<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>

<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
	<channel>
		<title>انجمن ادبی شفیقی - عمومی</title>
		<link>http://www.shafighi.ir/forum/</link>
		<description>محلی برای بحث، دادن نظر، مشاعره و ... در چهارچوب ادبیات فارسی</description>
		<language>fa</language>
		<lastBuildDate>Tue, 07 Sep 2010 02:04:42 GMT</lastBuildDate>
		<generator>vBulletin</generator>
		<ttl>60</ttl>
		<image>
			<url>http://www.shafighi.com/forum/images/misc/rss.png</url>
			<title>انجمن ادبی شفیقی - عمومی</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/</link>
		</image>
		<item>
			<title>آرزو</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17524-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 11:29:50 GMT</pubDate>
			<description>همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي 
 
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>همه هست آرزويم كه ببينم از تو رويي<br />
<br />
چه زيان تو را كه من هم برسم به آرزويي</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>کاکتوس</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17524-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88</guid>
		</item>
		<item>
			<title>پیش کش امام عصر (ع)</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17523-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%28%D8%B9%29&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Fri, 05 Mar 2010 11:15:35 GMT</pubDate>
			<description>عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد كرد  
 
                              خاك را غرق نور خواهد كرد  
 
روزي از اين كوير. اين برهـــــــــوت   
                                                                                                 
                              ابر رحمت عبور خواهــد كرد        ...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>عاقبت او ظهور خواهـــــــــــد كرد <br />
<br />
                              خاك را غرق نور خواهد كرد <br />
<br />
روزي از اين كوير. اين برهـــــــــوت  <br />
                                                                                                <br />
                              ابر رحمت عبور خواهــد كرد                                                                                                <br />
<br />
دل مارا كه خشك و پژمرده است <br />
                              <br />
                              همــــچو باغ بلور خواهد كرد                                                     <br />
<br />
آه مي آيد او كه لبخنــــــــــــــدش                                                                                             <br />
    <br />
                             عاشقان را صبـــور خواهد كرد <br />
<br />
سينه ها را ز كينه خواهد شست                          <br />
<br />
                             غصه ها را بدور خواهـــــد كرد <br />
<br />
آه سوگند ميـــــــــــــــخورم ايدل                                                   <br />
                             <br />
                            عاقبت او ظهور خواهــــــد كرد</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>کاکتوس</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17523-%D9%BE%DB%8C%D8%B4-%DA%A9%D8%B4-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%28%D8%B9%29</guid>
		</item>
		<item>
			<title>معاش اهل مروت</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17510-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%AA&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Wed, 03 Mar 2010 16:23:12 GMT</pubDate>
			<description>*یکی در حرب احد بود.گفت:«بسیاری از اصحابه شهید شدند؛آب برداشتم و گرد تشنگان می گشتم تا که را رمقی از حیات باقی است.سه صحابه را مجروح یافتم،از تشنگی می نالیدند.» 
چون آب را به نزدیک یکی بردم،گفت:«بدان دیگری ده که از من تشنه تر است.» 
به نزد دوم بردم،به سیم اشارت کرد،سیم نیز به اول اشارت کرد.به نزدیک...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><b><font size="2">یکی در حرب احد بود.گفت:«بسیاری از اصحابه شهید شدند؛آب برداشتم و گرد تشنگان می گشتم تا که را رمقی از حیات باقی است.سه صحابه را مجروح یافتم،از تشنگی می نالیدند.»<br />
چون آب را به نزدیک یکی بردم،گفت:«بدان دیگری ده که از من تشنه تر است.»<br />
به نزد دوم بردم،به سیم اشارت کرد،سیم نیز به اول اشارت کرد.به نزدیک اول آمدم،از تشنگی هلاک شده بود؛به نزد دوم و سیم رفتم؛ نیز جان داده بودند.<br />
<br />
<br />
معاش اهل مروت بدین نسق بوده است<br />
			که جان خود به مروت نثار می کردند<br />
<br />
به اتفاق ز بهر حیات یک دیگر<br />
			 هلاک خویش  همه اختیار می کردند</font></b><br />
<br />
                                                                                                                                  <font face="Arial Black"><font size="3"><b> « روضه ی خلد »</b></font></font></div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>MEHRnooshBFH</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17510-%D9%85%D8%B9%D8%A7%D8%B4-%D8%A7%D9%87%D9%84-%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%AA</guid>
		</item>
		<item>
			<title>حکایت</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17508-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Wed, 03 Mar 2010 12:43:38 GMT</pubDate>
			<description>*سلطان سنجر را در آن وقت که به دست غزان گرفتار شده بود،پرسیدند: 
«علت چه بود که ملکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود،چنین مختل شد؟» 
گفت:«کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ؛ 
که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند 
 و در پی نرفتند. 
هر...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font face="Arial Black"><b><font size="2">سلطان سنجر را در آن وقت که به دست غزان گرفتار شده بود،پرسیدند:<br />
«علت چه بود که ملکی بدین وسعت و آراستگی که تو را بود،چنین مختل شد؟»<br />
گفت:«کارهای بزرگ به مردم خرد فرمودم و کارهای خرد به مردم بزرگ؛<br />
که مردم خرد کارهای بزرگ را نتوانستند کرد و مردم بزرگ از کارهای خرد عار داشتند<br />
 و در پی نرفتند.<br />
هر دو کار تباه شد و نقصان به ملک رسید و کار لشکری و کشوری روی به فساد آورد.»</font></b></font>								<br />
							<font face="Book Antiqua"><b><font size="3">« تذکره ی دولتشاه سمرقندی »</font></b></font></div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>MEHRnooshBFH</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17508-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA</guid>
		</item>
		<item>
			<title>داستان : زندگی یک شب و یک روز یک مالیخولیایی /الیاس امیر حسنی</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17214-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Fri, 08 Jan 2010 10:19:59 GMT</pubDate>
			<description>موقع امتحانات بود . شب تا صبح سفرنامه ی ناصر خسرو را می خواندم ، امّا چیزی به کلّه ام نمی رفت . اصلاً حواسم به درس نبود . مغزم پر از افکار پوچ و آزار دهنده بود .افکار آشغالی که همه ی قدرتم را گرفته بود و مضمحل کرده بود . کلمات جلو چشمم می رقصیدند . گاهی مثل کرم در هم می لولیدند و من مجبور بودم چند...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>موقع امتحانات بود . شب تا صبح سفرنامه ی ناصر خسرو را می خواندم ، امّا چیزی به کلّه ام نمی رفت . اصلاً حواسم به درس نبود . مغزم پر از افکار پوچ و آزار دهنده بود .افکار آشغالی که همه ی قدرتم را گرفته بود و مضمحل کرده بود . کلمات جلو چشمم می رقصیدند . گاهی مثل کرم در هم می لولیدند و من مجبور بودم چند بار چشمم را باز و بسته کنم تا به حالت عادی برگردند .ناصر می گفت : رفیق توکه حالت خوب نیست ، آخر چرا این همه خودت را اذیّت می کنی ؟ بگیر بخواب بی خیال امتحان . راست می گفت ساعت شاید دوی صبح بود که خسرو َََآمد خوابید و گفت مرا ساعت چهار بیدار کن تا نماز بخوانم . وقتی هیکل تنومند اورا در مقابل چشمان خسته ام که هر چیزی را طوری دیگر می دید ،دیدم ، باز افکار ناجور به سراغم آمدند .وقتی چشمم به کارد و چاقو می خورد هراسم دو برابر می شد .چرا از خسرو و دوستش می ترسیدم . آن شب تا صبح به قول زن ها ، سگ نگهبان را خواب برد امّا چشم مرا ذرّه ای چرت هم نگرفت . ساعت چهار صبح رفتم وضو گرفتم و آمدم نمازم را خواندم امّا از ترس خسرو و دوستش در را باز گذاردم تا اگر به جانم افتادند بگریزم و دادو فریاد راه بیاندازم . نماز را با ترس و لرز خواندم . با حرکات من خسرو هم بیدار شد .نگاه خسرو چنان بود که ماندن را در اتاق جایز ندانستم ، در راهرو این طرف و آن طرف می رفتم و هر آن منتظر بودم تا عدّه ای به سرم بریزند و چاقوهایشان را در بدنم فرو ببرند .ترس کارش را کرده بود ، دیگر در راهروها هم نمی توانستم بایستم. کتاب را تند تند ورق می زدم و هر از گاه نام شهر و کشوری به چشمم می خورد ، مصر ، شام ، فلسطین و ... افکار عجیبی داشتم . حس می کردم باید آن روز سفر کنم .پاهایم دیگر توان نداشتند ، آمدم دراز کشیدم . داشتم می مردم ، امّا وقتی می مردم حس کردم یک پیر مرد هم که مثل من عینک می گذارد دارد می میرد ، دلم می خواست من بمیرم واو نمیرد . دراز کشیدم ، پاهایم می لرزید ، کاغذی را بر داشتم و نوشتم : بسم الله الرّ حمن الرّ حیم انا للّه و انّا الیه راجعون ، می خواستم وصیّتنامه بنویسم ، امّا دیدم مثل این که دیگر نمی میرم ، گویی این را کسی به من گفت .باز ناصر آمد . چه شده رفیق پاشو برویم صبحانه بخور ، حالت خوب می شود . گفتم نه نمی خورم حمّام را ترجیح می دهم .حوله ام را برداشتم و رفتم .وقتی می خواستم آب حمّام را باز کنم پسری که در حمام دیگری بود گفت : اوّل آب سرد را باز کن بعد آب گرم را ،نمی دانم چه کردم ، امّا قبل از این که آب حمّام خیسم کند من خودم را خیس کرده بودم .باز افکار ناجور، عجب آب ها را نجس کردم . فکر می کردم همه می دانند من در حمّام بول کرده ام ، فکر می کردم تابلو &quot; آب محوطّه آشامیدنی نیست ، لطفاً نیاشامید &quot; به خاطر کار من است که در همه جا نصب شده است . بعد از این که مو هایم را خشکاندم و شانه کردم گفتند برویم یک جایی چیزی بخوریم . من حالم خوب بود ولی فکرهای بدی در کلّه ام بود . رفتیم ، امّا وقتی پایمان را بیرون گذاشتیم خبر دادند همان جا بایستید ، کسی قرار است بیاید سراغتان .جلودر چشمم به چند تا ماشین افتاد .این طرف تر چند نفر ایستاده بودند ، همگی سبیل کلفت ، طوری که روی دهانشان ریخته بود .حس کردم مرا می خواهند به قلعه حسن خان ببرند ، تر س هیولا تر از آن بود که در برابرش قدرت نمایی کنم . صدای تیر اندازی بلند شد . دوست خسرو گفت : نترس با تو کاری ندارند . امّا من می گفتم نوبت من است که اعدام شوم در همین حال هرکس که از آن جا می گذشت به صندوق صدقات پول می ریخت .<br />
<br />
آقایی را که انتظارش را می کشیدیم آمد .با ایما و اشاره فهماند که سوار شویم امّا تنها من سوارشدم ، چشمانم را بستم . عینک را از چشمم گرفتم و آماده ی تیر باران شدم . می لرزیدم ، می ترسیدم وماشین در حرکت بود . درست به همان سمت که صدای تیر می آمد . آقا را می شناختم ، خیلی آشنا بود .مرا به حرف گرفت می خواست بداندامّا چه چیز را نمی دانم . هرچه پرسید طوری جوابش را دادم . ماشین را در کنا ردرختان سرو پارک کرده بود و در طول خیابان از من سوالاتی می کرد . حرف بزن بگوچی شده ؟ کدام جبهه بوده ای ؟ کدام گردان ؟ آیا با عراقی ها روبرو شده ای ؟ برای پاسخ چیزی جز حقیقت نگفتم .می پرسید عاشقی ؟گریه می کردم . چشمم را بسته بودم . عینکم را برداشته بودم . عصبانی اش کرده بودم . متوجّه بودم که هر ماشینی که از کنارمان می گذرد برایش بوق می زند و او برایشان با دست علامت می دهد . وقتی بیشتر عصبانی اش کردم زیر پایش بوته ی سبزی را له کرد این کار در من آن قدر تاثیر گذاشت که بنا کردم به گریه کردن . خیّام و افکارش از دوستان جانی آن زمانم بودند . از زور خشم ناخن هایم را که خیلی هم دراز شده بودند محکم در مشتم می فشردم امّا هرکار کردم خون بیرون بزند نشد که نشد .سرم را انداختم پایین وقهر کردم . احساس کردم آقا در جیب من پول خورد می ریزد . از آن طرف صدای تیر اندازی بلند شد . آقا پایین آمد و دور ماشین چرخی زد ، وقتی نزدیک من رسید محکم پایم را به در ماشین زدم وبا تحکّم ، فریاد زدم بیا تو .آقا برگشت و آمد نشست من سرم را بلند نکردم . می گفت بامن قهر کردی . ماشین حرکت کرد .همانطور که سرم پایین بود می پرسیدم این جا کجاست ؟ می خواستم به جای نا آشنایی دور از این محیط ترس و وحشت رفته باشیم . آقا گفت سرت را بلند کن ببین کجاییم . سرم را بلند کردم .دور ساختمان ها چرخیده بودیم .آقا گفت برویم خانه من پول بردارم برویم بیمارستان . کیف پولم را در آوردم و به دستش دادم . با تمسخر گفت :خیلی ممنون و رفت در چند قدمی منزلشان ایستاد . می ترسیدم او برود . چنگ زدم تا یقه اش را بگیرم و نگذارم . با هم گلاویز شدیم . می گفتم فکر کردی ضعیفم . وقتی بازویش را روی گلویم نهاد ، گفتم : خفه ام کن . با این حرف با پاهایش مرا از ماشین به پایین پرت کرد . بلند گفتم یاحسین . بچه ها نگاه می کردند . شرم آور بود .دویدم دست آقا را گرفتم ، با تضرّع و زاری التماسش می کردم . رهایش کردم و پریدم پشت ماشین به حساب این که روشنش کنم و دیا الله . امّا نه با چرخش سو ئیچ برف پاک کن ها به حرکت در آمدند . گویی می گفتند : &quot; خدا حافظ &quot;خنده دار بود . آقا می گفت بیا به صورتت آب بزن . نرفتم . دستش می لرزید . نمی دانم چرا ؟ دستم را گرفته بود . می گفت برویم شهرتان . مایل نبودم . می گفتم برویم جایی دور از این جا .پیاده می آمدیم . من سعی می کردم پاهایم را روی سبزه ها نگذارم امّا آقا عین خیالش نبود . به طرف خوابگاه می آمدیم . پیر مردی از روبروی ما می آمد به آقا سلام داد . من فکر کردم خضر است . با آقا دست داد .آقا با پایش سنگی را محکم زد و گفت &quot; هرچه در سر داری مثل این سنگ بزن و دور بیانداز . &quot;رسیدیم نزدیکی های در ، شلوغ بود ، رفت و آمد زیاد بود .خجالت می کشیدم با آن وضعیّت با آن ها روبرو شوم . خم شدم گرد و خاک کفش آقا را با دستم پاک کردم .شلوارش را هم با دستم تکاندم .گردنش را بوسیدم و از چشمش افتادم .می گفتم : خیلی پررو شده ام و آقا می گفت &quot;نه &quot;.می گفت برویم چیزی بخور . موافق نبودم . قرار گذاشتیم بروم اتاق نمازم را بخوانم و او بیاید سراغم برویم امتحان بدهم .او با کسان دیگری دست داد . حس کردم با همه ی حرف هایش دوستم ندارد . برگشتم و راه افتادم دنبال آن پیر مرد .همان حضرت خضر خیالی . راهی دور نرفته بودم که برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم ، اورا ندیدم .رهایم کرده بود . دیدم با همان ها که دست داد دارد می رود .ودویدم تا به او برسم . از نرده های آهنی به آن بلندی پریدم ، بی صبرانه می دویدم . رفتم دستگیره ی در اتاق را فشار دادم ،در بسته بود و اتاق نیامده بود . سرگردان می دویدم . از هرکس می پرسیدم ، آقا را ندیدید ؟ هیچ کس جوابم نمی داد . هر چه در جیبم بود پخش و پلا کردم . کارت ها ، دفترچه ی شعر ، پول خورد ها ، تسبیح ، و هرچه بود . بند های عینکم را پیچاندم ودو چشم عینکم را کور کردم و انداختم . آرام نشدم . با خود گفتم چرا باید من سراغ او بروم ، بگذار کاری کنم که او سراغ من بیاید . <br />
<br />
کفش هایم را در آوردم و پرت نمودم . دعای تعویذی که در جیبم بود در آوردم نمی خواستم زیر دست و پا بیاندازم ، بردم زیر شیر وانی روی دیوار قایم کنم امّا یک نیروو مکش عجیب از دستم قاپید و هرچه کردم دیگر بیرون نتوانستم بیاورم دیوانه وار می دویدم .ناخن های درازم را زیر سنگ گذاشتم وکوبیدم . پیراهنم را در آوردم و دور انداختم ، جوراب هایم را هم در آوردم . دیگر ترسی نداشتم که سبزه ها را لگد کنم . اصلاً می خواستم هرچه سبزی و سبزه هست لگد مال شود .نشستم فرصتی به آقا دادم تا سراغم بیاید ، نیامد ، باز فرار کردم ، دور تر و دورتر ، بیرون از آن جا . پسری مثل چوپان ها چانه اش را روی چوبدستی اش تکیه داده بود . مظلوم بود . رفتم سراغش ، ترسید و پا به فرار گذاشت . دمپایی هایش جاماند ، برداشتم و پوشیدم . آمدم چند تا مرغ دیدم ، افتادم دنبالشان ، هرچه کردم نتوانستم یکی را بگیرم و خفه کنم . محلّه ی نا آشنایی بود . از ماشین قرمز و رنگ قرمز می ترسیدم .پسر کوچکی پیراهن سبزی پوشیده بود . دستی به سرش کشیدم و بوسیدمش . در کوچه  پس کوچه ها با همان وضع ناجور می گشتم . اطراف رودخانه درختان توت صف کشیده بودند . توت ها رسیده بودند . چند تایی خوردم . از چند طرف صدای اذان بلند شد . تیمّم کردم و زیر درخت توت به نماز ایستادم . دو رکعت بیشتر نخواندم ، آن هم زیادی بود . یک موقع دیدم گروهی از بچّه ها ، اعم از خپل و چاق و لاغر ، سبز پوش و سیاه پوش و سرخ پوش ظاهر شدند . از من دمپایی می خواستند . در آوردم ،دادم . آن ها مرا می شناختند . دنبالم افتادند . مسخره ام نمی کردند . فقط می گفتند : تو چاقو داری . بله تو چاقو داری . من هم ریزه های چوب را بر می داشتم ونشانشان می دادم ومی گفتم بیایید ، این هم چاقو . رفتم زیر درخت کاج نشستم . دورم را گرفتند .یکی می گفت : بیا برویم خانه ی ما هم لباس می دهیم هم کفش هم کمربند و هم پول تا بروی به خانه تان .آن یکی می گفت : تو مگر همان بازرسی نبودی که آقای خداداد و رحمانی از تو حساب می بردند .یکی می گفت : بیا برویم تا ببرمت شهرتان . پول می دهم هرچه بخواهی می گفت اسمم هم سعید است و هم وحید . سیگار به من داد . انداختم ، گفتم : دیگر نمی کشم . می گفتم سعید بیا ، وقتی می آمد می گفتم وحید برو . گیج شده بود ، برودیا بماند .پیر مردی آمد تمام جیب هایم را گشت . دنبال چاقو می گشت . آدم عجیبی بود .به بچّه ها گفتم اگر اذیّتم کنید ، دنیا را زیر و رو می کنم و روز را شب می کنم . مردم می آمدند نگاهم می کردند . دوست آقا آمد ، مرا دید محلش نگذاشتم ، دلم می خواست بیاید بلندم کند و ببرد امّا نیامد .خود آقا آمد لحظه ای ایستاد ومن سنگی برداشتم پرت کردم که برود و او رفت . بعد از مدّتی شهرام آمد . گفت پاشو برویم . گفتم نه زنگ بزنید آقا بیاید . گفت پاشو اقلاً برویم داخل تا بعد . آمدیم . زمین داغ و تفتیده بود . می گفتند از سایه برو. از سایه بدم می آمد . پاهایم می سوخت . غلام آمد به او گفتم به آقا بگو بیاید . غلام رفت و آقا نیامد . برگشتم که بروم . راه رفتن مشکل بود آسفالت مثل سیخ کباب پا رامی سوزاند .دختر ها می دیدند و چیز هایی می گفتند . مرا گرفتند وداخل یک سواری سبز کردند .آقا هم آمده بود .اسمم را صدا میزد ومی گفت منم امیر . گریه میکردم . آمدیم طرف خوابگاه .جمعیّت عظیمی در میدان ایستاده بودند . در میان آن ها آخوندی را دیدم که مثل زرّافه سرک می کشید . آقا می گفت پاشو بنشین . بلند شدم ، در دستم دو تکّه نان بربری بود که وسطش سبزی بود. گریه می کردم ، حس می کردم اشک هایم روی صورتم که پر از خاک بودند درّه درست کرده اند . آمدیم ،رفتیم طبقه ی همکف ، اتاق یکی از هم زبان ها .قرص دادند ، یکی از هم کلاس ها صورتم را شست . پیراهن سفیدی را که تازه برایم خریده بودند آوردند پوشیدم . آقا هیچ کمکی نکرد . فکر می کردم خرقه است . بعد از مدّتی آقا مرا به بیمارستان برد . آقای دکتر از من می پرسید: چی شده ؟ومن می گفتم از آقا بپرسید . آقا عکسم را نشانش داد و گفت افسرده است .ومن ابروهایم را در هم کشیدم . آقای دکتر گفت : اوّ ل شما به توافق برسید تا بعد . به اتاق تزریق و پانسمان بردند . آقا رفت داروهایم را بگیرد وبیاورد . صداهای عجیب و غریبی می شنیدم . در مغزم هیاهو بود . صدای مرغ و خروس ، جغد و کبوتر و کوکو. صدای ترمز ماشین ها و صدای دختری که می گفت سرم امیر را ببندید و صدای معلّمی که می گفت : درسش خوب است ، خیلی خوب . و صدای کسی که می گفت امیر آقا خداحافظ . لحظات حسّاسی بود .آقا به من نگاه می کرد و با پلک های چشمانش بازی می کرد .ومن گریه می کردم .آقا می گفت : به هیچ چیز فکر نکن . <br />
<br />
چشمم را دوخته بودم به مهتابی سفید .متوسّل به این و آن می شدم . بالاخره دوست آقا هم آمد . اشک در چشمش حلقه زده بود. آقا رفت به آینه نگاه کرد و ابروهایش را صاف کرد . پرستار به من گفت : &quot; کاری نداشت با یک نخ و سوزن می توانستی جمع کنی .&quot; این جمله برایم خیلی گران بود . به اتاق برگشتیم . بچّه ها به دیدن ما آمده بودند . هرکدام چیزی می گفت ، یکی میخواست هیپنوتیزمم کند و من بخوابم فایده ای نداشت . درد آزارم می داد ، عین آدم معتادی که بخواهد اعتیادش را ترک کند ، استخوان هایم تیر می کشید . آقا می گفت : دست ترکیه درکار است . بالاخره بعد از خوردن کمپوت باز قرار شد مرا به سفر بفرستند. آمدیم بیرون ،من آب خواستم  امّا از دست آقا . آقا لیوان را به لبم نهاد ، یک قورت آب خوردم و بقیّه را روی سبزه ها پاشید . ماشین خاکستری رنگ آمد از همه اوّل پریدم سوارش شدم . راننده اش ترسیده بود . می گفت : ماشین آتش نگیرد .مگر من جهنّم بودم . آقا گفت : ترسیدی ؟ گفت : نه ، رفتیم راننده عرق کرده بود . دو نفر دیگر هم با ما آمدند ، یکی دوست خسروبود که دستم را گرفته بود ، مرا بردند . درراه یاعلی یاعلی می گفتم . چشمم را باز نمی کردم . مرا جلو خانه ی یکی از فامیل ها پیاده کردند . بچه های کوچک دورم را گرفتند ، به من محبّت می کردند و من گریه می کردم . آن شب از تریاک گرفته تا تخم بلدرچین و خود بلدرچین به خوردم دادند . چشمم را باز نمی کردم . سفر عجیبی بود و شب غریبی . صدای آقا را می شنیدم که صدایم می کرد &quot; امیر &quot; و یک نفر دیگر که می گفت : ها امیر خان . هرچه بود من سفر کردم ، سفر مهم بود . رفتن مهم بود ، کجایش مهم نبود . آقا به من گفته بود : باز همدیگر را می بینیم . ومن به آقا می گفتم شما هیچ چیز به من نمی گویی</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>elyas</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17214-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%DA%A9-%D8%B4%D8%A8-%D9%88-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DB%8C%DA%A9-%D9%85%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%AE%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%A7%D8%B3-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%B1-%D8%AD%D8%B3%D9%86%DB%8C</guid>
		</item>
		<item>
			<title>شعر</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17131-%D8%B4%D8%B9%D8%B1&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Mon, 28 Dec 2009 08:39:20 GMT</pubDate>
			<description>این بیت شعر از کیست وشعر کامل  
عشق دانی چه گفت تقوا را پنجه با مانکن که نتوانی                چه خبر دارد از حقیقت عشق پایبند هوای نفسانی</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>این بیت شعر از کیست وشعر کامل <br />
عشق دانی چه گفت تقوا را پنجه با مانکن که نتوانی                چه خبر دارد از حقیقت عشق پایبند هوای نفسانی</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>npc</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?17131-%D8%B4%D8%B9%D8%B1</guid>
		</item>
		<item>
			<title>راهنمایی درباره کتاب مرصادالعباد</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16809-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%AF&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Wed, 11 Nov 2009 20:54:08 GMT</pubDate>
			<description>سلام دوستان عزیزم وقتتون به خیر 
خواستم بدونم کسی  از کاربران انجمن هستش که کتاب مرصادالعباد رو مطالعه کرده باشه؟ 
در این رابطه  از ایشون راهنمایی میخواستم 
 
 
 
 
تشکر:53:یلدا</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>سلام دوستان عزیزم وقتتون به خیر<br />
خواستم بدونم کسی  از کاربران انجمن هستش که کتاب مرصادالعباد رو مطالعه کرده باشه؟<br />
در این رابطه  از ایشون راهنمایی میخواستم<br />
<br />
<br />
<br />
<br />
تشکر:53:یلدا</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>یلدا</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16809-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D9%85%D8%B1%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%84%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%AF</guid>
		</item>
		<item>
			<title>حاصل عمر گابریل گارسیا مارکز در 15 جمله</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16771-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-15-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Mon, 09 Nov 2009 06:20:29 GMT</pubDate>
			<description>در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم. 
 
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود. 
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند. 
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت،...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>در 15 سالگی آموختم كه مادران از همه بهتر میدانند، و گاهی اوقات پدران هم.<br />
<br />
در 20 سالگی یاد گرفتم كه كار خلاف فایدهای ندارد، حتی اگر با مهارت انجام شود.<br />
در 25 سالگی دانستم كه یك نوزاد، مادر را از داشتن یك روز هشت ساعته و پدر را از داشتن یك شب هشت ساعته، محروم میكند.<br />
در 30 سالگی پی بردم كه قدرت، جاذبه مرد است و جاذبه ، قدرت زن.<br />
در 35 سالگی متوجه شدم كه آینده چیزی نیست كه انسان به ارث ببرد؛ بلكه چیزی است كه خود میسازد.<br />
در 40 سالگی آموختم كه رمز خوشبخت زیستن، در آن نیست كه كاری را كه دوست داریم انجام دهیم؛ بلكه در این است كه كاری را كه انجام میدهیم دوست داشته باشیم.<br />
در 45 سالگی یاد گرفتم كه 10 درصد از زندگی چیزهایی است كه برای انسان اتفاق میافتد و 90 درصد آن است كه چگونه نسبت به آن واكنش نشان میدهند.<br />
در 50 سالگی پی بردم كه كتاب بهترین دوست انسان و پیروی كوركورانه بدترین دشمن وی است.<br />
در 55 سالگی پی بردم كه تصمیمات كوچك را باید با مغز گرفت و تصمیمات بزرگ را با قلب.<br />
در 60 سالگی متوجه شدم كه بدون عشق میتوان ایثار كرد اما بدون ایثار هرگز نمی توان عشق ورزید.<br />
در 65 سالگی آموختم كه انسان برای لذت بردن از عمری دراز، باید بعد از خوردن آنچه لازم است، آنچه را نیز كه میل دارد بخورد.<br />
در 70 سالگی یاد گرفتم كه زندگی مساله در اختیار داشتن كارتهای خوب نیست؛ بلكه خوب بازی كردن با كارتهای بد است.<br />
در 75 سالگی دانستم كه انسان تا وقتی فكر میكند نارس است، به رشد وكمال خود ادامه میدهد و به محض آنكه گمان كرد رسیده شده است، دچار آفت میشود.<br />
در 80 سالگی پی بردم كه دوست داشتن و مورد محبت قرار گرفتن بزرگترین لذت دنیا است.<br />
در 85 سالگی دریافتم كه همانا زندگی زیباست. <br />
<br />
<img src="http://shalomshalom.files.wordpress.com/2008/01/gabriel-marquez.jpg" border="0" alt="" /></div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>Samy</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16771-%D8%AD%D8%A7%D8%B5%D9%84-%D8%B9%D9%85%D8%B1-%DA%AF%D8%A7%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%84-%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%B3%DB%8C%D8%A7-%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-15-%D8%AC%D9%85%D9%84%D9%87</guid>
		</item>
		<item>
			<title>تنها به یاد تو</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16729-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Wed, 04 Nov 2009 13:51:33 GMT</pubDate>
			<description>شماته ی ساعت به یادت بی قراری می کرد.بر روی لبه ی فرتوط و قدیمی تنها پنجره ی اتاقم نشسته و با دو دست زانوان را به آغوش کشیدم.چقدر از رازقی دورم.عطر سایه ات در نسیم سرگشته ی کوهها می رقصید و نمی دانست که هر گذر کوتاهش دمی تازه را ارمغان می آورد.در گذرگاه همیشگی قدم گذاشتم.حالا حتی سایه ام نیز تنها...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>شماته ی ساعت به یادت بی قراری می کرد.بر روی لبه ی فرتوط و قدیمی تنها پنجره ی اتاقم نشسته و با دو دست زانوان را به آغوش کشیدم.چقدر از رازقی دورم.عطر سایه ات در نسیم سرگشته ی کوهها می رقصید و نمی دانست که هر گذر کوتاهش دمی تازه را ارمغان می آورد.در گذرگاه همیشگی قدم گذاشتم.حالا حتی سایه ام نیز تنها در تاریکی غم خلسه می کند.عبور خاکستری خود را نیز دریغ کردی و دانستم که زمان چله نشینی ،امروز را به فردا وعده نخواهد داد.ساعتها و روزها و ماهها ،کنار هم به نماز ایستادیم و از عمق ظلمات به نور گذشتیم.خواندیم و هم پیمان بر ژاله ارج دادیم.همیشه آخرین جملات را با بغض می خواندی و موسم سفر را متذکر می شدی.آری.سفر.وای که هنوز هم در سایه سار آتش می لرزم.به یاد سفر می خوانم و قناری می گرید از برای جفت پرپر شده اش.هوای خانه رایحه ی غربت را می نگارد.چه عجیب نقشی دارد.هنوزهم همجوار خواب می شوم تا بگذری از پلک مرگ  .گاه چشم بر برگهای سرخ و رنگ رفته ی آسمان می گمارم تا شاید نفسی برکشی و هوایت گذری بر خانه ام کند.شنیدم که گفتی در غروب اغلاک تنها نخواهم ماند.کجایی که روز روشن را در صاحت تنهایی هایم نظاره کنی؟به یاد آوردم که روزی در کنار بسترم به زانو درآمدی.گفتی آسمانم آبیست.اما پس چرا آسمان من تنها به رنگ ابلق است و بس.</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>اشک</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16729-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF-%D8%AA%D9%88</guid>
		</item>
		<item>
			<title>گلي ترقي (تهران، 1318)</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16591-%DA%AF%D9%84%D9%8A-%D8%AA%D8%B1%D9%82%D9%8A-%28%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C-1318%29&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Thu, 15 Oct 2009 21:15:35 GMT</pubDate>
			<description>گلي ترقي (تهران، 1318)  
 
 
از نويسندگاني است كه در نيمه دوم دهه 1340 شروع به انتشار داستان هاي خود كرد و همراه سيمين دانشور، غزاله عليزاده، مهشيد اميرشاهي و شهرنوش پارسي پور جريان داستان نويسي زنان را پديد آورد.  
از همان موقع كه مجموعه من چه گوارا هستم(1348) را چاپ كرد، شخصيت ادبي اش شكل گرفته...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div><font size="4">گلي ترقي (تهران، 1318) </font><br />
<br />
<br />
<font size="3">از نويسندگاني است كه در نيمه دوم دهه 1340 شروع به انتشار داستان هاي خود كرد و همراه سيمين دانشور، غزاله عليزاده، مهشيد اميرشاهي و شهرنوش پارسي پور جريان داستان نويسي زنان را پديد آورد. <br />
از همان موقع كه مجموعه من چه گوارا هستم(1348) را چاپ كرد، شخصيت ادبي اش شكل گرفته بود. نويسنده اي نوگرا و مسلط به زبان و عناصر داستان بود و مي كوشيدآشوب زمانه را از وراي ذهنيت بحران زده شخصيت هايي بازتاب دهد كه گرفتار وضعيتي به بن بست رسيده و بي گريزگاه، در جستجوي روزني به رهايي، دست و پا مي زنند آنان در رؤياي رهايي از وضعيتي ناخواسته اند، اما قادر به تصمصم گيري براي تغيير وضع خود نيستند. <br />
ترقي در 1358 به فرانسه مهاجرت کرد. در آنجا داستان هایی نوشت که یا ریشه در خاطرات غربتناک دوره کودکي دارند و یا تصویری از دشواری های زندگی در غربت و سرگردانی های روحی مهاجران اند. خاطره های پراکنده (1372) و دو دنیا (1381) .<br />
<br />
قهرمانان آثار ترقي، در رؤياي رهايي از زيستي حقارت بار، تصميم مي گيرند سرنوشت خود را تغيير دهند، اما چون با رشته هاي متعدد به وضع موجود وابسته ند، شهامت لازم براي هر نوع انتخابي را از دست داده اند. از اين رو به خود فريبي و خيالبافي مي پردازند و موقعيت خود را توجيه مي كنند. <br />
بهترين نمونه آقاي حيدري است كه در چهلمين سالروز تولدش، در مقابله با گذر شتابناك عمر، به خود مي آيد. نويسنده از افكار و اعمال اقاي حيدري و توصيف آدم ها و وقايع پيرامون او،در جهت گسترش طرح داستان و رسيدن به حادثه نهايي به خوبي بهره برده است. او، كه سال هاي جواني را با آرمان «تغيير جهان» سپري كرده، چنان درگير امور ملال انگيز روزمره شده كه حتي خيال زندگي جسورانه را هم به ذهن راه نمي دهد. در واقع، زندگي اش در قابلمه غذايي خلاصه شده كه هر روز مي برد و مي آورد. <br />
نويسنده با اشاره هايي به جشن دولتي كه موجب راهبندان شده، خستگي آقاي حيدري را ناشي از شرايط اجتماعي نابهنجار مي نماياند: «همه عاصي و خسته و كلافه به هم نگاه مي كردند و مي گذشتند.» از ميان آنان، يكي مثل آقاي حيدري مي خواهد آن جور كه دوست دارد زندگي كند. <br />
تأمل در زندگي گذشته، اضطراب و اندوه را به جانش مي ريزد و ياد چه گوارا، انساني كه سرنوشت خود را انتخاب كرد ذهنش را فرا مي گيرد، اما عاقبت، آرزوي دگرگوني را پس مي زند و به موقعيت خود تن مي دهد. <br />
داستان ريتمي كُند دارد به كُندي حركت اتومبيل آقاي حيدري در راهبندان. نويسنده، هشيارانه، اين ريتم را براي داستانش برگزيده است. زيرا هماهنگي عجيبي با مضمون داستان دارد. نويسنده از اين طريق احساس خستگي آقاي حيدري را به خواننده نيز منتقل مي كند. (حسن ميرعابديني) <br />
 <br />
 </font></div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>sadeghlover</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16591-%DA%AF%D9%84%D9%8A-%D8%AA%D8%B1%D9%82%D9%8A-%28%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%8C-1318%29</guid>
		</item>
		<item>
			<title>زندگی نامه یا تراژدی؟</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16373-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C%D8%9F&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Sun, 27 Sep 2009 09:24:28 GMT</pubDate>
			<description>در اوج تنهايي مي نويسم.بخوان اي دوست که ادراکت ستايش مجد گفتار است.مي نويسم از غم غربت.از اينکه گذر کردم بر جاده هاي بي رهرو و خاک گرفته.مي گويم از درد جدايي و فراغ.شکايت مي کنم از صداي هولنک وجدان.و در نهايت اعتراف مي کنم به گناهي بزرگ.شايد جنايتي خفته در نهايت معصوميت.مي نويسم اي دوست از نهايت...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>در اوج تنهايي مي نويسم.بخوان اي دوست که ادراکت ستايش مجد گفتار است.مي نويسم از غم غربت.از اينکه گذر کردم بر جاده هاي بي رهرو و خاک گرفته.مي گويم از درد جدايي و فراغ.شکايت مي کنم از صداي هولنک وجدان.و در نهايت اعتراف مي کنم به گناهي بزرگ.شايد جنايتي خفته در نهايت معصوميت.مي نويسم اي دوست از نهايت شکست وجود.از اوج سازه ي خشونت.و تو.گوش کن بر ندايي که نواخته مي شود و کجايند شنوندگان ؟ آري.زماني بود که مرا نام نيک نهادند.به ستايشم مشغول بودند و در آن هنگام که بر چشمانم مي نگريستند غرقاب اشک مي شدند.روزي همه چيز گذشت.از پس تيغ بران زمان.جهل و عفريت پير آز و طمع.تيره شدند و رنگ باختند.اين داستان زندگي من است اي دوست.بشنو ودم نزن.همانند وجودي که غرق در نفرين اين حوادث تنها سکوت اختيار نمود.عبور از کنار آنها برايم سخت نمود.خسته ي هجرت بودم و دمي بر استراحت نگذشت.زخم گذشته دهان مي گشود و قصد خودنماييش وجودم را پاره پاره مي کرد.ديگر توان تبسمي کوچک هم مرا رها گذاشت.انگار مرگ در وجودشان مي خواند و معجز بي راهه را ستايش مي نمود.آن روزها جنگيدم.جنگيدم و جنگيدم.بي فايده مي نممود.چنان وجودشان مسّخر شده بود که گويي سالهاست اينچنينند.کسي نيافت که در آن برهه از زمان چه بر سرشان آمد.شايد نفريني بزرگ کريبان گيرشان شده بود.چهره هايشان گرد راه مي گرفت و غافل از ژرفاي گذرگاه تنها سقوط مي کردند.روزگاري گذشت و بر من يک دوره سپري گشت.تنها ماندم و بکر.کس نمي دانست که چه بر من گذشت.چگونه مرگم دررسيد و چه زمان دست بر دست قديس مرگ رخت رجعت بر تن کردم.حضورم آغشته ي درد بود و گذرم يادبود ناله.زمان کوچ که آمد احدي تابوتم را در بر نگرفت.کالبد نحيفم در پوستيني چوبين بر زميني خشک پوسيد و سوخت و هيچ نگفتند.شايع شده بود که مرا  قديس مرگ گويند و فرزند غم.سياه درد بودم و خسته ي نامردمي.کس نگفت که دختر زيباي روزگار شمس،بر چه اينچنين کبود و مهلک گشته.ندايي شنيده نشد.تنها خنده ي مرگ آور قوم اسود بود و بس.قصيعانه بر سر تابوتم مي رقصيدند.بار خدايا اينان چه مردماني هستند.جز نامردمي هيچ نديدم</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>اشک</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16373-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D8%B1%D8%A7%DA%98%D8%AF%DB%8C%D8%9F</guid>
		</item>
		<item>
			<title>مناظره ی اشک و دل:خونبازی آسمان</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16351-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Thu, 24 Sep 2009 12:01:20 GMT</pubDate>
			<description>تا بحال اينطور به آسمان ننگريسته بودم.همانند طوفاني بزرگ جذب مي کرد.قصد طنازي کرده بود.خمار غم اشک مي ريخت.دل به دامش گرفتار شده بود.بي جهت ابري شد و گريست.دليل را جويا شدم.هيچ نمي دانست.شايد هم تابوت سري را مدفون مي ساخت.عاشقانه با چشمهايي که سيراب اشک،معصوميت خود را هويدا مي نمود مي نگريست.خيره و...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>تا بحال اينطور به آسمان ننگريسته بودم.همانند طوفاني بزرگ جذب مي کرد.قصد طنازي کرده بود.خمار غم اشک مي ريخت.دل به دامش گرفتار شده بود.بي جهت ابري شد و گريست.دليل را جويا شدم.هيچ نمي دانست.شايد هم تابوت سري را مدفون مي ساخت.عاشقانه با چشمهايي که سيراب اشک،معصوميت خود را هويدا مي نمود مي نگريست.خيره و ساکت.تنها نظاره مي کرد.خنديدم.بغض کرد.گفنمش اين چه درديست؟معجز سخن را بهر شفا جويا بود.به صدا درآمد:خنده ات تلختر از تيغ خنجر نقش مي زند.خود را حيران ومبهوت يافتم.گفنمش اي دل ،اين سخن چيست؟گريه ي ناصواب مي کني و غم ناشناخته به بيعت مي خري؟گفت:آن سماء که بر دار چشمانت،نقش خون مي زند شاهد آمده.اشک شاهد،دالّ بر اوج شکوه نيست.فوج موج غم،شهادت مي کند.فلک سرخ گشته.شرمسار از دلشکستگان و حيران از ملعبه ي دهر.نداني که چرا گريانم؟اين بغض ،نبض حيات دلتنگيست.بازهم طفلي نوپا را،آبستن غم فراغم.درد آسمان از فاصله حکايت مي کند.درد اشک،از جدار طويل و قطور موجوديت،شکايت مي کند.عشق خودساخته ،جنايت مي کند.بنگر که چگونه کبود بغض،هق هق مي زند.شکّ غم وجودش را افليج خود گردانيده.کاش بگذرند از پس جدايي ها،تنهايي ها،رذالت ها.کاش بدانند که اين عاشق،تنها با بغض آنان ضجه سر مي دهد و از تبسم آنان،سير و سلوک مي کند عشق را و غسل طهارت مي دهد قديسه ي نوراني اش را.اي کاش آگه شوند که زندگي در کنار وجود او،آنها را کفايت مي کند.دلتنگم از براي غربت آدمي زاد.چه شد؟خاتمه ي کار در غربت از خود ،غرق و نشئه ،مرگ را بوسه مي دهند.حيران اين زوال فرياد و حيات رويين سکوتم.جهل سايه گسترده.دورند.بسيار دور.در ظلالت،غوطه مي خورند و از نور تاريکي کورند و سيراب.قلم اشک هم با خون خود حک مي کند:<br />
ما بي خبران،مست جهالت به چه مانيم؟<br />
آن ملعبه ي پير اسارت که چه دانيم</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>اشک</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16351-%D9%85%D9%86%D8%A7%D8%B8%D8%B1%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D8%B4%DA%A9-%D9%88-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86</guid>
		</item>
		<item>
			<title>گزارش یک سرقت ( الا جان !!! )</title>
			<link>http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16254-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%28-%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%21%21%21-%29&amp;goto=newpost</link>
			<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 10:31:09 GMT</pubDate>
			<description>سلام. فکر می کنم باید چند وقت دیگر شعر هایم را در وبلاگ فرد دیگری بخوانید! زمانه ای شده است که جاعلانش   به شعر همچون منی هم رحم نمی کنند... دزدان قدیم حداقل اینقدر ارزش برای کارشان قائل بودند که اگر می خواستند سرقت کنند شعری از حافظ و سعدی می ربودند. اما الان .... 
جالب اینجاست معنای بیت آخر را...</description>
			<content:encoded><![CDATA[<div>سلام. فکر می کنم باید چند وقت دیگر شعر هایم را در وبلاگ فرد دیگری بخوانید! زمانه ای شده است که جاعلانش   به شعر همچون منی هم رحم نمی کنند... دزدان قدیم حداقل اینقدر ارزش برای کارشان قائل بودند که اگر می خواستند سرقت کنند شعری از حافظ و سعدی می ربودند. اما الان ....<br />
جالب اینجاست معنای بیت آخر را کشته است تا تخلصش را در آن جای دهد...<br />
<a href="http://roozikemanshodam.blogfa.com/8802.aspx" target="_blank">http://roozikemanshodam.blogfa.com/8802.aspx</a><br />
<br />
شعر اصلی:<br />
<br />
باز نامت پشت بغضم گير كرد<br />
لحظه هايم را غمت دل گير كرد<br />
باز چشمت خاطراتم را ربود<br />
همچو هر شب مو به مو تقرير كرد<br />
حالِ اينك ترس تلخ خواب بود<br />
زندگي كابوس را تعبير كرد<br />
گرمگاه بوسه ات را اشك شست<br />
شاعرت را داغ دوران پير كرد<br />
باز من ماندم ،( تفال) ، ((غم مخور ))<br />
 آي حافظ پس چرا او دير كرد ؟!...<br />
<br />
<b>شعر جعل شده :</b><br />
<br />
باز نامت پشت بغضم گیر کرد<br />
لحظه هایم را غمت دلگیر کرد<br />
<br />
باز چشمت خاطراتم را ربود<br />
<br />
همچو هر شب مو به مو تغریر کرد<br />
<br />
حال اینک هرچه بود و هر چه بود<br />
<br />
زندگی کابوس را تعبییر کرد<br />
<br />
گرمگاه بوسه ات را اشک شست<br />
<br />
شاعرت را داغ دوران پیر کرد<br />
<br />
<b>باز من ماندم (( الاجان )) غم مخور</b><br />
<br />
آی حافظ !! پس چرا او دیر کرد؟ !!</div>

 ]]></content:encoded>
			<category domain="http://www.shafighi.ir/forum/forumdisplay.php?35-%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%85%DB%8C">عمومی</category>
			<dc:creator>hoormazd777</dc:creator>
			<guid isPermaLink="true">http://www.shafighi.ir/forum/showthread.php?16254-%DA%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B1%D8%B4-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%D9%82%D8%AA-%28-%D8%A7%D9%84%D8%A7-%D8%AC%D8%A7%D9%86-%21%21%21-%29</guid>
		</item>
	</channel>
</rss>
