اشعار علي قايد
راه برای دل دادن آه برای باختن اشک برای مردن نفسی می کشم و آهی می کشم من سال هاست درد می کشم راه پیموده ی اندک زمانم جوهرم را رنگ می دهد
پزشکی اولین بیمارش را کشت آن بیمار تیمار من بودم در جایی دردناکتر بیماری تنها پزشکش را کشت _آهی سرد_ آن پزشک نامراد هم من بودم ______________________
لحظه ای که عشق را در دستم دراز کردم، باران می بارید و عشق پاک از گل و لای و هوا ، ناب بود ناب لحظه ای که عشق را در دستم دید گفت می رود، باران می بارید و اشکم را ندید، زیر باران پنهان بود وقتی رفت عشق در دستهایم همچنان تنم زیر باران عریان آه اگر وقت رفتن یکبار به وداعی سرش بر می گشت
آنروزگار که بی همسفر بودم چه دردی بود خار را از پای کشیدن و امروز خوشا آن درد! که پا را متهم با خار بودن. !!! ____________________ پاییز 88
کاش می شد در شهر بوسه هایت گم میشدم افسوس دروازه ی این شهر بسته ست اندوه کلیدش بر گردن تو آویخته ست اما من از پشت دروازه
همرنگ جماعت نبودم همدرد جماعت بودم از دردی نهفته آگاه در دل این پیکر بودم همرنگ جماعت نبودم همیار جماعت بودم همراه قافله هزاران سال در پی مقصد پدر بودم
چه خوابی ! همه شب دربیابانی پر موج کرکسی میکندم دنبال چه بیداری! که بیداریم پر از شرمندگیست ____________________
به پندار نیک گفتار کن کز زبانت بشکفد گل سرخ بر نوک دشنه خشمگین ِ در راه یک انتحار به پندار نیک کردار کن کز دستانت لبریز شود کاسه مهر بر لب کودک بی پناه در راه ِ یک انتخاب
در چهار چوب قانون آزادم و آزاد در مرز خویش می چرخم تا مباد پای نهم بر حق آفریده ای از جنس خویش _____________________________________________________________
گفتی مدتی ست وصفم را جمله ایی نمی رقصانی؟! قلمم لب من دفتر لب تو ببین در این مدت چقدر شعر سرودم
به آنان که فکرشان را موریانه خورده به آنان که تن شان شوم گشته به آنان که قلبشان زنگار بسته به آنان که حرفشان به زور حکم شده به آنان که احساسشان خاموش ، بیکار نشسته به آنان که وجدانشان بی آب مرده به آنان که زشت را می پسندند به آنان که عشق را نمی فهمند ، می گویم:
سخنم نازیبا بود رنگین کمانی به شبم تابید و شعرم آموخت: * رنگین کمان شب من هفت رنگ رقصان من چنان می درخشی به شب که روز در انتظار شب نشسته است خاموش
من با كلمات مي رقصم مثل برگ با باد تا تو را به تماشا نشانم من با شعر موسيقي مي نوازم مثل باد با برگ تا تو را به رقص آورم.
من برای دیده شدن، برای عابر تنهای ِ کوچه های خیال تو شدن، من برای نشستن در کاغذ سفید ِ نگاهت، برای جاودانه شدن در تمام صفحه های کتاب ِ خاطرت، من برای دیدن تنها راستی، برای شنیدن مثوی باران، من برای لمس شب چشمت را...
در های و هوی هستی در یکی از شبهای پستی شخصی پول مستی دشنه داد به دست خون پرستی گفت: به نامردی فرو کن در قلب وطن پرستی و عفو کن هرکه را از ناموس خود گذشتی و صبح بازآ تا دهمت مزد دستی پس از آنکه نوشتی با خط زشتی
چو نیش عقرب اند بر پای گمگشته به کویر گذر عقربه های ساعت نه نمی خواهم بگویم تو علاجی نیش عقرب های زمان را نیست دوا شاید تو شرابی که تا وقت رسیدن مرگ از تاب درد دست غم به دهان شعرم نگیرم
کاغذم همچون شب ِ یلدا شد و من وصف چشمت را بیهوده می کوشم من که نقاش نیستم من که خدا نیستم چگونه بتوانم چمشانت را بنویسم _______________________________________شب یلدا1386
راهم را نمانده چشمی منتظر آمدنم را می دانم به وقت ساکت رفتنم می ماند، کسی را خبر نمی شود در راه که می آیم می کاوم کوچه های شهرم را در غبار آلوده خیالی: به دیارم کسی مرا خوش آمد نمی گوید
اين همه جاده ي بي انتها مقصد كجاست آخر كار؟؟ ************************** زرتشت
از آن همه صدای سیاه و سرد سکوت در دل تاریکی های نومیدی بدنبال کوچک روزنه ای خوش صدا تا زندگی را در آن سویش با فانوس افسانه های شیرین به سرانجام دردناک خود رسانم از تکرار بی هدف نفس ها بیزار بودم و خسته
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن