تقدیم به آنکه رفاقت را به بازی گرفت و در دریاچه طوفانی ما را تنها گذاشت
افراد باند مافیای گرگ قرمز دور آپارتمان رو گرفته بودن، اونا دنبال یه زن به اسم سیلویا میگشتن. کنار در ورودی یک پسر جوان شلخته را متوقف میکنند و عکسی از سیلوا را به او نشان میدهند و می پرسند که او را می شناسد یا نه! پسر بلافاصله تشخیص داد که اونا عضو یه گروه مافیایی هستن . به محض دیدن عکس پسر دوباره دچار جنونی شد که هشت سال خاموش شده بود! همون جنونی که خانواده ی پدریش رو میلیونر کرده بود و اگه کمی ادامه می یافت حتما میلیاردر هم می شد اون هم تو سن 18 سالگی! پسر سرش را به حالت تفکر خم کرد و اعلام کرد که این قیافه برایش بسیار آشناست ولی در ان لحظه نمی تواند به یاد بیاورد و پس از کمی تملق اعلام کرد که عکس را به او دهند زیرا حدس میزند که هم اتاقی اش را با آن دختر دیده و عکس را به هم اتاقیش هم که اکنون در شهر نبود نشان دهد.
هم اتاقی اون جوان من بودم! البته یه جورایی برادر ناتنی! شاید هم بشه گفت من باباشم. ماجرا به دوران کودکی من بر میگرده! زمانی که هنوز به مدرسه نمی رفتم خانواده ی جدیدی به محله ی ما اومدن! یک زن و شوهر جوان با سه فرزند کوچک. کوچکترینشان محسن همین کسیست که اکنون او را برادر می خوانم. متاسفانه مدتی اندکی پس ورود انان به منطقه ی ما ، خانه ی آنان آتش میگیرد و در این حادثه همگی افراد خانواده جان خود را از دست میدهند بجز محسن. البته شایعاتی هم پخش شد که این آتش سوزی رو دختر خانوده به وجود اورده که جسدش هم پیدا نشد اما خیلی زود فراموش شد.
محسن اون موقع تازه سه ساالش شده بود و دو سال از من کوچکتر بود. کسی فامیل های انان را نمی شناخت و محسن به یتیم خانه سپرده شد. مادرم یه دوره ی حاملگی ناموفق رو گذرانده بود و دیگر توانایی مادر شدن برایش مقدور نبود. پس با پدرم به این نتیجه رسیدن اونو به فرزند خوندگی خودشون قبول کنن و ماجرای برادری من با محسن از اینجا شروع شد. محسن پسری منزوی بود و هرگز با من یا بچه های دیگر بازی نمی کرد ، چیزی که مرا به شدت از او دلخور می کرد. اما محسن به طور کامل متفاوت بود در همان اوائل همیشه او را میدیم که سرش داخل کتابهای پدرم بود ولی هرگز با صدای بلند آن را نمی خواند ام من می دانستم که می تواند بخواند. در 4 سالگی استعداد ریاضی او برای همه ی ما آشکار شد و پدرم به جای ماشین حساب از او استفاده میکرد، البته او تنها توانایی جمع اعداد را داشت و چیزهای دیگری انجام نمی داد.
زمانی که سال اول به مدرسه امد اولین چیزی که شاهد ان بودیم بحثی داغ مبنی بر ناکارآمد بودن متون درسی بود که با معلممان داشت! معلم بیچاره کاملا یکه خورده بودند. مدیر مدرسه پدرم رو دعوت کرد و برای شرح داد که بهتر است محسن را به یک مدرسه ی مخصوص تیز هوشان بفرستیم.
علیرغم مخالفت مادرم ، محسن را به مدرسه ی تیز هوشان فرستادیم. محسن مانند ستاره ای در دنیای علوم درخشید همه جا بحث او بود، به گونه ای که هر وقت نام او را میشنیدم حالم به هم می خورد دیگر از او بدم می امد با اینه بسیار کم و تنها تابستان آن هم به صورت محدود موفق به دیدارش میشدم. محسن دوران مقدماتی را به گونه ای تمام کرد که موفق به حل دو مساله ی دشوار در ریاضی شده بود و اکنون کاملا مشهور بود اما زمانی که به کلاس هفتم وارد شد تغییر رویه داد و مطالعاتش را متوجه زیست شناسی کرد و اولین مساله ای که به ان حمله برد نظریه ی تکامل داروین بود. در اینجا او مرتکب ریسک خطرناکی شد و مقالاتی که در زمینه رد تکامل ارائه کرده بود به شدت از سوی محافل علمی رد شد. و این اغاز دوره ای بود که بتوانم در خانوده خودی نشان دهم اما مدت کمی پس این ماجرا محسن دارویی در زمینه ی زیبایی اختراع میکند و آن را به ثبت میرساند! و این آغاز ثروتمند شدن ناگهانی او و خانواده ی ما بود. با وجود اینکه در همان 6 ماه اول میزان در امدی که از حق امتیاز محسن وارد خانوده شد اونقدر زیاد بو که با تمام در آمد پدرم در تمام عمرش برابری می کرد ولی من باز از او بدم می آمد. در 16 سالگی محسن دوباره دارویی اختراع میکند و ادعا میکند که طوانایی افزایش طول عمر بشر را دارد که این نیز مانند نظریاتش در باره ی تکامل به شدت مورد انتقاد قرار گرفت. زمانی که 18 سالمان بود و من قرار بود که با نامزدم عروسی کنم ، محسن به بهانه ی عروسی من بازگشت، گرچه ظاهرا ما برادر بودیم اما قیافه اش برایم کاملا بیگانه بود. او هرگز با نبود ، بیشتر میخورد تا فامیل هیئت علمی ای باشد که با انها کار می کند نه ما! اما با این وجو اختیار کنترل کل ثروتش را به پدرم داده بود و پدرم هم متخصص در افزایش ثروت از راه سرمایه گذاری و کاهش آن از راه قمار های افراطی بود.
در دومین روز بازگشت محسن خانوادگی تصمیم گرفتیم که به عنوان پیک نیک برویم کنار دریاچه. در چند کیلومتری شهرمان یک دریاچه ی بزرگ وجود داشت که در تعطبلات حتی جای سوزن انداختن در ساحل ان پیدا نمی شود. در مرکز این دریاچه جزیره ی کوچکی بود که مردم اعتقاد داشتند نفرین شده است و کسی به ان نزدیک نمی شد. البته حق هم داشتند میزان قایق ها و ملوانان و گروه امدادی که به نزدیکی ان جزیره رفته بودند و دیگر باز نگشته بودند سر سام اور بود.
من و پدرم و پسر عموهایم و برادران همسر آینده ام خودمان را به آب زدیم اما محسن به همراه زنان در ساحل ماند و از ورود به آب اجتناب میکرد، عاقبت پس از مسخره شدن از طرف من و پسر عمو هایم و نیز تحریک پدرم خودش را به یک جلیقه ی مدرن مجهز کرد و خودش رو به آب زد. مدتی در کنار هم به شنا و دست و پا زدن پرداختیم در ان جمع تنها محسن بود که شنا بلد نبود، پس از مدتی که از ساحل به اندازه ی کافی فاصله گرفته بودیم ، پسر عمو هایم و برادران همسرم با هم شرط بندی کردند که به نزدیکی جزیره ی داخل دریاچه بروند، پدرم در گوشه ای دیگر مشغول آموزش شنا به محسن بود و متوجه رفتن آنها نشد، و فریاد های من نیز بی نتیجه بود ، تلاش میکردم که خودم را به پدرم برسانم اما دیگر میدانستم که کاری از دست او نیز بر نمی آید و انها درست در جهت خلاف من شنا میکردند و رسیدن به انها نیز دشوار بود. همین را فهمیدم که صدای نعره ای از دور به گوش رسید و سپس آب کل دریاچه چنان راکد شد که انگار در داخل وان حمام نشسته ام. به طور غریزی احسیاس خطر کردم و این احساس بی خودی هم نبود کم کم موج هایی که علنا ما را به سمت مرکز دریاچه می کشیدند آشکار میشدند و لحظه به لحظه بر قدرتشان افزوده میشد. خوشبختانه من به ساحل نزدیک بودم .ولی پدرم و محسن دور تر بودند. من توانستم از آب بیرون بیایم ولی هرچه جستجو کردم موفق به دیدار بقیه ی افراد نشدم تا اینکه پدرم و محسن را در حالی که همدیگر را گرفته بودند دیدم، موج ها لحظه به لحظه بزرگتر میشدند و خروشان تر. پدرم شناگر خوبی بود و با تمام توان خودش و محسن را به سمت ساحل میکشید تقریبا چنان نزدیک شده بودن که نجاتشان حتمی بود ، تمامی زنان خانواده مشغول شیون و فریاد بودند. عموهایم و مردهای مسن که در نزدیکی ساحل بودن همگی نجات یافته بودند ولی از 3 پسر عمویم و 2 برادر زنم بی خبر بودیم ، پدرم یقه ی ضذ غریق محسن را گرفته بود و به شدت ان را به دنبال خود میکشید که ناگهان موجی عظیم ان دو را از هم جدا کرد، حتی زیر آبی هایی هم که پدرم برای یافتن محسن انجام داد بی نتیجه بود و عاقبت تنهایی به ساحل بازگشت. تمام این ماجرا کمتر از یک ساعت طول کشید و دوباره دریاچه ارام شد ولی دیگر اثری از کسی نبود. هرگز چنین چیزی از دریاچه روی نداده بود. ایندفعه کل دریاچه خروشان شده بود و در این ماجرا مسلما افراد زیادی جان خودشان را از دست دادند. البته ان روز روز تعطیل نبود ولی با وجود ابن در جای جای دریاچه همیشه شناگرانی به شنا می پرداختند.
مراسم یادبودی برای جانباختگان این ماجرا برگزار شد و از تمامی نقاط کشور برای تسلیت مرگ محسن به نزد ما می آمدند. اداره ی کل شرکت های محسن به پدرم رسید و اینبار بی محاباتر در قمار فرو رفت ، بر خلاف نفرتی که از محسن داشتم از مرگش اصلا خوشحال نبودم و همیشه به این موضوع فکر میکردم.تلاش برای یافتن جسد ها بی نتیجه ماند. شهر ما با واقعه ای عجیب روبرو گشته بود. مراسم عروسی من کنسل شد و دیگر نتوانستم با ان دختر ازدواج کنم. زندگی ما کاملا درهم برهم شده بود ، به شدت دچار افسردگی روحی شده بودم و به مواد مخدر معتاد شده بودم، دیگر زندگی و خودم برایم اهمیتی نداشت نمیدانم دلیل این واقعه چه بود! هر چه فکی میکنم نمی توانستم خودم را قانع کنم که بخاطر ان دختر دچار افسردگی شده باشم ، شاید هم دلیلش اختلافات بین پدر و مادرم بود که تا مرز طلاق در این سن پیش رفتند. بهرحال هر چه بود من که یه بچه خر پول سوسول بودم آخرین کشیفیات در دنیای مواد را بر خودم آزمایش میکردم. تا اینکه بعد از مصرف آخرین ماده ی مخدر که از همشون هم قوی تر بود مصمم تصمیم به خودکشی گرفتم! تیغ را برداشتم و مدتی شاهرگم را نگریستم ! نه من آماده ی چنین مرگی نبودم! از اعدام هم خوشم نمی یومد. تصمیم گرفتم برم و با ماشین خودم رو نابود کنم. یک سال از مرگ محسن گذشته بود. و من افسرده و نشائه در خیابان های خلوت شهر ساعت 3 بامداد با آخرین سرعت می راندم. از شهر خارج شدم و وقتی به خودم اومدم که در کنار ساحل دریاچه خودمو دیدم! ماه کامل بود و روشنایی تشخیص اطراف رو داشتم و نا خود اگاه انگار ندایی از درون بهم گفته باشه تصمیم گرفتم تا به سمت جزیره شنا کنم و اینطوری خودمو از بین ببریم.
ادامه دارد



پاسخ با نقل قول