عشق او رفته بود.از شدت نا امیدی خود را از پل «گلن گیت» پرت کرد.
از قضا چند متر دور تر،دختری به قصد خود کشی شیرجه ای زد.
دوتایی وسط آسمان هم دیگر را دیدند.
چشم در چشم هم دوختند.کیمیای وجودشان جرقه ای زد.
عشق واقعی بود.
فهمیدند.
سه پا با سطح آب فاصله داشتند.
«جی بونستل»
مردی تخم عقابی پیدا کرد و آن را در لانه ی مرغی گذاشت.
عقاب با بقیه جوجه ها از تخم بیرون آمد و با آنها بزرگ شد.
در تمام زندگیش،او همان کارهایی را انجام داد که مرغها می کردند.
برای پیدا کردن کرم ها و حشرات،زمین را می کند، قدقد می کرد
و گاهی هم با دست و پا زدن بسیار،کمی در هوا پرواز می کرد.
سالها گذشت و عقاب پیر شد.
روزی پرنده ی با عظمتی را بالای سرش بر فراز آسمان ابری دید.
او با شکوه تمام،با یک حرکت ناچیز بالهای طلاییش ،بر خلاف جریان شدید باد پرواز می کرد.
عقاب پیر،بهت زده نگاهش کرد و پرسید:«این کیست؟»
همسایه اش پاسخ داد:«این عقاب است،سلطان پرندگان.او متعلق به آسمان است و ما زمینی هستیم.»
عقاب مثل مرغ زندگی کرد و مثل مرغ مرد.
زیرا فکر می کرد مرغ است.
«ناشناس»
دو پسر بچه به تماشای عبور شیطان ایستادند،
هنوز قدرت چشمان مسحور کننده اش در ذهن آن ها بود.
« از تو چی می خواست؟»
«روح مرا می خواست.از تو چی می خواست؟»
«یک سکه ی 25 سنتی که به خانه زنگ بزند.»
«عجب. می خواهی برویم چیزی بخوریم؟»
«آره.اما نمی توانم.حالا دیگر پول ندارم.»
«عیبی ندارد،من پول زیادی به جیب زده ام.»
«برایان نیوال»
زمانی که من سال دوم دبیرستان بودم،همکلاسی داشتم که
با اینکه 16 سال داشت ازدواج کرده بود.
آدم جالبی نبود و همه ی بچه ها از او نفرت داشتند،کلکسیون همه بدی ها را داشت.خیلی شدید سیگاری بود و همچنین کچل،به او حمله می کردیم . می گفتیم که تو هم کچلی و هم سیگاری هستی.حتی زن هم داری!
بعد از ده دوازده سال او را در خیابان دیدم.با هم احوال پرسی کردیم.
دیدم که درست همان حرف هایی که به او می زدم از پیشانی خودم بیرون آمده:
هم کچل هستم،هم سیگار می کشم،هم زن دارم!!
«دکتر علی شریعتی»



پاسخ با نقل قول