اشعار عبدالرضا مهری نژاد ملقب به عاکف
کودکان فقر در نگاهش تاب بازی می کنند اما دلش به افزایش جهانی قیمت نفت خوش است! اگر چه از عید سال پیش پاهایش کفش نویی را تجربه نکرده بود اما دستانش
سايه افکنده به ما ترس،مراقب باشيم همدلی باخته است رنگ، مواظب باشيم سست بنیان شده افسوس چرا پیمانها اندکی مضطرب از بسط مصایب باشیم نگسلیم آنهمه پیوند، مبارک نبوَد هوشیار از هدف و سعی اجانب باشیم خصم در ماست پی دشمن جعلی نرویم
رشته ی فاصله را من گره ای خواهم زد تا که نزدیک شوم بر تو چنان سایه به تن با تو پایان غمم نزدیک است مثل یک کوه که بر دوش کشد خورشیدی با تو همسایه ی دیوار به دیوار دقایق شده ام ساعتم ثانیه را میبلعد پای این عقربه خمیازه کشد حوصله ام تشک حادثه سنگین شده از طعم سکوت
غم زیاد است بکوشیم که با لبخندی غصه از بار دل منتظری برداریم و نکوشیم که با خنده ی تلخ آلودی پای خود روی دل یکنفری بگذاریم دل سپاریم به نجوای نگاهی شاید
در صمیمیت یک کوچه معلق شده احساساتم بگشا پنجره را ! "لبخندی" از فضای دل من شست غبار غم را من به تکرار نگاه تو چنان محتاجم که به یک ریشه سخاوت بشود بارانی کهنه کفشی که به صندوقچه از کودکی ام جا مانده جاده ی منحرف کهنگی ام را بلعید وای این "کفش" پر از کودکی من شده است! و صمیمیت نابغرنجم
در نانوشته ترین برگهای سکوتم یک شاهنامه درد پنهان است من در انزوای تحمل باغبان هرزه علفهایی شده ام که ماندگاریشان جز به نابودی "من " نیست باید گوش سایه ام را بکشم! وقتی پشت به آفتاب میشوم از من پیش می افتد تاریخ "من"
در خلیج دل من یک خزر اشکم جاریست چه تفاوت دارد اهل گیلان باشم یا که هرمزگانی از دل کردستان یا بلوچستانی در صمیمیت یک واژه معلق هستم واژه یعنی «ایران» واژه تاریخ ستمدیده ی این سامان است.
از سلسله ی غصه بجز اشک ندیدیم جز ماتم و اندوه، نبود آنچه شنیدیم زین خاربُن بد ثمرِ زشت تناسب محصول بجز تلخی بسیار نچیدیم اندام "الف" را چوشکستیم گسستیم چون "دال" دریغا و تاسف که خمیدیم در باور تاریک پرستان، گنه اینست: تا روشنی فصل "خودآیی" چه رسیدیم چون گوش بدهکار نمودیم به دستور تا مبحث...
وقتی دلتنگیهایم سر میگذارد بر بالش رویاهای من دلم می سوزد به حال طفلک! چگونه در چشمان من
دل داده ام به عشقت باید مدد نمایی اوراق هستی ام را بر خود سند نمایی عشق است و بی ریایی اندازه اش چه دانم آغوش مهربانت بگشا که قد نمایی در کهکشان چشمت من یک جهان امیدم حجم تعلقم را باشد رصد نمایی
تا غزل نگاه تو چشم به راه می شوم از سر شوق دیدنت جمله نگاه می شوم قافیه در صفوف غم ،گم شده کو نشانه ای خانه بدوش خسته ام "واژه پناه" می شوم حس ارادت مرا رد نکنی بسادگی مضطرب از عداوت توده ی آه می شوم داده ام اختیار خود دست دل آنچنان ولی
دیگران را تا حریم خلوت ما راه نیست قدرت پرواز در طوفان عشق از کاه نیست در صدف غلتیده مروارید اگر از حکمتی ست لذت صید گهر را بیخبر آگاه نیست
گیسوان آرزویم رنگ خاکستر گرفت در کویرم رودها خشک و تب بستر گرفت دل به تار ِ غم، چنان چنگ از ته دل میزند زخمه ها انگار زخم از واعظ منبر گرفت
ساچ توکوبدور یانینا، گور نه اورک ایستمه لی او اورک ایسته دی مندن دمیشم منده: بلی ایلشوبدور نظریمده ایله کهلیک اوجادا اونا بِل باقلامیشام هم نظری هم عملی قوزی یان یانا یاتوب من چوبان اُللام سوریه منه بسدور ایکی املیک کی اولوبدور یملی بو اوزاخلیخ آجیدی، خوشدی گلن گوننریمیز
تیشه برداشته بر ریشه زند "دیوانه" هنرش نیست مگر شعله زند بر خانه هرچه "غم" مرحمت کوتهی فکرش بود هرچه "اندوه" مهیا و، "خوشی" بیگانه خاکِ ویرانه، به تدبیر ِ نکو، آباد است مُلک ِ آباد ازین بیخردان ، ویرانه به شهان تاخته این کرکس بد ذات و گهر چه جسارت بکند لاشخوری "شاهانه"! آنکه شلاق زند، باد...
تنهاتر از خودم، جز من کسی نبود از یورش خلاء، ایمن کسی نبود نیم ِ وطن، سیه بر تن نموده است مست از شکوفه ی دامن کسی نبود در خانه میخزد افیون مار اگر در حس نرم او، آهن کسی نبود اینجا بدون رنگ، خلقی نفس کشد
جاده آغوش گشودست سفر سر گیریم توشه ی راه نیاز است، کمی بر گیریم از قفس بال گشاییم و به پرواز رسیم پر شود تا خلاء عشق، بیا پر گیریم دست در دست به معنای رسیدن برسیم با هم این فاصله تا نقطه ی آخر گیریم نرسد سیب اگر سایه بر او سنگین است
آشیان در دل ما کرده وطن نام تو بس! به تلاطم شده اهریمن از آرام تو بس نحسی سیزده را ضرب ِ صد ار بشماریم میشود هضم چنین کرد که: آلام تو بس ای گران وصله ی جانم که بزرگی و سترگ! چون شکر باد ز "فرهنگ وفا" کام تو بس سفلگان با تو مروت ننمودند ای خاک!
سالهایی بس دور ماهی از تابستان همدم ماه هبوط باران همه لبها تشنه رمضان رمضان ماه سقوط من بود پدرم با دو جوان با گروهی دیگر کنج بیمارستان آن همه همهمه خبر آمدن من بود در آن فصل پیرمردی برایم آواز خواند
بخند! «آیینه» میگیرد دلش از اضطراب تو سکوت واژه لبریز از نگاه بی حساب تو شکیبایی نمیجویم من از چشم بلا جویت که بشکسته سر طفلِ سوالم از جواب تو به همت واژگون بنما بنای غصه اندوزی که بر خواهد فکند از رخ مصادیق نقاب تو مکش پای غم آلود خیال بد بدین موقف
از این کنترل به منظور محدود کردن موضوعات از نمایش آنها قبل آن چهارچوب زمانی مشخص شده است استفاده کنید.
به شما اجازه می دهد تا داده هایی را که لیست موضوع توسط آن مرتب سازی می شود را انتخاب کنید.
آرایش موضوعات بصورت...
توجه : وقتی بر اساس تاریخ مرتب می کنید، 'ترتیب نزولی' جدیدترین نتایج را اولین نمایش می دهد.
قوانین انجمن