PDA

توجه ! این یک نسخه آرشیو شده میباشد و در این حالت شما عکسی را مشاهده نمیکنید برای مشاهده کامل متن و عکسها بر روی لینک مقابل کلیک کنید : کاروان



Samy
6th February 2008, 04:39 PM
دیرست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه!
دیرست، گالیا! به ره افتاد کاروان.

عشق من و تو? ... اه
این هم حکایتی است.
اما، درین زمانه که درمانده کسی
از بهر نان شب،
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست،
شاد و شکفته، در شب جشن تولدت،
تو بیست شمع خواهی افروخت تابناک،
امشب هزار دختر همسال تو، ولی
خوابیده اند گرسنه و لخت، روی خاک.

زیباست رقص و ناز سرانگشت های تو
بر پرده های ساز،
اما، هزار دختر بافنده این زمان
با چرک و خون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از ان
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا.

وین فرش هفت رنگ که پامال رقص توست
از خون و زندگانی انسان گرفته رنگ.
در تاروپود هر خط و خالش: هزار رنج
در اب و رنگ هر گل و برگش: هزار ننگ.

اینجا به خاک خفته هزار ارزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار اتش جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان...


دریست، گالیا!
هنگام بوسه و غزل عاشقانه نیست.
هر چیز رنگ اتش و خون دارد این زمان.
هنگامه رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است.
در روی من مخند!
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق!
بر من حرام باد تپش های قلب شاد!

یاران من به بند:
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه،
در عزلت تب اور تبعیدگاه خارک،
در هر کنار و گوشه این دوزخ سیاه.

زودست، گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
اکنون ز من ترانه شوریدگی مخواه!
زودست، گالیا! نرسیدست کاروان...


روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت،
روزی که افتاب
از هر دریچه تافت،
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته بازیافت،
من نیز بازخواهم گردید ان زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها،
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان،
سوی تو،
عشق من!