي چوپان
    چون شوم مقتداي خلق جهان
    خرد و دانش و سوادم كو؟
    وز كسي اذن اجتهادم كو؟
    رهبري كار هر عوامي نيست
    كار هر بي سواد خامي نيست.


    گفت: خامُش كه گر منم استاد
    دانم اين كار سخت سامان داد
    در محيطي اسير جهل و جنون
    كه بود كارها همه وارون
    مي شود اهل راز و صاحب درد
    لُري ار غوطه زد در آبي سرد
    از كرامات چل تن شيراز
    پادوي مي شود سخن پرداز
    اگر از رمز كار آگاهي
    مي توان كرد هر چه مي خواهي
    در دياري كه عقل مات شود
    هر محالي ز ممكنات شود
    گر ترا اندكي سفاهت بود
    مايه اي كافي از وقاحت بود
    مي توان لاف پيشوائي زد
    بي محابا دم از خدائي زد
    بايد اكنون به صبرو دانائي
    پند پيرانه كار فرمائي
    موي سر را زبُن بپيرائي
    ريش انبوه را بيارائي
    نمد از دوش خويش برداري
    چارُق و چوبدست بگذاري
    ديده بندي ز هر چه زيبائي
    خنده را خواني از سبكرائي
    با ترش كردني عبوس آميز
    جوئي از هر تبسّمي پرهيز
    وانمائي ز غايت وسواس
    از هر آن چيزِتر بعشوه هراس
    با عبا و قبا و شال كمر
    سبحه بر كف، عمامه اي بر سر
    در دل غاري آشيان جوئي
    راه شيخان و زاهدان پوئي
    هر كه پرسيد هرچه، دم نزني
    ورد و تسبيح را به هم نزني
    هر كه آيد برت به عجز و نياز
    تو نپردازي از دعا و نماز
    با ركوع و سجود و با اذكار
    شيخنائي شوي تمام عيار
    به ريا خلق را كني تسخير
    تا مريدت شوند شاه و وزير.


    وآنچه بُد يادش از كهن استاد
    داد درسِ ريا شبان را ياد
    طول عمامه بيشتر كردن
    شال بستن عبا به بر كردن
    موي سر لامحاله بزدودن
    طول ريش از دو قبضه افزودن
    خواندن از بهر جذب ساده دلان
    در قنوتي دو سوره از قرآن
    طول دادن به قصد جلب نظر
    سجده را نيم ساعت افزونتر
    با عصا و عبا و دمپائي
    راه رفتن به ناز و رعنائي
    چهره پر چين و باد در غبغب
    فس فسي كاشتن به گوشه ي لب
    هم ادا ساختن به عور و ادا
    ذكر الحمد را ز مخرج حا
    ضاد و حا را غليظ فرمودن
    مدِّ والضّالين افزودن
    در صفِ خلق پيشتر رفتن
    با محاسن هميشه ور رفتن
    چين تحقير بر جبين بستن
    دل خلقان به طعنه بشكستن
    خاكِ ره با دُم عبا رُفتن
    خلق را غافل از خدا گفتن
    آستين بر خلايق افشاندن
    همه را كافر و لعين خواندن
    در دل غار آشيان جستن
    بي نيازي از اين و آن جستن
    خويش را برتر از بشر ديدن
    ديگران را چو گاو و خر ديدن
    شيوه ي خَر مُريد كردن رام
    ز ابتدايش نمود تا انجام


    كارفرما وزير پر نيرنگ
    بهتر از كاركشتگان فرنگ
    با فسونكاري و دغلبازي
    گشت سرگرم پيشواسازي
    جمله آموختش طريقت كار
    تا كه شد مرشدي تمام عيار
    ز آن بيابانيِ بليدِ عوام
    آيتي ساخت حجة الاسلام
    عشوه هاي عجب به كارش كرد
    تا به دوش خران سوارش كرد
    حجة اللّه با هرٌ في الارض
    طاعتش بر تمام مردم فرض


    وانگهي كار او چو محكم كرد
    عدّه اي جارچي فراهم كرد
    جارچي هاي خبره در تدليس
    بهتر از قوم روزنامه نويس
    همه در شيوه هاي ابليسي
    رهروان طريق بي بي سي
    همه در كار خويشتن بكمال
    همگان خبره در هو و جنجال
    رو نهادند اين ور و آن ور
    شهر و ده، پيچِ كوچه، زيرِ گذر
    با كلامي رقيب نقل و نبات
    باز كردند باب تبليغات:
    ايّها الناس از صغير و كبير
    خوش برآريد همصدا تكبير
    درِ نعمت به رويتان وا شد
    شهرتان پايگاه آقا شد
    آنك آن غار تيره در دل كوه
    مهبط نور گشت و كان شكوه
    تا ببينيد نور حق در غار
    بشتابيد يا اولي الابصار
    بشتابيد تا عيان بينيد
    «آنچه ناديدني است آن بينيد».
    خبر كشف حجة الاسلام
    منتشر گشت در ميان عوام
    كور و كرها و آسمان جُل ها
    عقل در گوش خفتگان، خُل ها
    اشك شوق از دو ديده بگشادند
    همه جا بانگ الصلا دادند


    خلق هر كوي و اهل هرمحلي
    ره فتادند با عَلَم كُتلي
    رهبر هر گروه چاوشي
    بيرق سبز بر سرِ دوشي
    دسته ي سينه زن به راه افتاد
    شهر در شور و اشك و آه افتاد
    قمه زنهاي سر تراشيده
    اندكي پيش سر خراشيده
    پيش پيش همه وزير شعار
    بر سرش سايبان دو گز چلوار
    شرّ و شوري عجب بپا كردند
    شهر را دشت كربلا كردند
    با چنين وضع و با چنين هنجار
    رو نهادند مرد و زن سوي غار
    تا مگر روي شيخنا بينند
    حجّت بالغ خدا بينند


    گرم شد بهرِ صيدِ ناشي ها
    موتور معجزه تراشي ها
    مردِ رندان شدند خواب نما
    يك دو افليج نيز يافت شفا
    اي بسا لال و كر سخنور شد
    هر كه شكّاك بود منتر شد
    كوري از طوف كوه بينا شد
    غنچه چشم بسته اش وا شد
    سر چو بالا گرفت بهر دعا
    ديد در ماه صورت مولا


    مرد عيّار سامري كردار
    تا كند خلق را به حيله مهار
    پايه از چرخ بگذرانيدش
    بر سر مسندي نشانيدش
    دستي آورده از عبا بيرون
    بهر تقبيل خيلِ جهل و جنون
    « مرد و زن ايستاده دوش به دوش
    فارغ از رنج عقل و زحمت هوش»
    تا به يك بوسه رستگار شوند
    لايق لطف كردگار شوند


    رونقي يافت چاپلوسيها
    گرم شد كار دست بوسيها
    بوسه هاي نَران شتاب زده
    مادگان بوسه با حجاب زده
    باطن مردمان هويدا شد
    بت پرستي دوباره احيا شد


    نه همين عاميان كالانعام
    بل كه خاصان عالَم اوهام
    همه در كار ياوه پوئيها
    به رقابت گزافه گوئيها
    اين به دعوا كه: شيخنا مَلَك است
    كارفرماي گردش فلك است
    وآن به شيون كه: جان جمله فداش
    سرِ ما باد برخيِ كف پاش
    مرتد فطري است منكر او
    بايد از تن جدا شود سرِ او.
    وآن دگر مدّعي كه: ذات خدا
    شده در جسم شيخ جلوه نما
    عالم غيب در شهود آمد
    « در پس پرده هر چه بود آمد»
    وين به غوغا كه: «او» شده است عيان
    چند از اين صبر و چند از اين كتمان
    دوره انتظار آخر شد
    آنچه در پرده بود ظاهر شد
    تا زند گردن همه كفار
    وقّنا ربّنا عذابَ النار.


    داغ شد چون تنور بازارش
    خر مريدان به جان خريدارش
    صبت زهدش به مهر و ماه رسيد
    اين حكايت به گوش شاه رسيد
    دل سلطان به شور و شر افتاد
    هوسِ ديدنش به سر افتاد
    خواند روزي وزير را برِ خويش
    گفت با او هواي خاطر خويش
    كه: شنيدستم عارفي آگاه
    در دل كوهسار جسته پناه
    گر چه با خلق سر گران دارد
    نفسي كيمياي جان دارد
    دل من شد به ديدنش مايل
    كز ره گوش عاشق آمد دل.


    گفت با او وزير باتدبير:
    كار سخت است سخت ساده مگير
    اين گزين مرد از اولياي خداست
    بي نياز از نيازِ شاه و گداست
    از جهان جُسته گوشه ي غاري
    نيستش با كسي سر و كاري
    نبود مردِ گفتگو كردن
    وز خدا سوي خلق رو كردن
    با سرانش سرِ گرانيها
    حصنِ جان كرده لَن تََرانيها
    خسرو كشورِ سحرگاهان
    تاج بخش سر شهنشاهان
    چرخ، گوئي اسير چوگانش
    خيل جنّ و مَلَك نگهبانش
    غافل از مير و فارغ از شاه است
    عارفي زاهدي دل آگاه است
    شاهدِ بارز مسلماني
    هستش آن پينه هاي پيشاني
    عيسي ار مرده زنده كرد به دَم
    او كُند زنده عيسي مريم
    موسي ار اژدها نمود عصا
    او عصا افكند، شود موسي
    يد بيضايش اژدها افكن
    دم لاهوتيش مسيح شكن
    محرم خاص خلوتِ لاهوت
    رسته از قيدِ عالم ناسوت
    جز به دادار تكيه گاهش نيست
    سر همصحبتيّ شاهش نيست
    سرگران است با سرافرازان
    همه عالم به خدمتش نازان
    اي بسا مير و شه به درگاهش
    بندگانند و خاكي راهش
    روي دل سوي آسمان دارد
    با شهان سخت سرگران دارد.


    شاه چون گفته ي وزير شنيد
    شوق ديدار در دلش جنبيد
    منعش افزونترك نمود هوس
    آري از قيدها فزود هوس
    گفت: اي آصف مبارك راي
    با سرانگشتِ عقل عقده گشاي
    شوق ديدار اوست در دل من
    وين توئي چاره سازِ مشكل من
    خواهم از همتش مدد جستن
    وز دَمش دفترِ گنه شستن
    تو نه آخر وزير راي مني؟
    در حوادث گره گشاي مني؟
    خيز و ديدار او ميسّر كن
    دلم از ديدنش منّور كن.


    چند روزي وزيرِ افسون ساز
    كرد با شاهِ غافل افسون ساز
    آمد و شد به رسم دلالان
    وز تحاشيّ شيخنا نالان


    چون شه از اشتياق شد بي تاب
    روزي آمد كه: خسروا، بشتاب،
    طالع خسرويت يار آمد
    فلكت چاره سازِ كار آمد
    دولتِ سرمدت نصيب افتاد
    زاهدت رخصت زيارت داد
    گر عنايات حق مدد سازد
    نظري او به سويت اندازد
    نه همين دولتت بكام افتد
    بل كه عقبات بر مرام افتد.


    زين خبر اهل شهر شد آگاه
    كه به ديار شيخ آيد شاه
    اوفتادند جمله در تك وپو
    گشته لبريزِ خلق برزن و كو
    همگي در ركاب شه پويان
    وحدهُ لاشريكَ لَه گويان
    بانگ تهليل و نعره ي تكبير
    كنده از جا دل صغير و كبير
    شاه از پيش و مؤمنان از پس
    طّرقوا طّرقوا فكنده عسس
    به فلك رفته بانگ چاوشان
    مرد و زن هلهله كنان جوشان
    كرده همراهي زيارتيان
    اهل غوغا و جمع غارتيان
    همه رَكباً تَهيمُ في الفلوات
    همه جويندگان آب حيات
    شيخ عنقا صفت خزيده به قاف
    مؤمنان گردِ غار او به طواف
    خبر آمد كه: شاه جويد بار.
    گفت: ما را به كار شاه چه كار؟
    پيش ما شاه و بنده يكسان است
    بنده ي ماست گر چه سلطان است.
    گفت و برجست خود به عزم نماز
    با خدا گشت گرم راز و نياز


    دور از آن كبريا و فرّ و جلال
    شه درآمد، وزيرش از دنبال
    هر دو در منتهاي عجز و ادب
    دست بر سينه و ثنا بر لب
    سر سپردند و دست بوسيدند
    سجده بردند و نازها ديدند
    به اميدي كه شيخ دل آگاه
    گوشه ي چشمي افكند بر شاه


    ليك شيخ از حضور شاه و وزير
    فارغ و گرم گفتن تكبير
    شيخ افزود در ركوع و سجود
    شاهِ غافل بر اعتقاد افزود


    چند روزي گذشت از اين ديدار
    همچنان شيخنا خزيده به غار
    گرمِ سالوسي و رياكاري
    گردِ او مؤمنان بازاري
    شاه را دل بدو شده مفتون
    هر دمش اعتقاد گشته فزون
    وآن فسونگر وزير پر تدبير
    به فسون كرده شاه را تسخير
    هر زماني به اقتضاي زمان
    داده در وصف شيخ دادِ بيان
    از كرامات او سخن گفته
    آنچه خود ديده و آنچه بشنفته
    كرده رندانه شاه را تلقين
    اثراتِ وجودِ شيخِ گزين
    كه: اگر بخت همعنان گردد
    شيخ با شاه مهربان گردد
    عزم ماندن در اين ديار كند
    صحبت خسرو اختيار كند
    ديگر، اقبال شاه تابنده است
    بر چنين شاه مُلك پاينده است
    دين و دنيا به كام او گردد
    آسمان بر مرام او گردد
    گر شود زيب تاج سلطاني
    گوهر اقتدارِ روحاني
    مُلك در خاندان شه پايد
    هر دمش قدرتي دگر زايد
    دين و دولت چو با هم آميزند
    اقتداري عجب برانگيزند
    گر به شمشير سَبحه گردد يار
    خوش ز خصمان برآورند دمار
    آنچه نتوان به نام سلطان كرد
    نام دين كردنش چه آسان كرد
    حربه ي سلطنت ببند و بگير
    حربه ي دين مدارها تكفير
    يكتن ار دم زند ز آزادي
    كه بوَد نعمتي خدادادي
    طعمه ي طعن مؤمنين افتد
    داغ كفرش چو بر جبين افتد
    واجبُ اللعنة آيد و مردود
    زود از كنده اش برآيد دود
    سلطنت را قوي شود بنياد
    كس نيارد كه دم زند آزاد
    نو شود راه و رسم شدّادي
    گم شود نام نحس آزادي


    گفت شه كاي وزير فرّخ فال
    ساده انديشِ كارهاي محال
    دوره ما نه عهد جمشيد است
    عصر تسخير ماه و ناهيد است
    مردمان زمانه هشيارند
    سر به دعوي كجا فرود آرند
    خود گرفتم كه اين مبارك راي
    باشد از بندگان خاص خداي
    مردم خيره سر فراوانند
    اهل بغي و عناد و طغيانند
    در جهاني كه حدّ و مرزي نيست
    ايمن از رخنه هيچ درزي نيست
    دوره سلطنت مداري كو؟
    چار ديوار اختياري كو؟
    كرده قانون سلطنت تغيير
    بي اثر گشته حربه ي تكفير
    نتوان حكم راند بي سرِ خر
    فارغ از زحمت «حقوق بشر».


    گفتش: اي خسرو همايون فر
    غافلي از نهاد نسل بشر؟
    در جهاني كه از خرد بري است
    كار موسي بكام سامري است
    در دياري كه عقل معزول است
    هر چه خواهي بگو، كه مقبول است
    ور كسي دم زند كه « شرع مبين
    نيست بهر عذاب اهل زمين
    دين حق پاسداري خرد است
    عقل سالم ملاك نيك و بد است»
    گردنش را بزن كه قاطي كرد
    رو به اسلام التقاطي كرد
    شيخنا را اگر شكار كني
    سركشان را همه مهار كني
    حكم تو حكم قادر متعال
    نتوان بردنت به زيرسؤال
    وارهي از سؤال و چون و چرا
    هر چه خواهي بكن به نام خدا
    تيغ تكفير حجة الاسلام
    شاه را اوفتد اگر به نيام
    با چنين حربه اي كه جانسوز است
    شه بر اعداي خويش پيروز است
    هر كه زد بر خلاف شاه نفس
    حكم تكفير شيخ او را بس
    روزگارش ز بُن تباه شود
    در برِ خلق روسياه شود
    خر مريدان هميشه بسيارند
    بنده سبحه اند و دستارند
    واي اگر از دهانِ ملّائي
    گشت صادر به فتنه فتوائي
    كه: فلان كافر است و دشمن دين
    واجب الرجم گشته است لعين.
    دُم علم كرده هايهوي كنند
    سنگسارش ز چار سوي كنند
    بي محابا چنان بر او تازند
    كز جهانش نشان براندازند
    « كف چو از خون بي گنه شويند
    آنگه اين سگ چه كرده مي گويند».


    گفت از اين گونه چاره گر دستور
    سخناني كه شه فتاد به شور


    گفت شه كاي وزير روشن راي
    عاقبت بين و مصلحت فرماي
    نكته هائي كه مو به مو گفتي
    نغز و سنجيده و نكو گفتي
    مِهر اين زاهد بلند مقام
    ميرِ خاصان و مقتداي عوام
    مغتنم هست در برِ ما هم
    نه به دنيا كه بهر عقبي هم
    بايدت جست چاره اي كه مگر
    نكند شيخ از اين ديار سفر
    تا ز فيض حضور ميمونش
    وز مبارك دم همايونش
    بركت جوي و بهره مند شويم
    در بر خلق سربلند شويم.


    تا پي حكم شه كند تدبير
    مهلتي خواست كاركشته وزير
    كرد چندي به طرفه بازيها
    در برِ شه زمينه سازيها
    عاقبت چون رسيد موسم كار
    كرد مقصود خويشتن اظهار
    كه: رساند به عرض انور شاه
    چاكر خانه زادِ دولتخواه
    چون بود شيخ آسمان مقدار
    حافظ شرع احمد مختار
    شاه اگر بهر حفظ بيضه ي دين
    دخترخود بدو دهد كابين
    وگر اين زاهد خجسته خصال
    آيت فضل قادر متعال
    دعوت شاه را نكو دارد
    سر به پيوند او فرود آرد
    از تجرد اگر عدول كند
    به زني دخت شه قبول كند
    شاه را جاه و عزّت افزايد
    مُلك در خاندان او پايد
    گردد از بركت چنين داماد
    شه قوي حال و مملكت آباد
    دخت شه در جهان سرافرازد
    بر همه شاهزادگان نازد


    شه به حيرت فتاده زين تدبير
    كه دگر باره كاركشته وزير
    كرد آنمايه گفتگو با شاه
    تا دل شاه شد بدو همراه
    محو راي گره گشاي وزير
    شاه تسليم شد به راي وزير


    شد به فرمان شه كهن دستور
    از پي طرح گفتگو مأمور


    رفت و آمد كه: شيخ عالي جاه
    سر نيارد فرو به دعوت شاه
    مي نگردد به وصلتي خرسند
    اين مسيحاي بي زن و فرزند


    از شه اصرار و از وزير انكار
    شيخنا همچنان خزيده به غار
    تا سرانجام پير پُر افسون
    شوق شه را چو ديد روز افزون
    روزي آمد كه: خسروا بشتاب
    روزگارت بكام شد درياب
    طالع خسرويت يار آمد
    اخترت چاره سازِ كار آمد
    بس كه ابرام كردم و اصرار
    شيخ را واكشاندم از انكار
    تا به دامادي و به وصلت شاه
    گشت راضي، وليك با اكراه.


    به اشارات عاملان وزير
    خلق آگاه شد، صغير و كبير
    كه شهِ دين پناهِ دين پرور
    سايه لطف خالق اكبر
    صاحب تخت و بخت و تاج و نگين
    پي حفظ و رواج شرع مبين
    سر به پيوند شيخ بسپرده است
    دختر خود نياز او كرده است


    ملت از راي شه خبر گرديد
    كاسه از آش داغتر گرديد
    والي قشم و نايب زنجان
    كدخداي فلات رفسنجان
    صنف كفاش بصره و بمپور
    دشتبانان بندر شاپور
    پاي كارِ دهات نصرآباد
    گاودارِ حوالي بغداد
    مرده شوران خطه ي ماهان
    بچه هاي جنوب اصفاهان
    نطفه هاي مقيم صُلبِ پدر
    كودكِ خفته در دل مادر
    ساكنان ديار خاموشان
    آن ز ياد همه فراموشان
    قلتشن بيگ و تحفة الديوان
    آفة الملك و لعبة السلطان
    همه برجستگانِ صيغه روي
    همه سردستگان شهرِ نوي
    صيغه روهاي ناب دورِ حرم
    صيغه خوانهاي با همه محرم
    تكّه هاي حسابي ددري
    چكّه هاي حريفِ پشت دري
    دختر مانده بيخ گيس ننه
    حاجي پولدار چند زنه
    لاكتابانِ با كتابي جور
    مردمان ز آدميّت دور
    نوحه خوانها، سرِ مزاري ها
    تك پرانها و پشت باري ها
    همه زين مژده شادمان گشته
    سيل طومارها روان گشته


    در سپاس از خديو شيخ نواز
    شد همايون رقابتي آغاز
    شد ز هر سو روان سوي دربار
    نامه ها تلگرافها بسيار
    همه در عرض تهنيت كاي شاه
    اي سپهر آيتِ فلك درگاه
    اي قدر قدرتِ قضا آيين
    اي همه عالمت به زير نگين
    اي به حُكمت جهانيان زنده
    عاشق انتقاد سازنده
    اي ولايت شعارِ قدسي راي
    اي ز تيغت رواج دين خداي
    قبله ي عالم، اي شه شاهان
    « اي فداي تو هم دل و هم جان»
    اي ترا تاج و تخت زيبنده
    صد چو خاقان و قيصرت بنده
    نعلِ اسبت هلال چرخ برين
    زهره و مشتريت نقش نگين
    اين كه نُه پلّه كرسي افلاك
    به ركاب تو مي رسد؟ حاشاك
    اي نظر كرده ي گزين خدا
    اي ترا تا ابد دوام و بقا
    اي بلند اختر همايون راي
    مصلحت بين و معدلت فرماي
    عزم شاهانه ات مبارك باد
    دشمنت تيغ غم به تارك باد
    جفت فرخندگي و ميموني
    باد اين وصلت همايوني
    دخت شه را بغير شيخ نبود
    همسري طرفه زير چرخ كبود


    بود ازين گونه روز و شب طومار
    گشته جاري به جانب دربار
    آگهي از حساب بيرون شد
    صفحات جرايد افزون شد
    زير هر يك هزارها امضا
    گاه لايُقرء و گهي خوانا:
    چاكر و خاك ره، سگ درگاه
    خانه زاد و غلام و بنده ي شاه
    جان نثار و عبيد و الاحقر
    اين سگ، آن ديگري ز سگ كمتر


    نامه ها را وزير حيلت گر
    بگذراند از لحاظ شه يكسر
    كه: ببين شورِ خلقِ مليوني
    ضامنِ قدرت همايوني
    شاهد زنده ي دموكراسي
    دشمن عشوه هاي خنّاسي
    اين بود جلوه اي عدو افكن
    كوري چشم خصم قُرقُر زن
    زين سپس جور با جسارت كن
    هر چه خواهي بدوش و غارت كن
    بعد از اين تاج را خطر نبود
    خلق را نان و آب اگر نبود
    ور كسي دم زند كه نانم رفت
    ايّها الناس خانمانم رفت
    بر سرش نعره زن به قهر و غضب
    كاي فرومايه ي رفاه طلب
    با بهشتي بدان دلفروزي
    ديده بر نعمت جهان دوزي؟
    مؤمنانند بهر دين نگران
    « نان و آب» است مالِ گاو و خران


    شاه سرشار از اينهمه بركات
    شادمان از تعالي درجات
    نامه ها ديد و حرف پير شنود
    زود « امرِ رسيدگي فرمود»
    به دليل دقيقه هاي نجوم
    ساعت سعد و نحس شد معلوم
    جشن شاهانه اي مهّيا شد
    بزم عيش و نشاط برپا شد
    شهر شد غرق عشرت و شادي
    زآن فريبنده جشنِ دامادي
    هفت شهر زمين چراغان شد
    هفت گبرِ گزين مسلمان شد
    هر طرف شور و جنبشي پيدا
    هر طرف طاق نصرتي برپا
    كاميونهاي پُر ز نقل و نبات
    قيمت هر چه ميخوري صلوات
    بانگ مردانه ي وزير شعار
    رفته تا اوج گنبد دوّار
    يك طرف سوريان مبارك گو
    « بانگ الله اكبر از يكسو»


    در محاسن نهان لب و دندان
    وندر آن چشمه سار آبِ دهان
    قطره اي زآن كليد گنج شفا
    بر همه دردهاي خلق دوا
    تُف مگو، موج فيض آب حيات
    وآن محاسن سيه تر از ظلمات
    ريشِ انبوه را حنا بسته
    بندِ تنبان درازنا بسته
    تاي عمّامه بيشتر كرده
    سرِ آن همچو جقّه بر كرده
    سرِ ديگر نهاده تحت حَنك
    حنكش خلق را نموده عنك
    آستيني چو كام افعي باز
    شاهد صدقِ حرص و معنيِ آز
    سبحه در دستِ از عبا بيرون
    رمزِ صد چشمه حيله و افسون
    هر قدم برگرفته با صد ناز
    بر زمينش نهاده با اعزاز
    زير لب ذكر ربّنا گويان
    در ركابش جماعتي پويان
    خاك پايش به ديدگان كرده
    مقدمش كيمياي جان كرده
    زين طرف مردمي گسسته عنان
    گشته او را پذيره از دل و جان
    بغبغوهاي گنبد يا مفت
    گردن از مال وقف كرده كلفت
    عاكفان حريم قاب پلو
    عاشقان قديم مال چپو
    مدعي هاي لقمه پرهيزي
    مظهر گربه بر سر ديزي
    خيل مستعربان حلوا خور
    تشنه كامان شير گرم شتر
    توده ايهاي تازه برگشته
    صاحب ريش معتبر گشته
    مطربان شكسته پنجه و ساز
    گمرهان به راه آمده باز
    فكلي هاي يقّه وا كرده
    ريش را تا شكم رها كرده
    توبه كاران سابقاً مي خوار
    بَستيانِ كنون اسير خمار
    بي حجابان چادري گشته
    آن وري هايِ اين وري گشته
    خان كُرّان و خواجه ي پاريز
    بي همه چيزهاي با همه چيز
    كرده تعطيل كسب و كار حلال
    آمده يكسره به استقبال
    پيش پيشِ همه وزير شعار
    بر سرش سايبان دو گز چلوار


    آمد و همرهانش از پس و پيش
    فرش راهش نموده ديده خويش


    كرد با عزّت و جلال ورود
    مجلس شاه را صفا افزود
    جاي مي گشت صرف نقل و نبات
    ساز و آواز انجمن، صلوات
    طبل نقاره چي بكار افتاد
    كرّناها به قارقار افتاد
    صف كشيدند يك طويله رجال
    سينه ها عرصه نشان و مدال
    تيمساران گُردِ دشمن كوب
    يال و كوپالشان تهمتن كوب
    تافته تا ورايِ قلّه ي قاف
    برق شمشيرهاي توي غلاف
    همه دشمن شكارِ صاحب عزم
    در دل صحنه هاي محفل بزم


    رونقي تازه تخت و تاج گرفت
    كار پخش لقب رواج گرفت
    عُمدة الملّة عمده ديوان شد
    شيدة الملك شيده سلطان شد
    خاتم قاريان درباري
    كرد نيكو قرائتي جاري
    بهر تبريك سرمدالشعرا
    خواند كلي قصيده غرّا


    بعد از آن نوبت نثار آمد
    كه ز هر شهر و هر ديار آمد
    سيل شاباش و هديه گشت روان
    هر كه را هرچه بود در امكان:
    سفراي ممالك شرقي:
    يك عدد داس و چكّش تَرمي
    قوم در حالِ رشدِ افريقا:
    رقعه اي چند التماس دعا
    هيأت شامي و فلسطيني:
    كيسه هاي گشاد خورجيني
    افسران رژيم صدّامي:
    عكس زيباي ازرقِ شامي
    مُرسلين قليج كارِ فرنگ:
    چند جزوه رساله ي نيرنگ
    هيأت خاص ينگه دنيائي:
    چند گوساله ي تماشائي
    صنف مستضعفِ مقاطعه كار:
    شمش خالص دوازده خروار
    خوش خيالان قافيت پرداز:
    مبلغي حرفِ چار من يك غاز
    معرفت دارهاي چاله حصار:
    چاقوي تيغه تيز ضامندار
    صنف بنگاهيان و دلالان:
    چار تا نعل و يك عدد پالان
    ناقدانِ ز قيد و بند آزاد:
    كيسه اي كاه در گذرگه باد
    مفتيان مروّج الاسلام:
    قبض هاي كلانِ سهم امام
    ليدر حزبهاي پوشالي:
    جعبه اي وعده هاي توخالي
    پاسداران خاص حزب الله:
    چند تائي چماق سرخ و سياه
    برزگرهايِ هي بنال و بدو:
    خمره هاي تهي ز گندم و جو
    خيل زهاد واجب التعظيم:
    ديگ جوشان هول خيز هليم
    اهل بازارِ از درم بيزار:
    يك دُجين « مرده باد استكبار»
    كارگرهاي دستمزد بگير:
    نيمه ناني ولي بدون پنير
    اوستادان پير دانشگاه:
    خنچه اي لب بلب ز ناله و آه
    واعظان شريف پاك سرشت:
    چند تائي كليد باغ بهشت
    بانوان به خانه داري طاق:
    كوپن باد كرده ي ارزاق
    جمع تحصيل كرده ي بيكار:
    بر سر دست هشته كشك و تغار
    فرقه ي اهل مصلحت بيني:
    دم گاوي نهاده در سيني
    بينوايان مانده از هر جا:
    مبلغي « مرده باد امريكا»


    روز تا شب همه بريز و بپاش
    خلق آسوده از تلاش معاش
    سر و وضع خدم حشم نو شد
    سور و سات قلندران رو شد
    در هم افتاده جنس ماده و نر
    نسخه ي دلنشين « جشن هنر»
    بس كه بودند مرد و زن دلشاد
    جشن « كورش بخواب» رفت از ياد


    چون شب از نيمه اندكي بگذشت
    موقع خواب و استراحت گشت
    شد به تأييد حضرت باري
    صيغه عقدِ همسري جاري


    دختر شاه و شيخ نوداماد
    اين سراسيمه، آن دگر دلشاد
    آن، بدين شادمان كه در دو جهان
    سرفراز است در ميان زنان
    همسر شيخ و دختر شاه است
    دولتش در دو نشأه، همراه است
    هم به دنيا قرين عزّت و ناز
    هم به عقبي سعادتش دمساز


    وين، در آن كار گشته سرگردان
    مانده حيران ز بازي دوران
    كاين منم آن شبانك مسكين
    آن تهيدست پيرهن چركين
    كاينچنين غرق عزّت و جاهم
    همسر دختر شهنشاهم
    اين منم آن گداي بي سر و پا
    تُف نحسم كنون كليد شفا
    اين منم نان جو نديده به خوان
    گشته حكمم به جان خلق روان
    اين منم آن به قرص نان محتاج
    حالي از من گرفته رونق تاج
    اين منم آن شبانِ بوده دوان
    در پي گله اي به روز و شبان
    واينك اندر قفاي من به قطار
    گوسفندِ دوپا هزار هزار


    هر دو، اين شادمان و آن حيران
    جانب حجله گه شدند روان


    در دل حجله گاهِ عشرت بار
    فارغ از رنج و خالي از اغيار
    شيخ داماد با عروسش گفت
    كاي تو با من چو بخت و دولت جفت
    شب وصل است و بايدم به نماز
    با خدا كرد عرض راز و نياز
    پيشتر زانكه برخورم ز وصال
    بايدم شكر قادر متعال
    رخصتي تا كنم وضوئي ساز
    شستشوئي كنم به قصد نماز
    فرض يزدان نهاده باز آيم
    پرده از چهره ي تو بگشايم
    كام دل از لب تو برگيرم
    سر و پايت به بوسه درگيرم


    گفت اين را و از درِ ديگر
    رفت، زآنسان كزو نماند اثر


    بود بر تخت حجله گه دختر
    حلقه كرده دو چشم خود بر در
    مانده در انتظار و بر اين حال
    لحظه هائي درازتر از سال
    دلش از آرزو كباب شده
    بوسه بر لب رسيده آب شده


    اين ستمكاره گنبد وارون
    رنجها آفريده گوناگون
    رنجهائي مهيب و وحشتبار
    جانگزا، دلشكن، بلا كردار
    نيست زآن رنجها به دوش بشر
    باري از انتظار سنگين تر
    فتنه گر بوده چرخ تا بوده
    لختي از فتنه ها نياسوده
    زآنهمه فتنه هاي چرخ كبود
    كاشكي رنج انتظار نبود
    جانگزا گر چه هجر يار بود
    خوشتر از درد انتظار بود
    باشد اندر مذاقِ جان بشر
    مرگ از انتظار شيرين تر
    ساعتي رفت و باز نامد شوي
    خسته شد ز انتظار زيباروي
    آمد آن جان و دل به حسرت خون
    شوي جويان ز حجله گاه برون


    خبري بود سخت حيرت بار:
    شيخ از حجله گاه كرده فرار


    چون شنيدند جمله وارفتند
    « هر يك از گوشه اي فرا رفتند»
    از پي شيخ گشته ناپيدا
    سر نهادند در دل صحرا
    همه از غيبتش بجان نگران
    همه در جستجوي او حيران
    هر يكي بر قياس نقش ضمير
    كرده آن را به گونه اي تعبير:


    اين يكي گفته كان مبارك تاج
    هر شبانگاه مي كند معراج
    ديده ام من به چشم خود صد بار
    شيخنا گشته بر براق سوار
    سرِ شب رفته صبح برگشته
    كس نه زين قصه با خبر گشته
    رفته امشب به عادت ديرين
    سوي مهمانسراي عرش برين
    بيقين چون سحر فراز آيد
    شيخ زي حجله گاه باز آيد.


    ديگري گفت: وه ز بي خبري
    غفلت از كار و بار جنّ و پري
    شيخ را گر چه كسوت بشري است
    مرشد جنّ و مقتداي پري است
    ملك الجن به شهر جابلقا
    كرده امشب ز روي صدق و صفا
    شادي شيخ را چراغاني
    جنّيان را تمام مهماني
    موكبي شاهوار كرده گسيل
    شيخ را برده با دو صد تجليل
    اين همه شور و شر چرا بايد
    ساعتي ديگر از سفر آيد.


    وآندگر داد نطق داده چنين
    كان مبارك دم مَلَك آئين
    پاك بُد چون ز شهوت و ز هوي
    خواست از كردگار خود به دعا
    كه به نزد خودش فراخواند
    وز بلاي زفاف برهاند
    گشت بر بال جبرئيل سوار
    رفت در قرب رحمت دادار
    جان از اين تنگناي خاك رهاند
    آستين بر جهانيان افشاند.


    ديگري گفت: آن همايون راي
    بوده است از فرشتگان خداي
    ماند يك چند در ميان بشر
    باز بگشود زي فلك شهپر.


    مانده حيران به كار شيخ وزير
    خردش عاجز آمد از تعبير
    كز چه در آستان وصل نگار
    كرده از حجله گاه عيش فرار


    گفت با خود كه اين شبانك دون
    لاجرم گشت از شعف مجنون
    رفت و شد نقشه هام نقش بر آب
    شد نصيبم بجاي آب سراب
    اي دريغ از تلاش بي ثمرم
    نخل بي شاخ و برگ و بار و برم
    بهر اين خلقِ از خرد بيزار
    آفريدم بتي تمام عيار
    از چنان غول بي سر و پائي
    ساختم مرشدي و مولائي
    به اميدي كه يار من باشد
    جلوه ي روزگار من باشد
    نكند جز به راي من تمكين
    هر چه خواهم بدو كنم تلقين
    چون مرا داند آگه از اسرار
    سر نپيچد ز حكم من ناچار
    شاه و ملت اسير من باشند
    همه فرمان پذير من باشند
    كي گمان بردمي كه در فرجام
    زهر ناكاميم نهد در كام
    بايدم دربدر طلب كردش
    جُست و آوردش و ادب كردش
    حاصل روزگار من اين است
    مايه ي اعتبار من اين است


    خويشتن را چو ديد باد به دست
    از پي جستجو كمر بربست
    شيخ جويان به هر طرف رو كرد
    تا سحرگه بسي تكاپو كرد
    همه شب گشت و زو نديد نشان
    شرري بود و شد جهان ز جهان
    شعله اي بود و رفت زي افلاك
    قطره اي بود و شد نهان در خاك
    صبحگاهان كه پنجه ي خورشيد
    گرد شنگرف بر جهان پاشيد
    روشني گشت تيرگي پيراي
    شاهد آسمان فلك آراي
    آسمان شمع بامداد افروخت
    پرده هاي سياهي شب سوخت


    تا سحرگه نخفته چشم وزير
    اسب تازان به هر كران چون تير
    پي گم گشته هر طرف پويان
    در بيابان و دشت و در جويان
    اوفتادش گذر بدان كهسار
    كاندر او ديده بودش اول بار
    ديدش اندر گريوه اي مدهوش
    اوفتاده به خاك ره خاموش
    دلق زرق و ريا رها كرده
    جامه بر خويشتن قبا كرده
    از سر افكنده بر زمين دستار
    جفت نعلينْش در يمين و يسار
    بر سر خود شكسته چوب عصا
    دانه ي سبحه كرده پخش و پلا
    موي ريش و سبيل بركنده
    اوفتاده چو مرغ پركنده
    بس كه سر بر زمين زده چون مار
    جوي خونش روان شده به كنار
    از تپانچه تنش كبود شده
    فارغ از قيد هر چه بود شده


    چون فراتر شد و شبان را ديد
    از تماشاي او بجان لرزيد
    گفتش: اين شوربختِ وارون كار
    كسي از بخت كرده چون تو فرار؟
    اي ز بي دولتي شده مدهوش
    بخت و دولت چو ديده در آغوش
    اي به دولت رسيده چون تو خسي
    آنچه كردي تو كرده هيچ كسي؟
    جسته دولت به آستان تو راه
    وين توئي رخ نهفته با اكراه
    شاهد بخت زي تو رو كرده
    وين توئي پشت خود بدو كرده


    اشكريزان گشود لب كاي مرد
    از همان ره كه آمدي برگرد
    واگذارم به حال خويش دمي
    من و دامان دشت و كوه غمي
    شب دوشين كه با شكوه و جلال
    پا نهادم به آستان وصال
    شد دل خفته ناگهم بيدار
    گفت با من كه: اي دغل كردار
    روزكي چند با فريب و ريا
    رو نهادي به پيشگاه خدا
    خويش همرنگ اوليا كردي
    به ريا طاعت خدا كردي
    از چنان طاعتي رياآلود
    برِ خَلقت چنين مقام افزود
    دور چرخت نگشت جز بمرام
    ملتت رام گشت و شاه غلام
    اي تو با صد فريب و صد ترفند
    « راه پاكان گرفته روزي چند»
    زآن تظاهر به پاكبازيها
    جسته اين مايه سرفرازيها
    هيچ داني اگر به صدق و صفا
    رو نمائي به آستان خدا
    همه آفاق گلستان بيني
    « آنچه خواهد دلت همان بيني»
    بگذر از من تو اي كهن دستور
    واگذارم به حال خود رنجور
    ديده از كار من بدوز و برو
    دلق و عمّامه ام بسوز و برو
    آتش افكن به سبحه و دستار
    مايه هاي تباهي و پندار
    دختر شاه و كام و نام ترا
    تخت و تاج از تو و مقام ترا
    اينهمه از تو، سوز جان از من
    نشنوي بعد از اين نشان از من
    مي روم دوري از ريا جويم
    بي ريا در ره خدا پويم

  2. #2
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    May 2007
    نوشته ها
    2
    تشکر
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts

    سلام
    اصل شعر در سایت رسمی مرحوم سیرجانی قابل دریافت است.
    saidi sirjani website

  3. #3
    Administrator Shahriar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2005
    نوشته ها
    3,429
    تشکر
    2,683
    Thanked 1,018 Times in 554 Posts

    سعیدی سیرجانی .

    جناب آقای خامنه ‏ای .

    http://www.cloob.com/club/post/show/...topicid/676707

    پیام عتاب ‏آمیز جناب عالی را آقای صابری برایم خواند، و متاسف شدم، نه به علت این که مورد قهر ‏آن مقام معظم قرار گرفته ‏ام و به زودی امت همیشه در صحنه حزب‏ الله حسابم را خواهند رسید که مرگ در راه دفاع از ‏حق شهادت است و ما مرگ شهادت از خدا خواسته ‏ایم. تاسف و تاثرم از پندارهای باطل خویش بود و امیدهای برباد ‏رفته ‏ام درباره سعه صدر جناب عالی و سرنوشتی که ملت ایران در دوران رهبری شما خواهند داشت.‏
    بگذریم از لحن توهین ‏آمیز پیام که حتی قاصد را شرمنده کرده بود و از هر مسلمان با تقوایی بعید می‏نمود تا چه رسد ‏به رهبر مسلمانان جهان. حیرتم از این است که جناب عالی به استناد کدامین سند و قرینه و امارت مرا مرتد قلمداد ‏کردید و نامعتقد به اسلام. اگر مستند به نوشته‏ های من است ای کاش موردش را مشخص می فرمودید، و اگر مبتنی بر ‏واردات غیبی است و اشراف بر ضمایر که انالله و اناالیه راجعون.‏
    ‎ ‎
    می ‏دانم در حکومتی که مرحوم شریعتمداری با آن مقام فقاهت، مهندس بازرگان با آن تقوای دینی و سیاسی، آیت ‏الله ‏منتظری با آن سوابق مبارزاتی دق‏مرگ و خانه‏ نشین و مطرودند، تکلیف امثال بنده معلوم است و بر ما کجا برازد دعوی ‏بی‏ گناهی.‏
    و می دانم رهبر جلیل القدری که با یک نهیبش نمایندگآن مجلس اسلامی در لاک سکوت و وحشت می‏خزند، البته ‏می تواند با تیغ بیدریغ تکفیر حمله بر من درویش یک قبا آرد.‏
    فرموده بودید چرا این همه مزایای حکومت اسلامی را ندیده ‏ام و به تمجید نپرداخته ‏ام. این وظیفه اخلاقی را شاعران و ‏نویسندگان محترمی که با چرخشی ناگهانی در سلک هواداران ولایت فقیه درآمده ‏اند بهتر و موثرتر انجام می‏دهند. ‏وانگهی رژیمی که علاوه بر فرستنده‏ های رادیویی و تلویزیونی هزاران مسجد و منبر و مجلس را در اختیار دارد چه نیازی ‏به مدیحه ‏سرایی مطرودان دارد، به خصوص نویسنده کج‏ سلیقه‏ ای که هرگز در مدح هیچ امیر و حاکمی قلم نزده است.‏
    فرموده بودید چرا در انتقاد از حکومت شاه به جزئیات اداری پرداخته ‏ام؟ از همین انتقادهای جزئی هم شرمنده ‏ام که ‏بحمدالله در این ده سال فرصت‏ شناسان حق مطلب را ادا کرده ‏اند و بر حاکم معزول تاخته ‏اند. وضع من در زمان شاه نیز ‏مانند امروزم بود. مینوشتم و چاپ می‏شد و منتشر نمی‏گشت، دیکتاتور مغرور بدعاقبت می‏پنداشت با شکستن قلمها و زجر آزادگان بر دوام حکومت خود می ‏افزاید. قطعا مقالات سانسور شده من در بایگانی ساواک موجود است. بفرمایید ‏مطالب از "یغما" و "خواندنیها" بیرون کشیدهِ مرا در مقوله سیاست فرهنگی، ماجرای کاپیتولاسیون، مضحکه تغییر ‏تاریخ، شعبده جشنهای شاهنشاهی به حضورتان بیاورند تا بدانید بوده ‏اند مردم از جان گذشته‏ای که به هیچ دعوی ‏مبارزه و پیوستگی به دارودسته‏ ای از بیان حقایق پروایی نداشته ‏اند.‏
    اما در مورد کتابهای توقیف‏ شده بنده واقعا نمی‏دانم کجایش حمله به اسلام است یا اساس حکومت اسلامی. من ذاتا ‏از ریا و دروغ و تبعیض و ستم متنفرم و این نفرت در نوشته ‏هایم منعکس است. اگر خدای ناخواسته همچو فاسدی در ‏دستگاه حکومت حاضر این است که انتقاد از هر مسندنشین و مسئولی حمل بر "زیرسوال بردن رژیم" می‏شود و لطمه ‏زدن به اساس اسلام و بهانه‏ ای برای سرکوبی و اختناق و نتیجه‏ اش همین که می‏بینیم. من به آنچه در کتابهای توقیف ‏و خمیر شده ‏ام نوشته ‏ام عمیقا اعتقاد دارم و در هر محکمه‏ ای حاضر به پاسخ‏گویی ‏ام. اگر واقعا خلاف اسلام یا حکومت ‏واقعی اسلامی است، چرا بدین شیوه ‏های غیر اخلاقی با من رفتار می‏کنند. مگر مملکت قانون ومحکمه ندارد؟
    جناب آقای خامنه ‏ای توقع مردم مسلمان ایران از حکومت اسلامی جز اینهاست که می‏کنند. در رژیم کمونیستی تکلیف ‏خلایق معلوم است. همه فضایل و امتیازات در نیروی کار مفید افراد ملت خلاصه می‏شود و مناصب و مقامات در دست ‏طبقه کارگر است و استبداد کارگری حاکم بر جامع، در ممالک سرمایه ‏داری تمول و درآمد بیشتر ضامن قدرت اجتماعی ‏است و سرنوشت مردم در قبضه کسانی که به هر شیوه و از هر طریق صاحب آلاف و الوفی شده ‏اند. اما در حکومت ‏اسلامی ضابطه چیست؟ آیا فضایل منحصر به نماز و دعای بیشتر است و روزه طولانی‏تر و سجده غلیظ تر و لقب حاجی ‏و انبوهی محاسن و کلفتی دستار و دعوی بسیار، یا به حکم آیه کریمه ان اکرمکم عندالله اتقیکم فضیلت افراد محصول ‏تقرب به حق است و قرب یزدان در گرو تقوی؟
    اگر چنین است اجازه فرمایید بی‏ هیچ ملاحظه و پروایی عرض کنم بسیاری از اعمال سران حکومت خلاف تقواست. این ‏را به تجربه شخصا دریافته‏ ام و اثباتش اگر خواستید آسان است. بگذریم از دو سال اول که نابسامانی ها جواز ‏آشفته‏ گویی ها و آشفته ‏کاریها بود. در همین چندماه اخیر بزرگانی که در خبرنامه ‏ها و جراید مرا عضو حزب توده و خدمتگزار ‏شاه و مامور ساواک معرفی کردند، هم از معصیت سنگین بهتان باخبر بودند و هم از نحوه زندگی و خلق ‏و خوی من، به ‏فرض این که با گذشته زندگی بنده آشنایی نداشتند به فیض مقام و موقعیت خویش می‏توانستند از دستگاه اطلاعاتی ‏کشور جویای سوابق شوند و آنگاه دست به قلم ببرند، یا کسانی را مامور، که مزاحمت هایی از قبیل سنگ‏ پراندن و ‏شعارنویسی بر درویوار خانه‏ ام کنند.‏
    جناب آقای خامنه‏ ای بنده به خلاف حکم قاطع شما مسلمانی، صافی اعتقادم، و به دین و عقیده ‏ام مباهات می‏کنم. هیچ ‏ابله مخالف اسلامی نمی‏آید پانزده سال عمر خود را صرف تصحیح و چاپ مفصل‏ترین تفسیر قرآن کند. کسی که به ‏اسلام بی ‏اعتقاد است، با چه انگیزه ‏ای قصیده "این بارگه که پایه‏ اش از عرش برتر است" را تقدیم آستانه قم می‏کند؟ ‏کسی که دلبسته اسلام نیست در شرایط حاضر خاموش می‏ نشیند تا به نام مقدس اسلام هر ناروائی بر مردم تحمیل ‏شود و اساس اعتقادشان متزلزل گردد.‏
    جناب آقای خامنه‏ ای، من بیش از هر مسلمان متعصبی با سلطه و نفوذ اجانب به هر صورت و در هر مرحله اعم از ‏شرقی و غربی در وطن عزیزم مخالفم و بیش از بسیاری از مدعیان به حقانیت شریعت اسلام معتقد. به هیچ حزب و ‏دسته و گروهی نه در گذشته بستگی داشته‏ ام و نه بعد از این می توانم داشته باشم. اگر هوس جاه و منصب داشتم ‏در سال 57 دعوت وزارت را با سرعت و صراحت رد نمی کردم، و اگر در طمع مال و منال بودم مجبور نمی ‏شدم درین ‏سالهای پیری و ممنوع‏ القلمی خانه مسکونیم را که تنها مایملکم در پهنه جهان بود بفروشم و صرف معاش کنم. ‏آدمیزاده‏ ام، آزاده ‏ام و دلیلش همین نامه، که در حکم فرمان آتش است و نوشیدن جام شوکران. بگذارید آیندگان بدانند که ‏در سرزمین بلاخیز ایران هم بودند مردمی که دلیرانه از جان خود گذشتند و مردانه به استقبال مرگ رفتند.‏

    با تقدیم احترام- سعیدی سیرجانی

  4. #4
    Administrator Shahriar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2005
    نوشته ها
    3,429
    تشکر
    2,683
    Thanked 1,018 Times in 554 Posts

    مرحوم علی اکبر سعيدی سيرجانی.

    مرحوم علی اکبر سعيدی سيرجانی
    نويسنده، استاد دانشگاه و محقق

    شرح حال
    علی اکبر سعيدی سيرجانی، اديب، پژوهشگر و نويسنده ايرانی در تاريخ بيست آذر ماه هزار و سيصد و ده در سيرجان متولد شد. ماه های آخر زندگانی جسمی او در اسارت جمهوری اسلامی گذشت. بی هيچ تماسی با دنيای آزاد. او در ۲۴اسفند ماه هزار و سيصد و هفتاد و دو، ساعت ۹ بامداد از خانه خارج شد. غروب پنجشنبه ۲۷ اسفند ۱۳۷۲ دستگيری او بدست جمهوری اسلامی در روزنامه های حکومتی درج گشت. کمال خرازی سخنگوی وقتِ جمهوری اسلامی در مقابل مجمع عمومی سازمان ملل ادعايی سرتا پا دروغ ارائه نمود. خبر ديدار سيرجانی با خانواده .عينا صحبت او نيز در روزنامه های حکومتی به تاريخ ۱۵ اردی بهشت ۱۳۷۳ آورده شد. وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در ۴ آذر ماه ۱۳۷۳ مرگ او را در روزنامه های حکومتی اعلام نمود. درست همان زمانی که جهان آزاد آخرين مهلت برای نشان دادن سعيدی سيرجانی توسط جمهوری اسلامی اعلام نموده بود.
    مطابق اعترافات اميرفرشاد ابراهيمی و شواهد آشکار، سعيدی سيرجانی در تاريخی ميان نيمه تير ماه ۱۳۷۳ تا آذر ماه همان سال به دست عوامل وقتِ وزارتِ اطلاعات جمهوری اسلامی به قتل رسيد.
    تاريخ وقايع
    ۱۳۱۰
    (بيستم آذرماه) تولد در سيرجان
    ۱۳۱۷
    ورود به دبستان
    ۱۳۲۷
    شروع تحصيل در دانشسرای مقدماتی کرمان
    ۱۳۲۸
    چاپ مجموعهی شيرينسخنانِ گمنام
    ۱۳۳۰
    چاپ مجموعه شعرِ سوز و ساز
    ۱۳۳۲
    چاپ مجموعه شعرِ آخرين شرارهها
    ۱۳۳۰ تا ۱۳۳۴
    تحصيل در رشتهی فلسفه دانشگاه تهران، به تشويق روانشاد علی اصغر حکمت
    ۱۳۳۴
    فوتِ پدر
    ۱۳۳۴ تا ۱۳۴۰
    دو سال تدريس در سيرجان، سه سال تدريس در مدارس بم و سپس انتقال به تهران
    ۱۳۴۰
    آغاز به تاليف در لغتنامهی دهخدا به دعوتِ روانشاد دکتر معين
    ۱۳۴۱
    ازدواج با مهرانگيز زرندی
    ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۲
    چاپ مجموعه افسانه ها (داستان منظوم) آخرين چاپ ۱۳۷۲
    ۱۳۴۲
    چاپ مجموعه شعر خاکستر
    ۱۳۴۲ تا ۱۳۵۱
    حرف ن لغت نامه دهخدا ( کامل، در يازده مجلد)
    ۱۳۴۴ تا ۱۳۴۸
    چاپ مجموعه زير خاکستر( منتخب اشعار)
    ۱۳۴۴
    همکاری با بنياد فرهنگ ايران (از آغاز تاسيس توسط دکتر خانلری)، نخست در سمت مسئول انتشار کتاب وسپس به عنوان معاونت علمی و فنی بنياد
    ۱۳۴۴ تا ۱۳۵۷
    حفظ چند ساعتی تدريس در دانشکده های ادبيات و پژوهشکده بنياد
    ۱۳۴۶ تا ۱۳۴۹
    گردآوری و چاپ تاريخ بيداری ايرانيان( به قلم ناظم الاسلام کرمانی، دو بخش)
    ۱۳۴۹
    تصحيح و نشر بدايع الوقايع ( تاليف واصفی هروی، براساس چاپ بلد يروف، ۲ جلد)
    ۱۳۵۲
    قسمتی از حرف م لغت نامه دهخدا ( دو مجلد)
    ۱۳۵۲
    واژه نامک ( تنظيم و نشر يادداشتهای عبدالحسين نوشين)
    ۱۳۵۲ تا ۱۳۵۵
    تلخيص و شرح اشعار خسرو و شيرين نظامی گنجوی
    ۱۳۵۴
    تلخيص ليلی و مجنون نظامی گنجوی
    ۱۳۵۶
    آشوب يادها ( مجموعه مقالات) چاپ اول در مجله يغما، چاپ دوم در مجله خواندنيها، چاپ سوم به صورت کتاب
    ۱۳۵۶
    چاپ ذخيره خوارزمشاهی ( چاپ عکسی نسخه ای کامل و کهن، با مقدمه و فهرست)
    ۱۳۵۷
    کنارهجويی از بنياد فرهنگ ايران و تدريس با تقاضای بازنشستگی
    ۱۳۵۷
    همکاری در چاپ مجله بامشاد
    ۱۳۵۷ـ۱۳۵۸
    چاپ مجموعه مقالات با عنوان شيخ صنعان در مجله نگين ( مامورين جمهوری اسلامی کتاب کامل گشته را در نخستين روزهای فروردين ۱۳۷۳ از حافظه کامپيوتر برداشتند)
    ۱۳۵۷، ۱۳۶۱، ۱۳۶۳
    تجديد چاپ تاريخ بيداری ايرانيان
    ۱۳۶۱،۱۳۶۳
    تصحيح و نشر وقايع اتفاقيه ( گزارشهای خفيه نويسان انگليس در اواخر عهد قاجار)
    ۱۳۶۲
    گردآوری و چاپ يادداشتها ( به قلم صدرالدين عينی، با فرهنگ لغات تاجيکی)
    ۱۳۶۳،۱۳۶۴
    در آستين مرقع ( مجموعه مقالات) آخرين چاپ ۱۳۷۲
    ۱۳۷۲،۱۳۶۷
    ای کوته آستينان ( مجموعه چند مقاله) آخرين چاپ ۱۳۷۵
    ۱۳۶۷
    تدريس ادبيات فارسی به دعوت دانشگاه کلمبيا، نيويورک
    ۱۳۶۷،۱۳۶۸
    سيمای دو زن ( تحليلی از چهره شيرين و ليلی در خمسه نظامی) آخرين چاپ ۱۳۷۲
    ۱۳۶۸،۱۳۶۹
    ضحاک ماردوش ( گزارشی از شاهنامه). آخرين چاپ ۱۳۷۲
    ۱۳۶۹
    ته بساط آخرين چاپ ۱۳۷۲
    ۱۳۶۹
    تفسير سور آبادی ( از قرن پنجم، مقابله با ۱۶ نسخه کهن با تعليقات و فهرست لغات) در ۶ مجلد که از حدود پانزده سال قبل آن را آغاز کرده بود
    ۱۳۷۰
    قافله سالار سخن در ياد بود دکتر خانلری
    ۱۳۷۰
    بيچاره اسفنديار ( گزارشی از شاهنامه) آخرين چاپ ۱۳۷۲
    ۱۳۷۰
    فرهنگ لغت فارسی و کتاب "عرصه دار ميدان آزادی" آمادهی چاپ شده بود که متاسفانه به همراه تمامی فيشها و همچنين نسخهی تکميل شدهی شيخ صنعان توسط مامورين جمهوری اسلامی به يغما رفت

+ پاسخ به موضوع

Thread Information

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر این موضوع را مشاهده می کند(کنند). (0 کاربر و 1 مهمان )

     

موضوعات مشابه

  1. زندگی مولانا
    توسط hoormazd777 در بخش غزلیات مولوی
    Replies: 7
    آخرين نوشته: 13th April 2009, 03:02 PM
  2. کتاب "بوف کور"
    توسط Salar در بخش صادق هدایت
    Replies: 4
    آخرين نوشته: 5th September 2007, 02:10 AM
  3. فرهنگستان ايران، یحیی آرین پور
    توسط Salar در بخش مقالات ادبی
    Replies: 0
    آخرين نوشته: 7th August 2005, 02:03 AM
  4. قرن پنجم و ششم عصر غزنويان و سلجوقيان و خوارزمشاهيان
    توسط Salar در بخش تاريخ ادبيات ايران
    Replies: 0
    آخرين نوشته: 16th July 2005, 07:21 PM
  5. باله درياچه قو از بهنام دياني
    توسط Salar در بخش داستانهای دیگر نویسندگان
    Replies: 0
    آخرين نوشته: 16th July 2005, 06:30 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید