اشعار تیراژه
پدر که مُرد، به جای او چشمان معصومت را به دنیا بستی، تا بیرحمیش را تاب آوری. گوشهایت را.... تا از خبر حادثه دوربمانی. لبانت را ....
با تو آغاز کردم، سفری کم حجم را در خط زمانی بیرنگ. بیرنگ تر ازقطره شبنم بر تاک. کم حجم تر از رقص غباری بر خاک. آری ای یار!
دیروز با کفشهای تنگ کودکی راه می رفت، تا پایش از گلیمش درازتر نشود. تمام نفرتش را در پس خنده های احمقانه ای ، در تندیس بلاهت خویش ، پنهان می کرد. وخرسند ، که در خفا بغضش را
گفته بود: گم که شدی همان راه را برگرد! کودک که بودم، همیشه پیدا می شدم. نمی دانم در جوانی چرا، هر دو با هم گم شده ایم.
در کوچه های جوانیم پرسه می زنم تا در دستهایت ،که گرم بود در نگاهت ،که مهربان در کلامت ،که صمیمی، در آن روز ابری زیر درخت بید، رویاهایم را پیدا کنم. آن سالها
کجای این سرزمین باید ایستاد؟ میان آدمیانی که، هر روز با دیدنت، کلاه از سر برمیدارند، تا کمر خم می شوند ودر دل به ریش ات که نه ، به ریشه هایت می خندند.
اکنون ، که باز گشته ای، در خاطره و خوابها نگرد! من هنوز همین جا نشسته ام، برسرنعش آرزوهای شهیدمان. خود راهی ات کردم،
دردا! که شب دزدانه میاید ، چنان تاریک و وحشتزا که بر بامش نخواهی دید، عبور روشن پرواز را در صبح. و یلدا زادگانش هر دمی پنداری آهنگی دگر دارند. صدایی از دل اعماق میخواند:
میان دویدن های هر روزه، لا بلای رختها، جارو و دستمال، دستمال و خاک، خاک و چرک، چرک و دستهای چرو کیده، پی چیزی میگشت بی صدا. دلواپسی اش را اندازه ای نبود.
در میان حجم تاریک زمان با خنجری در پشت، هدیه ای از دوست فرو بنشسته ام اینک. در سر، هوای دخترکی ست، که بی شتاب با آب پاش کوچکش،
در سایه ساران ِ هوایت، عشق! کودکی خواهم زاد. کوزه ی آبش را آنک، از رود ِ شهامت و غرور پُر خواهم کرد، ولبان ِ ساکتش را از صدای عشق.
از کوچه باغ ِرفاقت راهی به من بجوی ، تا وقت مانده است. از چشمه های زُلال ِحقیقت سیراب کن مرا، تاطعم ِ شیرین ِعشق از خاطرم نرفته است. با من بگو:
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن