Salar
24-01-2007, 02:47 PM
هوشنگ گلشیری» به «آقای غفارزادگان» گفته بود؛ این پسر که در مهر برای افغانستان مینویسد، چقدر نثر بامزه و خوبی دارد. تمام این فرصتها بوده و متوجه بودهام. در حوزهی نثر کمتر، ولی در حوزهی شعر خیلی تولید داشتم و دارم، فقط منتشر نمیکنم، کجا منتشر کنم؟ کسی آمده که منتشر نکردم؟ البته منظورم کتاب نیست چون این فرصت را داشتهام. منظورم مطبوعات است.
■ از بحثهای شناسنامهای شروع کنیم. متولد 46 هستید، از کجا شروع کردید؟ اولین استادتان؟ و...
این افتخار را دارم که شکر خدا در زندگی استاد نداشتم و خودم، خودم را کشف کردم! متولد 46 در یکی از محلات قدیمی مشهد و در خانهای قدیمی در کوچه کربلا که 20 خانوار داشت! بعدها در خارج از محدوده در «کوی طلاب» صاحبخانه شدیم که تا شعاع چندصد متری ما خانهای نبود، وسط مزرعه یک خانهی 70 متری بود و بس؛ بعدها آنجا آباد شد. من بچه «کوی طلاب» مشهدم. خیابان دریا و به این محله عشق میورزم. تا سوم ابتدایی را در کوچه «عیدگاه» بودیم و بعد به مدرسهی «ابومسلم خراسانی» در خیابان «میثم طلاب»، راهنمایی را هم در مدرسهی «موثق عاملی» خواندم.
اول راهنمایی بودم که انقلاب شد، الان را که با آن موقع مقایسه میکنم. حیرت میکنم، یادم میآید یک جیپ پر از سرباز تا دندان مسلح برای گرفتن چند دانشآموز میآمد. چندین کماندو دنبال دانشآموزان راهنمایی در خیابان «دریا» میدویدند! در مدرسهی راهنمایی چقدر مجاهدین و احزاب فعال بودند... الان بچههای راهنمایی هِرّ را از بِرّ تشخیص نمیدهند، آن هم به شکرانهی صدا و سیما و رسانههای جمهوریاسلامی! دبیرستان را در مدرسهی «آیتا... کاشانی» که بیشترین شهید را در جنگ داد (فکر میکنم 67 شهید، البته مدرسهی خیلی بزرگی بود. یادم میآید فقط 11 کلاس اول تجربی داشت و 9 تا اول انسانی) انسانی خواندم، بعد کنکور قبول شدم؛ سال 1364 دانشکدهی اقتصاد بابلسر. تعمداً بابلسر را زدم. یکبار شمال رفته بودم و خیلی از آنجا خوشم آمده بود. با اینکه رتبهام خوب و دو رقمی بود، فقط در یک زیرگروه رتبهی سه رقمی داشتم با وجود این، فکر میکردم که در تهران نتوانم از حیث اقتصادی دوام بیاورم. پدرم کارگر معمولی بود. اگر یک روز سر کار نمیرفت مزد نداشت. سه خواهر و چهار برادر دارم که تقریباً میشناسید، به سبب اینکه همگی اهل قلم هستند. حبیبه که 14ـ 15 کتاب چاپ کرده، محبوبه 3ـ4 کتاب منتشر کرده و با نام گلستان در نشریهی شما مینویسد. جواد برادر کوچکترم سردبیر یکی از همشهریهای محله و قبل از آن در جوان و جامجم و خواهر کوچکترم دبیرستانی است. من بچهی دوم خانوادهام، برادر بزرگترم صاحب کتاب است و به تصادف خارج از این حیطه افتاده، دکترای شهرسازی گرفت و در دانشگاه نیروی انتظامی مسئولیتی دارد.
در محلهی ما که 5ـ6 هزار خانوار در آنجا زندگی میکردند، ما جزو یکی دو خانوادهای بودیم که دانشجو از بین آنها بیرون آمد. خیلیها زندگی معمولی داشتند. پدرم در این روند خیلی تأثیر داشت. او در سن 62 سالگی بود که برادرم کنکور قبول شد، و 64 ساله بود که من در دانشگاه پذیرفته شدم، اما ایشان در این سن به کارگریاش ادامه داد و به ما اجازه داد که تحصیل کنیم. ما هیچوقت نمیتوانیم زحمات پدر و مادرمان را تلافی کنیم.
■ابتدا شما وارد کارهای فرهنگی شدید؟
برادرم خیلی آدم کوشایی در تحصیل بود، لیسانس، فوق لیسانس و بعد هم دکترا، یک دفترچه شعری داشت، آن دفترچه خیلی بر من تأثیر گذاشت. با اینکه خودم هم به شعر علاقه داشتم اما 2ـ3 همکلاسی و دبیر در دورهیدبیرستان داشتم که خیلی روی من تأثیر گذاشتند. به حسب تصادف یکی از آنها پیکاری و از کمونیستهای دو آتشه شد. یکی دیگر از مجاهدین خلق و از بزرگان آنها و سپس اعدام شد. او فرماندهی گروه نادر در مشهد بود. چند ترور در مشهد انجام داده بود و «حاج علیاصغر محراب» که جزو شهدا شد. از دبیران آقای «خواجوی» دبیر تاریخ، آقای «امینی» دبیر اقتصاد و آقای «فهمیده» دبیر جغرافی که خیلی تأثیرگذار بودند و آقای «رحیمخانی» که دبیر ادبیات بود و در بحث شعر خیلی کمک کرد، یعنی متوجه شده بود که شاید جرقهای در وجود من باشد. در سال سوم دبیرستان آقای «مداح حسینی» دبیرمان بود، آنموقع به جای انشا شعری را خواندم که با ایشان درگیر شدم، او میگفت که این کار مال خودت نیست، شجاعت داشته باش! این در سطح دبیرستان نیست، بعدها این دبیر هم شهید شد. خیلی مؤثر بود، چون باعث میشد سعی کنم کار بهتری بنویسم.
■آن زمان فضای مسجد چطور بود؟
در اوایل انقلاب هر چند تا مسجد، یک مرکزیت و پایگاه مقاومتی داشتند، پایگاه ما مسجد «شمسالشموس» بود، ما تئاتر را از مدرسه شروع کردیم، دوستی در مدرسه ما را علاقهمند کرد. کار گروه تئاتر گرفت و یکبار آنقدر بلیت زیاد فروش رفت که در مدرسه «موثق عاملی» جا در سالن نبود، به اجبار به دبیرستان «آیتا... کاشانی» آمدیم و نمایشنامه را دو نوبت اجرا کردیم و پول خیلی کلانی جمع شد که توانستیم یکسری لوازم آکساسوار صحنه را بخریم. همان باعث شد که خود من در مسجد این کار را بکنم. پانتومیمی در مورد اعتیاد بود. من برای اینکه ببینیم چطور نمایشنامه بنویسم، در کلاس دوم راهنمایی «سلام و خداحافظ» «آتول فوگارد» را آنموقع خواندم، نمایشنامههای «برتولت برشت» را ورق میزدم، عمدتاً از دستفروشیها تهیه میکردم، چون این کتابها کمتر خواهان داشتند، جایی هم بود که کتابها را اجاره میداد.
■برای رسیدن به این کتابها از طرف فرد خاصی هدایت میشدید؟
دوستانی بودند که ما را آشنا کرده بودند، ولی تا کتابی میدیدیم که رویش نمایشنامه بود، برمیداشتیم تا یاد بگیریم. به سبب اینکه متونی که به درد ما بخورد، موجود نبود، فرض کنید یک بچه راهنمایی بخواهد تئاتری اجرا کند که به آن باورها و اعتقاداتش نزدیک باشد، چنین منابعی موجود نبود، نمایشنامه برشت را میخواندیم تا یاد بگیریم، چیزی بنویسیم، در راستای آن چیزی که میخواهیم. برای اینکه نمایشنامهنویسی را یاد بگیری، باید بدانی چطور مخاطب را جذب کنی و مسائلی از این دست.
در همان دوره گروه سرود و گروه مقاومت، و بسیج نوجوانان تشکیل شد که ورزشهای رزمی را کار میکردند و همین باعث میشد دور هم جمع میشدند و میشد از بین آنها کسانی را که خلاقتر و آدم حسابیتر بودند، جدا کرد و برای کارهای هنری استفاده کرد. این ادامه پیدا کرد، وقتی این کار را در مدرسه یاد گرفتم، در مسجد پیشرو این کار شدم، گروهی تشکیل دادیم و در مسجد تئاتر اجرا کردیم. یادم هست یکی از اعضای هیئت امنای مسجد خیلی اعتراض کرد که مسجد جای این کارها نیست، یک بار اعلام کرد که دیگر از این کارها نکنید، چقدر تلاش کردیم تا آنها را راضی کردیم. اولین باری که فیلم سینمایی آوردیم و در مسجد نشان دادیم، هیهات بود! چه جنگ و دعوایی کردیم! به هرحال خیلی این چیزها مؤثر بود. یعنی تا آن نسل قدیم، خود را با نسل جدید وفق بدهد، این مقاومتها شاید در بیحوصله کردن یا تهییج آنها بیتأثیر نبود.
■این فضا چقدر امتداد پیدا کرد؟ یک پتانسیل عظیم در مساجد ایجاد شد، موضعی که امام نسبت به هنر داشت، با خیلیها فرق داشت، درهای هنر به سوی بچه حزباللهیها باز شد؛ ولی زیرساختها وجود نداشت که امتداد پیدا کند، به همین دلیل در حد جرقهها ماند. شما آن نفرات هستید، درحالیکه میتوانست دسته باشد، اگر زیرساختها وجود داشت،تبدیل به یک جریان فرهنگی میشد. بعد هم که گروه سرودها تبدیل به تواشیح شد و تئاترها حذف شد.
متأسفانه ایدئولوژیستها و سیاستگذاران انقلاب را خیلی زود از دست دادیم، کسانی که پشتوانههای فکری انقلاب را تضمین کنند، نتیجه این شد که مانیفست انقلاب ما به تعبیر بزرگی همان شعر استاد حمید سبزواری شد که «این بانگ آزادی است کز خاوران خیزد / فریاد انسانهاست کز نای جان خیزد / حبلالمتین تودههای آرزومند است / آتشفشان خشم ملتهای در بند است» یعنی این آتشفشان بلند شد و نشست و تمام شد. به سبب اینکه آن روند در ایدئولوژیستها و کسانی که میتوانستند سیاستگذار باشند، ادامه پیدا نکرد. جریانی که زمانی تمام ظلم جهان را تهدید میکرد، حالا امروز فقط برای بقا تلاش میکند، اینقدر در معرض تهدید است، حال آنکه زمانی بقای تمام آنها را تهدید میکرد، یعنی موضوع چپه شد. شاید سرمان کلاه رفت، و مهمترین دلیلش همین مسائل و افراط و تفریطها و نپرداختن به امور زیربنایی و انحراف در نقاط عطف بود، اینهمه باعث شد تا دشمن بتواند ورقهای خود را به موقع بُر بزند و مهرههایش را بچیند. به قول بزرگی وقتی رسید که شما فرمان را درست میدهید و رمز حمله را میگویید، ولی دیگر مهره، مهرهی تو نیست، که بشنود و حمله کند. با مهرهی خودت بازی نمیکنی که بتوانی پیروز شوی، لذا نگاه که میکنی، سیستم و فرمان درست است، نفر هم به ظاهر فرمان را عمل میکند، اما آنطوری که باید، شاید نه! چرا؟ چون نفر تو نیست. نتیجه این شد که نتیجه آنکه سر و ته اینهمه شعار و آرمان شد؛ «آتشفشان خشم ملتهای در بند» فقط همین! با اینهمه یک شمع اگر روشن باشد، میتواند میلیونها شمع دیگر را بگیراند، مثلاً خمینی به نظرم یکی از آن شمعها بود و آمد و 36 میلیون شمع را روشن کرد.
■شما میگویید کماندوها به مدارس راهنمایی میریختند یا در دبیرستان فرماندهی جوخه تروریستی وجود داشت و بحثهای ایدئولوژیکی که مطرح میشد، دبیران چطور بر شاگردان تأثیر میگذاشتند و... . الان مدارس راهنمایی که هیچ، به دانشگاهها هم که نگاه کنید شاید با مدارس راهنمایی آن موقع برابری نکند. فهم آن سخت است که در انقلاب چه اتفاقی افتاده که مدارس راهنمایی، تنه به دانشگاههای همان موقع میزد، در مسجد هم همینجور بود، فضای شور و شعار بود؛ ولی همهاش این نبود، اینقدر سطحی نبود الان تبلیغ میکنند که فضا فقط شعاری بوده است، مشخصههای آن فضا باید از این مصاحبهها دربیاید، تأمل کنیم و آن فضا را بیشتر توضیح بدهید، بخشی از مخاطب سوره متولد 60 و 65 است که صدا و سیما «فرار بزرگ» را برای ترسیم فضای آن سالها نشانش داده! که نمیدانیم بخندیم یا گریه کنیم.
اول راهنمایی بودم، ما در محلهمان مثلاً شبها کشیک میدادیم، در مساجد اتاقکی بود که بچههایی که کشیک میدادند، میخوابیدند، اول برنو و امیک (m-1) و بعد هم کلاش؛ برنو، اندازه قدم بود. آدمها را میگشتیم و با همان وضع امنیت محله را تأمین میکردیم. آن نسل خیلی زود مرد شد، آن نسل به کتاب خواندن و دانسته مکتوب خیلی اهمیت میداد و این خیلی مؤثّر بود، یعنی کسی که چیزی میدانست مهم شمرده میشد، درحالیکه امروز این اصلاً اهمیت ندارد. برای کسی مهم نیست که تو چیزی میدانی یا نه. یکی از دوستان دیگرم که خیلی روی من تأثیر گذاشت و بعدها خودش چپ شد! ـ به هر دو معنی! ـ اسمش جلال بود و هنوز هم هست. او سرنوشت خوبی پیدا نکرد. ما در آن ایام بسیجی دوآتشه بودیم اما او جرئت کرد و اولین کسی بود که انجیل را به من داد. کلاس اول دبیرستان بودم که این کتاب را خواندم، اما امروز شاید حتی دانشجوی ما تفاوت «عهد عتیق» و «عهد جدید» را نداند! این روند باعث میشد من با یکسری آدم مواجه شوم که میخواستند اعتقادات مرا به محاکمه بکشانند، یک نبرد و کشمکش اعتقادی و لذا مجبور بودم در این میدان هر روز به دانستههایم اضافه کنم، چون باورهایم توسط کسانی در اطرافم تهدید میشد و این منجر به آن میشد که هر روز دانستههای مکتوب من بیشتر شود، ما اصلاً به رسانهها متکی نبودیم، خودمان این کارها را میکردیم، این مثال تکراری است؛ سال61 ـ1360 وقتی صدای رادیو را در خیابانها میشنیدم و میدیدم مردم منتظر بودند که تیم ملی گل میزند یا نه، حیرت میکردم. من دنبال این بودم که آخرین کتابها را بخوانم و یا بدانم مثلاً «شریعتی» در «هبوط» چه گفته، یا جلال... خیلی برایم عجیب بود که چه اهمیت دارد این توپ داخل گل برود یا نه؟! این کار خیلی برایم احمقانه بود. خیلی از دوستانم این حس را داشتند. اما زمان میگذرد، یک رسانه روی این موضوع سرمایهگذاری میکند. یک کانال شبانهروز این موضوع را نشان میدهد. وقتی یک موضوع اهمیت پیدا میکند که طرفدارانی پیدا کند، آنها بازار ایجاد میکنند و سپس محصول ایجاد میشود ـ اقتصاد خواندهام! ـ ناگهان انبوهی از نشریات چون مشتری دارد سر و کلهاشان پیدا میشود. ابرار ورزشی در دورهای از بگویید 400 هزار گذشت، چرا؟ چون رسانه ذائقه مردم را عوض کرد. امروز همین بنده که آن زمان به این موضوعات میخندیدم، نتیجهی «شموشک نوشهر» را هم دنبال میکنم، «ابومسلم» ردهی ششم جدول است و «فولاد» ردهی یک! میبینید! از همهچیز مطلعم! چرا اینطور است؟ چون رسانه ذائقهی مرا تغییر داده، این سرمایهگذاری میتوانست روی فرهنگ انجام شود. اما نشد. بگذریم، انسان آن موقع متکی به رسانه نبود و خودش دنبال موضوع بود، آدمها اینقدر بهنجار و یکدست نبودند. آدمها به خودی خود بیشتر از رسانه موثر بودند.
■آن چالشی که شما را به خواندن بیشتر وادار میکرد یک مقدار بیشتر توضیح بدهید، درگیریها سر چی بود؟
آدمهایی بودند که اعتقادات ما را تهدید میکردند. مثلاً همین آدم وقتی انجیل را به من داد، گفت: علاوه بر قرآن، اعتقادات دیگری هم هست، چرا این نه؟ اصلاً چرا مسلمان هستی؟ ناگهان مرا در مقابل یک سؤال بزرگ قرار داد، دیدم راست میگوید، کاپیتال مارکس را هم او به من داد، میخواندم و سراغ یکنفری میرفتم که از من بیشتر میدانست که این یعنی چه؟ الان صد دکتر را ببینی یکی کاپیتال مارکس را حتی رؤیت نکرده. کتاب را ببیند وحشت میکند. کی آن را ورق میزند؟ اما ما چون احساس میکردیم اعتقاداتمان در حال تهدید است آن را میخواندیم. بشر امروز چون احساس میکند رسانه آن میزان از اعتقادات را که لازم است تزریق میکند، دنبال دفاع از اعتقاداتش نمیرود، یا شاید اصلاً اعتقادی ندارد که از آن دفاع کند، اما آنجا این چالش وجود داشت. بعدها در دورهای جوّ پلیسی آنقدر حاکم شد، که آدمهایی که خلاف عقیدهی روز را داشتند، جرئت ابراز عقیده پیدا نمیکردند، لذا تنشی ایجاد نمیشد، درنتیجه همه یکطرفی بودند. هیچکس برای دفاع از اعتقاداتش سعی نمیکرد به دانستههای خود بیفزاید و کتابهای جدید بخواند. در دورهای مثل سال 63 تا 67 در دانشگاه جوّ خاصی حاکم بود، در انتخابات انجمن اسلامی 90 عضو داشتیم. وقتی اعضای اصلی میآمدند، بر پشتشان رد شلاقهای ساواک را نشان میدادند، من با 17 سال سن کاندیدا شدم، اتفاقاً رأی هم آوردم و مسئول تبلیغات انجمن اسلامی شدم، سالهای جنگ بود. بدبختانه در آن جوّ پلیسی یکسری رفتارهای اشتباه اتفاق افتاد که الان تاوان آن را پس میدهیم، امّا رفقای شخصی من با وجودی که من عضو انجمن بودم راحت بودند. دوستی عضو حزب توده بود و کتابهای حزب توده را به خانه میآورد، به او میگفتم؛ «احسان طبری» به غلط کردن افتاده است، تو چطور اینها را رها نمیکنی؟ او میگفت؛ «دکتر خاوری» جدیداً رهبر شده و کتابهای او را به من میداد. باور میکنید؟ از مسئولان انجمن بودم، آن هم در آن سالها و اما اینقدر با اطرافیانم راحت بودم. چون به خواندههای خودم متکی بودم چون برای حرفهایشان پاسخ داشتم. اما فکر میکنم خیلی از آن آدمها سوختند؛ چون این ذهنیت باز را برای پذیرش نداشتند اما ما به سبب همیشه تقابل دنبال حریف بودیم. به خاطر اعتقادی که داشتیم. این باعث میشد حفظ شویم. جنگ که تمام شد، تصمیم گرفتم دنبال اعتقاداتی که برایم مقدس بود به افغانستان و چچن و کوزوو بروم، به سبب اینکه با پوست و خون و گوشت به آن رسیدم. اول دبیرستان بودم که به جبهه رفتم. کلاشینکف اندازهی قدم بود. سال 61 بود که به خرمشهر رفتم. ما برای باورهایی که داشتیم، تاوان پس دادیم. قدم به قدم.
■برگردیم به همان شاخصههای اول انقلاب، چرا از آن فضا کمکم فاصله گرفتیم، دلایل آن چه بود؟ آیا امکان داشت ادامه پیدا کند؟ نظام چه کاری میتوانست بکند که هم آن فضای آزاد حفظ شود و هم آن بحران امنیت اجتماعی که مجاهدین خلق و... ایجاد کردند پیش نیاید. استراتژی نظام آلترناتیو داشت؟ اگر آن بحثها را خوب تحلیل کنیم، به درد امروز ما هم خواهد خورد؟
آن آدمهایی که احساس میکردند اعتقاداتشان در معرض تهدید است، این مسئله را به تفریط رساندند و تعریفهای خود را شش میخ کردند. علتش هم شاید این بود که مخالفان حتی یک خیاط را در «بیست متری طلاب مشهد» به سبب اینکه حزباللهی بود، ترور میکردند. درنتیجه دوستان ما شاید چون احساس تهدید کردند، به تفریط افتادند. در دوره دانشجویی در انجمن اسلامی وقتی که من به جبهه رفتم باور نمیکردند، فکر میکردند که به سیاحت رفتهام و از آنجا نامه مینویسم. فقط چون کمی با آنها فرق داشتم. بیشتر کتاب میخواندم. مینوشتم. در سال 65 «نوا»ی شجریان را که منتشر شده بود، در خانه گوش میکردم، آن موقع به جهت همان جوّ پلیسی، انجمن اسلامی بخشی داشت که یکی از مسئولان انجمن اسلامی کارهای اطلاعاتی انجمن را انجام میداد، او دو دوست صمیمی داشت که به خانه ما آمدند و دیدند که نوار شجریان گوش میکنیم، گفت؛ خجالت نمیکشید؟ غافل از اینکه آن موقع ویگن هم گوش میکردیم! میگفتیم که این نوار را وزارت ارشاد اسلامی مملکت منتشر کرده، میگفت باشد، شما نباید گوش کنی! آنقدر عصبانی شد که قابل وصف نیست. ـ کات ـ در سال 1377 هر کدام اینها به جایی رسیدند، خیلیها مدیر کل و معاون وزیر شدند. ما اتحادیهی فارغالتحصیلان دانشکدهی اقتصاد بابلسر را تشکیل دادیم، در جلسه سال 77 ما، ماشین همین آقا را گرفتیم که دوری بزنیم، بماند که چه نوارهایی بهعلاوهی «سیب نقرهای»، «کوروش یغمایی» را گوش میکرد! بعد به شوخی به او گفتم: بزرگوار! 10 سال پیش ما جایی بودیم که الان تو تازه به آنجا رسیدهای، من الان «مایکل جکسون» گوش میدهمها! برو به حال خودت فکری بکن! بله! بدبختانه افراط و تفریطهایی به وجود آمد که جامعه را به این سمت کشاند، که مثلاً وقتی کانال سه آمد، همه به ورزش پناه ببرند، خیلی از ما هم دخیل بودیم، بخشی از این نسل باید پاسخ این خطای بزرگش را بدهد، نتیجه همین است که وقتی آدمی مثل من به جبهه میرفت، حتی جبهه رفتن امثال من را قبول نداشتند!
اگر یک کش را از یک طرف بکشید و بکشید، به محض اینکه رها شد، به آنطرف دیگر میرود، فکر میکنم بخشی از این اتفاقاتی که الان در دانشگاهها رخ میدهد، که اسمش را بیبند و باری یا بیتفاوتی میگذاریم، نتیجه افراط و تفریطهای آن سالهاست که همه به نحوی در آن دخیل بودیم.
■دانشگاه چقدر طول کشید؟
64 تا 67، هفت ترمه خواندم. با وجود اینکه اقتصاد قبول شدم. آن زمان اقتصاد تنها رشتهای بود که در زیر گروه ریاضی و انسانی مشترک بود و بسیار سخت بود، حتی قریب یکسال را دانشگاه نبودم و جبهه بودم، شش ماه آخر جنگ را تکمیل، جبهه بودم تا شهریور 67 ولی با معدل خوبی فارغالتحصیل شدم، یکی از ویژگیهای بچههای انجمن اسلامی آن زمان که واقعاً نمیتوان انکار کرد، این بود که در انجمن اسلامی بچه تنبل راه نمیدادند، اگر کسی بود دکش میکردند یا مسئولیتی به او نمیدادند.
■اولین بار تجربه جنگ کی بود؟
سال 61، کلاس اول دبیرستان بودم که فتح خرمشهر رفتم، 45 روزه بدون آموزش، با دستکاری فتوکپی شناسنامه طبق معمول همهی کسانی که آن موقع میرفتند، از طرف مسجد جوادالائمه در کوی طلاب.
■در جنگ چه کار میکردید؟
کارهای مختلفی کردم، بیسیمچی، تکتیرانداز، گروهی تشکیل شد که برای تشویق مسئولان جهاد به ثبت آنچه در جنگ میگذشت خیلی مؤثر بود. بعد برای جدی گرفتن اینها، واحدی به نام واحد «ثبت وقایع» تشکیل شد. زمانی مسئول واحد ثبت وقایع در یکی از گردانهای جهاد سازندگی بودم. عمدهی اینها در دوره دانشجویی بود، از وقتی که دانشجو شدم تا زمانی که دانشگاه و جنگ تقریباً با هم تمام شد.
یک نکته جالب برایتان بگویم. پارسال به بصره رفتم. دعوت شدم به مراسم سالگرد امام خمینی در دانشگاه بصره و شعرخوانی. از شلمچه رفتم، دقیقاً از جایی که جنگیده بودم، جاده شهید صفوی، از همان جاده که آن وقتها حیرت میکردم پشت خاکریزهای آن چیست؟ وقتی پتروشیمی بصره را میدیدم، فکر میکردم آیا روزی میتوانیم به آنجا برسیم؟ مرز را که رد کردم، موانع خورشیدی، کانالها و العماره و بصره را دیدم. باور نمیکنید در دانشگاه بصره چه جمعیتی برای سالگرد امام آمده بودند، شعر میخواندند و گریه میکردند، گفتم؛ ای خدا! پس چه کسی بود که با ما میجنگید؟ بعد با خودم گفتم؛ چه دنیای عجیب و کوچکی است. آیا سال 66 فکر میکردم روزی از آنجا بگذرم، من با آنها میجنگیدم برای اینکه اندیشههای امام را حفظ کنم و آنها میجنگیدند که نکنند، بعد همانها مرا دعوت کنند، هزینه را بدهند، بعد من آنجا شعر بخوانم برای درگذشت همین مرد، برایم خیلی عجیب بود، این پارادوکس را نمیتوانستم حل کنم. داشتم از بغض و حیرت دق میکردم.
عملیات بیتالمقدس 7، آه! خاطرهی ناخوشایندی از آن عملیات دارم. بسیاری از دوستانم در تکی که عراقیها در 4 خرداد 67 زدند و شلمچه را گرفتند و نزدیک بود که حتی جادهی اهواز خرمشهر را قطع کنند، 9 نفر از صمیمیترین دوستانم اسیر شدند. 27 همان ماه عملیات بیتالمقدس 7 شد. تنها عملیاتی بود که سواره نظام تا پشت خطوط دشمن رفت. اولین بار بود که دیوار گوشتی جلو نرفت، آقای رفسنجانی اعلام کرد که ما برای ضربه زدن و آسیب رساندن رفتیم، چون سه روز مناطق را داشتیم و سپس برگشتیم. از دانشکده 27 نفر رفتیم که 9 نفر برنگشتند و مفقودالاثر اعلام شدند، البته هیچکدام شهید نشدند و همگی برگشتند، «یحیی خاکی» نام فرماندهی آن گردان، و نام آن گردان «یا رسول» از لشکر 25 کربلا و تنها گردانی بود که آن روز نگه داشته شد تا بقیهی گردانها عقبنشینی کنند. «رضا امیر سرداری» که هماتاق من بود و اسیر شد، آنقدر آر.پی.جی زده بود که از گوشش خون میآمد. موقع عقبنشینی خیلیها رها شدند، دقیقاً قیامت را یاد آدم میآورد. یکی از بچهها، «حسن بهشتیپور» رئیس سابق شبکهی العالم که العالم را راه انداخت، اسیر شده بود. در اسارت او را خیلی زده بودند. آدم متفکر و باسوادی بود. کتاب خوانده بود. ولی همین آدم هیچوقت به عضویت شورای انجمن اسلامی نائل نشد، همیشه مشکوک بود، خیلی کتاب میخواند، هر کس زیاد کتاب میخواند به او با این نگاه مینگریستند. حسن عابدینی از معاونین خبرگزاری و نماینده آن در ژاپن و از معاونین العالم که او هم از آدمهای مشکوک و البته کتابخوان انجمن اسلامی بود!
■به مقطع قطعنامه برسیم.
یکی از شانسهای من بود که در آن مقطع در جبهه بودم و عجیب است که آدم اینقدر از تمام شدن جنگ ناراحت شود.
بچهها یک لحظه گریهشان قطع نمیشد. فرماندهی گردان میگفت که اگر خیلی ناراحتید به دو گروه تقسیم شویم و خاکریزی بزنیم و با خودمان بجنگیم! واقعاً لغت جام زهری که امام به کار برد، خیلی درست بود و برای خیلی از بچهها صدق میکرد. همین حس بعضی بچهها را ناآرام کرد و مجبور کرد که دنبال این تفکر و حس به بقیهی دنیا بروند. خود من یکی از آنها بودم. تقریباً به فاصلهی 2ـ3 سال پس از جنگ در افغانستان و تاجیکستان، کشمیر و کوزوو و لبنان و... عراق خلاصه در دنیا سرگردان شدیم!
■یک کتاب از سوی شما جمعآوری شد، در حاشیهی شط، در آنجا داستان هم نوشته بودید، آن از کجا درآمد و چه سالی بود؟ بعد برسیم به پنجرههای رو به دریا، بعد از جنگ بلافاصله درستان تمام شد؟
پنجرههای رو به دریا قبل از آن درآمد، در دورهای سال 68 فوق لیسانس قبول شدم. وقتی شهریور 67 از جبهه برگشتم، همزمان 47 واحد را در یک ترم خواندم و امتحان دادم، نفر دوم ترم فارغالتحصیلی هم شدم. یکی از افتخارات من است که انصراف دادم! آن زمان وقتی رفتم از فوق لیسانس انصراف بدهم، در دانشکدهی شهید بهشتی برگهی انصراف نداشتند، میگفتند که تو اولین فردی هستی که میخواهی در این مقطع انصراف بدهی! در سال 69 اگر فوق لیسانس قبول میشدی، بلافاصله میتوانستی در دانشگاه تدریس کنی، خیلی مهم بود، اما احساس کردم عمرم تلف میشود و در حوزهی ادبیات خیلی بهتر میتوانم کار کنم.
در زمانی که دانشجو بودم داستانهایم در اطلاعات هفتگی و مجلهی جوانان، روزنامهی جمهوری و... چاپ میشد (البته اینها در انجمن امتیاز نبود. در انجمن اسلامی همهچیز شکبرانگیز بود. برای همین از جمع آن تیپهایی که اهل افراط و تفریط بودند، هیچکدام آدم فکری در نیامدند، ولی مثل بهشتیپور شبکهی العالم را ایجاد کرد و جهان را به هم ریخت، اما رئیس کل انجمن اسلامی آن زمان ما الان از مدیران مالی ایران خودروست!) در تهران اتفاقات خیلی مهمی در زندگیام افتاد. اولین جایی که رفتم، حوزهی هنری بود. قبل از آن اولین جلد کتاب مقاومت را که حوزه منتشر کرده بود دیده بودم. اولین جلد فرهنگ جبهه را هم. یک کانکس در حوزهی هنری بود، که کل دفتر ادبیات و هنر مقاومت آنجا مستقر بود. رفتم آنجا، یک نفر نشسته بود که بعدها فهمیدم «حاج مرتضی سرهنگی» است. گفتم که از مشهد آمدم و بلدم بنویسم و شعر میگویم و میتوانم همکاری کنم. بیشتر هم دنبال کار میگشتم که در تهران زندگی کنم. برادرم فوق لیسانس جغرافیا در دانشگاه شهید بهشتی میخواند و فعلاً هم اتاق او بودم. حاج مرتضی من را به «سید مهدی فهیمی» معرفی کرد، کمی صحبت کردیم و بعد گفتند از همین الان استخدام هستی! یک دسته ورق گذاشتند و حتی نگذاشتند به خانه بروم. در یک فاصلهی کوتاه آنقدر با فرهنگ جبهه اُخت شدم که در آنجا یک تئوریسین شدم. این همکاری بزرگترین افتخار پژوهشی زندگی من است. آنموقع آقای فهیمی 7 عنوان برای فرهنگ جبهه پیدا کرده بود. کارتهایی تهیه کرده بودند و از بچهها و عمدتاً در مدارس رزمندگان تحقیق میکردند. این فیشها را تصحیح میکردم و تشخیص میدادم که در چه زیرگروهی است. در این جریان تشخیص دادم که این 7 عنوان کم است و اینها را به 17 عنوان رساندم. میتوانم ادعا کنم 10 عنوان جدید را من پیدا کردم، بازیها، مکاتبات و نامهها و... . در این حین آدمهای جدیدی به ما اضافه شدند. یک روز فردی با لباس شهرداری آمد و دفتری نشان داد از خاطرات جنگ، در تونل مترو کار میکرد، میگفت 7 هزار تومان حقوق میگیرد... گفتیم که همین را به تو میدهیم، بیا اینجا بنویس. آدم خوشذوقی بود که در آنجا روزمزد بود، مثلاً اولین جلد شوخطبعیها، 80 درصد نوشتههای اوست ولی با نام سیدمهدی فهیمی منتشر شد و دهها بار چاپ شد این آدم «داود امیریان» بود که امروز از نویسندگان مشهور ماست و حدود 30 کتاب او منتشر شده است. داود امیریان این کار را آفرید و یک ریال نصیب او نشد. او بعدها برای دیگر آثارش دهها جایزه گرفت. ما زمانی میخواستیم حتی این مسائل را حقوقی کنیم. وکیل بگیریم و به دادگاه بکشانیم. اما یک عده ما را نهی کردند. شاید بعد از این، این کار را بکنیم.
■شعر از کجا شروع شد؟ اولین کتاب شعر.
از همان دوره دبیرستان شعر را شروع کردم، در دانشگاه جدیتر شد، آن حس و حال دانشگاهی کمک کرد. جبهه خیلی تأثیر گذاشت، بهطوری که اولین مجموعهی من تمام شعرهایی است که در جنگ سروده شده است و مدعی هستم که اولین مجموعهی شعر جنگ را به معنی دقیق آن منتشر کردم. این کتاب سال 69 منتشر شد.
■تحت تأثیر چه کسانی بودید؟
از شاعران عرب خیلی تأثیر گرفتم. در مشهد، وقتی کتابم [پنجرههای رو به دریا] چاپ شد، بچههای جلسهی شعر مشهد دیدند که کتابی چاپ کردهام و مشهدیام. دعوت کردند و رفتم. آنجا با سید عبدا... حسینی و کاظمی آشنا شدم. «پنجرههای رو به دریا» را اوّل به آقای سرهنگی دادم، او هم آن را به بخش مربوطه داد. کتاب به علیرضا قزوه رسید، او هم ورق زد و گفت؛ زود است، کمی برای چاپ کردن بایست. من قزوه را خیلی دوست داشتم. از قزوه کتاب را گرفتم و با او یکی به دو کردم و گفتم لیاقت داوری نداری و حرفهای دیگری که حالا از زدنش پشیمانم. چون شاید نظر او صحیحتر بود. باید کمی دیگر تأمل میکردم. مسئول واحد ادبیات آقای شیرینی بود، کتاب را به او دادم. گفت؛ کتاب را بدهیم به آقای معلم؟ گفتم؛ چرا نه؟ عین جمله داوری استاد معلم این بود که؛ این کتاب نهتنها لایق چاپ که لایق ستایش است و چند جملهی دیگر. بعد هم به داور دیگری نشان ندادند. آن را به آقای غیاث دادند و خوانده بود و نوشته بود ای کاش همهی شعرهای نو اینطور باشد. به هرحال چاپ و استقبال شد. در دورهای که آن کارها را سرودم کتابهای فروغ را خیلی میخواندم. واقعاً هم بهعنوان یک شاعر بزرگ او را میشناسم، اگر بخواهم در شعرای معاصر دو شاعر بزرگ، نام ببرم، علی معلم و فروغ فرخزاد است. دلم میخواهد این را با صدای بلند بگویم که علی معلم را بزرگترین شاعر زندهی دنیا میدانم، و البته شعر جهان را خوب میشناسم. سه شاعر متفکر در شعرای معاصر فارسی میشناسم، در رأس آنها معلم و بعد فرخزاد و سهراب سپهری، شعرایی که شعر تفکر دارند،تفکر آنها در شعرشان منعکس میشود. فروغ را عاقبت به خیر میدانم و معتقدم مؤمن از دنیا رفته است. واقعاً تعبیر قشنگی که یوسف میگوید: «کاهنهی مرگآگاه» را باور دارم و فکر میکنم مانیفست زندگی فروغ دو کتاب آخرش است. «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که بعد از مرگش چاپ شد، تفکر امامِ زمانی دارد، آدمی که در شعرش میگوید: «آن کبوتری که از قلبها رمیده، نامش ایمان است» این ایمان را باور دارد. به گذشتهی او کاری ندارم. شعر و شخصیت و جسارت فروغ را خیلی دوست دارم. چه وقتی که کافر بود و چه وقتی که مرگ آگاه شد. علی آقای معلم بیشتر از شاعر بودن یک حکیم و فیسلوف است، تفکراتی دارد که ایکاش به آن توجه میشد، به او آنقدر بها داده نشده که لایق آن است. شعر و زبان «احمد شاملو» را دوست داشتم و دارم. البته او را صاحب تفکر نمیدانم، ولی در زبان شعری بسیار توانا بود، یکی از کسانی بود که شعر نو را در این سرزمین به کرسی نشاند. شعر و شخصیت «بیژن جلالی» را دوست دارم. از شاعران عرب، «معین بسیسو» خیلی روی من تأثیر گذاشته، بهطوری که قزوه در مورد شعر من مدعی است؛ این زبان معین بسیسو است! عربی خیلی کم بلدم، بیشتر شعر ترجمه عربها را خواندهام. شعرهای بسیسو را خیلی حفظ بودم. با «علی عقلهعرسان» رئیس سازمان نویسندگان و شعرای سوریه جلسهای در دمشق داشتیم. ایشان اعتراض کرد که ما از شعرا و نویسندگان شما کتاب ترجمه کردهایم و به فارسی توجه کردهایم؛ ولی شما به ادبیات عرب توجه نکردهاید. کلی شاعر و مسئولان فرهنگی ما آنجا بودند. در آنجا بیشتر از 25 شاعر عرب را نام بردم که کتابهایشان چاپ شده، 7ـ8 شعر از شاعران عرب را خواندم. ترجمه 4ـ5 شعر محمدالماغوط (شاعر سوریهای) را از حفظ خواندم. گفتم ما حتی نقاشان، حتی اهل موسیقی و خوانندههای شما را میشناسیم و از «ام کلثوم» و «دیانا حداد» و «صالح الفخری» و... دیگران نام بردم. او دستهایش را بالا برد. گفت: سلمنا! شعر عرب را خیلی دوست دارم. شاید یک دلیل آن انقلابی بودن شدید تفکری است که در شعر عرب وجود دارد. «عبدالوهاب البیاتی»، «محمدالماغوط»، «احمد مطر»، «جواد جمیل»، «آدنیس» و... و البته «معین بسیسو». اسرائیلیها اجازه ندادند که حتی جسد او در فلسطین دفن شود. در نزدیکترین جا به خاک فلسطین یعنی صحرای سینا او را دفن کردند. خیلی تحت تأثیر او بودم، اگر قرار باشد کسی را بهعنوان استاد معرفی کنم شاید معین بسیسو و مترجمانی که شعرهای او را ترجمه کردهاند جدیترین استادان من باشند!
■در شعر شما هر دو جلوهی شعر کلاسیک و نو را میبینیم، حس میکنم شما شعر را جدی نگرفتهاید، بیشتر بهعنوان جعفریان فیلمساز ژورنالیست، قلمزن و... این وجوه بیشتر شناخته شده است، شما چنین حسی را دارید؟ شاید تعمدی بوده؟ و بگویید چرا از دفتر ادبیات مقاومت رفتید؟
یک بخشی تقصیر آن حیطهای است که شما کار میکنید. یعنی عرضه یا ارائه، این است که به شاعر برای ادامهی کار انرژی میدهد، شاید برای اولین بار میخواهم این کار را بکنم و چند کلمهای از خودم بگویم. منتقدان متعدد و گردنکلفت آن طرفی و این طرفی، این حرف را زدهاند، «شمس لنگرودی» گفته بود که در آن طرفیها من فقط شعر فلانی را قبول دارم. یا کسانی که امروز مدعیان شعر مدرن هستند، مثلاً «علی عبدالرضایی» در جلسهای گفته بود: من اعتراف میکنم که از شعر فلانی دزدیدهام و خیلی او را قبول دارم. «هوشنگ گلشیری» به «آقای غفارزادگان» گفته بود؛ این پسر که در مهر برای افغانستان مینویسد، چقدر نثر بامزه و خوبی دارد. تمام این فرصتها بوده و متوجه بودهام. در حوزهی نثر کمتر، ولی در حوزهی شعر خیلی تولید داشتم و دارم، فقط منتشر نمیکنم، کجا منتشر کنم؟ کسی آمده که منتشر نکردم؟ البته منظورم کتاب نیست چون این فرصت را داشتهام. منظورم مطبوعات است. شاید در حجم اگر اغراق نکنم، ده جلد کتاب شعر آمادهی چاپ دارم، هم نو و هم کلاسیک. من در چاپ کتاب آدم تنبل و بیعرضهای هستم. انصافاً ناشران زیادی بودهاند اما حتی همان مثنوی معروف من هم کتاب نشد. سپاه در تقویم نوشت و تکهتکه آن را در تقویمهایشان چاپ کردند. همان مثنوی «دیشب از چشمم بسیجی میچکید». میگفتند که این تقویم را ده بار تجدید چاپ کردیم، اما خودش کتاب نشد. البته این یأس و بیتفاوتی در دورهای هم به عملکرد حوزه برمیگردد. در دورهای ده سال میشد که کتاب به حوزهی هنری میدادی و چاپ نمیشد. کتابی که الان میدادی و هفت سال بعد منتشر میشد، احمقی مگر؟! چرا از دفتر ادبیات مقاومت رفتم؟ به من میگویند ماهی 170 تومان بگیر، خاطرات خود را از «احمدشاه مسعود» بنویس تا منتشر کنیم. در میان ناشران خصوصی هم طیف خاصی آثار ما را حاضرند منتشر کنند. من متهمم که جزو انصار حزبا... هستم؛ انگ به من خورده، نشر چشمه شعرهایی منتشر میکند، به منتقدان خودشان بدهید تا در مقابل شعرهای ما بگذارند ولی حاضر نیستند کتاب ما را چاپ کنند. اما این انگ چه نتیجهای داشته؟ حقوق 170 هزار تومان حوزهی هنری و اتهامات متعاقب آن که الان هم حتی اگر از آن بیرون بیایم تا زیر خاک نرویم پاک نمیشود. فقط باور دارم بعد از مرگم شاید آدمهایی پیدا شوند در مورد من بنویسند که کسی این کارها را کرده و... شعری منتشر کردم به نام «من چاق نیستم» که سال 72 سروده و سال 75 منتشر کردم. آن شعر جنجالی درست کرد. هیچ مجلهای آن را منتشر نمیکرد، برای «اهل قلم» بردم. در آنجا هم نوشتند که ما تفکرات این شعر را تأیید نمیکنیم؛ اما تصورمان این است که یک مانیفست ادبی است و ارزشهای تکنیکی خاص خود را دارد، بعد که شعر چاپ شد جنجال به پا کرد، علیرضا قزوه جرئت کرد به نقل از اهل قلم در روزنامه اطلاعات چاپش کند. 12 سال پیش من این کارها را کردم؛ ولی آن ایام ناشری نبوده که آن را چاپ کند؛ به سبب اینکه این طرفی بودیم، این طرفیها هم چه گلی بر سرمان زدند؟ بعدها هم که ناشرانی پیدا شدند من در این سر و آن سر دنیا بودم. اما حوزه الان هم کمابیش همان است٭. الان هم اگر حوزهی هنری شش ماهه کتابهایم را در بیاورد، من تحریک میشوم آنها را آماده کنم. انتظار حقوقی هم ندارم، ده کتاب مرا شش ماهه در بیاورند.
■در آن چیزهای چاپ نشده اتفاق جدیدی افتاده است؟
به سبب اینکه عَرضه نداشتم تکنیک شعرم خیلی تغییر نکرده، البته خودم خیلی تلاش کردم، ولی چون عرضه نمیشده تا محک بخورد، متنوع نیست. البته از حیث فکری خیلی اتفاقات افتاده. یعنی اگر با شعر «پنجرهای رو به دریا» مقایسه کنید، یک جعفریان دیگر است. شعرهایی که در این کتاب است اغلب قدیمی است، ولی در مقابل آن و در فاصلهای کوتاه مدرنترین شعرها قرار میگیرد، نشان میدهد که در آن زمان این حرفها را زدیم ولی متأسفانه...
■یکی از دعواهای سوره راجع به مخاطب است، و تلفیق هنر مردمی و فرهیخته و اینکه هنرمند اول انقلاب دنبال این نبود که شعری بگوید که شاملو و گلشیری و... بپسندند و شاهدش آنها نبودند، این هنرمندان دنبال فضای دیگری بودند، بعد مدتی بحثها به سوی مخاطبی رفت که حرفهای شعر بود و در پارادایم خاصی فکر میکرد. شما یک مقدار محدودی هر دو را تجربه کردهاید، چطور میشود از یک شعر هم استاد دانشگاه و هم یک فرد عامی لذت ببرد؟ این قابلیت در هنر انقلاب بروز و ارتقا پیدا کرده است، یعنی به مخاطب عام رسیده، و سلیقهی مخاطب را هم ارتقا میدهد، حس میکنم این جرئتها کم شده، و به تبع، کامیابیهای فنی و هنری هم کم شده، شما که تجربهی هردو را دارید چقدر به مسئلهی مخاطب فکر میکنید؟
وقتی از افغانستان آمده بودم و در بیمارستان بودم، «منوچهر کهن» که یهودی بود و یک بار یادداشتی در مورد او نوشته بودم به دیدنم آمد. پرستار گفت که تو چه موجودی هستی؟ آهنگران، وزیر بازرگانی و یهودی همه به ملاقاتت میآیند، ...یا امیرخانی در سفرنامهی سیستان نوشته که جعفریان در 15 متری مقام معظم رهبری ایستاده، به موبایلش از «رادیو فردا» زنگ زدهاند و در مورد سفر مقام معظم رهبری و عدم شرکت ایشان در انتخابات شوراها با او صحبت کردند. من آدمی بودهام که سعی کردهام، تمام این محیطها را تجربه کنم و نترسیدهام که هویتم از دست برود. نتیجهاش هم این است؛ درحالی که عضو شورای انجمن اسلامی هستم آن دوست تودهای هم به من اعتماد میکند، این خیلی مسئله است، اصلاً جرئت میکرد که بگوید نماز نمیخواند، من خیلی راحت بودم، به این علت به آسودگی هم میتوانم آن طیف را درک کنم و هم این طیف را. ولی جامعه من را چطور میشناسد؟ انصار حزبا... و شلمچه. در «همبستگی» هم نوشتم و با «bbc» هم مصاحبه کردهام، در عین حال توانستم خود را حفظ کنم. این آدمها قحطالرجالاند ـ ببخشید این ادعا را میکنم ـ کم هستند، «اگر شکسته، اگر جمع، آخرینهاییم.» این آدم مجبور است هم شعر بنویسد و هم نثر، در روزنامهی قدس چهار سال، روز در میان ستون سیاسی بنویسد، فیلم بسازد، فیلمش هم مقام بیاورد. چون در این محیط از این حیث آدم کم است، این آدم که همهی این محیطها را تجربه کرده باشد، نتیجه این میشود که احساس میکند در حیطهی فیلم آدمی نیست که این حرف را بزند. وقتی وارد دنیای تصویر شدم، اولین دوربینی که دستم گرفتم سریال 16 قسمتی ساختیم. اولین کار مستقل من دیپلم افتخار جشنوارهی سیما را گرفتم، بین مستندسازانی که 30 سال است کار میکنند و استادان مناند. این به این دلیل نیست که من خیلی آدم مهمی هستم. به این دلیل است که شاعرم و دنیا را میتوانم جور دیگری ببینم. خیلی فنی و دانشجویی دنیا را نمیبینم، به آقای معلم گفتم، امروز حرفی که در دنیا به کرسی مینشیند، حرف تصویر است و پیشنهاد کردم اگر آدمهای متفکر و بزرگی داریم، به دنیای تصویر بیاوریم، شعر کارکرد خود را از دست داده، آن کارکرد رسانهای را ندارد، امروز کارکرد مؤثرتر تصویر است. مخاطب کتاب را باز نمیکند، دلش میخواهد آن چیزی را که به او میگویند، نشانش دهند. به او بگویند: «توانا بود هر که دانا بود ـ ز دانش دل پیر برنا بود» فکر نمیکند هر که دانش داشته باشد، دلش جوان میشود... حاضر نیست فکر کند، باید نشانش دهید.
در آخرین شعر آخرین کتابم این ادعا را کردم، شعر باید به سمت قصه برود که مخاطب شعر را دنبال کند، یعنی احساس کند داستان میشنود و تشویق شود که شعر را دنبال کند. دوم اینکه شعر را ببیند، به جای اینکه شعر را بشنود؛ مجید نظافت در مقالهای نوشته و گفته مؤثرترین نوع غزل که در این دوره منتشر شده است و... تعابیر عجیب دیگری دربارهی این غزل دارد. این غزل همهچیز را نشان میدهد:
«و بودی آن شب و دریا و برف میبارید
من و سفیدی فردا و برف میبارید
میان ما دو تن آن شب یگانه حرف افسوس
سکوت بود و تماشا و برف میبارید»
یک سناریو، دو آدم که یکی به دریا میزند و خودکشی میکند، یک نفر هم به سمت جنگل میرود. شما این قصه را هم میشنوید و هم میبینید، من فکر میکنم رفتن به سمت سینما سرنوشت محتوم شعر فرداست. شعر به جایی میرسد که عین سینما میشود و بعد حتی آدمهایی پیدا میشوند، عین سینما که مسئولیت دارند تا شاعر شعر را بگوید و آنها برایش تدوین کنند و شعر آنقدر به حوزهی تصویر نزدیک میشود که زانو به زانوی سینما پیش میرود. شعر سناریو میشود، آدمها و مسئولیتهای جدید پیدا میشوند. این غزل مربوط به 15 سال پیش است، اما فکر میکنم 10 سال بعد این حرفها زده شود، تازه زمزمههایش دارد بلند میشود. ولی در آن دوره کجا میتوانستیم اینها را عرضه کنیم؟ در مصاحبه با همشهری هم این را گفتم، کسی سراغ من آمده و من نکردم؟ شاید هم این نتیجه خوی خراسانی جماعت است. چون مشهدی و خراسانی جماعت کسی را آدم حساب نمیکند! مثل اخوانثالث که هیچکدام از همعصران خود، حتی شاملو را هم آدم حساب نمیکرد، نتیجه این شده که حالا که اخوان مرده، میفهمیم که او چه کسی بوده، در زمان حیاتش شناخته نشده است. من خودم آدمی نبودم که سراغ مطبوعات بروم، مگر اینکه سراغ من آمده باشند. به هر حال یقین کنید ما حرفهای تازهای برای شعر فارسی و حتی شعر جهان داریم. زمان این را ثابت خواهد کرد.
ناتمام...
٭ در آستانه انتشار این مصاحبه حمزهزاده که از دوستان عزیز من و از مدیران باعرضه در حوزه هنری است تلفن کرد و گفت که از لحظه ورود کتاب به انتشارات حوزه [به معنی مدیریت واحد انتشارات] تا انتشار و حتی تمام شدن تیراژ کتاب 9 ماه بیشتر طول نمیکشد و من توضیح دادم که مرادم از لحظه ورود کتاب به حوزه هنری تا توزیع آن است و ممکن است شامل خود من بهعنوان کارشناس واحد ادبیات بشود که گاه یک کتاب، سه ماه برای یک کارشناسی ساده نزدم باقی بماند. حمزهزاده گفت توکه میگویی 8 سال، من که سه سال بیشتر نیست آمدهام! والبته خدا میداند که چقدرش راست بود.
منبع این مطلب: شماره 20 ماهنامه سوره
■ از بحثهای شناسنامهای شروع کنیم. متولد 46 هستید، از کجا شروع کردید؟ اولین استادتان؟ و...
این افتخار را دارم که شکر خدا در زندگی استاد نداشتم و خودم، خودم را کشف کردم! متولد 46 در یکی از محلات قدیمی مشهد و در خانهای قدیمی در کوچه کربلا که 20 خانوار داشت! بعدها در خارج از محدوده در «کوی طلاب» صاحبخانه شدیم که تا شعاع چندصد متری ما خانهای نبود، وسط مزرعه یک خانهی 70 متری بود و بس؛ بعدها آنجا آباد شد. من بچه «کوی طلاب» مشهدم. خیابان دریا و به این محله عشق میورزم. تا سوم ابتدایی را در کوچه «عیدگاه» بودیم و بعد به مدرسهی «ابومسلم خراسانی» در خیابان «میثم طلاب»، راهنمایی را هم در مدرسهی «موثق عاملی» خواندم.
اول راهنمایی بودم که انقلاب شد، الان را که با آن موقع مقایسه میکنم. حیرت میکنم، یادم میآید یک جیپ پر از سرباز تا دندان مسلح برای گرفتن چند دانشآموز میآمد. چندین کماندو دنبال دانشآموزان راهنمایی در خیابان «دریا» میدویدند! در مدرسهی راهنمایی چقدر مجاهدین و احزاب فعال بودند... الان بچههای راهنمایی هِرّ را از بِرّ تشخیص نمیدهند، آن هم به شکرانهی صدا و سیما و رسانههای جمهوریاسلامی! دبیرستان را در مدرسهی «آیتا... کاشانی» که بیشترین شهید را در جنگ داد (فکر میکنم 67 شهید، البته مدرسهی خیلی بزرگی بود. یادم میآید فقط 11 کلاس اول تجربی داشت و 9 تا اول انسانی) انسانی خواندم، بعد کنکور قبول شدم؛ سال 1364 دانشکدهی اقتصاد بابلسر. تعمداً بابلسر را زدم. یکبار شمال رفته بودم و خیلی از آنجا خوشم آمده بود. با اینکه رتبهام خوب و دو رقمی بود، فقط در یک زیرگروه رتبهی سه رقمی داشتم با وجود این، فکر میکردم که در تهران نتوانم از حیث اقتصادی دوام بیاورم. پدرم کارگر معمولی بود. اگر یک روز سر کار نمیرفت مزد نداشت. سه خواهر و چهار برادر دارم که تقریباً میشناسید، به سبب اینکه همگی اهل قلم هستند. حبیبه که 14ـ 15 کتاب چاپ کرده، محبوبه 3ـ4 کتاب منتشر کرده و با نام گلستان در نشریهی شما مینویسد. جواد برادر کوچکترم سردبیر یکی از همشهریهای محله و قبل از آن در جوان و جامجم و خواهر کوچکترم دبیرستانی است. من بچهی دوم خانوادهام، برادر بزرگترم صاحب کتاب است و به تصادف خارج از این حیطه افتاده، دکترای شهرسازی گرفت و در دانشگاه نیروی انتظامی مسئولیتی دارد.
در محلهی ما که 5ـ6 هزار خانوار در آنجا زندگی میکردند، ما جزو یکی دو خانوادهای بودیم که دانشجو از بین آنها بیرون آمد. خیلیها زندگی معمولی داشتند. پدرم در این روند خیلی تأثیر داشت. او در سن 62 سالگی بود که برادرم کنکور قبول شد، و 64 ساله بود که من در دانشگاه پذیرفته شدم، اما ایشان در این سن به کارگریاش ادامه داد و به ما اجازه داد که تحصیل کنیم. ما هیچوقت نمیتوانیم زحمات پدر و مادرمان را تلافی کنیم.
■ابتدا شما وارد کارهای فرهنگی شدید؟
برادرم خیلی آدم کوشایی در تحصیل بود، لیسانس، فوق لیسانس و بعد هم دکترا، یک دفترچه شعری داشت، آن دفترچه خیلی بر من تأثیر گذاشت. با اینکه خودم هم به شعر علاقه داشتم اما 2ـ3 همکلاسی و دبیر در دورهیدبیرستان داشتم که خیلی روی من تأثیر گذاشتند. به حسب تصادف یکی از آنها پیکاری و از کمونیستهای دو آتشه شد. یکی دیگر از مجاهدین خلق و از بزرگان آنها و سپس اعدام شد. او فرماندهی گروه نادر در مشهد بود. چند ترور در مشهد انجام داده بود و «حاج علیاصغر محراب» که جزو شهدا شد. از دبیران آقای «خواجوی» دبیر تاریخ، آقای «امینی» دبیر اقتصاد و آقای «فهمیده» دبیر جغرافی که خیلی تأثیرگذار بودند و آقای «رحیمخانی» که دبیر ادبیات بود و در بحث شعر خیلی کمک کرد، یعنی متوجه شده بود که شاید جرقهای در وجود من باشد. در سال سوم دبیرستان آقای «مداح حسینی» دبیرمان بود، آنموقع به جای انشا شعری را خواندم که با ایشان درگیر شدم، او میگفت که این کار مال خودت نیست، شجاعت داشته باش! این در سطح دبیرستان نیست، بعدها این دبیر هم شهید شد. خیلی مؤثر بود، چون باعث میشد سعی کنم کار بهتری بنویسم.
■آن زمان فضای مسجد چطور بود؟
در اوایل انقلاب هر چند تا مسجد، یک مرکزیت و پایگاه مقاومتی داشتند، پایگاه ما مسجد «شمسالشموس» بود، ما تئاتر را از مدرسه شروع کردیم، دوستی در مدرسه ما را علاقهمند کرد. کار گروه تئاتر گرفت و یکبار آنقدر بلیت زیاد فروش رفت که در مدرسه «موثق عاملی» جا در سالن نبود، به اجبار به دبیرستان «آیتا... کاشانی» آمدیم و نمایشنامه را دو نوبت اجرا کردیم و پول خیلی کلانی جمع شد که توانستیم یکسری لوازم آکساسوار صحنه را بخریم. همان باعث شد که خود من در مسجد این کار را بکنم. پانتومیمی در مورد اعتیاد بود. من برای اینکه ببینیم چطور نمایشنامه بنویسم، در کلاس دوم راهنمایی «سلام و خداحافظ» «آتول فوگارد» را آنموقع خواندم، نمایشنامههای «برتولت برشت» را ورق میزدم، عمدتاً از دستفروشیها تهیه میکردم، چون این کتابها کمتر خواهان داشتند، جایی هم بود که کتابها را اجاره میداد.
■برای رسیدن به این کتابها از طرف فرد خاصی هدایت میشدید؟
دوستانی بودند که ما را آشنا کرده بودند، ولی تا کتابی میدیدیم که رویش نمایشنامه بود، برمیداشتیم تا یاد بگیریم. به سبب اینکه متونی که به درد ما بخورد، موجود نبود، فرض کنید یک بچه راهنمایی بخواهد تئاتری اجرا کند که به آن باورها و اعتقاداتش نزدیک باشد، چنین منابعی موجود نبود، نمایشنامه برشت را میخواندیم تا یاد بگیریم، چیزی بنویسیم، در راستای آن چیزی که میخواهیم. برای اینکه نمایشنامهنویسی را یاد بگیری، باید بدانی چطور مخاطب را جذب کنی و مسائلی از این دست.
در همان دوره گروه سرود و گروه مقاومت، و بسیج نوجوانان تشکیل شد که ورزشهای رزمی را کار میکردند و همین باعث میشد دور هم جمع میشدند و میشد از بین آنها کسانی را که خلاقتر و آدم حسابیتر بودند، جدا کرد و برای کارهای هنری استفاده کرد. این ادامه پیدا کرد، وقتی این کار را در مدرسه یاد گرفتم، در مسجد پیشرو این کار شدم، گروهی تشکیل دادیم و در مسجد تئاتر اجرا کردیم. یادم هست یکی از اعضای هیئت امنای مسجد خیلی اعتراض کرد که مسجد جای این کارها نیست، یک بار اعلام کرد که دیگر از این کارها نکنید، چقدر تلاش کردیم تا آنها را راضی کردیم. اولین باری که فیلم سینمایی آوردیم و در مسجد نشان دادیم، هیهات بود! چه جنگ و دعوایی کردیم! به هرحال خیلی این چیزها مؤثر بود. یعنی تا آن نسل قدیم، خود را با نسل جدید وفق بدهد، این مقاومتها شاید در بیحوصله کردن یا تهییج آنها بیتأثیر نبود.
■این فضا چقدر امتداد پیدا کرد؟ یک پتانسیل عظیم در مساجد ایجاد شد، موضعی که امام نسبت به هنر داشت، با خیلیها فرق داشت، درهای هنر به سوی بچه حزباللهیها باز شد؛ ولی زیرساختها وجود نداشت که امتداد پیدا کند، به همین دلیل در حد جرقهها ماند. شما آن نفرات هستید، درحالیکه میتوانست دسته باشد، اگر زیرساختها وجود داشت،تبدیل به یک جریان فرهنگی میشد. بعد هم که گروه سرودها تبدیل به تواشیح شد و تئاترها حذف شد.
متأسفانه ایدئولوژیستها و سیاستگذاران انقلاب را خیلی زود از دست دادیم، کسانی که پشتوانههای فکری انقلاب را تضمین کنند، نتیجه این شد که مانیفست انقلاب ما به تعبیر بزرگی همان شعر استاد حمید سبزواری شد که «این بانگ آزادی است کز خاوران خیزد / فریاد انسانهاست کز نای جان خیزد / حبلالمتین تودههای آرزومند است / آتشفشان خشم ملتهای در بند است» یعنی این آتشفشان بلند شد و نشست و تمام شد. به سبب اینکه آن روند در ایدئولوژیستها و کسانی که میتوانستند سیاستگذار باشند، ادامه پیدا نکرد. جریانی که زمانی تمام ظلم جهان را تهدید میکرد، حالا امروز فقط برای بقا تلاش میکند، اینقدر در معرض تهدید است، حال آنکه زمانی بقای تمام آنها را تهدید میکرد، یعنی موضوع چپه شد. شاید سرمان کلاه رفت، و مهمترین دلیلش همین مسائل و افراط و تفریطها و نپرداختن به امور زیربنایی و انحراف در نقاط عطف بود، اینهمه باعث شد تا دشمن بتواند ورقهای خود را به موقع بُر بزند و مهرههایش را بچیند. به قول بزرگی وقتی رسید که شما فرمان را درست میدهید و رمز حمله را میگویید، ولی دیگر مهره، مهرهی تو نیست، که بشنود و حمله کند. با مهرهی خودت بازی نمیکنی که بتوانی پیروز شوی، لذا نگاه که میکنی، سیستم و فرمان درست است، نفر هم به ظاهر فرمان را عمل میکند، اما آنطوری که باید، شاید نه! چرا؟ چون نفر تو نیست. نتیجه این شد که نتیجه آنکه سر و ته اینهمه شعار و آرمان شد؛ «آتشفشان خشم ملتهای در بند» فقط همین! با اینهمه یک شمع اگر روشن باشد، میتواند میلیونها شمع دیگر را بگیراند، مثلاً خمینی به نظرم یکی از آن شمعها بود و آمد و 36 میلیون شمع را روشن کرد.
■شما میگویید کماندوها به مدارس راهنمایی میریختند یا در دبیرستان فرماندهی جوخه تروریستی وجود داشت و بحثهای ایدئولوژیکی که مطرح میشد، دبیران چطور بر شاگردان تأثیر میگذاشتند و... . الان مدارس راهنمایی که هیچ، به دانشگاهها هم که نگاه کنید شاید با مدارس راهنمایی آن موقع برابری نکند. فهم آن سخت است که در انقلاب چه اتفاقی افتاده که مدارس راهنمایی، تنه به دانشگاههای همان موقع میزد، در مسجد هم همینجور بود، فضای شور و شعار بود؛ ولی همهاش این نبود، اینقدر سطحی نبود الان تبلیغ میکنند که فضا فقط شعاری بوده است، مشخصههای آن فضا باید از این مصاحبهها دربیاید، تأمل کنیم و آن فضا را بیشتر توضیح بدهید، بخشی از مخاطب سوره متولد 60 و 65 است که صدا و سیما «فرار بزرگ» را برای ترسیم فضای آن سالها نشانش داده! که نمیدانیم بخندیم یا گریه کنیم.
اول راهنمایی بودم، ما در محلهمان مثلاً شبها کشیک میدادیم، در مساجد اتاقکی بود که بچههایی که کشیک میدادند، میخوابیدند، اول برنو و امیک (m-1) و بعد هم کلاش؛ برنو، اندازه قدم بود. آدمها را میگشتیم و با همان وضع امنیت محله را تأمین میکردیم. آن نسل خیلی زود مرد شد، آن نسل به کتاب خواندن و دانسته مکتوب خیلی اهمیت میداد و این خیلی مؤثّر بود، یعنی کسی که چیزی میدانست مهم شمرده میشد، درحالیکه امروز این اصلاً اهمیت ندارد. برای کسی مهم نیست که تو چیزی میدانی یا نه. یکی از دوستان دیگرم که خیلی روی من تأثیر گذاشت و بعدها خودش چپ شد! ـ به هر دو معنی! ـ اسمش جلال بود و هنوز هم هست. او سرنوشت خوبی پیدا نکرد. ما در آن ایام بسیجی دوآتشه بودیم اما او جرئت کرد و اولین کسی بود که انجیل را به من داد. کلاس اول دبیرستان بودم که این کتاب را خواندم، اما امروز شاید حتی دانشجوی ما تفاوت «عهد عتیق» و «عهد جدید» را نداند! این روند باعث میشد من با یکسری آدم مواجه شوم که میخواستند اعتقادات مرا به محاکمه بکشانند، یک نبرد و کشمکش اعتقادی و لذا مجبور بودم در این میدان هر روز به دانستههایم اضافه کنم، چون باورهایم توسط کسانی در اطرافم تهدید میشد و این منجر به آن میشد که هر روز دانستههای مکتوب من بیشتر شود، ما اصلاً به رسانهها متکی نبودیم، خودمان این کارها را میکردیم، این مثال تکراری است؛ سال61 ـ1360 وقتی صدای رادیو را در خیابانها میشنیدم و میدیدم مردم منتظر بودند که تیم ملی گل میزند یا نه، حیرت میکردم. من دنبال این بودم که آخرین کتابها را بخوانم و یا بدانم مثلاً «شریعتی» در «هبوط» چه گفته، یا جلال... خیلی برایم عجیب بود که چه اهمیت دارد این توپ داخل گل برود یا نه؟! این کار خیلی برایم احمقانه بود. خیلی از دوستانم این حس را داشتند. اما زمان میگذرد، یک رسانه روی این موضوع سرمایهگذاری میکند. یک کانال شبانهروز این موضوع را نشان میدهد. وقتی یک موضوع اهمیت پیدا میکند که طرفدارانی پیدا کند، آنها بازار ایجاد میکنند و سپس محصول ایجاد میشود ـ اقتصاد خواندهام! ـ ناگهان انبوهی از نشریات چون مشتری دارد سر و کلهاشان پیدا میشود. ابرار ورزشی در دورهای از بگویید 400 هزار گذشت، چرا؟ چون رسانه ذائقه مردم را عوض کرد. امروز همین بنده که آن زمان به این موضوعات میخندیدم، نتیجهی «شموشک نوشهر» را هم دنبال میکنم، «ابومسلم» ردهی ششم جدول است و «فولاد» ردهی یک! میبینید! از همهچیز مطلعم! چرا اینطور است؟ چون رسانه ذائقهی مرا تغییر داده، این سرمایهگذاری میتوانست روی فرهنگ انجام شود. اما نشد. بگذریم، انسان آن موقع متکی به رسانه نبود و خودش دنبال موضوع بود، آدمها اینقدر بهنجار و یکدست نبودند. آدمها به خودی خود بیشتر از رسانه موثر بودند.
■آن چالشی که شما را به خواندن بیشتر وادار میکرد یک مقدار بیشتر توضیح بدهید، درگیریها سر چی بود؟
آدمهایی بودند که اعتقادات ما را تهدید میکردند. مثلاً همین آدم وقتی انجیل را به من داد، گفت: علاوه بر قرآن، اعتقادات دیگری هم هست، چرا این نه؟ اصلاً چرا مسلمان هستی؟ ناگهان مرا در مقابل یک سؤال بزرگ قرار داد، دیدم راست میگوید، کاپیتال مارکس را هم او به من داد، میخواندم و سراغ یکنفری میرفتم که از من بیشتر میدانست که این یعنی چه؟ الان صد دکتر را ببینی یکی کاپیتال مارکس را حتی رؤیت نکرده. کتاب را ببیند وحشت میکند. کی آن را ورق میزند؟ اما ما چون احساس میکردیم اعتقاداتمان در حال تهدید است آن را میخواندیم. بشر امروز چون احساس میکند رسانه آن میزان از اعتقادات را که لازم است تزریق میکند، دنبال دفاع از اعتقاداتش نمیرود، یا شاید اصلاً اعتقادی ندارد که از آن دفاع کند، اما آنجا این چالش وجود داشت. بعدها در دورهای جوّ پلیسی آنقدر حاکم شد، که آدمهایی که خلاف عقیدهی روز را داشتند، جرئت ابراز عقیده پیدا نمیکردند، لذا تنشی ایجاد نمیشد، درنتیجه همه یکطرفی بودند. هیچکس برای دفاع از اعتقاداتش سعی نمیکرد به دانستههای خود بیفزاید و کتابهای جدید بخواند. در دورهای مثل سال 63 تا 67 در دانشگاه جوّ خاصی حاکم بود، در انتخابات انجمن اسلامی 90 عضو داشتیم. وقتی اعضای اصلی میآمدند، بر پشتشان رد شلاقهای ساواک را نشان میدادند، من با 17 سال سن کاندیدا شدم، اتفاقاً رأی هم آوردم و مسئول تبلیغات انجمن اسلامی شدم، سالهای جنگ بود. بدبختانه در آن جوّ پلیسی یکسری رفتارهای اشتباه اتفاق افتاد که الان تاوان آن را پس میدهیم، امّا رفقای شخصی من با وجودی که من عضو انجمن بودم راحت بودند. دوستی عضو حزب توده بود و کتابهای حزب توده را به خانه میآورد، به او میگفتم؛ «احسان طبری» به غلط کردن افتاده است، تو چطور اینها را رها نمیکنی؟ او میگفت؛ «دکتر خاوری» جدیداً رهبر شده و کتابهای او را به من میداد. باور میکنید؟ از مسئولان انجمن بودم، آن هم در آن سالها و اما اینقدر با اطرافیانم راحت بودم. چون به خواندههای خودم متکی بودم چون برای حرفهایشان پاسخ داشتم. اما فکر میکنم خیلی از آن آدمها سوختند؛ چون این ذهنیت باز را برای پذیرش نداشتند اما ما به سبب همیشه تقابل دنبال حریف بودیم. به خاطر اعتقادی که داشتیم. این باعث میشد حفظ شویم. جنگ که تمام شد، تصمیم گرفتم دنبال اعتقاداتی که برایم مقدس بود به افغانستان و چچن و کوزوو بروم، به سبب اینکه با پوست و خون و گوشت به آن رسیدم. اول دبیرستان بودم که به جبهه رفتم. کلاشینکف اندازهی قدم بود. سال 61 بود که به خرمشهر رفتم. ما برای باورهایی که داشتیم، تاوان پس دادیم. قدم به قدم.
■برگردیم به همان شاخصههای اول انقلاب، چرا از آن فضا کمکم فاصله گرفتیم، دلایل آن چه بود؟ آیا امکان داشت ادامه پیدا کند؟ نظام چه کاری میتوانست بکند که هم آن فضای آزاد حفظ شود و هم آن بحران امنیت اجتماعی که مجاهدین خلق و... ایجاد کردند پیش نیاید. استراتژی نظام آلترناتیو داشت؟ اگر آن بحثها را خوب تحلیل کنیم، به درد امروز ما هم خواهد خورد؟
آن آدمهایی که احساس میکردند اعتقاداتشان در معرض تهدید است، این مسئله را به تفریط رساندند و تعریفهای خود را شش میخ کردند. علتش هم شاید این بود که مخالفان حتی یک خیاط را در «بیست متری طلاب مشهد» به سبب اینکه حزباللهی بود، ترور میکردند. درنتیجه دوستان ما شاید چون احساس تهدید کردند، به تفریط افتادند. در دوره دانشجویی در انجمن اسلامی وقتی که من به جبهه رفتم باور نمیکردند، فکر میکردند که به سیاحت رفتهام و از آنجا نامه مینویسم. فقط چون کمی با آنها فرق داشتم. بیشتر کتاب میخواندم. مینوشتم. در سال 65 «نوا»ی شجریان را که منتشر شده بود، در خانه گوش میکردم، آن موقع به جهت همان جوّ پلیسی، انجمن اسلامی بخشی داشت که یکی از مسئولان انجمن اسلامی کارهای اطلاعاتی انجمن را انجام میداد، او دو دوست صمیمی داشت که به خانه ما آمدند و دیدند که نوار شجریان گوش میکنیم، گفت؛ خجالت نمیکشید؟ غافل از اینکه آن موقع ویگن هم گوش میکردیم! میگفتیم که این نوار را وزارت ارشاد اسلامی مملکت منتشر کرده، میگفت باشد، شما نباید گوش کنی! آنقدر عصبانی شد که قابل وصف نیست. ـ کات ـ در سال 1377 هر کدام اینها به جایی رسیدند، خیلیها مدیر کل و معاون وزیر شدند. ما اتحادیهی فارغالتحصیلان دانشکدهی اقتصاد بابلسر را تشکیل دادیم، در جلسه سال 77 ما، ماشین همین آقا را گرفتیم که دوری بزنیم، بماند که چه نوارهایی بهعلاوهی «سیب نقرهای»، «کوروش یغمایی» را گوش میکرد! بعد به شوخی به او گفتم: بزرگوار! 10 سال پیش ما جایی بودیم که الان تو تازه به آنجا رسیدهای، من الان «مایکل جکسون» گوش میدهمها! برو به حال خودت فکری بکن! بله! بدبختانه افراط و تفریطهایی به وجود آمد که جامعه را به این سمت کشاند، که مثلاً وقتی کانال سه آمد، همه به ورزش پناه ببرند، خیلی از ما هم دخیل بودیم، بخشی از این نسل باید پاسخ این خطای بزرگش را بدهد، نتیجه همین است که وقتی آدمی مثل من به جبهه میرفت، حتی جبهه رفتن امثال من را قبول نداشتند!
اگر یک کش را از یک طرف بکشید و بکشید، به محض اینکه رها شد، به آنطرف دیگر میرود، فکر میکنم بخشی از این اتفاقاتی که الان در دانشگاهها رخ میدهد، که اسمش را بیبند و باری یا بیتفاوتی میگذاریم، نتیجه افراط و تفریطهای آن سالهاست که همه به نحوی در آن دخیل بودیم.
■دانشگاه چقدر طول کشید؟
64 تا 67، هفت ترمه خواندم. با وجود اینکه اقتصاد قبول شدم. آن زمان اقتصاد تنها رشتهای بود که در زیر گروه ریاضی و انسانی مشترک بود و بسیار سخت بود، حتی قریب یکسال را دانشگاه نبودم و جبهه بودم، شش ماه آخر جنگ را تکمیل، جبهه بودم تا شهریور 67 ولی با معدل خوبی فارغالتحصیل شدم، یکی از ویژگیهای بچههای انجمن اسلامی آن زمان که واقعاً نمیتوان انکار کرد، این بود که در انجمن اسلامی بچه تنبل راه نمیدادند، اگر کسی بود دکش میکردند یا مسئولیتی به او نمیدادند.
■اولین بار تجربه جنگ کی بود؟
سال 61، کلاس اول دبیرستان بودم که فتح خرمشهر رفتم، 45 روزه بدون آموزش، با دستکاری فتوکپی شناسنامه طبق معمول همهی کسانی که آن موقع میرفتند، از طرف مسجد جوادالائمه در کوی طلاب.
■در جنگ چه کار میکردید؟
کارهای مختلفی کردم، بیسیمچی، تکتیرانداز، گروهی تشکیل شد که برای تشویق مسئولان جهاد به ثبت آنچه در جنگ میگذشت خیلی مؤثر بود. بعد برای جدی گرفتن اینها، واحدی به نام واحد «ثبت وقایع» تشکیل شد. زمانی مسئول واحد ثبت وقایع در یکی از گردانهای جهاد سازندگی بودم. عمدهی اینها در دوره دانشجویی بود، از وقتی که دانشجو شدم تا زمانی که دانشگاه و جنگ تقریباً با هم تمام شد.
یک نکته جالب برایتان بگویم. پارسال به بصره رفتم. دعوت شدم به مراسم سالگرد امام خمینی در دانشگاه بصره و شعرخوانی. از شلمچه رفتم، دقیقاً از جایی که جنگیده بودم، جاده شهید صفوی، از همان جاده که آن وقتها حیرت میکردم پشت خاکریزهای آن چیست؟ وقتی پتروشیمی بصره را میدیدم، فکر میکردم آیا روزی میتوانیم به آنجا برسیم؟ مرز را که رد کردم، موانع خورشیدی، کانالها و العماره و بصره را دیدم. باور نمیکنید در دانشگاه بصره چه جمعیتی برای سالگرد امام آمده بودند، شعر میخواندند و گریه میکردند، گفتم؛ ای خدا! پس چه کسی بود که با ما میجنگید؟ بعد با خودم گفتم؛ چه دنیای عجیب و کوچکی است. آیا سال 66 فکر میکردم روزی از آنجا بگذرم، من با آنها میجنگیدم برای اینکه اندیشههای امام را حفظ کنم و آنها میجنگیدند که نکنند، بعد همانها مرا دعوت کنند، هزینه را بدهند، بعد من آنجا شعر بخوانم برای درگذشت همین مرد، برایم خیلی عجیب بود، این پارادوکس را نمیتوانستم حل کنم. داشتم از بغض و حیرت دق میکردم.
عملیات بیتالمقدس 7، آه! خاطرهی ناخوشایندی از آن عملیات دارم. بسیاری از دوستانم در تکی که عراقیها در 4 خرداد 67 زدند و شلمچه را گرفتند و نزدیک بود که حتی جادهی اهواز خرمشهر را قطع کنند، 9 نفر از صمیمیترین دوستانم اسیر شدند. 27 همان ماه عملیات بیتالمقدس 7 شد. تنها عملیاتی بود که سواره نظام تا پشت خطوط دشمن رفت. اولین بار بود که دیوار گوشتی جلو نرفت، آقای رفسنجانی اعلام کرد که ما برای ضربه زدن و آسیب رساندن رفتیم، چون سه روز مناطق را داشتیم و سپس برگشتیم. از دانشکده 27 نفر رفتیم که 9 نفر برنگشتند و مفقودالاثر اعلام شدند، البته هیچکدام شهید نشدند و همگی برگشتند، «یحیی خاکی» نام فرماندهی آن گردان، و نام آن گردان «یا رسول» از لشکر 25 کربلا و تنها گردانی بود که آن روز نگه داشته شد تا بقیهی گردانها عقبنشینی کنند. «رضا امیر سرداری» که هماتاق من بود و اسیر شد، آنقدر آر.پی.جی زده بود که از گوشش خون میآمد. موقع عقبنشینی خیلیها رها شدند، دقیقاً قیامت را یاد آدم میآورد. یکی از بچهها، «حسن بهشتیپور» رئیس سابق شبکهی العالم که العالم را راه انداخت، اسیر شده بود. در اسارت او را خیلی زده بودند. آدم متفکر و باسوادی بود. کتاب خوانده بود. ولی همین آدم هیچوقت به عضویت شورای انجمن اسلامی نائل نشد، همیشه مشکوک بود، خیلی کتاب میخواند، هر کس زیاد کتاب میخواند به او با این نگاه مینگریستند. حسن عابدینی از معاونین خبرگزاری و نماینده آن در ژاپن و از معاونین العالم که او هم از آدمهای مشکوک و البته کتابخوان انجمن اسلامی بود!
■به مقطع قطعنامه برسیم.
یکی از شانسهای من بود که در آن مقطع در جبهه بودم و عجیب است که آدم اینقدر از تمام شدن جنگ ناراحت شود.
بچهها یک لحظه گریهشان قطع نمیشد. فرماندهی گردان میگفت که اگر خیلی ناراحتید به دو گروه تقسیم شویم و خاکریزی بزنیم و با خودمان بجنگیم! واقعاً لغت جام زهری که امام به کار برد، خیلی درست بود و برای خیلی از بچهها صدق میکرد. همین حس بعضی بچهها را ناآرام کرد و مجبور کرد که دنبال این تفکر و حس به بقیهی دنیا بروند. خود من یکی از آنها بودم. تقریباً به فاصلهی 2ـ3 سال پس از جنگ در افغانستان و تاجیکستان، کشمیر و کوزوو و لبنان و... عراق خلاصه در دنیا سرگردان شدیم!
■یک کتاب از سوی شما جمعآوری شد، در حاشیهی شط، در آنجا داستان هم نوشته بودید، آن از کجا درآمد و چه سالی بود؟ بعد برسیم به پنجرههای رو به دریا، بعد از جنگ بلافاصله درستان تمام شد؟
پنجرههای رو به دریا قبل از آن درآمد، در دورهای سال 68 فوق لیسانس قبول شدم. وقتی شهریور 67 از جبهه برگشتم، همزمان 47 واحد را در یک ترم خواندم و امتحان دادم، نفر دوم ترم فارغالتحصیلی هم شدم. یکی از افتخارات من است که انصراف دادم! آن زمان وقتی رفتم از فوق لیسانس انصراف بدهم، در دانشکدهی شهید بهشتی برگهی انصراف نداشتند، میگفتند که تو اولین فردی هستی که میخواهی در این مقطع انصراف بدهی! در سال 69 اگر فوق لیسانس قبول میشدی، بلافاصله میتوانستی در دانشگاه تدریس کنی، خیلی مهم بود، اما احساس کردم عمرم تلف میشود و در حوزهی ادبیات خیلی بهتر میتوانم کار کنم.
در زمانی که دانشجو بودم داستانهایم در اطلاعات هفتگی و مجلهی جوانان، روزنامهی جمهوری و... چاپ میشد (البته اینها در انجمن امتیاز نبود. در انجمن اسلامی همهچیز شکبرانگیز بود. برای همین از جمع آن تیپهایی که اهل افراط و تفریط بودند، هیچکدام آدم فکری در نیامدند، ولی مثل بهشتیپور شبکهی العالم را ایجاد کرد و جهان را به هم ریخت، اما رئیس کل انجمن اسلامی آن زمان ما الان از مدیران مالی ایران خودروست!) در تهران اتفاقات خیلی مهمی در زندگیام افتاد. اولین جایی که رفتم، حوزهی هنری بود. قبل از آن اولین جلد کتاب مقاومت را که حوزه منتشر کرده بود دیده بودم. اولین جلد فرهنگ جبهه را هم. یک کانکس در حوزهی هنری بود، که کل دفتر ادبیات و هنر مقاومت آنجا مستقر بود. رفتم آنجا، یک نفر نشسته بود که بعدها فهمیدم «حاج مرتضی سرهنگی» است. گفتم که از مشهد آمدم و بلدم بنویسم و شعر میگویم و میتوانم همکاری کنم. بیشتر هم دنبال کار میگشتم که در تهران زندگی کنم. برادرم فوق لیسانس جغرافیا در دانشگاه شهید بهشتی میخواند و فعلاً هم اتاق او بودم. حاج مرتضی من را به «سید مهدی فهیمی» معرفی کرد، کمی صحبت کردیم و بعد گفتند از همین الان استخدام هستی! یک دسته ورق گذاشتند و حتی نگذاشتند به خانه بروم. در یک فاصلهی کوتاه آنقدر با فرهنگ جبهه اُخت شدم که در آنجا یک تئوریسین شدم. این همکاری بزرگترین افتخار پژوهشی زندگی من است. آنموقع آقای فهیمی 7 عنوان برای فرهنگ جبهه پیدا کرده بود. کارتهایی تهیه کرده بودند و از بچهها و عمدتاً در مدارس رزمندگان تحقیق میکردند. این فیشها را تصحیح میکردم و تشخیص میدادم که در چه زیرگروهی است. در این جریان تشخیص دادم که این 7 عنوان کم است و اینها را به 17 عنوان رساندم. میتوانم ادعا کنم 10 عنوان جدید را من پیدا کردم، بازیها، مکاتبات و نامهها و... . در این حین آدمهای جدیدی به ما اضافه شدند. یک روز فردی با لباس شهرداری آمد و دفتری نشان داد از خاطرات جنگ، در تونل مترو کار میکرد، میگفت 7 هزار تومان حقوق میگیرد... گفتیم که همین را به تو میدهیم، بیا اینجا بنویس. آدم خوشذوقی بود که در آنجا روزمزد بود، مثلاً اولین جلد شوخطبعیها، 80 درصد نوشتههای اوست ولی با نام سیدمهدی فهیمی منتشر شد و دهها بار چاپ شد این آدم «داود امیریان» بود که امروز از نویسندگان مشهور ماست و حدود 30 کتاب او منتشر شده است. داود امیریان این کار را آفرید و یک ریال نصیب او نشد. او بعدها برای دیگر آثارش دهها جایزه گرفت. ما زمانی میخواستیم حتی این مسائل را حقوقی کنیم. وکیل بگیریم و به دادگاه بکشانیم. اما یک عده ما را نهی کردند. شاید بعد از این، این کار را بکنیم.
■شعر از کجا شروع شد؟ اولین کتاب شعر.
از همان دوره دبیرستان شعر را شروع کردم، در دانشگاه جدیتر شد، آن حس و حال دانشگاهی کمک کرد. جبهه خیلی تأثیر گذاشت، بهطوری که اولین مجموعهی من تمام شعرهایی است که در جنگ سروده شده است و مدعی هستم که اولین مجموعهی شعر جنگ را به معنی دقیق آن منتشر کردم. این کتاب سال 69 منتشر شد.
■تحت تأثیر چه کسانی بودید؟
از شاعران عرب خیلی تأثیر گرفتم. در مشهد، وقتی کتابم [پنجرههای رو به دریا] چاپ شد، بچههای جلسهی شعر مشهد دیدند که کتابی چاپ کردهام و مشهدیام. دعوت کردند و رفتم. آنجا با سید عبدا... حسینی و کاظمی آشنا شدم. «پنجرههای رو به دریا» را اوّل به آقای سرهنگی دادم، او هم آن را به بخش مربوطه داد. کتاب به علیرضا قزوه رسید، او هم ورق زد و گفت؛ زود است، کمی برای چاپ کردن بایست. من قزوه را خیلی دوست داشتم. از قزوه کتاب را گرفتم و با او یکی به دو کردم و گفتم لیاقت داوری نداری و حرفهای دیگری که حالا از زدنش پشیمانم. چون شاید نظر او صحیحتر بود. باید کمی دیگر تأمل میکردم. مسئول واحد ادبیات آقای شیرینی بود، کتاب را به او دادم. گفت؛ کتاب را بدهیم به آقای معلم؟ گفتم؛ چرا نه؟ عین جمله داوری استاد معلم این بود که؛ این کتاب نهتنها لایق چاپ که لایق ستایش است و چند جملهی دیگر. بعد هم به داور دیگری نشان ندادند. آن را به آقای غیاث دادند و خوانده بود و نوشته بود ای کاش همهی شعرهای نو اینطور باشد. به هرحال چاپ و استقبال شد. در دورهای که آن کارها را سرودم کتابهای فروغ را خیلی میخواندم. واقعاً هم بهعنوان یک شاعر بزرگ او را میشناسم، اگر بخواهم در شعرای معاصر دو شاعر بزرگ، نام ببرم، علی معلم و فروغ فرخزاد است. دلم میخواهد این را با صدای بلند بگویم که علی معلم را بزرگترین شاعر زندهی دنیا میدانم، و البته شعر جهان را خوب میشناسم. سه شاعر متفکر در شعرای معاصر فارسی میشناسم، در رأس آنها معلم و بعد فرخزاد و سهراب سپهری، شعرایی که شعر تفکر دارند،تفکر آنها در شعرشان منعکس میشود. فروغ را عاقبت به خیر میدانم و معتقدم مؤمن از دنیا رفته است. واقعاً تعبیر قشنگی که یوسف میگوید: «کاهنهی مرگآگاه» را باور دارم و فکر میکنم مانیفست زندگی فروغ دو کتاب آخرش است. «تولدی دیگر» و «ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد» که بعد از مرگش چاپ شد، تفکر امامِ زمانی دارد، آدمی که در شعرش میگوید: «آن کبوتری که از قلبها رمیده، نامش ایمان است» این ایمان را باور دارد. به گذشتهی او کاری ندارم. شعر و شخصیت و جسارت فروغ را خیلی دوست دارم. چه وقتی که کافر بود و چه وقتی که مرگ آگاه شد. علی آقای معلم بیشتر از شاعر بودن یک حکیم و فیسلوف است، تفکراتی دارد که ایکاش به آن توجه میشد، به او آنقدر بها داده نشده که لایق آن است. شعر و زبان «احمد شاملو» را دوست داشتم و دارم. البته او را صاحب تفکر نمیدانم، ولی در زبان شعری بسیار توانا بود، یکی از کسانی بود که شعر نو را در این سرزمین به کرسی نشاند. شعر و شخصیت «بیژن جلالی» را دوست دارم. از شاعران عرب، «معین بسیسو» خیلی روی من تأثیر گذاشته، بهطوری که قزوه در مورد شعر من مدعی است؛ این زبان معین بسیسو است! عربی خیلی کم بلدم، بیشتر شعر ترجمه عربها را خواندهام. شعرهای بسیسو را خیلی حفظ بودم. با «علی عقلهعرسان» رئیس سازمان نویسندگان و شعرای سوریه جلسهای در دمشق داشتیم. ایشان اعتراض کرد که ما از شعرا و نویسندگان شما کتاب ترجمه کردهایم و به فارسی توجه کردهایم؛ ولی شما به ادبیات عرب توجه نکردهاید. کلی شاعر و مسئولان فرهنگی ما آنجا بودند. در آنجا بیشتر از 25 شاعر عرب را نام بردم که کتابهایشان چاپ شده، 7ـ8 شعر از شاعران عرب را خواندم. ترجمه 4ـ5 شعر محمدالماغوط (شاعر سوریهای) را از حفظ خواندم. گفتم ما حتی نقاشان، حتی اهل موسیقی و خوانندههای شما را میشناسیم و از «ام کلثوم» و «دیانا حداد» و «صالح الفخری» و... دیگران نام بردم. او دستهایش را بالا برد. گفت: سلمنا! شعر عرب را خیلی دوست دارم. شاید یک دلیل آن انقلابی بودن شدید تفکری است که در شعر عرب وجود دارد. «عبدالوهاب البیاتی»، «محمدالماغوط»، «احمد مطر»، «جواد جمیل»، «آدنیس» و... و البته «معین بسیسو». اسرائیلیها اجازه ندادند که حتی جسد او در فلسطین دفن شود. در نزدیکترین جا به خاک فلسطین یعنی صحرای سینا او را دفن کردند. خیلی تحت تأثیر او بودم، اگر قرار باشد کسی را بهعنوان استاد معرفی کنم شاید معین بسیسو و مترجمانی که شعرهای او را ترجمه کردهاند جدیترین استادان من باشند!
■در شعر شما هر دو جلوهی شعر کلاسیک و نو را میبینیم، حس میکنم شما شعر را جدی نگرفتهاید، بیشتر بهعنوان جعفریان فیلمساز ژورنالیست، قلمزن و... این وجوه بیشتر شناخته شده است، شما چنین حسی را دارید؟ شاید تعمدی بوده؟ و بگویید چرا از دفتر ادبیات مقاومت رفتید؟
یک بخشی تقصیر آن حیطهای است که شما کار میکنید. یعنی عرضه یا ارائه، این است که به شاعر برای ادامهی کار انرژی میدهد، شاید برای اولین بار میخواهم این کار را بکنم و چند کلمهای از خودم بگویم. منتقدان متعدد و گردنکلفت آن طرفی و این طرفی، این حرف را زدهاند، «شمس لنگرودی» گفته بود که در آن طرفیها من فقط شعر فلانی را قبول دارم. یا کسانی که امروز مدعیان شعر مدرن هستند، مثلاً «علی عبدالرضایی» در جلسهای گفته بود: من اعتراف میکنم که از شعر فلانی دزدیدهام و خیلی او را قبول دارم. «هوشنگ گلشیری» به «آقای غفارزادگان» گفته بود؛ این پسر که در مهر برای افغانستان مینویسد، چقدر نثر بامزه و خوبی دارد. تمام این فرصتها بوده و متوجه بودهام. در حوزهی نثر کمتر، ولی در حوزهی شعر خیلی تولید داشتم و دارم، فقط منتشر نمیکنم، کجا منتشر کنم؟ کسی آمده که منتشر نکردم؟ البته منظورم کتاب نیست چون این فرصت را داشتهام. منظورم مطبوعات است. شاید در حجم اگر اغراق نکنم، ده جلد کتاب شعر آمادهی چاپ دارم، هم نو و هم کلاسیک. من در چاپ کتاب آدم تنبل و بیعرضهای هستم. انصافاً ناشران زیادی بودهاند اما حتی همان مثنوی معروف من هم کتاب نشد. سپاه در تقویم نوشت و تکهتکه آن را در تقویمهایشان چاپ کردند. همان مثنوی «دیشب از چشمم بسیجی میچکید». میگفتند که این تقویم را ده بار تجدید چاپ کردیم، اما خودش کتاب نشد. البته این یأس و بیتفاوتی در دورهای هم به عملکرد حوزه برمیگردد. در دورهای ده سال میشد که کتاب به حوزهی هنری میدادی و چاپ نمیشد. کتابی که الان میدادی و هفت سال بعد منتشر میشد، احمقی مگر؟! چرا از دفتر ادبیات مقاومت رفتم؟ به من میگویند ماهی 170 تومان بگیر، خاطرات خود را از «احمدشاه مسعود» بنویس تا منتشر کنیم. در میان ناشران خصوصی هم طیف خاصی آثار ما را حاضرند منتشر کنند. من متهمم که جزو انصار حزبا... هستم؛ انگ به من خورده، نشر چشمه شعرهایی منتشر میکند، به منتقدان خودشان بدهید تا در مقابل شعرهای ما بگذارند ولی حاضر نیستند کتاب ما را چاپ کنند. اما این انگ چه نتیجهای داشته؟ حقوق 170 هزار تومان حوزهی هنری و اتهامات متعاقب آن که الان هم حتی اگر از آن بیرون بیایم تا زیر خاک نرویم پاک نمیشود. فقط باور دارم بعد از مرگم شاید آدمهایی پیدا شوند در مورد من بنویسند که کسی این کارها را کرده و... شعری منتشر کردم به نام «من چاق نیستم» که سال 72 سروده و سال 75 منتشر کردم. آن شعر جنجالی درست کرد. هیچ مجلهای آن را منتشر نمیکرد، برای «اهل قلم» بردم. در آنجا هم نوشتند که ما تفکرات این شعر را تأیید نمیکنیم؛ اما تصورمان این است که یک مانیفست ادبی است و ارزشهای تکنیکی خاص خود را دارد، بعد که شعر چاپ شد جنجال به پا کرد، علیرضا قزوه جرئت کرد به نقل از اهل قلم در روزنامه اطلاعات چاپش کند. 12 سال پیش من این کارها را کردم؛ ولی آن ایام ناشری نبوده که آن را چاپ کند؛ به سبب اینکه این طرفی بودیم، این طرفیها هم چه گلی بر سرمان زدند؟ بعدها هم که ناشرانی پیدا شدند من در این سر و آن سر دنیا بودم. اما حوزه الان هم کمابیش همان است٭. الان هم اگر حوزهی هنری شش ماهه کتابهایم را در بیاورد، من تحریک میشوم آنها را آماده کنم. انتظار حقوقی هم ندارم، ده کتاب مرا شش ماهه در بیاورند.
■در آن چیزهای چاپ نشده اتفاق جدیدی افتاده است؟
به سبب اینکه عَرضه نداشتم تکنیک شعرم خیلی تغییر نکرده، البته خودم خیلی تلاش کردم، ولی چون عرضه نمیشده تا محک بخورد، متنوع نیست. البته از حیث فکری خیلی اتفاقات افتاده. یعنی اگر با شعر «پنجرهای رو به دریا» مقایسه کنید، یک جعفریان دیگر است. شعرهایی که در این کتاب است اغلب قدیمی است، ولی در مقابل آن و در فاصلهای کوتاه مدرنترین شعرها قرار میگیرد، نشان میدهد که در آن زمان این حرفها را زدیم ولی متأسفانه...
■یکی از دعواهای سوره راجع به مخاطب است، و تلفیق هنر مردمی و فرهیخته و اینکه هنرمند اول انقلاب دنبال این نبود که شعری بگوید که شاملو و گلشیری و... بپسندند و شاهدش آنها نبودند، این هنرمندان دنبال فضای دیگری بودند، بعد مدتی بحثها به سوی مخاطبی رفت که حرفهای شعر بود و در پارادایم خاصی فکر میکرد. شما یک مقدار محدودی هر دو را تجربه کردهاید، چطور میشود از یک شعر هم استاد دانشگاه و هم یک فرد عامی لذت ببرد؟ این قابلیت در هنر انقلاب بروز و ارتقا پیدا کرده است، یعنی به مخاطب عام رسیده، و سلیقهی مخاطب را هم ارتقا میدهد، حس میکنم این جرئتها کم شده، و به تبع، کامیابیهای فنی و هنری هم کم شده، شما که تجربهی هردو را دارید چقدر به مسئلهی مخاطب فکر میکنید؟
وقتی از افغانستان آمده بودم و در بیمارستان بودم، «منوچهر کهن» که یهودی بود و یک بار یادداشتی در مورد او نوشته بودم به دیدنم آمد. پرستار گفت که تو چه موجودی هستی؟ آهنگران، وزیر بازرگانی و یهودی همه به ملاقاتت میآیند، ...یا امیرخانی در سفرنامهی سیستان نوشته که جعفریان در 15 متری مقام معظم رهبری ایستاده، به موبایلش از «رادیو فردا» زنگ زدهاند و در مورد سفر مقام معظم رهبری و عدم شرکت ایشان در انتخابات شوراها با او صحبت کردند. من آدمی بودهام که سعی کردهام، تمام این محیطها را تجربه کنم و نترسیدهام که هویتم از دست برود. نتیجهاش هم این است؛ درحالی که عضو شورای انجمن اسلامی هستم آن دوست تودهای هم به من اعتماد میکند، این خیلی مسئله است، اصلاً جرئت میکرد که بگوید نماز نمیخواند، من خیلی راحت بودم، به این علت به آسودگی هم میتوانم آن طیف را درک کنم و هم این طیف را. ولی جامعه من را چطور میشناسد؟ انصار حزبا... و شلمچه. در «همبستگی» هم نوشتم و با «bbc» هم مصاحبه کردهام، در عین حال توانستم خود را حفظ کنم. این آدمها قحطالرجالاند ـ ببخشید این ادعا را میکنم ـ کم هستند، «اگر شکسته، اگر جمع، آخرینهاییم.» این آدم مجبور است هم شعر بنویسد و هم نثر، در روزنامهی قدس چهار سال، روز در میان ستون سیاسی بنویسد، فیلم بسازد، فیلمش هم مقام بیاورد. چون در این محیط از این حیث آدم کم است، این آدم که همهی این محیطها را تجربه کرده باشد، نتیجه این میشود که احساس میکند در حیطهی فیلم آدمی نیست که این حرف را بزند. وقتی وارد دنیای تصویر شدم، اولین دوربینی که دستم گرفتم سریال 16 قسمتی ساختیم. اولین کار مستقل من دیپلم افتخار جشنوارهی سیما را گرفتم، بین مستندسازانی که 30 سال است کار میکنند و استادان مناند. این به این دلیل نیست که من خیلی آدم مهمی هستم. به این دلیل است که شاعرم و دنیا را میتوانم جور دیگری ببینم. خیلی فنی و دانشجویی دنیا را نمیبینم، به آقای معلم گفتم، امروز حرفی که در دنیا به کرسی مینشیند، حرف تصویر است و پیشنهاد کردم اگر آدمهای متفکر و بزرگی داریم، به دنیای تصویر بیاوریم، شعر کارکرد خود را از دست داده، آن کارکرد رسانهای را ندارد، امروز کارکرد مؤثرتر تصویر است. مخاطب کتاب را باز نمیکند، دلش میخواهد آن چیزی را که به او میگویند، نشانش دهند. به او بگویند: «توانا بود هر که دانا بود ـ ز دانش دل پیر برنا بود» فکر نمیکند هر که دانش داشته باشد، دلش جوان میشود... حاضر نیست فکر کند، باید نشانش دهید.
در آخرین شعر آخرین کتابم این ادعا را کردم، شعر باید به سمت قصه برود که مخاطب شعر را دنبال کند، یعنی احساس کند داستان میشنود و تشویق شود که شعر را دنبال کند. دوم اینکه شعر را ببیند، به جای اینکه شعر را بشنود؛ مجید نظافت در مقالهای نوشته و گفته مؤثرترین نوع غزل که در این دوره منتشر شده است و... تعابیر عجیب دیگری دربارهی این غزل دارد. این غزل همهچیز را نشان میدهد:
«و بودی آن شب و دریا و برف میبارید
من و سفیدی فردا و برف میبارید
میان ما دو تن آن شب یگانه حرف افسوس
سکوت بود و تماشا و برف میبارید»
یک سناریو، دو آدم که یکی به دریا میزند و خودکشی میکند، یک نفر هم به سمت جنگل میرود. شما این قصه را هم میشنوید و هم میبینید، من فکر میکنم رفتن به سمت سینما سرنوشت محتوم شعر فرداست. شعر به جایی میرسد که عین سینما میشود و بعد حتی آدمهایی پیدا میشوند، عین سینما که مسئولیت دارند تا شاعر شعر را بگوید و آنها برایش تدوین کنند و شعر آنقدر به حوزهی تصویر نزدیک میشود که زانو به زانوی سینما پیش میرود. شعر سناریو میشود، آدمها و مسئولیتهای جدید پیدا میشوند. این غزل مربوط به 15 سال پیش است، اما فکر میکنم 10 سال بعد این حرفها زده شود، تازه زمزمههایش دارد بلند میشود. ولی در آن دوره کجا میتوانستیم اینها را عرضه کنیم؟ در مصاحبه با همشهری هم این را گفتم، کسی سراغ من آمده و من نکردم؟ شاید هم این نتیجه خوی خراسانی جماعت است. چون مشهدی و خراسانی جماعت کسی را آدم حساب نمیکند! مثل اخوانثالث که هیچکدام از همعصران خود، حتی شاملو را هم آدم حساب نمیکرد، نتیجه این شده که حالا که اخوان مرده، میفهمیم که او چه کسی بوده، در زمان حیاتش شناخته نشده است. من خودم آدمی نبودم که سراغ مطبوعات بروم، مگر اینکه سراغ من آمده باشند. به هر حال یقین کنید ما حرفهای تازهای برای شعر فارسی و حتی شعر جهان داریم. زمان این را ثابت خواهد کرد.
ناتمام...
٭ در آستانه انتشار این مصاحبه حمزهزاده که از دوستان عزیز من و از مدیران باعرضه در حوزه هنری است تلفن کرد و گفت که از لحظه ورود کتاب به انتشارات حوزه [به معنی مدیریت واحد انتشارات] تا انتشار و حتی تمام شدن تیراژ کتاب 9 ماه بیشتر طول نمیکشد و من توضیح دادم که مرادم از لحظه ورود کتاب به حوزه هنری تا توزیع آن است و ممکن است شامل خود من بهعنوان کارشناس واحد ادبیات بشود که گاه یک کتاب، سه ماه برای یک کارشناسی ساده نزدم باقی بماند. حمزهزاده گفت توکه میگویی 8 سال، من که سه سال بیشتر نیست آمدهام! والبته خدا میداند که چقدرش راست بود.
منبع این مطلب: شماره 20 ماهنامه سوره