اشعار فخری ایاسر
مصطبه (سکو) گشته است ازعاشقی این مصطبه سردوخموش آنکه جای عاشقان بود با نواهای سروش می شود آماس این اسرار گم گشته دلان بر نمی آید از او حتی دمی آه و خروش من ندانم قهر او با عاشقی از چه سبب اینچنین اوبرده است ازیاد خودساغرونوش در زمانی چند بگفتی عاشقان را تو دمی گر براند ازخودش...
مجنون ای که من ازعشق وهجرانت چه دیوانه شدم در هوایت از گدایی نور شاهانه شدم در طریقت گام خود را با دلایل ها زدم چونکه مکشوفم نگشت دنبال مستانه شدم در مجانین به زنجیر گشته از سودای تو در نواهای دلم یک لحظه فرزانه شدم یک دمی از تو نشد احوال سلطان تنم در خمی از زلف تو...
جفا از روح خود بر خاک من آبی فشان تا هرچه رادارم شودبرتونشان از جعدزلفین تو من دارم صله تا باشدش تریاق این آه و فغان فریاد من از هجر بی پایان تو درلحظه ایی بروصل خود جانم ستان
تویی جانم من تورا می خواهم ای آرام جان بامن اینگونه نکن روح و روان من تو را بر اعتقادی از صفا تو مرا از قید غم ها برهان از نگاه های تو افتادم به دور پس مرا از چشم آدم بچکان
احساس داغ من خودم را در نگاهت عاشقانه یافتم دلم را در صدایت صادقانه باختم خیالی ازتوهمیشه برقلبم بوده است تو را بر باوری از عارفانه ساختم صوت غمگین دلم رابرده ای ازیاد
لحظه ايي ميان من و تو من تورادرلحظه ايي عاشق شدم عاشقي را از بَرو صادق شدم بر سكوت مانده بر چشمان تو با همه احساس خود قايق شدم شك وترديدي كه برلبهاي توست علتي بر آن شد و فارق شدم در همه سبزينه ي دستان تو بر طيوري از هوا شاهق شدم
احمد احمدتویی که می زنی به سازعاشقان دمی این غایتی ز مهربانی خداست بر عالمی تو نور سبز کعبه و امین این خلق خدا صدای توست که می زندبه راه طوریک قدمی که گویدعشق این خدابه آدم است از ابتدا ببین که خون سرخ عشق توچه زایدازنوصنمی خاکستری که بر سرت به شاهواری می رسد گواه قادراست به روشنای بار...
سیاهی سکوت من برای تو دلیل یک نگاه نیست نگاه من برای تو دلیل مهربانی نیست بغض فرورفته ی من خانه نشین ذهن توست چرا که من نشسته ام بدون حتی قطره ایی
آخرچرا؟ روی خودازمن توپنهان می کنی آخرچرا؟ اشکی ازدوری خودرا می خری آخرچرا؟ جنبشی ازعشق پر سودای تو بر جان ما اینچنین سازی تو با ما می زنی آخرچرا؟ ساغری برمجلسی ازمادمی است بردست تو پس تومی را برحرامی می بَری آخرچرا؟ جمله جنگلها ی پر بالی که بر دنیا زدی باز تو پرها را ازجا ها می بٌری...
وای این دلم درون من گم می شوی وقتی نگاهت می کنم وقتی که در بطن دلم از دور صدایت می کنم من با توام هر جا روی ای دلستان نازنین راهی بزن بر کوی ما تا من هوایت می کنم گرچه نداری شوق و شوری تو به دیدار دلم نازی که توبرمن زنی من جان فدایت می کنم فرمانروایی می کنی بر روح پر غوغای من غوغای من...
غريبي در غم تنهايي و بي كسي دنياي خود مهر صبوري مي زنم به اين همه آواي خود رويش اين خارهاي كوچكي كه برگلوست نام تو را حك می کنم برساحل اشكهاي خود
دلربا در ناز چشمان تو من گمگشته ام اي دلربا چشمي بران بر حال ما من عاشقم اي دلربا واله شدم شيدا شدم در كوي تو غافل شدم غافل از اين دنيا ودين من سالكم اي دلربا زخمي بزن بر پيكرم با آن همه رازو نياز مرحم نخواهم از تو بر خون تنم اي دلبربا دو زلف عطر آگين تو خط مي زند راز بهار حبس مي كنم بوي...
مرگ قناري مهرمن برقلب پر احسا س تو کاری نبود آن نگاهها ی تو براین روح من مانی نبود در هجوم درد این بیگا نگی ها یا تنش صبرتو دراین جداییها ی خود یاری نبود این قفس درنزدمایک مرگ تدریجی وسرد نغمه های پرسوز و نوای تو واهی نبود من نفهمیدم ندیدم اشک چشم سبز تو چونکه حس قلب توبر قلب من جاری نبود
اي پدر من تو را دیدم که پر رنجی و دردی ای پدر قلب من از دیدنت شدآه سردی ای پدر آمدم در بسترت دستی نهادم بر سرت صورتت دیدم گراییده روبه زردی ای پدر من همان سنگریزه ام برساحلی ازمهرتو تو همان دریای آرامی و پاکی ای پدر من که می گویم به توازرازورمزی پرزاشک من که می گویم به توازعشق وشوری ای...
غربت دراين وادي هواي گريه دارم من پراز دردم پر از آواي زارم من مرا بلعيده شد در ناز چشمانت بزن حرفي كه از لعلت چه بارم من دراين مرداب خون لطفي زتوخواهم كه رنگي گيرد ازسرخي كه نارم من
راه شيطان چشم من راه تو رابرراه طغيان مي زند رهزني عقل مرا بر راه شيطان مي زند اذن كبري خدا بر روح من فاني شده چونكه اميال دلم برسازعصيان مي زند
درميان قلب من گرداب خون حايل شده اشكم از دوري تو به قرمزي مايل شده صد صنم در چشم تو افسونگريها مي كنند تو ببين عقل مرا درعشق تو زايل شده مهر تو بر قلب من فرياد و غوغا مي كند
راز دل كندن درميان بيدادزمان دادتوراديدم چه بي صدا با آن نگاه پرطنين به من گفتي ندا ، ندا من آمدم به سوي توتا كه ببينم روي تو خواستم بگيرم دست تودست توبودازتن جدا
ستایش می وزد برعالم خاکی زشوری از صبا تا که روشن بشود چشمان خاتون سبا من همانی نقطه ایی برصدرنیستی وعدم توهمانی پیچشی در، های هستی و بقا روح من در بام این ماتمکده دنبال نور تا که بیندیک نشانی از خدای پر صفا پوششی بر بکری معنای نا ادراک حمد مثل آن گوی کبودکه پرده پوشی ست به سها
تنهایی صدای تومی شنوم درباطن سیاه خود به راه دیگرمی روم گم می شوم در راه خود بر بستر سپید عشق رنگ جدایی می زنم خون کبود آرزوبرلبخندتو می زنم من که درمرداب خون غرق می شوم من که برنور دلم سد می شوم پس چگونه من تو را در هوای عشق یاری شوم
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن