هر شب ز آه، نگاه آشناي اشک
رخسار ماست به هر شب سراي اشک
جانم روانه به لب مي شود ز داغ
گاهي به قصد که شود از قفاي اشک
در شهر گشتم و اهل دلي نبود
آني که نيک بداند بهاي اشک
تا سيل خون برهاند ز ديدگان
تا سر کند به فغان ماجراي اشک
اي آنکه بر سر شعري حقيقتي است
آبي بر آتش غم هاي هاي اشک
صد بانگ رعد ندارد اثر چو آه
((باران صبح ندارد صفاي اشک))



پاسخ با نقل قول

