janvand
26th July 2007, 07:18 PM
شبانگاه
پیر دختر
کنار تخت
بس گریان
با روح عریانش
آمده بود با افتخار
بکارت سر به مهرش را
در بقچه ی آزانگیز نیازش
به شهوتی گرم
کامران کند
دستان درشت انکار
در ورای پچ پچه ای
و بازدم داغ نرینه
انکار و انکار و انکار
نمیتوانست
تصور لخت تنهایی اش
بر سرامیک یخ کرده ی اتاق رج زند
بی آنکه
تنفس گرمی در پس آرزویش
اندام شعله ورش را
آرام کند
هرچه دید انکار بود و انکار و انکار
و خاطره ای ماسیده
همراه اشعاری
که می خواستند عاشقانه باشند
سحرگاه
در پس یلدایی دیگر
و فزونی عدد تولدش؛
کلمات خرد شده و وامانده از شب پیش
با طی پنبه ی خادم هتل
از درگاه اتاق
بیرون رانده شد
ع.الف.جانوند
تیرماه86
پیر دختر
کنار تخت
بس گریان
با روح عریانش
آمده بود با افتخار
بکارت سر به مهرش را
در بقچه ی آزانگیز نیازش
به شهوتی گرم
کامران کند
دستان درشت انکار
در ورای پچ پچه ای
و بازدم داغ نرینه
انکار و انکار و انکار
نمیتوانست
تصور لخت تنهایی اش
بر سرامیک یخ کرده ی اتاق رج زند
بی آنکه
تنفس گرمی در پس آرزویش
اندام شعله ورش را
آرام کند
هرچه دید انکار بود و انکار و انکار
و خاطره ای ماسیده
همراه اشعاری
که می خواستند عاشقانه باشند
سحرگاه
در پس یلدایی دیگر
و فزونی عدد تولدش؛
کلمات خرد شده و وامانده از شب پیش
با طی پنبه ی خادم هتل
از درگاه اتاق
بیرون رانده شد
ع.الف.جانوند
تیرماه86