تمام شب رادویدم تاسنگچینهای آبی دریا.
وقت اندک بودتاصبح
یک دل سیرازدریانوشیدم وجیبهایم ازصدف لبریز.
سایه ی ماه درحلال چشمهای من پیدابود.
ماهیگیرآوازی محلی ترنم میکرد
ومن کمی به حجم شورخزراشک اضافه کردم.
دلم برای دلهای گرفته ناگهان گرفت.
بوی بهارمثل شن هایی که درمشت دارم ازراه راه قفس برشاخسارآزادی شکوفه میشود.
امسال هفت سین راباخون همرزمانم آذین میبندم.
دربهارزندانی جای شهداخالی نیست.
وقتی دریادرچشمهای آبی من نگاه میکردفهمیدکه امشب سفیدراهم سیاسی مینویسم.
سیاسی نفس میکشم.
سیاسی اشک میریزم.
آه فکریتیمان وفقراراکجااشک بریزم.
غصه های بیوه خواهران من
غصه های روسپی های مجبورراکجافریادبزنم؟
میخواستم عاشقانه بنویسم.
نمیدانم چه شدکه قلم چرخیدوسیاسی نوشت.



پاسخ با نقل قول
