خسروي دادگستري جم جاه
دختري داشت خوبرو، چون ماه
سروِ قدّش نهالِ باغِ كمال
ماهِ رويش چراغِ چشمِ جمال
سرِ زلفش كنايت از ظلمات
لب لعلش كليد آب حيات
خم ابرو كمان ناوك زن
جعد گيسو كمند مردافكن
«چشمش از چشم آهو آهوگير
جادوآسانه؛ بلكه جادوگير»
تاب مژگان، بلاي سوختگان
به نگه دين و دل فروختگان
نازك اندامِ نازنين رفتار
دلربا لعلِ دلنشين گفتار
خواستارش بجان سرافرازان
سركشان بر درش سراندازان
سروران در غمش هلاك شده
«اي بسا آرزو كه خاك شده»
بود در مُلك شاه چوپاني
عمر سر كرده در بياباني
سوي شهرش نيوفتاده گذر
عمر در كوه و درّه برده بسر
وحشي، اما به جان و دل آرام
ايمن از دوزخِ تمدّن نام
از جهاني به نيم ناني خوش
با دلِ فارغ از جهاني خوش
بهره اش زين جهان بي آئين
كاسه اي شير و قرص نان جوين
با كفي آب چشمه ساران مست
ساغرش پر ز آبله كف دست
فارغ از عيش و رنجِ بيش و كمي
از گذشت جهان نديده غمي
چوبدستي به كف، نمد بر دوش
بسترش خاك و آسمان روپوش
ايمن از رنج آرزومندي
پادشاهِ ديارِ خرسندي
مُلكتش مرتعي به دامن كوه
دور از انبوه و ايمن از اندوه
دو سگش دو وزير كارآگاه
پاسدار حريم حرمتِ شاه
گوسفندان رعيّتي خاموش
همه فرمان پذير و پندنيوش
ملّتي سر به زير و دوخته لب
نه فزون خواه و انقلاب طلب
نه وزيران به خون يكديگر
بسته از حرص جاه و مال كمر
نه شه از حال مملكت غافل
نه رعيّت ز شاه خونين دل
زان وزيرانِ روز و شب بيدار
رخ نهان كرده گرگ استعمار
ملّت آرام و مملكت آرام
شاه آسوده از بَدِ ايام
وين جفاپيشه ي تمام ستم
نپسندد دلي رها از غم
فتنه هائي عجب برانگيزد
با دل آسودگان به كين خيزد
تا نگويند زير چرخ كبود
دلي از جور آسمان آسود
تا نجويند خاطري آرام
زير اين طاق لاجوردي فام
چونكه آرام جان چوپان ديد
آسمان، فتنه را، ز جا جنبيد
دختر شاه را به عزم شكار
كرد زي كوه و دشت راه سپار
لختي از همرهان جدا افتاد
تشنه شد، رو به كوهسار نهاد
برد شهزاده را قضاي زمان
تا وطنگاه ساده دل چوپان
وآن تهي خاطر از غم ايّام
قرص نان جُوَش نهايتِ كام
غافل از گَشتِ چرخ و بازيهاش
از بلاها و فتنه سازيهاش
ديده وا كرد و شهسواري ديد
بر سرِ خويش تاجداري ديد
ديد و صبر و قرار از كف داد
ديد و با يك نگه ز پاي افتاد
گشت عاشق بر آن جمال چِگل
خود به يك دل نه، بلكه با صد دل
تا بداني كه عشق شاه و گدا
نشناسد چو هِشت دام بلا
گه گدائي اسير شه سازد
روزگارش ز غم تبه سازد
گه شهي را كه گردن افرازد
در كمند گدائي اندازد
مرد جز مام و عمّه ناديده
روي زيبا نديده تا ديده
در جواني نرانده كام دلي
بي نصيب از نگاهِ دل گسلي
گر ببيند نشسته بر سر زين
آفتاب آيتي، فلك تمكين
در بياباني آنچنان برهوت
چه ملامت اگر شود مبهوت؟
نشود باورش كه بيدارست
يا به خوابي عجب گرفتار است
محو و حيرت زده بجا مانَد
دست و پايش ز كار وامانَد
همرهان آمدند و دختر راند
غافل از آتشي كه برجا ماند
رفت و از رفتنش نماند نشان
جز شراري به خرمن چوپان
شعله ي برق كآسمان افروخت
چه غم ار كِشتِ بينوائي سوخت
مردِ مسكينِ دل ز كف داده
با نگاهي ز پا درافتاده
همدمش گشت بيقراري ها
پيشه اش ناله ها و زاريها
نه رفيقي كزو مدد جويد
نه شفيقي كه راز دل گويد
با چه اميد پا نهد در راه
مرد چوپان و عشق دختر شاه
دشمنش رحمت آورد بر حال
هر كه را هست آرزوي محال
شد غم عشقِ حيرت افزايش
چاشني بخش نغمه ي نابش
دل آسوده اش چو شيدا گشت
ناله هاي ني اش غم افزا گشت
بر دلش تا شعاع مهري تافت
زير و بم هاي نغمه اش جان يافت
ني لبك با لب آشنا مي كرد
شوري از هر نوا به پا مي كرد
هنر از فيض عشق نامور است
نشأة عشق مادر هنر است
شور عشق ار نوائي انگيزد
هر طنينش به جان شرر ريزد
بود شه را وزير هشياري
در مهمّات مملكت ياري
كارها را به فيض حكمت و راي
با سرانگشتِ عقل عقده گشاي
رفت روزي مگر به قصد شكار
جانب دشت و دامن كهسار
در خم درّه هاي هول انگيز
بانگ نائي شنيد حزن آميز
نغمه اي جانگداز و طاقت سوز
شعله زن، بي امان، جهان افروز
بانگِ ني آتشي به جانش ريخت
در طلب اسبِ بادپاي انگيخت
در پس قلّه اي شباني ديد
نه شبان، مشت استخواني ديد
قامتي زير بار محنت خم
چهري از قهر زندگي درهم
دستِ بيداد پيشه ي مه و سال
بر جبينش زده خط ابطال
بيخته آسمانِ بختِ سياه
بر سرش گردِ پيريِ ناگاه
بر سرِ دوش او چو بارِ وبال
نمدِ شوخناكِ ديرين سال
بسترشام و جامه روزش
بُردِ دي مه كتان تمّوزش
مظهر نكبتِ نمدپوشان
معني صدقِ خانه بردوشان
وين عجب كاين جُلُمبر چركين
غول بي شاخ و دُمّ صخره نشين
از ني خود نوائي انگيزد
كآتش از هر دمي به جان ريزد
در نوايش نهان حكايتها
وز جفاي جهان شكايتها
رحمت آورد كآنچنان ديدش
پيش خود خواند و حال پرسيدش
كز چه بر چهره ات نشان غم است
بازگو از كه بر دلت ستم است؟
تو و نائي بدين شكرباري
تلخكام از چه رو به كهساري؟
بانگ نائي كه مونس جان است
لايق بزم پادشاهان است.
پاسخي چون نيامد از چوپان
شد وزير از سكوت او حيران
گر چه دانست مردِ صاحبدل
كه شبان راست پايِ دل در گِل
لب فرو بسته گر چه از گفتار
راز عشقش دويده بر رخسار
عشق را آب ديده غمّاز است
رنگِ از رخ پريده غمّاز است
گفتش: اي بينواي صحراگرد
گر دوا طالبي چه پوشي درد؟
خيز و راز درون مپوش از ما
بازگو حاجتت كه گشت روا
گر نيازت به زر بوَد، اين زر
ور به زور است، اين تو اين لشكر
ور به تدبير من نياز آيد
فكر من كارِ بسته بگشايد
ور به عشق كسي گرفتاري
رازت از من نهان مكن باري
تا شوم از سرِ صفا يارت
برسانم ترا به دلدارت.
چون شنيد از وزير اين پيمان
به حكايت گشود لب چوپان
كه: مرا دل اسير عشق افتاد
رفته از عشق هستيم بر باد
آتش عشق استخوانم سوخت
نه همين استخوان كه جانم سوخت
منم از وصل يار نوميدي
ذرّه اي در هواي خورشيدي
در كمند دل اوفتاده اسير
وين هوسباره نيست پندپذير
بارها گفتم: اي دل گمراه!
بنگر، من كجا و دختر شاه!
او خداوند تخت باشد و تاج
من به نان شب از جهان محتاج
رحم كن اي دلِ جفا كردار
بيش از اينم مكن به جور آزار
اينهمه گفتمش، وليك چه سود
عجزِ من بر جفاي او افزود.
چون شنيد اين سخن كهن دستور
رحمش آمد به حال آن رنجور
دلش از حال او به درد آمد
كآتش انگيزِ آهِ سرد آمد
گوئي از دردِ عشق آگه بود
آه عاشق دلش ز جاي ربود
خواست تا همّتي بكار كند
راز اين نكته آشكار كند
كاندرين ديرِ ناپديد انجام
زير اين طاق لاجوردي فام
از پي كوششي و اصراري
شدني، كردني است هر كاري
راه اگر چند پيچ در پيچ است
همّت ار بود پيچ ها هيچ است
عشق انگيزه ي طلبكاري است
بينوا آنكه از طلب عاري است
پير صاحبدل خرد پرورد
همّتي صرفِ كار چوپان كرد
لختي انديشه را بكار افكند
در عمل طرحي استوار افكند
تا بدانند خلق آينده
رازِ جوينده هست يابنده
با شبان گفت: كاندرين سودا
هِشت بايد به صبر و حيلت پا
اندرين راهِ سختِ ناهموار
گر به فرمان من كني رفتار
زاهدي سازمت بلندآواز
اهل كشف و كرامت و اعجاز
كنمت شهره ي خواص و عوام
نافذالحكم و حجة الاسلام
وآنگهت با شه آشنا سازم
گره از مشكل تو وا سازم
دخت شه را نهم در آغوشت
غم دنيا شود فراموشت
ليك بايد چو كامكار شوي
زاهدي صاحب اعتبار شوي
نكني سركشي ز ناداني
سر ز فرمان من نپيچاني
گفت: من، مردِ عامي چوپان
چون شوم مقتداي خلق جهان
خرد و دانش و سوادم كو؟
وز كسي اذن اجتهادم كو؟
رهبري كار هر عوامي نيست
كار هر بي سواد خامي نيست.
گفت: خامُش كه گر منم استاد
دانم اين كار سخت سامان داد
در محيطي اسير جهل و جنون
كه بود كارها همه وارون
مي شود اهل راز و صاحب درد
لُري ار غوطه زد در آبي سرد
از كرامات چل تن شيراز
پادوي مي شود سخن پرداز
اگر از رمز كار آگاهي
مي توان كرد هر چه مي خواهي
در دياري كه عقل مات شود
هر محالي ز ممكنات شود
گر ترا اندكي سفاهت بود
مايه اي كافي از وقاحت بود
مي توان لاف پيشوائي زد
بي محابا دم از خدائي زد
بايد اكنون به صبرو دانائي
پند پيرانه كار فرمائي
موي سر را زبُن بپيرائي
ريش انبوه را بيارائي
نمد از دوش خويش برداري
چارُق و چوبدست بگذاري
ديده بندي ز هر چه زيبائي
خنده را خواني از سبكرائي
با ترش كردني عبوس آميز
جوئي از هر تبسّمي پرهيز
وانمائي ز غايت وسواس
از هر آن چيزِتر بعشوه هراس
با عبا و قبا و شال كمر
سبحه بر كف، عمامه اي بر سر
در دل غاري آشيان جوئي
راه شيخان و زاهدان پوئي
هر كه پرسيد هرچه، دم نزني
ورد و تسبيح را به هم نزني
هر كه آيد برت به عجز و نياز
تو نپردازي از دعا و نماز
با ركوع و سجود و با اذكار
شيخنائي شوي تمام عيار
به ريا خلق را كني تسخير
تا مريدت شوند شاه و وزير.
وآنچه بُد يادش از كهن استاد
داد درسِ ريا شبان را ياد
طول عمامه بيشتر كردن
شال بستن عبا به بر كردن
موي سر لامحاله بزدودن
طول ريش از دو قبضه افزودن
خواندن از بهر جذب ساده دلان
در قنوتي دو سوره از قرآن
طول دادن به قصد جلب نظر
سجده را نيم ساعت افزونتر
با عصا و عبا و دمپائي
راه رفتن به ناز و رعنائي
چهره پر چين و باد در غبغب
فس فسي كاشتن به گوشه ي لب
هم ادا ساختن به عور و ادا
ذكر الحمد را ز مخرج حا
ضاد و حا را غليظ فرمودن
مدِّ والضّالين افزودن
در صفِ خلق پيشتر رفتن
با محاسن هميشه ور رفتن
چين تحقير بر جبين بستن
دل خلقان به طعنه بشكستن
خاكِ ره با دُم عبا رُفتن
خلق را غافل از خدا گفتن
آستين بر خلايق افشاندن
همه را كافر و لعين خواندن
در دل غار آشيان جستن
بي نيازي از اين و آن جستن
خويش را برتر از بشر ديدن
ديگران را چو گاو و خر ديدن
شيوه ي خَر مُريد كردن رام
ز ابتدايش نمود تا انجام
كارفرما وزير پر نيرنگ
بهتر از كاركشتگان فرنگ
با فسونكاري و دغلبازي
گشت سرگرم پيشواسازي
جمله آموختش طريقت كار
تا كه شد مرشدي تمام عيار
ز آن بيابانيِ بليدِ عوام
آيتي ساخت حجة الاسلام
عشوه هاي عجب به كارش كرد
تا به دوش خران سوارش كرد
حجة اللّه با هرٌ في الارض
طاعتش بر تمام مردم فرض
وانگهي كار او چو محكم كرد
عدّه اي جارچي فراهم كرد
جارچي هاي خبره در تدليس
بهتر از قوم روزنامه نويس
همه در شيوه هاي ابليسي
رهروان طريق بي بي سي
همه در كار خويشتن بكمال
همگان خبره در هو و جنجال
رو نهادند اين ور و آن ور
شهر و ده، پيچِ كوچه، زيرِ گذر
با كلامي رقيب نقل و نبات
باز كردند باب تبليغات:
ايّها الناس از صغير و كبير
خوش برآريد همصدا تكبير
درِ نعمت به رويتان وا شد
شهرتان پايگاه آقا شد
آنك آن غار تيره در دل كوه
مهبط نور گشت و كان شكوه
تا ببينيد نور حق در غار
بشتابيد يا اولي الابصار
بشتابيد تا عيان بينيد
«آنچه ناديدني است آن بينيد».
خبر كشف حجة الاسلام
منتشر گشت در ميان عوام
كور و كرها و آسمان جُل ها
عقل در گوش خفتگان، خُل ها
اشك شوق از دو ديده بگشادند
همه جا بانگ الصلا دادند
خلق هر كوي و اهل هرمحلي
ره فتادند با عَلَم كُتلي
رهبر هر گروه چاوشي
بيرق سبز بر سرِ دوشي
دسته ي سينه زن به راه افتاد
شهر در شور و اشك و آه افتاد
قمه زنهاي سر تراشيده
اندكي پيش سر خراشيده
پيش پيش همه وزير شعار
بر سرش سايبان دو گز چلوار
شرّ و شوري عجب بپا كردند
شهر را دشت كربلا كردند
با چنين وضع و با چنين هنجار
رو نهادند مرد و زن سوي غار
تا مگر روي شيخنا بينند
حجّت بالغ خدا بينند
گرم شد بهرِ صيدِ ناشي ها
موتور معجزه تراشي ها
مردِ رندان شدند خواب نما
يك دو افليج نيز يافت شفا
اي بسا لال و كر سخنور شد
هر كه شكّاك بود منتر شد
كوري از طوف كوه بينا شد
غنچه چشم بسته اش وا شد
سر چو بالا گرفت بهر دعا
ديد در ماه صورت مولا
مرد عيّار سامري كردار
تا كند خلق را به حيله مهار
پايه از چرخ بگذرانيدش
بر سر مسندي نشانيدش
دستي آورده از عبا بيرون
بهر تقبيل خيلِ جهل و جنون
« مرد و زن ايستاده دوش به دوش
فارغ از رنج عقل و زحمت هوش»
تا به يك بوسه رستگار شوند
لايق لطف كردگار شوند
رونقي يافت چاپلوسيها
گرم شد كار دست بوسيها
بوسه هاي نَران شتاب زده
مادگان بوسه با حجاب زده
باطن مردمان هويدا شد
بت پرستي دوباره احيا شد
نه همين عاميان كالانعام
بل كه خاصان عالَم اوهام
همه در كار ياوه پوئيها
به رقابت گزافه گوئيها
اين به دعوا كه: شيخنا مَلَك است
كارفرماي گردش فلك است
وآن به شيون كه: جان جمله فداش
سرِ ما باد برخيِ كف پاش
مرتد فطري است منكر او
بايد از تن جدا شود سرِ او.
وآن دگر مدّعي كه: ذات خدا
شده در جسم شيخ جلوه نما
عالم غيب در شهود آمد
« در پس پرده هر چه بود آمد»
وين به غوغا كه: «او» شده است عيان
چند از اين صبر و چند از اين كتمان
دوره انتظار آخر شد
آنچه در پرده بود ظاهر شد
تا زند گردن همه كفار
وقّنا ربّنا عذابَ النار.
داغ شد چون تنور بازارش
خر مريدان به جان خريدارش
صبت زهدش به مهر و ماه رسيد
اين حكايت به گوش شاه رسيد
دل سلطان به شور و شر افتاد
هوسِ ديدنش به سر افتاد
خواند روزي وزير را برِ خويش
گفت با او هواي خاطر خويش
كه: شنيدستم عارفي آگاه
در دل كوهسار جسته پناه
گر چه با خلق سر گران دارد
نفسي كيمياي جان دارد
دل من شد به ديدنش مايل
كز ره گوش عاشق آمد دل.
گفت با او وزير باتدبير:
كار سخت است سخت ساده مگير
اين گزين مرد از اولياي خداست
بي نياز از نيازِ شاه و گداست
از جهان جُسته گوشه ي غاري
نيستش با كسي سر و كاري
نبود مردِ گفتگو كردن
وز خدا سوي خلق رو كردن
با سرانش سرِ گرانيها
حصنِ جان كرده لَن تََرانيها
خسرو كشورِ سحرگاهان
تاج بخش سر شهنشاهان
چرخ، گوئي اسير چوگانش
خيل جنّ و مَلَك نگهبانش
غافل از مير و فارغ از شاه است
عارفي زاهدي دل آگاه است
شاهدِ بارز مسلماني
هستش آن پينه هاي پيشاني
عيسي ار مرده زنده كرد به دَم
او كُند زنده عيسي مريم
موسي ار اژدها نمود عصا
او عصا افكند، شود موسي
يد بيضايش اژدها افكن
دم لاهوتيش مسيح شكن
محرم خاص خلوتِ لاهوت
رسته از قيدِ عالم ناسوت
جز به دادار تكيه گاهش نيست
سر همصحبتيّ شاهش نيست
سرگران است با سرافرازان
همه عالم به خدمتش نازان
اي بسا مير و شه به درگاهش
بندگانند و خاكي راهش
روي دل سوي آسمان دارد
با شهان سخت سرگران دارد.
شاه چون گفته ي وزير شنيد
شوق ديدار در دلش جنبيد
منعش افزونترك نمود هوس
آري از قيدها فزود هوس
گفت: اي آصف مبارك راي
با سرانگشتِ عقل عقده گشاي
شوق ديدار اوست در دل من
وين توئي چاره سازِ مشكل من
خواهم از همتش مدد جستن
وز دَمش دفترِ گنه شستن
تو نه آخر وزير راي مني؟
در حوادث گره گشاي مني؟
خيز و ديدار او ميسّر كن
دلم از ديدنش منّور كن.
چند روزي وزيرِ افسون ساز
كرد با شاهِ غافل افسون ساز
آمد و شد به رسم دلالان
وز تحاشيّ شيخنا نالان
چون شه از اشتياق شد بي تاب
روزي آمد كه: خسروا، بشتاب،
طالع خسرويت يار آمد
فلكت چاره سازِ كار آمد
دولتِ سرمدت نصيب افتاد
زاهدت رخصت زيارت داد
گر عنايات حق مدد سازد
نظري او به سويت اندازد
نه همين دولتت بكام افتد
بل كه عقبات بر مرام افتد.
زين خبر اهل شهر شد آگاه
كه به ديار شيخ آيد شاه
اوفتادند جمله در تك وپو
گشته لبريزِ خلق برزن و كو
همگي در ركاب شه پويان
وحدهُ لاشريكَ لَه گويان
بانگ تهليل و نعره ي تكبير
كنده از جا دل صغير و كبير
شاه از پيش و مؤمنان از پس
طّرقوا طّرقوا فكنده عسس
به فلك رفته بانگ چاوشان
مرد و زن هلهله كنان جوشان
كرده همراهي زيارتيان
اهل غوغا و جمع غارتيان
همه رَكباً تَهيمُ في الفلوات
همه جويندگان آب حيات
شيخ عنقا صفت خزيده به قاف
مؤمنان گردِ غار او به طواف
خبر آمد كه: شاه جويد بار.
گفت: ما را به كار شاه چه كار؟
پيش ما شاه و بنده يكسان است
بنده ي ماست گر چه سلطان است.
گفت و برجست خود به عزم نماز
با خدا گشت گرم راز و نياز
دور از آن كبريا و فرّ و جلال
شه درآمد، وزيرش از دنبال
هر دو در منتهاي عجز و ادب
دست بر سينه و ثنا بر لب
سر سپردند و دست بوسيدند
سجده بردند و نازها ديدند
به اميدي كه شيخ دل آگاه
گوشه ي چشمي افكند بر شاه
ليك شيخ از حضور شاه و وزير
فارغ و گرم گفتن تكبير
شيخ افزود در ركوع و سجود
شاهِ غافل بر اعتقاد افزود
چند روزي گذشت از اين ديدار
همچنان شيخنا خزيده به غار
گرمِ سالوسي و رياكاري
گردِ او مؤمنان بازاري
شاه را دل بدو شده مفتون
هر دمش اعتقاد گشته فزون
وآن فسونگر وزير پر تدبير
به فسون كرده شاه را تسخير
هر زماني به اقتضاي زمان
داده در وصف شيخ دادِ بيان
از كرامات او سخن گفته
آنچه خود ديده و آنچه بشنفته
كرده رندانه شاه را تلقين
اثراتِ وجودِ شيخِ گزين
كه: اگر بخت همعنان گردد
شيخ با شاه مهربان گردد
عزم ماندن در اين ديار كند
صحبت خسرو اختيار كند
ديگر، اقبال شاه تابنده است
بر چنين شاه مُلك پاينده است
دين و دنيا به كام او گردد
آسمان بر مرام او گردد
گر شود زيب تاج سلطاني
گوهر اقتدارِ روحاني
مُلك در خاندان شه پايد
هر دمش قدرتي دگر زايد
دين و دولت چو با هم آميزند
اقتداري عجب برانگيزند
گر به شمشير سَبحه گردد يار
خوش ز خصمان برآورند دمار
آنچه نتوان به نام سلطان كرد
نام دين كردنش چه آسان كرد
حربه ي سلطنت ببند و بگير
حربه ي دين مدارها تكفير
يكتن ار دم زند ز آزادي
كه بوَد نعمتي خدادادي
طعمه ي طعن مؤمنين افتد
داغ كفرش چو بر جبين افتد
واجبُ اللعنة آيد و مردود
زود از كنده اش برآيد دود
سلطنت را قوي شود بنياد
كس نيارد كه دم زند آزاد
نو شود راه و رسم شدّادي
گم شود نام نحس آزادي
گفت شه كاي وزير فرّخ فال
ساده انديشِ كارهاي محال
دوره ما نه عهد جمشيد است
عصر تسخير ماه و ناهيد است
مردمان زمانه هشيارند
سر به دعوي كجا فرود آرند
خود گرفتم كه اين مبارك راي
باشد از بندگان خاص خداي
مردم خيره سر فراوانند
اهل بغي و عناد و طغيانند
در جهاني كه حدّ و مرزي نيست
ايمن از رخنه هيچ درزي نيست
دوره سلطنت مداري كو؟
چار ديوار اختياري كو؟
كرده قانون سلطنت تغيير
بي اثر گشته حربه ي تكفير
نتوان حكم راند بي سرِ خر
فارغ از زحمت «حقوق بشر».
گفتش: اي خسرو همايون فر
غافلي از نهاد نسل بشر؟
در جهاني كه از خرد بري است
كار موسي بكام سامري است
در دياري كه عقل معزول است
هر چه خواهي بگو، كه مقبول است
ور كسي دم زند كه « شرع مبين
نيست بهر عذاب اهل زمين
دين حق پاسداري خرد است
عقل سالم ملاك نيك و بد است»
گردنش را بزن كه قاطي كرد
رو به اسلام التقاطي كرد
شيخنا را اگر شكار كني
سركشان را همه مهار كني
حكم تو حكم قادر متعال
نتوان بردنت به زيرسؤال
وارهي از سؤال و چون و چرا
هر چه خواهي بكن به نام خدا
تيغ تكفير حجة الاسلام
شاه را اوفتد اگر به نيام
با چنين حربه اي كه جانسوز است
شه بر اعداي خويش پيروز است
هر كه زد بر خلاف شاه نفس
حكم تكفير شيخ او را بس
روزگارش ز بُن تباه شود
در برِ خلق روسياه شود
خر مريدان هميشه بسيارند
بنده سبحه اند و دستارند
واي اگر از دهانِ ملّائي
گشت صادر به فتنه فتوائي
كه: فلان كافر است و دشمن دين
واجب الرجم گشته است لعين.
دُم علم كرده هايهوي كنند
سنگسارش ز چار سوي كنند
بي محابا چنان بر او تازند
كز جهانش نشان براندازند
« كف چو از خون بي گنه شويند
آنگه اين سگ چه كرده مي گويند».
گفت از اين گونه چاره گر دستور
سخناني كه شه فتاد به شور
گفت شه كاي وزير روشن راي
عاقبت بين و مصلحت فرماي
نكته هائي كه مو به مو گفتي
نغز و سنجيده و نكو گفتي
مِهر اين زاهد بلند مقام
ميرِ خاصان و مقتداي عوام
مغتنم هست در برِ ما هم
نه به دنيا كه بهر عقبي هم
بايدت جست چاره اي كه مگر
نكند شيخ از اين ديار سفر
تا ز فيض حضور ميمونش
وز مبارك دم همايونش
بركت جوي و بهره مند شويم
در بر خلق سربلند شويم.
تا پي حكم شه كند تدبير
مهلتي خواست كاركشته وزير
كرد چندي به طرفه بازيها
در برِ شه زمينه سازيها
عاقبت چون رسيد موسم كار
كرد مقصود خويشتن اظهار
كه: رساند به عرض انور شاه
چاكر خانه زادِ دولتخواه
چون بود شيخ آسمان مقدار
حافظ شرع احمد مختار
شاه اگر بهر حفظ بيضه ي دين
دخترخود بدو دهد كابين
وگر اين زاهد خجسته خصال
آيت فضل قادر متعال
دعوت شاه را نكو دارد
سر به پيوند او فرود آرد
از تجرد اگر عدول كند
به زني دخت شه قبول كند
شاه را جاه و عزّت افزايد
مُلك در خاندان او پايد
گردد از بركت چنين داماد
شه قوي حال و مملكت آباد
دخت شه در جهان سرافرازد
بر همه شاهزادگان نازد
شه به حيرت فتاده زين تدبير
كه دگر باره كاركشته وزير
كرد آنمايه گفتگو با شاه
تا دل شاه شد بدو همراه
محو راي گره گشاي وزير
شاه تسليم شد به راي وزير
شد به فرمان شه كهن دستور
از پي طرح گفتگو مأمور
رفت و آمد كه: شيخ عالي جاه
سر نيارد فرو به دعوت شاه
مي نگردد به وصلتي خرسند
اين مسيحاي بي زن و فرزند
از شه اصرار و از وزير انكار
شيخنا همچنان خزيده به غار
تا سرانجام پير پُر افسون
شوق شه را چو ديد روز افزون
روزي آمد كه: خسروا بشتاب
روزگارت بكام شد درياب
طالع خسرويت يار آمد
اخترت چاره سازِ كار آمد
بس كه ابرام كردم و اصرار
شيخ را واكشاندم از انكار
تا به دامادي و به وصلت شاه
گشت راضي، وليك با اكراه.
به اشارات عاملان وزير
خلق آگاه شد، صغير و كبير
كه شهِ دين پناهِ دين پرور
سايه لطف خالق اكبر
صاحب تخت و بخت و تاج و نگين
پي حفظ و رواج شرع مبين
سر به پيوند شيخ بسپرده است
دختر خود نياز او كرده است
ملت از راي شه خبر گرديد
كاسه از آش داغتر گرديد
والي قشم و نايب زنجان
كدخداي فلات رفسنجان
صنف كفاش بصره و بمپور
دشتبانان بندر شاپور
پاي كارِ دهات نصرآباد
گاودارِ حوالي بغداد
مرده شوران خطه ي ماهان
بچه هاي جنوب اصفاهان
نطفه هاي مقيم صُلبِ پدر
كودكِ خفته در دل مادر
ساكنان ديار خاموشان
آن ز ياد همه فراموشان
قلتشن بيگ و تحفة الديوان
آفة الملك و لعبة السلطان
همه برجستگانِ صيغه روي
همه سردستگان شهرِ نوي
صيغه روهاي ناب دورِ حرم
صيغه خوانهاي با همه محرم
تكّه هاي حسابي ددري
چكّه هاي حريفِ پشت دري
دختر مانده بيخ گيس ننه
حاجي پولدار چند زنه
لاكتابانِ با كتابي جور
مردمان ز آدميّت دور
نوحه خوانها، سرِ مزاري ها
تك پرانها و پشت باري ها
همه زين مژده شادمان گشته
سيل طومارها روان گشته
در سپاس از خديو شيخ نواز
شد همايون رقابتي آغاز
شد ز هر سو روان سوي دربار
نامه ها تلگرافها بسيار
همه در عرض تهنيت كاي شاه
اي سپهر آيتِ فلك درگاه
اي قدر قدرتِ قضا آيين
اي همه عالمت به زير نگين
اي به حُكمت جهانيان زنده
عاشق انتقاد سازنده
اي ولايت شعارِ قدسي راي
اي ز تيغت رواج دين خداي
قبله ي عالم، اي شه شاهان
« اي فداي تو هم دل و هم جان»
اي ترا تاج و تخت زيبنده
صد چو خاقان و قيصرت بنده
نعلِ اسبت هلال چرخ برين
زهره و مشتريت نقش نگين
اين كه نُه پلّه كرسي افلاك
به ركاب تو مي رسد؟ حاشاك
اي نظر كرده ي گزين خدا
اي ترا تا ابد دوام و بقا
اي بلند اختر همايون راي
مصلحت بين و معدلت فرماي
عزم شاهانه ات مبارك باد
دشمنت تيغ غم به تارك باد
جفت فرخندگي و ميموني
باد اين وصلت همايوني
دخت شه را بغير شيخ نبود
همسري طرفه زير چرخ كبود
بود ازين گونه روز و شب طومار
گشته جاري به جانب دربار
آگهي از حساب بيرون شد
صفحات جرايد افزون شد
زير هر يك هزارها امضا
گاه لايُقرء و گهي خوانا:
چاكر و خاك ره، سگ درگاه
خانه زاد و غلام و بنده ي شاه
جان نثار و عبيد و الاحقر
اين سگ، آن ديگري ز سگ كمتر
نامه ها را وزير حيلت گر
بگذراند از لحاظ شه يكسر
كه: ببين شورِ خلقِ مليوني
ضامنِ قدرت همايوني
شاهد زنده ي دموكراسي
دشمن عشوه هاي خنّاسي
اين بود جلوه اي عدو افكن
كوري چشم خصم قُرقُر زن
زين سپس جور با جسارت كن
هر چه خواهي بدوش و غارت كن
بعد از اين تاج را خطر نبود
خلق را نان و آب اگر نبود
ور كسي دم زند كه نانم رفت
ايّها الناس خانمانم رفت
بر سرش نعره زن به قهر و غضب
كاي فرومايه ي رفاه طلب
با بهشتي بدان دلفروزي
ديده بر نعمت جهان دوزي؟
مؤمنانند بهر دين نگران
« نان و آب» است مالِ گاو و خران
شاه سرشار از اينهمه بركات
شادمان از تعالي درجات
نامه ها ديد و حرف پير شنود
زود « امرِ رسيدگي فرمود»
به دليل دقيقه هاي نجوم
ساعت سعد و نحس شد معلوم
جشن شاهانه اي مهّيا شد
بزم عيش و نشاط برپا شد
شهر شد غرق عشرت و شادي
زآن فريبنده جشنِ دامادي
هفت شهر زمين چراغان شد
هفت گبرِ گزين مسلمان شد
هر طرف شور و جنبشي پيدا
هر طرف طاق نصرتي برپا
كاميونهاي پُر ز نقل و نبات
قيمت هر چه ميخوري صلوات
بانگ مردانه ي وزير شعار
رفته تا اوج گنبد دوّار
يك طرف سوريان مبارك گو
« بانگ الله اكبر از يكسو»
در محاسن نهان لب و دندان
وندر آن چشمه سار آبِ دهان
قطره اي زآن كليد گنج شفا
بر همه دردهاي خلق دوا
تُف مگو، موج فيض آب حيات
وآن محاسن سيه تر از ظلمات
ريشِ انبوه را حنا بسته
بندِ تنبان درازنا بسته
تاي عمّامه بيشتر كرده
سرِ آن همچو جقّه بر كرده
سرِ ديگر نهاده تحت حَنك
حنكش خلق را نموده عنك
آستيني چو كام افعي باز
شاهد صدقِ حرص و معنيِ آز
سبحه در دستِ از عبا بيرون
رمزِ صد چشمه حيله و افسون
هر قدم برگرفته با صد ناز
بر زمينش نهاده با اعزاز
زير لب ذكر ربّنا گويان
در ركابش جماعتي پويان
خاك پايش به ديدگان كرده
مقدمش كيمياي جان كرده
زين طرف مردمي گسسته عنان
گشته او را پذيره از دل و جان
بغبغوهاي گنبد يا مفت
گردن از مال وقف كرده كلفت
عاكفان حريم قاب پلو
عاشقان قديم مال چپو
مدعي هاي لقمه پرهيزي
مظهر گربه بر سر ديزي
خيل مستعربان حلوا خور
تشنه كامان شير گرم شتر
توده ايهاي تازه برگشته
صاحب ريش معتبر گشته
مطربان شكسته پنجه و ساز
گمرهان به راه آمده باز
فكلي هاي يقّه وا كرده
ريش را تا شكم رها كرده
توبه كاران سابقاً مي خوار
بَستيانِ كنون اسير خمار
بي حجابان چادري گشته
آن وري هايِ اين وري گشته
خان كُرّان و خواجه ي پاريز
بي همه چيزهاي با همه چيز
كرده تعطيل كسب و كار حلال
آمده يكسره به استقبال
پيش پيشِ همه وزير شعار
بر سرش سايبان دو گز چلوار
آمد و همرهانش از پس و پيش
فرش راهش نموده ديده خويش
كرد با عزّت و جلال ورود
مجلس شاه را صفا افزود
جاي مي گشت صرف نقل و نبات
ساز و آواز انجمن، صلوات
طبل نقاره چي بكار افتاد
كرّناها به قارقار افتاد
صف كشيدند يك طويله رجال
سينه ها عرصه نشان و مدال
تيمساران گُردِ دشمن كوب
يال و كوپالشان تهمتن كوب
تافته تا ورايِ قلّه ي قاف
برق شمشيرهاي توي غلاف
همه دشمن شكارِ صاحب عزم
در دل صحنه هاي محفل بزم
رونقي تازه تخت و تاج گرفت
كار پخش لقب رواج گرفت
عُمدة الملّة عمده ديوان شد
شيدة الملك شيده سلطان شد
خاتم قاريان درباري
كرد نيكو قرائتي جاري
بهر تبريك سرمدالشعرا
خواند كلي قصيده غرّا
بعد از آن نوبت نثار آمد
كه ز هر شهر و هر ديار آمد
سيل شاباش و هديه گشت روان
هر كه را هرچه بود در امكان:
سفراي ممالك شرقي:
يك عدد داس و چكّش تَرمي
قوم در حالِ رشدِ افريقا:
رقعه اي چند التماس دعا
هيأت شامي و فلسطيني:
كيسه هاي گشاد خورجيني
افسران رژيم صدّامي:
عكس زيباي ازرقِ شامي
مُرسلين قليج كارِ فرنگ:
چند جزوه رساله ي نيرنگ
هيأت خاص ينگه دنيائي:
چند گوساله ي تماشائي
صنف مستضعفِ مقاطعه كار:
شمش خالص دوازده خروار
خوش خيالان قافيت پرداز:
مبلغي حرفِ چار من يك غاز
معرفت دارهاي چاله حصار:
چاقوي تيغه تيز ضامندار
صنف بنگاهيان و دلالان:
چار تا نعل و يك عدد پالان
ناقدانِ ز قيد و بند آزاد:
كيسه اي كاه در گذرگه باد
مفتيان مروّج الاسلام:
قبض هاي كلانِ سهم امام
ليدر حزبهاي پوشالي:
جعبه اي وعده هاي توخالي
پاسداران خاص حزب الله:
چند تائي چماق سرخ و سياه
برزگرهايِ هي بنال و بدو:
خمره هاي تهي ز گندم و جو
خيل زهاد واجب التعظيم:
ديگ جوشان هول خيز هليم
اهل بازارِ از درم بيزار:
يك دُجين « مرده باد استكبار»
كارگرهاي دستمزد بگير:
نيمه ناني ولي بدون پنير
اوستادان پير دانشگاه:
خنچه اي لب بلب ز ناله و آه
واعظان شريف پاك سرشت:
چند تائي كليد باغ بهشت
بانوان به خانه داري طاق:
كوپن باد كرده ي ارزاق
جمع تحصيل كرده ي بيكار:
بر سر دست هشته كشك و تغار
فرقه ي اهل مصلحت بيني:
دم گاوي نهاده در سيني
بينوايان مانده از هر جا:
مبلغي « مرده باد امريكا»
روز تا شب همه بريز و بپاش
خلق آسوده از تلاش معاش
سر و وضع خدم حشم نو شد
سور و سات قلندران رو شد
در هم افتاده جنس ماده و نر
نسخه ي دلنشين « جشن هنر»
بس كه بودند مرد و زن دلشاد
جشن « كورش بخواب» رفت از ياد
چون شب از نيمه اندكي بگذشت
موقع خواب و استراحت گشت
شد به تأييد حضرت باري
صيغه عقدِ همسري جاري
دختر شاه و شيخ نوداماد
اين سراسيمه، آن دگر دلشاد
آن، بدين شادمان كه در دو جهان
سرفراز است در ميان زنان
همسر شيخ و دختر شاه است
دولتش در دو نشأه، همراه است
هم به دنيا قرين عزّت و ناز
هم به عقبي سعادتش دمساز
وين، در آن كار گشته سرگردان
مانده حيران ز بازي دوران
كاين منم آن شبانك مسكين
آن تهيدست پيرهن چركين
كاينچنين غرق عزّت و جاهم
همسر دختر شهنشاهم
اين منم آن گداي بي سر و پا
تُف نحسم كنون كليد شفا
اين منم نان جو نديده به خوان
گشته حكمم به جان خلق روان
اين منم آن به قرص نان محتاج
حالي از من گرفته رونق تاج
اين منم آن شبانِ بوده دوان
در پي گله اي به روز و شبان
واينك اندر قفاي من به قطار
گوسفندِ دوپا هزار هزار
هر دو، اين شادمان و آن حيران
جانب حجله گه شدند روان
در دل حجله گاهِ عشرت بار
فارغ از رنج و خالي از اغيار
شيخ داماد با عروسش گفت
كاي تو با من چو بخت و دولت جفت
شب وصل است و بايدم به نماز
با خدا كرد عرض راز و نياز
پيشتر زانكه برخورم ز وصال
بايدم شكر قادر متعال
رخصتي تا كنم وضوئي ساز
شستشوئي كنم به قصد نماز
فرض يزدان نهاده باز آيم
پرده از چهره ي تو بگشايم
كام دل از لب تو برگيرم
سر و پايت به بوسه درگيرم
گفت اين را و از درِ ديگر
رفت، زآنسان كزو نماند اثر
بود بر تخت حجله گه دختر
حلقه كرده دو چشم خود بر در
مانده در انتظار و بر اين حال
لحظه هائي درازتر از سال
دلش از آرزو كباب شده
بوسه بر لب رسيده آب شده
اين ستمكاره گنبد وارون
رنجها آفريده گوناگون
رنجهائي مهيب و وحشتبار
جانگزا، دلشكن، بلا كردار
نيست زآن رنجها به دوش بشر
باري از انتظار سنگين تر
فتنه گر بوده چرخ تا بوده
لختي از فتنه ها نياسوده
زآنهمه فتنه هاي چرخ كبود
كاشكي رنج انتظار نبود
جانگزا گر چه هجر يار بود
خوشتر از درد انتظار بود
باشد اندر مذاقِ جان بشر
مرگ از انتظار شيرين تر
ساعتي رفت و باز نامد شوي
خسته شد ز انتظار زيباروي
آمد آن جان و دل به حسرت خون
شوي جويان ز حجله گاه برون
خبري بود سخت حيرت بار:
شيخ از حجله گاه كرده فرار
چون شنيدند جمله وارفتند
« هر يك از گوشه اي فرا رفتند»
از پي شيخ گشته ناپيدا
سر نهادند در دل صحرا
همه از غيبتش بجان نگران
همه در جستجوي او حيران
هر يكي بر قياس نقش ضمير
كرده آن را به گونه اي تعبير:
اين يكي گفته كان مبارك تاج
هر شبانگاه مي كند معراج
ديده ام من به چشم خود صد بار
شيخنا گشته بر براق سوار
سرِ شب رفته صبح برگشته
كس نه زين قصه با خبر گشته
رفته امشب به عادت ديرين
سوي مهمانسراي عرش برين
بيقين چون سحر فراز آيد
شيخ زي حجله گاه باز آيد.
ديگري گفت: وه ز بي خبري
غفلت از كار و بار جنّ و پري
شيخ را گر چه كسوت بشري است
مرشد جنّ و مقتداي پري است
ملك الجن به شهر جابلقا
كرده امشب ز روي صدق و صفا
شادي شيخ را چراغاني
جنّيان را تمام مهماني
موكبي شاهوار كرده گسيل
شيخ را برده با دو صد تجليل
اين همه شور و شر چرا بايد
ساعتي ديگر از سفر آيد.
وآندگر داد نطق داده چنين
كان مبارك دم مَلَك آئين
پاك بُد چون ز شهوت و ز هوي
خواست از كردگار خود به دعا
كه به نزد خودش فراخواند
وز بلاي زفاف برهاند
گشت بر بال جبرئيل سوار
رفت در قرب رحمت دادار
جان از اين تنگناي خاك رهاند
آستين بر جهانيان افشاند.
ديگري گفت: آن همايون راي
بوده است از فرشتگان خداي
ماند يك چند در ميان بشر
باز بگشود زي فلك شهپر.
مانده حيران به كار شيخ وزير
خردش عاجز آمد از تعبير
كز چه در آستان وصل نگار
كرده از حجله گاه عيش فرار
گفت با خود كه اين شبانك دون
لاجرم گشت از شعف مجنون
رفت و شد نقشه هام نقش بر آب
شد نصيبم بجاي آب سراب
اي دريغ از تلاش بي ثمرم
نخل بي شاخ و برگ و بار و برم
بهر اين خلقِ از خرد بيزار
آفريدم بتي تمام عيار
از چنان غول بي سر و پائي
ساختم مرشدي و مولائي
به اميدي كه يار من باشد
جلوه ي روزگار من باشد
نكند جز به راي من تمكين
هر چه خواهم بدو كنم تلقين
چون مرا داند آگه از اسرار
سر نپيچد ز حكم من ناچار
شاه و ملت اسير من باشند
همه فرمان پذير من باشند
كي گمان بردمي كه در فرجام
زهر ناكاميم نهد در كام
بايدم دربدر طلب كردش
جُست و آوردش و ادب كردش
حاصل روزگار من اين است
مايه ي اعتبار من اين است
خويشتن را چو ديد باد به دست
از پي جستجو كمر بربست
شيخ جويان به هر طرف رو كرد
تا سحرگه بسي تكاپو كرد
همه شب گشت و زو نديد نشان
شرري بود و شد جهان ز جهان
شعله اي بود و رفت زي افلاك
قطره اي بود و شد نهان در خاك
صبحگاهان كه پنجه ي خورشيد
گرد شنگرف بر جهان پاشيد
روشني گشت تيرگي پيراي
شاهد آسمان فلك آراي
آسمان شمع بامداد افروخت
پرده هاي سياهي شب سوخت
تا سحرگه نخفته چشم وزير
اسب تازان به هر كران چون تير
پي گم گشته هر طرف پويان
در بيابان و دشت و در جويان
اوفتادش گذر بدان كهسار
كاندر او ديده بودش اول بار
ديدش اندر گريوه اي مدهوش
اوفتاده به خاك ره خاموش
دلق زرق و ريا رها كرده
جامه بر خويشتن قبا كرده
از سر افكنده بر زمين دستار
جفت نعلينْش در يمين و يسار
بر سر خود شكسته چوب عصا
دانه ي سبحه كرده پخش و پلا
موي ريش و سبيل بركنده
اوفتاده چو مرغ پركنده
بس كه سر بر زمين زده چون مار
جوي خونش روان شده به كنار
از تپانچه تنش كبود شده
فارغ از قيد هر چه بود شده
چون فراتر شد و شبان را ديد
از تماشاي او بجان لرزيد
گفتش: اين شوربختِ وارون كار
كسي از بخت كرده چون تو فرار؟
اي ز بي دولتي شده مدهوش
بخت و دولت چو ديده در آغوش
اي به دولت رسيده چون تو خسي
آنچه كردي تو كرده هيچ كسي؟
جسته دولت به آستان تو راه
وين توئي رخ نهفته با اكراه
شاهد بخت زي تو رو كرده
وين توئي پشت خود بدو كرده
اشكريزان گشود لب كاي مرد
از همان ره كه آمدي برگرد
واگذارم به حال خويش دمي
من و دامان دشت و كوه غمي
شب دوشين كه با شكوه و جلال
پا نهادم به آستان وصال
شد دل خفته ناگهم بيدار
گفت با من كه: اي دغل كردار
روزكي چند با فريب و ريا
رو نهادي به پيشگاه خدا
خويش همرنگ اوليا كردي
به ريا طاعت خدا كردي
از چنان طاعتي رياآلود
برِ خَلقت چنين مقام افزود
دور چرخت نگشت جز بمرام
ملتت رام گشت و شاه غلام
اي تو با صد فريب و صد ترفند
« راه پاكان گرفته روزي چند»
زآن تظاهر به پاكبازيها
جسته اين مايه سرفرازيها
هيچ داني اگر به صدق و صفا
رو نمائي به آستان خدا
همه آفاق گلستان بيني
« آنچه خواهد دلت همان بيني»
بگذر از من تو اي كهن دستور
واگذارم به حال خود رنجور
ديده از كار من بدوز و برو
دلق و عمّامه ام بسوز و برو
آتش افكن به سبحه و دستار
مايه هاي تباهي و پندار
دختر شاه و كام و نام ترا
تخت و تاج از تو و مقام ترا
اينهمه از تو، سوز جان از من
نشنوي بعد از اين نشان از من
مي روم دوري از ريا جويم
بي ريا در ره خدا پويم



پاسخ با نقل قول

