+ پاسخ به موضوع
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 8 , از مجموع 8

موضوع: داستان های کوتاه

  1. #1
    Administrator Shahriar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Dec 2005
    نوشته ها
    3,460
    تشکر
    2,687
    Thanked 1,051 Times in 575 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    داستان های کوتاه

    یک بستنی ساده
    پسر بچهای وارد یک بستنیفروشی شد و پشت میزی نشست. پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر بچه پرسید: یک بستنی میوهای چند است؟" پیشخدمت پاسخ داد : " ۵۰ سنت". پسربچه دستش را در جیبش فرو برد و شروع به شمردن کرد. بعد پرسید:" یک بستنی ساده چند است؟" در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند. پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: "۳۵ سنت". پسر دوباره سکههایش را شمرد و گفت: "لطفا یک بستنی ساده". پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت. پسرک نیز پس از خوردن بستنی، پول را به صندوق پرداخت و رفت. وقتی پیشخدمت بازگشت، از آنچه دید حیرت کرد. آنجا در کنار ظرف خالی بستنی ، دو سکه پنج سنتی و پنچ سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت


    دو فرشته
    دو فرشته مسافر، برای گذراندن شب، در خانه یک خانواده ثروتمند فرود آمدند. این خانواده رفتار نامناسبی داشتند و دو فرشته را به مهمانخانه مجللشان راه ندادند، بلکه زیرزمین سرد خانه را در اختیار آنها گذاشتند.
    فرشته پیر در دیوار زیر زمین شکافی دید و آن را تعمیر کرد. وقتی که فرشته جوان از او پرسید چرا چنین کاری کرده، او پاسخ داد:" همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند."
    شب بعد، این دو فرشته به منزل یک خانواده فقیر ولی بسیار مهمان نواز رفتند. بعد از خوردن غذایی مختصر، زن و مرد فقیر، رختخواب خود را در اختیار دو فرشته گذاشتند.
    صبح روز بعد، فرشتگان، زن و مرد فقیر را گریان دیدند. گاو آنها که شیرش تنها وسیله گذران زندگیشان بود، در مزرعه مرده بود.
    فرشته جوان عصبانی شد و از فرشته پیر پرسید:" چرا گذاشتی چنین اتفاقی بیفتد؟ خانواده قبلی همه چیز داشتند و با این حال تو کمکشان کردی، اما این خانواده دارایی اندکی دارند و تو گذاشتی که گاوشان هم بمیرد."
    فرشته پیر پاسخ داد:"وقتی در زیر زمین آن خانواده ثروتمند بودیم، دیدم که در شکاف دیوار کیسه ای طلا وجود دارد. از آنجا که آنان بسیار حریص و بد دل بودند، شکاف را بستم و طلاها را از دیدشان مخفی کردم. دیشب وقتی در رختخواب زن و مرد فقیر خوابیده بودیم، فرشته مرگ برای گرفتن جان زن فقیر آمد و من به جایش آن گاو را به او دادم. همه امور بدان گونه که می نمایند نیستند و ما گاهی اوقات، خیلی دیر به این نکته پی می بریم."


    عقاب
    مردی تخم عقابی را پیدا کرد و آن را در لانه مرغی گذاشت. عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد. در تمام زندگیش، او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند. برای پیدا کردن کرمها و حشرات، زمین را می کند و قدقد می کرد و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار، کمی در هوا پرواز می کرد.
    سالها گذشت و عقاب پیر شد.
    روزی پرنده با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید. او با شکوه تمام، با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش، برخلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
    عقاب پیر، بهت زده نگاهش کرد و پرسید:" این کیست؟"
    همسایه اش پاسخ داد:" این عقاب است _ سلطان پرندگان. او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم."
    عقاب مثل مرغی زندگی کرد و مثل مرغ مرد. زیرا فکر می کرد مرغ است.



    من یک سنت پیدا کردم
    روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد. او از پیدا کردن این پول ،آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد که بقیه روزها هم با چشمهای باز، سرش را به سمت پایین بگیرد ( به دنبال گنج !). او در مدت زندگیش، 296 سکه یک سنتی، 48 سکه 5 سنتی، 19 سکه 10 سنتی، 16 سکه 25 سنتی، 2 سکه نیم دلاری و یک اسکناس مچاله شده 1 دلاری پیدا کرد. یعنی در مجموع 13 دلار و 26 سنت.
    در برابر به دست آوردن این 13 دلار و 26 سنت، او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید، در خشش 157 رنگین کمان و منظره درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد.
    او هیچگاه حرکت ابرهای سفید را بر فراز آسمان،در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند، ندید. پرندگان در حال پرواز، در خشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر، هرگز جزئی از خاطرات او نشد.




    میخ های روی دیوار
    پسربچه ای بود که اخلاق خوبی نداشت. پدرش جعبه ای ميخ به او داد و گفت هر بار که عصبانی می شود باید یک ميخ به دیوار بکوبد.
    روز اول پسربچه ٣٧ ميخ به دیوار کوبيد. طی چند هفته بعد، همانطور که یاد می گرفت چگونه عصبانيتش را کنترل کند، تعدا د ميخهای کوبيده شده به دیوار کمتر می شد. او فهميد که مهار کردن عصبانيتش آسانتر از کوبيدن ميخها بر دیوار است ... او این نکته را به پدرش گفت و پدر هم پيشنهاد کرد که از این به بعد، هر روز که می تواند عصبانيتش را مهار کند، یکی از ميخها را از دیوار بيرون آورد.
    روزها گذشت و پسربچه سرانجام توانست به پدرش بگوید که تمام ميخها را از دیوار بيرون آورده است. پدر دست پسربچه را گرفت و به کنار دیوار برد و گفت :"پسرم! تو کار خوبی انجام دادی. اما به سوراخهای دیوار نگاه کن. دیوار هرگز مثل گذشته اش نمی شود. وقتی تو در هنگام عصب انيت حرفهای بدی می زنی، آن حرفها هم همچين آثاری به جای می گذارند. تو می توانی چاقویی در دل انسانی فرو کنی و آن را بيرون آوری. اما هزاران بار عذر خواهی هم فایده ندارد، آن زخم سر جایش است. زخم زبان هم به اندازه زخم چاقو دردناک است."




    فرشته ی یک کودک
    کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسيد: "می گویند فردا شما مرا به زمين می فرستيد، اما من به این کوچکی و بدون هيچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟" خداوند پاسخ داد: "از ميان بسياری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در انتظار توست و از تو نگهداری خواهد کرد. " اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه. اینجا در بهشت ، من هيچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند. خداوند لبخند زد: " فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود. " کودک ادامه داد: " من چطور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟" خداوند او را نوازش کرد و گفت: "فرشته تو، زیباترین و شيرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی."
    کودک با ناراحتی گفت: " وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟" خداوند برای این سوال هم پاسخی داشت: "فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی. "کودک سرش را برگرداند و پرسيد : " شنيده ام که در زمين انسانهای بدی هم زندگی می کنند . چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟ "فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قيمت جانش تمام شود. "کودک با نگرانی ادامه داد: "اما من هميشه به این دليل که دیگر نمی توانم شما را ببينم، ناراحت خواهم بود. "خداوند لبخند زد و گفت: "فرشته ات هميشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت، گرچه من همواره در کنار تو خواهم بود."
    در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمين شنيده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کن . او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسيد: "خدایا ! اگر باید همين حالا بروم ، لطفا نام فرشته ام را به من بگویيد. "خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: "نام فرشته ات اهميتی ندارد. به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی . "


    قدرت کلمات

    چند قورباغه از جنگلی عبور می کردند که ناگهان دو تا از آنها به داخل گودال عميقی افتادند . بقيه قورباغه ها در کنار گودال جمع شدند و وقتی دیدند که گودال چقدر عميق است ، به دو قورباغه دیگر گفتند که دیگر چاره ای نيست ، شما به زودی خواهيد مرد .
    دو قورباغه ، این حرفها را نشنيده گرفتند و با تمام توانشان کوشيدند که از گودال بيرون بپرند . اما قورباغه های دیگر ، مدام می گفتند که دست از تلاش بردارند ، چون نمی توانند از گودال خارج شوند و خيلی زود خواهند مرد . بالاخره یکی از دو قورباغه ، تسليم گفته های دیگر قورباغه ها شد و دست از تلاش برداشت . سرانجام به داخل گودال پرتاب شد و مرد .
    قورباغه دیگر اما با تمام توان برای بيرون آمدن از گودال تلاش می کرد . هرچه بقيه قورباغه ها فریاد می زدند که تلاش بيشتر فایده ای ندارد ، او مصمم تر می شد تا اینکه بالاخره از گودال خارج شد . وقتی بيرون آمد ، بقيه قورباغه ها از او پرسيدند :"مگر تو حرفهای ما را نشنيدی ؟" معلوم شد که قورباغه ناشنواست . در واقع ، او در تمام مدت فکر می کرده که دیگران او را تشویق می کنند .
    خویش را اول مدوا کن کمال این است و بس !!!

  2. #2
    کاربر دائمی sadeghlover آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2007
    نوشته ها
    3,120
    تشکر
    284
    Thanked 646 Times in 441 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    شهريارم ، از ارسال اين داستان هاي كوتاه و زيبا، ساسگزارم.
    صادق لارو

  3. #3
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    نوشته ها
    45
    تشکر
    0
    Thanked 7 Times in 3 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    در مطب دكتر

    در مطب دكتر به شدت به صدا درآمد.
    دكتر گفت: «در را شكستي! بيا تو.»
    در باز شد و دختر كوچولوي نه ساله اي كه خيلي پريشان بود، به طرف دكتر دويد: «آقاي دكتر! مادرم!» و در حالي كه نفس نفس مي زد، ادامه داد: «التماس مي كنم با من بياييد! مادرم خيلي مريض است.»
    دكتر گفت: «بايد مادرت را اينجا بياوري، من براي ويزيت به خانه كسي نمي روم.»
    دختر گفت: «ولي دكتر، من نمي توانم. اگر شما نياييد او مي ميرد!» و اشك از چشمانش سرازير شد.
    دل دكتر به رحم آمد و تصميم گرفت همراه او برود. دختر دكتر را به طرف خانه راهنمايي كرد، جايي كه مادر بيمارش در رختخواب افتاده بود.
    دكتر شروع كرد به معاينه و توانست با آمپول و قرص تب او را پايين بياورد و نجاتش دهد. او تمام طول شب را بر بالين زن ماند؛ تا صبح كه علائم بهبود در او ديده شد.
    زن به سختي چشمانش را باز كرد و از دكتر به خاطر كاري كه كرده بود تشكر كرد.
    دكتر به او گفت: «بايد از دخترت تشكر كني. اگر او نبود حتما مي مردي!»
    مادر با تعجب گفت: «ولي دكتر، دختر من سه سال است كه از دنيا رفته!» و به عكس بالاي تختش اشاره كرد.
    پاهاي دكتر از ديدن عكس روي ديوار سست شد.
    اين همان دختر بود!!
    فرشته اي كوچك و زيبا!!
    _________________

    سعادت جاودانی
    روزی مردی به قصد ملاقات با دانای راز و پرسیدن راز سعادت جاودان رهسپار سفری طولانی شد. او شنیده بود که در محل زندگی دانای راز برای هر کس باغچه ای وجود دارد که اگر بتوانی آن باغچه را آبیاری کنی به سعادت جاودان دست یافته ای. او سفر خود را اغاز کرد و همین طور که در راه می رفت به گرگی رسید. ابتدا از آن گرگ ترسید و خواست پا به فرار بگذارد و ولی با ناله ی گرگ باز گشت و دریافت که گرگ بسیار نحیف و رنجور بود و از درد به خود می پیچید . سبب را پرسید و گرگ گفت که مدتهاست نتوانسته ام غذای مناسبی بخورم زیرا دردی در دندانم دارم که امانم را بریده ولی نمی دانم علت آن چیست. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. گرگ موافقت کرد و مرد به راه افتاد.
    و همینطور که می رفت در راه توان فرسای سفر به درختی رسید که می دید با آن که در باغ سر سبزی قرار دارد و همه ی اطرافش گل و چمن و طراوت است باز آن درخت خشکیده و بی ثمر است. کنجکاو شد و از او سبب را پرسید. درخت با ناراحتی گفت ای مرد من هم نمی دانم چرا این گونه است. مرد گفت من به ملاقات دانای راز می روم اگر بخواهی پاسخ مشکل تو را نیز از او خواهم پرسید. درخت موافقت کرد و مرد به راه افتاد.
    در نهایت پس از پشت سر گذاشتن راهی طولانی و سخت مرد به محل زندگی دانای راز رسید و همانطور که گفته بودند باغچه های آدمیان را در آن پیدا کرد. سپس از دانای راز خواست تا به او اجازه دهد برای رسیدن به سعادت جاودان باغچه ی خودش را آبیاری کند. دانای راز باغچه ی مرد را به او نشان داد و مرد آن را آبیاری کرد و در هنگام بازگشت پاسخ مشکل درخت و گرگ را نیز از دانای راز پرسید.
    مرد آهنگ بازگشت کرد.
    در راه وقتی به درخت رسید درخت از او پرسید ای مرد آیا پاسخ مشکل مرا از دانای راز پرسیدی؟ مرد گفت آری و بدان که صندوقی در زیر ریشه های تو وجود دارد که مانع از رسیدن آب به آنها می شود و تو نمی توانی از آب زلال چشمه استفاده کنی و سر سبز شوی. درخت گفت ای مرد آیا تو این نیکی را در حق من می کنی و ان صندوق را در می آوری؟ مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن آن صندوق از خاک مشاهده کرد که درون آن پر از سکه های طلا و زر است. درخت که جانی دوباره گرفته بود. به مرد گفت ای مرد اگر تو به اینجا نمی آمدی و پیغام مرا به دانای راز نمی رساندی و این صندوق را از زیر ریشه های من بیرون نمی آوردی من هرگز دوباره نمی توانستم سرسبز و شاداب شوم. پس به نشانه ی سپاس گذاری از تو می خواهم که این صندوق با همه ی آنچه درون آن هست را برداری و با آن زندگی سعادت مندی برای خودت بسازی. ولی مرد به یاد باغچه اش افتاد و گفت: نه! من باغچه ی خودم را ابیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید و نیازی به طلاهای این صندوقچه ندارم.
    آن گاه مرد به راهش ادامه داد به گرگ رسید. گرگ پرسید ای مرد آیا پاسخ سوال مرا از دانای راز پرسیدی؟ مرد گفت بلی و بدان که تو روزی از رودخانه ماهی صید کرده ای که در شکم آن گوهری گرانبها بوده است و آن گوهر در بین دندانهای تو مانده و سبب رنجش تو را فراهم کرده است. گرگ گفت ای مرد حال که پاسخ مشکل مرا می دانی بیا و این گوهر را از بین دندانهای من بیرون بیاور تا من بتوانم از این پس به راحتی غذا بخورم. مرد قبول کرد و پس از بیرون آوردن گوهر مشاهده کرد که آن تکه جواهر به راستی گوهر گرانبهایی است و درخشش خیره کننده ای دارد. سپس گرگ به مرد گفت ای مرد اگر تو پاسخ مشکل مرا از دانای راز نمی پرسیدی و این گوهر را از دهان من بیرون نمی آوردی من نمی توانستم دوباره به راحتی غذا بخورم پس به نشانه سپاس این گوهر را به تو می دهم تا زندگی خود را با آن سعادت آمیز سازی.
    مرد باز به یاد باغچه ی خود و پاسخی که به درخت داده بود افتاد و گفت:نه! در راه من درختی بود که او نیز همین درخواست را از من داشت ولی من باغچه ی خودم را آبیاری کرده ام و بی شک به سعادت جاودانی خواهم رسید.
    در این هنگام ناگهان گرگ جستی ناگهانی زد و مرد را به نیش کشید و پس از مدتها شکمی از عزا درآورد!
    سپس خطاب به آن مرد گفت کسی که نتواند از سعادتهایی که بر سر راهش قرار می گیرد بهره ببرد بی شک خود به سعادتی برای دیگران تبدیل خواهد شد...
    -----------------------------------

    زندگي
    در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .

    استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .

    استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده
    است .

    استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .

    استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .

  4. #4
    کاربر دائمی sadeghlover آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Jan 2007
    نوشته ها
    3,120
    تشکر
    284
    Thanked 646 Times in 441 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    با سلام ، داستان ، آخرين داستان شما چندي قبل توسط صادق لاور، و از زبان يكي از پزشكان بنام شاهين )،در بخش مقالات عمومي ، ارسال شده است.

    همچنين داستان " ابهام "، در كارگاه داستان نويسي .

  5. #5
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Mar 2007
    نوشته ها
    45
    تشکر
    0
    Thanked 7 Times in 3 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    سلام...
    صادق لاور عزيز ممنون از يادآوري...
    اون بخش هايي رو كه شما گفتي من نگاه نكرده بودم...

    اما چون اينجا در مورد داستان كوتاه بود اينا رو قرار دادم...

    موفق باشي

  6. #6
    کاربر جدید
    تاریخ عضویت
    Nov 2007
    نوشته ها
    8
    تشکر
    0
    Thanked 0 Times in 0 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    مرد فقیری درست هم زمان با یک مرد بسیار ثروتمند به دروازه ی بهشت رسید.
    پتر مقدس از روزنه نگاهی به بیرون انداخت، سپس یک دسته کلید بزرگ را بیرون آورد. در بهشت را باز کرد و اجازه داد مرد ثروتمند وارد شود. او حتی نیم نگاهی هم به مرد فقیر نکرد. با بسته شدن در، صدای موزیک، ترانه ها و آوازهای بلند از داخل بهشت شنیده شد
    . حتما جشن بزرگی برپا بود. مرد فقیر کمی دلخور شد. اما با حوصله زیاد منتظر ماند تا پتر مقدس دوباره در را باز کند. مرد فقیر فکر می کرد اگر او هم وارد بهشت شود، برایش جشن می گیرند. اما این طور نبود. همه جا آرام بود، حتی فرشتگان مهربانی که او را به طرف قصرش می بردند، هم آرام بودند. مرد فقیر به تلخی گفت: «حتی در بهشت هم به ثروتمندان بیشتر از بقیه توجه می شود.»
    فرشتگان برای او دلیل آوردند که: «ابدا دوست عزیز! این سروصداها فقط به این دلیل بود که هر روز آدم های فقیر بسیاری وارد بهشت می شوند اما فقط هر صد سال یک بار یک مرد ثروتمند را به بهشت می آورند.»
    -
    -------------------- ارسال بعدی --------------------
    بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .
    دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم , تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."
    "اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره, بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."
    اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";
    دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."
    موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !
    بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آأرزوي همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "
    دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه، خب دست دومه و طبيعتا
    ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "
    -------------------- ارسال بعدی --------------------
    كوهنوردي مي خواست به قله ي بلندي صعودكند.پس ازسالهاي سال تمرين
    وآمادگي هنگامي كه قصدداشت سفرخودراآغازكندشكوه وعظمت پيروزي راپيش روي
    خودآورد وتصميم گرفت صعودرابه تنهائي انجام دهد اوسفرش رازماني آغازكردكه
    هوارفته رفته روبه تاريكي مي رفت ولي قهرمان ما به جاي آنكه چادربزندوشب
    رازيرچادربه صبح برساند به صعودش ادامه داد تااينكه هواكاملا" تاريك شد به
    جزتاريكي هيچ چيزديده نمي شد سياهي شب همه جاراپوشانده بودومرد
    نمي تواست چيزي ببيندحتي ماه وستاره ها پشت انبوهي ازابرپنهان شده
    بودندكوهنوردهمانطوركه داشت بالامي رفت درحالي كه چيزي به فتح قله نمانده بود
    پايش ليزخورد وباسرعت هرچه تمامتر سقوط كرد سقوط همچنان ادامه داشت
    واودرآن لحظات سرشار ازهراس تمامي خاطرات خوب وبدزندگي اش رابه يادمي آورد
    داشت فكرمي كردچقدربه مرگ نزديك شده است كه ناگهان دنباله طنابي كه به دور
    كمرش حلقه خورده بود بين شاخه هاي درختي درشيب كوه گير كردومانع ازسقوط
    كاملش شد درآن لحظات سنگين سكوت كه هيچ اميدي نداشت از ته دل فريادزد
    خداياكمكم كن !
    ناگهان ندائي ازآسمان پاسخ داد ازمن چه مي خواهي؟
    - نجاتم بده خداي من!
    - واقعا"فكرمي كني مي توانم نجاتت دهم؟
    - البته! توتنهاكسي بودي که تا اينجا توانستي من را نجات دهي و مي تواني
    مرانجات دهي.
    - پس آن طناب دوركمرت راببر!
    وبعدسكوت عميقي همه جارافراگرفت.
    اما مردتصميم گرفت باتمام توان مانع ازپاره شدن طناب حلقه شده به دور كمرش
    شود. روزبعد گروه نجات گزارش داد كه جسد منجمد شده يك كوهنورد درحالي پيدا
    شدكه طنابي به دوركمرش حلقه شده بودوتنها يک متربازمين فاصله داشت...
    ویرایش توسط m.saleh.r.n : 9th November 2007 در ساعت 02:17 PM دلیل: ممزوج كردن ارسال بصورت خودکار
    زندگی مثل دوچرخه سواری می مونه برای حفظ تعادلت همیشه باید در حرکت باشی...
    انشتین

  7. #7
    مدیر انجمن ادبی شفیقی Salar آواتار ها
    تاریخ عضویت
    May 2005
    محل سکونت
    نروژ
    نوشته ها
    4,686
    تشکر
    125
    Thanked 776 Times in 409 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    ممنون m.saleh.r.n عزیز. بسیار داستان های جالبی بودند!
    ......یادمان باشد اگر خاطرمان تنها شد، طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم......


  8. #8
    کاربر دائمی زرتشت آواتار ها
    تاریخ عضویت
    Aug 2007
    نوشته ها
    633
    تشکر
    30
    Thanked 102 Times in 63 Posts
    کتابخانه
    0
    Uploads
    0

    سپاس گذارم

    بانگ خروسان
    هميشه نويد طلوع نيست
    به همين آواز
    بانگ مي كنند غروب را
    !!


+ پاسخ به موضوع

Thread Information

Users Browsing this Thread

در حال حاضر 1 کاربر این موضوع را مشاهده می کند(کنند). (0 کاربر و 1 مهمان )

     

موضوعات مشابه

  1. داستان هاي شفا بخش. دكتر " نايون ريمن "
    توسط sadeghlover در بخش حکایت ها
    Replies: 0
    آخرين نوشته: 29th March 2007, 11:19 PM
  2. نگاهی کوتاه به دو رمان
    توسط s@s@n_s@s@n در بخش عمومی
    Replies: 0
    آخرين نوشته: 21st February 2007, 10:28 AM
  3. گارگاه داستان نويسي
    توسط s@s@n_s@s@n در بخش داستانهای دیگر نویسندگان
    Replies: 0
    آخرين نوشته: 21st February 2007, 10:24 AM
  4. کماژدون - مهران راد
    توسط Salar در بخش داستانهای دیگر نویسندگان
    Replies: 7
    آخرين نوشته: 26th January 2007, 06:18 AM
  5. Replies: 0
    آخرين نوشته: 29th May 2005, 06:20 PM

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید