sadeghlover
10-04-2007, 09:11 PM
دست آخر ،
بعد از مدتها انتظار ،
كتاب مورد علاقمان،
رسيد به دستمان،
در قالب " ارمغان".
طبال
طبال! بزن، بزن كه نابود شدم
بر " تار " غروب زندگي، " پود " شدم
عمرم همه رفت، خفته در كوره ي مرگ
آتش زده ، استخوان بي دود شدم
سرشك
پرسيدم از سرشك ،كه سر چشمه ات كجاست؟
ناليد و گفت: " سر " ز كجا " چشمه " از كجاست
لبخند لب نديده ي قلبم كه پيش عشق:
هر وقت دم ز خنده زدم ، گفت: نا بجاست!
سوز و ساز....
يك بحر...سرشك بودم و عمري ..سوز
افسرده و پير مي شدم روز بروز
با خيل گرسنگان چو هم رزم شدم
سوزم : همه ساز گشت و شامم همه روز
گمنامي گم نشده!...
ميان همه ي جويها ، كه همراه همه ي رود ها ،
بدريا سرازير مي شدند ،
جوي كوچكي هم بود كه هيچ ميل سرازير شدن
بدريا نداشت!..
وقتي ساير جويها پرسيدند چرا؟ گفت:
من هر چند در مقابل عظمت دريا نا چيز و خوارم!
اما من...
" گمنامي گم نشده " را بيشتر از " شهرت گم شده "
دوست دارم..
ناز...
گفتم كه اي غزال ! چرا ناز ميكني؟
هر دم نواي مختلفي ساز ميكني؟
گفتا: بدرب خانه ات ار كس نكوفت مشت:
روي سكوت محض، تو در باز ميكني؟!
فرزند بدبختي!
پير مرد بخت بر گشته شكمش، آب آورده
بود.
بچه هاي ولگرد با مسخره ميگفتند: " يارو
آبستنه ! فردا مي زاد!".
يك روز كه از كوچه ، همان كوچه ي كثيفي كه پناهگاه
زندگي فلك زده ي او بود ، مي گذشتم .....ديدم لا شه اش
را بتابوت مي گذارند:
پير مرد بخت بر گشته ، " زاييده " بود.
فرزند بدبختي چه مي توانست باشد؟!...
" مرگ!..."
نام شب....
من اشك مرده در فريادم
" داد " ي سر و پا شكسته ، در بيدارم
اينها همه هيچ...اي خداي شب عشق
" نام شب عشق" را ، كه برد از يادم؟!
اشك رز!...
دلم از اين همه گرفتاري، اين همه خونخواري و
تبهكاري ، گرفته بود.
رفتم سراغ دوستم .....گفتم:
بيا بخاطر يك لحظه فراموشي ، پيمانه اي چند
" مي" بزنيم.
بزير درخت رزي كه تنها درخت خانه ي ما بود،
پناه برديم . هنوز اولين پيمانه ي شراب را سر نكشيده
بودم كه يك:
" قطره آب" ،
از شكستگي يك شاخه ي سر شكسته ،
بدامانم فرو غلطيد .....با تعجب از دوستم
پرسيدم:
اين قطره چه بود؟
از كجا باريد؟
در آسمانها كه از " ابر" خبري نيست.
دوستم پاسخي داد ، كه روحم را تكان داد.
گفت: " درخت رز است كه گريه مي كند !
مي خواهد به ما بفهماند كه:
بي انصاف ها ،
لا اقل خون مرا جلوي چشم من نخوريد!..
21/1/1386
انتخاب شد، بساعت 8 بعد از ظهر.
گلي امير اصلاني.
بعد از مدتها انتظار ،
كتاب مورد علاقمان،
رسيد به دستمان،
در قالب " ارمغان".
طبال
طبال! بزن، بزن كه نابود شدم
بر " تار " غروب زندگي، " پود " شدم
عمرم همه رفت، خفته در كوره ي مرگ
آتش زده ، استخوان بي دود شدم
سرشك
پرسيدم از سرشك ،كه سر چشمه ات كجاست؟
ناليد و گفت: " سر " ز كجا " چشمه " از كجاست
لبخند لب نديده ي قلبم كه پيش عشق:
هر وقت دم ز خنده زدم ، گفت: نا بجاست!
سوز و ساز....
يك بحر...سرشك بودم و عمري ..سوز
افسرده و پير مي شدم روز بروز
با خيل گرسنگان چو هم رزم شدم
سوزم : همه ساز گشت و شامم همه روز
گمنامي گم نشده!...
ميان همه ي جويها ، كه همراه همه ي رود ها ،
بدريا سرازير مي شدند ،
جوي كوچكي هم بود كه هيچ ميل سرازير شدن
بدريا نداشت!..
وقتي ساير جويها پرسيدند چرا؟ گفت:
من هر چند در مقابل عظمت دريا نا چيز و خوارم!
اما من...
" گمنامي گم نشده " را بيشتر از " شهرت گم شده "
دوست دارم..
ناز...
گفتم كه اي غزال ! چرا ناز ميكني؟
هر دم نواي مختلفي ساز ميكني؟
گفتا: بدرب خانه ات ار كس نكوفت مشت:
روي سكوت محض، تو در باز ميكني؟!
فرزند بدبختي!
پير مرد بخت بر گشته شكمش، آب آورده
بود.
بچه هاي ولگرد با مسخره ميگفتند: " يارو
آبستنه ! فردا مي زاد!".
يك روز كه از كوچه ، همان كوچه ي كثيفي كه پناهگاه
زندگي فلك زده ي او بود ، مي گذشتم .....ديدم لا شه اش
را بتابوت مي گذارند:
پير مرد بخت بر گشته ، " زاييده " بود.
فرزند بدبختي چه مي توانست باشد؟!...
" مرگ!..."
نام شب....
من اشك مرده در فريادم
" داد " ي سر و پا شكسته ، در بيدارم
اينها همه هيچ...اي خداي شب عشق
" نام شب عشق" را ، كه برد از يادم؟!
اشك رز!...
دلم از اين همه گرفتاري، اين همه خونخواري و
تبهكاري ، گرفته بود.
رفتم سراغ دوستم .....گفتم:
بيا بخاطر يك لحظه فراموشي ، پيمانه اي چند
" مي" بزنيم.
بزير درخت رزي كه تنها درخت خانه ي ما بود،
پناه برديم . هنوز اولين پيمانه ي شراب را سر نكشيده
بودم كه يك:
" قطره آب" ،
از شكستگي يك شاخه ي سر شكسته ،
بدامانم فرو غلطيد .....با تعجب از دوستم
پرسيدم:
اين قطره چه بود؟
از كجا باريد؟
در آسمانها كه از " ابر" خبري نيست.
دوستم پاسخي داد ، كه روحم را تكان داد.
گفت: " درخت رز است كه گريه مي كند !
مي خواهد به ما بفهماند كه:
بي انصاف ها ،
لا اقل خون مرا جلوي چشم من نخوريد!..
21/1/1386
انتخاب شد، بساعت 8 بعد از ظهر.
گلي امير اصلاني.