بزن آن پرده، اگرچند تو را سيم از اين ساز گسسته بزن اين زخمه، اگرچند دراين کاسه تنبور نماندهست صدايي بزن اين زخمه ، بر آن سنگ ، بر آن چوب ، بر آن عشق ، که شايد ، بردم راه به جايي. پرده ديگر مکن و زخمه به هنجار کهن زن ،
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند چو عضوی بدست آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی (سعدی)
درگه عشق اميدوار نيم بر منى ترا نظر افتد --- که شاه را نه نظر بر گداى رهگذر افتد بوصل چون تو کجا دست ميرسد چو منى را؟ --- مگر که دور زمان از اساس خويش بر افتد کفى ز خاک سرکوى تو است آرزوى دل --- اگر چنانچه بشيرازتان مرا سفر افتد ز دست دوست شکايت...
ايدل چه کنى ناله ؟که فرياد رسى نيست يارى زکه خواهى؟که دراين عرصه کسىنيست دور است ز ما قافله تا چند شتابيم چون حاصل ما غير صداى جرسى نيست ؟ دانى ز چه رو راه بمقصود نبرديم زيرا که در اين وادى ايمن قبسى نيست. در باغ اميد آنچه که چيديم بزحمت
اى زن اى زن توئى که دست توانايت - يک عالم از اميد کند ايجاد گم گشتگان وادى بدبختى - از نور چهره تو شوند ارشاد در جبهه حيات تو پيروزى - برتخت افتخار تو خوشبختى خواهى اگر دوام مقام خويش - دورى کن از خصومت سرسختى کس با تو حرف زور نمى گويد ...
گواه عمل چه روى براه غولان ؟ تو که شاهراه دارى چو توان به آسمان شد ز چه عزم چاه دارى بحريم قرب يزدان ز چه رو نمى پناهى ؟ تو مگر خبرندارى که چنين پناه دارى ؟ دو سه روز ديگر از مرگ بخاک ذلت افتى مفروش اين تفرعن که جلال و جاه دارى در و بام و سقف...
بنی آدم اعضای یکدیگرند که در آفرینش زیک گوهرند چو عضوی بدست آورد روزگار دگر عضوها را نماند قرار تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی(سعدی) ...............................................
کجا رفتى ؟ شکستى عهد ترک دوستان کردى ، کجا رفتى ؟ --- جهانى را زغم آتش بجان کردى ، کجا رفتى ؟ باميدت بهار زندگانى آب و تابى داشت --- بهار زندگانى را خزان کردى کجا، رفتى؟ بگرد شمع رويت عده اى پروانه مى گشتند --- از ايشان چهره خود رانهان کردى...
بخشش زمان گفتم مگر که آيد و دل را توان دهد - - بر پيکر فسرده ام از نو روان دهد آمد ، ولى ز راه جفا و ستمگرى - - تا جاى سود هر چه تواند زبان دهد از ياد رفته در قفسم راه آشيان - - صياد کو ؟ که آيد و راهم نشان دهد برخوان زندگى فلکم کرد مهمان - - تا ز اشک چشم و خون دلم آب و نان دهد آزار...
زنده مرگ در بهار زندگى چندان پريشان زيستم --- کز حيات خويشتن گاهى پشيمان زيستم شرم از آن دارم که گويم زنده بودم سالها --- وينچنين افسرده و نوميد و پژمان زيستم اختلاف زندگان با مردگان در جنبش است --- من که بيجان زنده بودم با چه عنوان زيستم؟ ...
گنج ديرياب جهانى پر زفيضم، آفتابم ميتوان گفتن --- صفايم،جذبهام،عشقم،شبابم،ميتوان گفتن دلى دارم پر از اسرار و قفلى بسته بر لبها --- سخن پر از خاموشم ؟ کتابم ميتوان گفتن حجاب هستم ، رهبر بسوى عالمى ديگر! --- براه زندگى زوءيا و خوابم مى توان گفتن ...
در اين عرصه کسى نيست ايدل چه کنى ناله ؟که فرياد رسى نيست --- يارى زکه خواهى؟که دراين عرصه کسىنيست دور است ز ما قافله تا چند شتابيم --- چون حاصل ما غير صداى جرسى نيست ؟ دانى ز چه رو راه بمقصود نبرديم --- زيرا که در اين وادى ايمن قبسى نيست...
شبنم اشک عمرى بسر کوى تو بيگانه نشستيم در حلقه دام تو پى دانه نشستيم از جور تو هزگز نپريديم ببامى اندر هدف تير تو مردانه نشستيم در آرزوى يافتن گنج وصالت با افعى اغيار تو هم لانه نشتيم نامى ز وفا بود ، شنيديم ، نديديم خوش کرده دل خويش بافسانه نشستيم با...
نتيجه سفر عمرى گذشت هيچ از آنم خبر نبود چيزى که ماند از آن بکفم جز ضرر نبود از کوى نيستى سوى هستى چو آمدم غير از ضرر نتيجه ام از اين سفر نبود برسفره حيات من از ميزبان دهر جز اشک چشم و خون جگر ما حضر نبود در عهد نو جوانى و هنگام عيش نيز بر شاخ هستى ام اثر از...
عزاى آرزو نهادم ياد او را با دل خود روبرو امشب شکست زندگى را شرح دادم بهر او امشب سخن از نااميديها و عشق بىثمر ميرفت ز مرگ و نيستى بد بزم ما را گفتگو امشب ز غم خاموش کردم شمع را پروانه را راندم به تنهائى نشستم در عزاى آرزو امشب مده پندم به صبر ايدوست زين...
مگذار بميرم مگذار که ناديده ترا زار بميرم زار از هوس ديدن ديدار بميرم لب تشته سرچشمه وصل تو دهم جان در کنج قفس دور ز گلزار بميرم اى ماه اميد از افق تيره بدرآى مگذار که در يأس شب تار بميرم خواهم که شبى شمع صفت تا بسحرگاه سوزم ، سحر از يک نفس يار بميرم ...
فريب سراب بمرگ عشق و جوانى اگر چه تابم نيست چه چاره؟طاقت و نيروى اضطرابم نيست بعمر رفته خود گريه ميکنم بى اشک ز سوز آتش دل چون بديده آبم نيست نبود آرزوى دل بجز فريب سراب خوشم کنون به پيش نظر سرابم نيست چو برق مى گذرم سوى مرگ منفعلم که در وصول...
دلرباى ناشناس اى خوش از وارستگى مسکن بويران داشتن --- خفتن اندر خاک و سر بر اوج کيوان داشتن تخت شاهى ساختن بر تيره خاک زندگى --- در گدائى همت والاى سلطان داشتن روح را پرواز دادن در فضاى معرفت --- نفس بدآموز را محکوم زندان داشتن چشم دل را باز کردن ديدن...
اين فيض بى نظير از چيست اينکه روى زمين طور ديگراست ؟ گوئى بذره هاش دو صد راز مضمراست اين طاس سرنگون ز چه پرنشه گشته است اين بحر بيکران ز چه پردر و گوهر است؟ گيتى مگر بهشت برين گشته کاينچنين سرحيات در همه ذرات ظاهر است الم شنيده مژده جانبخش را مگر...
جهان دل اى خوش آن لب تشنه از درياى عمان بيخبر در درون خويش يابد آب حيوان بيخبر رنج و شادى را نباشد بردل و جانش اثر باشد از تأثير هر اميد و حرمان بيخبر در جهان دل که اندر منتهاى وسعت است زندگى دارد ازين تاريک زندان بيخبر درميان تيرگيهاى بيابان وجود آفتابى...
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن