هر جا كه هستى در اعماق جست وجو كن: سرچشمه در زير است.
«نيچه»
مى خواهم از علم پزشكى آغاز و قبل از هر چيز تعريفى از تب ارائه كنم. تب حالت شدت يافته كوتاه مدتى است كه جسم را تحت تاثير خود قرار مى دهد. اما غير از علم پزشكى، اجتماع نيز از آن مصون نبوده و نيست. چه بسا حالت اجتماعى اين «شدت يافتگى» تبعات تراژيك ترى را نسبت به حالت جسمانى اش بر جاى بگذارد. مثلاً، تب ديدن فيلم هاى «تاركوفسكى» در دهه ۶۰ نمونه اى از جنبه اجتماعى و تا حدودى تراژيك اين پديده در ايران بوده است. از خصوصيات بارز اين بيمارى عدم تاثيرگذارى لازم بر محيط پيرامون است (به نظر شما چند نفر از آن هزاران نفرى كه در صف هاى طويل سينما مى ايستادند؛ بدل به نظريه پردازان تاثيرگذار شده اند؟) در ساليان اخير (در كشورمان) تب خواندن كتاب هاى نويسندگانى نظير پائولو كوئيلو، نسل سيلوراستاين، جبران خليل جبران، گونترگراس، ساراماگو و... از اين دست به شمار مى رود.
خصوصاً كه ناشران جلوى اسم برخى از اين نويسندگان عنوان برنده جايزه نوبل را نيز اضافه مى كنند. تب خواندن كتاب «كورى» ساراماگو در سال هاى پايانى دهه ۷۰ نمونه بارزى از اين پديده است. شايد در پناه چنين تب هايى بود كه كورى جايش را در ميان جامعه دودرصد كتابخوان ايرانى باز كرد.
اما فارغ از همه اين تب ها، كه «ساراماگو» را در كنار كورى معرفى مى كرد؛ كتاب هاى جالب ترى هم از اين نويسنده پرتغالى چاپ و منتشر شد. «همه نام ها»، «تاريخ محاصره ليسبون»، «قصه جزيره گم شده» كه اين آخرى به دليل كوتاهى و تكان دهندگى مى توانست بسيار خوانده شود؛ اما افسوس كه با پايان تب ساراماگو در ايران هيچ وقت اين داستان آن گونه كه بايد معرفى و خوانده نشد.
قصه جزيره گم شده را مى توان در رديف بهترين عاشقانه هاى جهان قرار داد. تكليف كاملاً روشن است، بن مايه و تم اصلى اين داستان عشق است؛ مفهومى كه به اندازه پنج ميليارد جمعيت كل روى زمين مى توان از آن تعريف ارائه داد. عشق مفهومى نيست كه با يك مصداق و يك تعريف تمامش كرد. شايد يك مفهوم استثنايى است كه از «جوهره اى اسپينوزايى» برخوردار است. تعاريف و مفاهيم مختلف تنها در خدمت يك مصداق قرار مى گيرد: مصداق عشق.
قصه جزيره گم شده ماجراى «مردى است كه هر نوبت با خيل آدميانى كه براى دادخواهى پيش حاكم شهر مى روند؛ همراه مى شود. اما هيچ گاه فرصت ديدار حاكم را به دست نمى آورد، نگهبانان كاخ، حاكم را از حضور مردى باخبر مى كنند كه جلوى در كاخ بست نشسته است.
حاكم كنجكاو مى شود، او را به حضور مى پذيرد. مرد از حاكم مى خواهد تا پول يك كشتى را در اختيار او قرار دهد؛ چرا كه او قصد كشف جزيره اى جديد را در اقيانوس دارد. زمانى هم كه از حاكم مى شنود كه چه چيزى عايد او (حاكم) مى شود، پاسخ مى دهد: اگر جزيره اى را كشف كنم نام شما را روى آن مى گذارم تا در تاريخ ثبت شود. حاكم (مثل تمامى حاكمان جاه طلب تاريخ) مى پذيرد تا اين پول را در اختيار او قرار دهد. اما مرد، در كشتى با زنى مواجه مى شود كه خود را خدمتكار دربار و مطلع از ماجراى ديدار مرد و حاكم معرفى مى كند. زن از كاخ گريخته تا با مرد در كشف جزيره همراه شود، مرد به اكراه مى پذيرد و براى خريد از كشتى خارج مى شود. در بازگشت با بوى غذايى كه از آشپزخانه مى شنود با زن به اين نتيجه مى رسند كه از پيدا كردن جزيره گم شده منصرف شوند و در همانجا (كشتى) زندگى كنند...»
آيا اين يك معجزه نيست؟ آيا ساراماگو در داستانش، تعريف بكرى از عشق ارائه نداده است؟ ساراماگو فارغ از همه تعاريفى كه تعابير زمينى و آسمانى و عرفانى از عشق مى دهند به تعريف جديدى از جوهره عشق دست مى يابد. جزيره گم شده (بهتر است بخوانيد جزيره گم شده همه آدميان) به تعبير ساراماگو عشق است. داستان با يك بازى مردانه (بازى ميان مرد و حاكم) شروع و با هيجان به اتمام رسيده است.
نويسنده به كمك يك روايت ساده كه آن را از داستان جدا و به قصه نزديك تر كرده است به بازگويى چيزى مى پردازد كه از ذهنش گذشته است. داستان بدون تكلف روايت شده و اين روايت بى تكلف قصه شهرزاد قصه گوى هزار و يك شب را زنده مى كند. «خب بعد چه شد؟» با اين نگاه «فورسترى» (حتماً همه تان «وجوه رمان» را خوانده ايد) كتاب تندتر ورق مى خورد، تندتر خوانده مى شود و تندتر مخاطب را به گستره اى هيجان انگيز مى كشاند. «قصه جزيره گم شده» درست مثل نامش قصه است نه داستان. شايد با چنين رويكردى است كه ساراماگو كوششى براى داستانى كردن قضيه انجام نمى دهد. همين جا است كه شما مى توانيد هنگام خواندن كتاب، ساراماگو را شبيه پدرتان ببينيد كه در يكى از شب هاى قطع برق برايتان قصه تعريف مى كند.
رويكرد ساراماگو در تعريف اين ماجراى عاشقانه جالب توجه به نظر مى رسد. او تلاش نمى كند تا آسمان را به ريسمان ببافد، لقمه را هفت بار از پشت سر بگذراند، درويش، پير يا عارفى را به عنوان پرسوناژى داستانى و در عين حال نشان دهنده راه نشان دهد تا در نهايت به عشق برسد. تنها غذا، تنها يك بوى دلپذير از آشپزخانه كشتى كه قهرمانان قصه در آن سر مى كنند، مى تواند دليلى محكم براى ايجاد يك عشق دلپذير باشد. ساراماگو «بوى غذا» را جانشين يك پير و مراد كشكول به دوش مى كند تا قصه اى ساده و روان را تعريف كند. چه نيازى است كه او به عنوان يك نويسنده به تفكيك عشق بپردازد و آن را به زمينى و آسمانى تقسيم كند؟ از نگاه ساراماگو عشق عشق است. نه بيشتر، نه كمتر. و اين گونه است كه هيچ گاه به تفكيك كيفى اين پديده نمى پردازد.
مسعود ميرزاپور
كليه حقوق اين نوشته وابسته به روزنامه شرق مي باشد.



پاسخ با نقل قول