كتاب نامه هاي عاشقانه نيما
27th October 2008 09:54 AM
از خلال گفت و گویی که با این شاعر داشتیم، دریافتیم که با نگاهی چند سویه، خود افتخار می کند که در کنار نیما بسیار چیزها را فرا گرفته و به گونه ای سرراست نیرو، خود را برترین شاگرد نیما می داند. حتی معتقد است که بسیاری از دیدگاه ها و رفتارهای اجتماعی او در متن زندگی به هم پیوسته اش شباهت های عجیب با...
سوي شهر آمد آن زن انگاس سير كردن گرفت از چپ و راست ديد آيينه اي فتاده به خاك گفت : حقا كه گوهري يكتاست به تماشا چو برگرفت و بديد عكس خود را ، فكند و پوزش خواست كه : ببخشيد خواهرم ! به خدا من ندانستم اين گوهر ز شماست ما همان روستازنيم درست ساده بين ،ساده فهم بي كم و كاست
در دامن اين مخوف جنگل و اين قله كه سر به چرخ سوده است اينجاست كه مادر من زار گهواره ي من نهاده بوده است اينجاست ظهور طالع نحس كامد طفلي زبون به دنيا بيهوده بپروريد مادر عشق آمد و در وي آشيان ساخت بيچاره شد او ز پاي تا سر دل داد ندا بدو كه : برخيز
گشت يكي چشمه ز سنگي جدا غلغله زن ، چهره نما ، تيز پا گه به دهان بر زده كف چون صدف گاه چو تيري كه رود بر هدف گفت : درين معركه يكتا منم تاج سر گلبن و صحرا منم چون بدوم ، سبزه در آغوش من بوسه زند بر سر و بر دوش من چون بگشايم ز سر مو ، شكن ماه ببيند رخ خود را به من
شب آمد مرا وقت غريدن است گه كار و هنگام گرديدن است به من تنگ كرده جهان جاي را از اين بيشه بيرون كشم پاي را حرام است خواب بر آرم تن زردگون زين مغاك بغرم بغريدني هولناك كه ريزد ز هم كوهساران همه بلرزد تن جويباران همه نگردند شاد
در شب تيره ، ديوانه اي كاو دل به رنگي گريزان سپرده در دره ي سرد و خلوت نشسته همچو ساقه ي گياهي فسرده مي كند داستاني غم آور در ميان بس آشفته مانده قصه ي دانه اش هست و دامي وز همه گفته ناگفته مانده از دلي رفته دارد پيامي داستان از خيالي پريشان
زدن يا مژه بر مويي گره ها به ناخن آهن تفته بريدن ز روح فاسد پيران نادان حجاب جهل ظلماني دريدن به گوش كر شده مدهوش گشته صداي پاي صوري را شنيدن به چشم كور از راهي بسي دور به خوبي پشه ي پرنده ديدن به جسم خود بدون پا و بي پر به جوف صخره ي سختي پريدن گرفتن شر ز شيري را در آغوش
هان اي شب شوم وحشت انگيز تا چند زني به جانم آتش ؟ يا چشم مرا ز جاي بركن يا پرده ز روي خود فروكش يا بازگذار تا بميرم كز ديدن روزگار سيرم ديري ست كه در زمانه ي دون از ديده هميشه اشكبارم عمري به كدورت و الم رفت تا باقي عمر چون سپارم
من ندانم با كه گويم شرح درد قصه ي رنگ پريده ، خون سرد ؟ هر كه با من همره و پيمانه شد عاقبت شيدا دل و ديوانه شد قصه ام عشاق را دلخون كند عاقبت ، خواننده را مجنون كند آتش عشق است و گيرد در كسي كاو ز سوز عشق ، مي سوزد بسي قصه اي دارم من از ياران خويش قصه اي از بخت و از دوران خويش
ترا من چشم در راهم شباهنگام که می گیرند در شاخ " تلاجن" سایه ها رنگ سیاهی وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم ترا من چشم در راهم. شباهنگام.در آندم که بر جا دره ها چون مرده ماران خفتگانند در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام گرم یاد آوری یا نه من از یادت نمی کاهم ترا من چشم در...
شب همه شب شکسته خواب به چشمم گوش بر زنگ کاروانستم با صداهای نیم زنده ز دور هم عنان گشته هم زبان هستم. * جاده اما ز همه کس خالی است ریخته بر سر آوار آوار این منم مانده به زندان شب تیره که باز شب همه شب گوش بر زنگ کاروانستم.
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن