Salar
28-12-2006, 02:50 AM
«ترانه بخشی از بدنه شعر است. بخشی که نمی توان نادیده اش گرفت. متاسفانه ترانه امروز به ابتذال رسیده است. اکثر کارهایی که تولید می شود از ضعف تالیف رنج می برند. تصویرها به هیچ عنوان گواه واقعیت جهان اطراف ما نیست به قول یکی از دوستانم، ترانه های امروزی بیشتر از آنکه جان پاره باشند، نان پاره اند».
این جمله ها، شروع حرف های اکبر آزاد است. ترانه سرایی که در طول سال های گذشت گاهی نامش را در تیتراژ فیلم ها و سریال ها دیده ایم و گاهی روی جلد کاست هایی که به بازار عرضه شده است. البته گاهی، بی آنکه چیزی از او بدانیم ترانه هایش را به خاطر سپردیم و به زمزمه درآمدیم.
عاشق عشق به هوای تو شد
کشته رضا به رضای تو شد
حنجره ها خون آلوده است
قصه همین است تا بوده است
قرار دیدار با اکبر آزاد در یک غروب گرم تابستانی در دفتر تحریریه روزنامه شکل گرفت جایی پر از جنب و جوش همکارانمان در یک روز پر مشغله. صدای ما گاهی به سختی به هم می رسد و در لابه لای صدای دیگران محو می شود، اما ضبط صوت بی هیچ دلهره ای حرف های ما را به حافظه نوار خالی می سپارد.
آزاد متولد اول دی 1329 تهران است. پدرش آهنگر بود و او خود را آهنگرزاده می داند. می گوید؛ درب مجلس بهارستان که خیلی ها در عکس های تاریخی آن را دیده اند با دست های پینه بسته پدر او ساخته شد. خیابان عباسی زادگاه میهمان امروز ما هنوز هم که هنوز است برایش یادآور روزهای دور سال هایی است که در کوچه پس کوچه هایش جوانی ها را گم کرده است. آنگونه که او می گوید در خانواده ای بزرگ شده که از چهارسالگی الفبا را به او یاد داده اند. و او در پنج سالگی توانسته تمام تابلوهای خیابان ها را بخواند. تا هجده سالگی در خانه ای زندگی می کرده که رادیو و تلویزیون نداشت، اما اشتیاقی که در او نهفته بود باعث شد که اولین ترانه اش را در شانزده سالگی بنویسد. اگرچه آن ترانه را بسیار معمولی می داند و ضعیف.
«در آن دوره من ترانه سرایی مبتدی بودم و خواننده هایی که کارهایم را خوانده بودند حرفه ای. حالا که زمان گذشت و ترانه هایم کمی شکل و قیافه پیدا کرده اند، خواننده ها مبتدی اند».
اکبر آزاد برعکس شاعرانی که در آغاز شعر را تجربه کرده اند و بعد در نیمه های راه به ترانه رسیده اند، از ابتدا ترانه نوشته است و به همین خاطر مرزی بین شعر و ترانه قائل نمی شود.
«من همیشه به اثرگذاری فکر کرده ام. اگر تحت تاثیر کسی قرار گرفته ام سعی کردم به کمال برسم وگرنه به قول شاملو، انسان بدون تاثیرپذیری به کمال نخواهد رسید. به نظر من ترانه باید آدم را به ابدیت گره بزند، وقتی به آن گوش می کنی تمام چیزهایی که درگیرت کرده را به فراموشی بسپاری. ترانه ای که این کارکرد را پیدا کند شاخص است و با استقبال روبه رو می شود یعنی همان کارکرد شعر، پس بین شعر و ترانه نمی توان دیوار کشید و آنها را از هم جدا کرد». آزاد با اینکه در سال های قبل از انقلاب برای خواننده های زیادی ترانه نوشت اما پس از انقلاب، سکوتی چندین ساله را پیش گرفت. سکوتی که سبب شد او، دور از هیاهوی روزمره زندگی، در گوشه ای از آپارتمان خانه اش بنشیند و دلتنگی هایش را بر صفحه های سپید کاغذ جاری کند.
«من هیچ وقت نتوانستم با خواننده ها و آهنگسازان آن سوی آب ها کار کنم، اصلا اتفاقی که آن سو می افتاد برایم مهم نبود. من ریشه در این آب و خاک دوانده ام و همه چیز زندگی من در این سرزمین خلاصه می شود. من دوست دارم ترانه هایم را مردمی که من در کنارشان راه می روم، نفس می کشم و زندگی می کنم بشنوند».
یک برخورد ناگهانی
اوایل سال 1370 بود و سکوت چندین ساله اکبر آزاد همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح یا غروب در میدان ونک، چند کوچه پایین تر از جایی که اکنون روبه روی هم نشسته ایم قدم می زد و خیلی اتفاقی بابک بیات آهنگساز نام آشنای کشور را می بیند. آنها از قبل یکدیگر را می شناختند. آن روزها جنگ به پایان رسیده بود و ایران در آرامشی دوباره نفس می کشید. نه آژیرهای ممتد قرمز که خواب سنگین کودکان را آشفته می کرد و نه دلهره افتادن ناگهانی سقف روی سر آنهایی که دوستشان داشتی. همه چیز به پایان رسیده بود ،اما تاثیرات روانی جنگ ادامه داشت بابک بیات همان لحظه آهنگی را به آزاد می سپارد تا روی آن شعر بنویسد. آزاد به خانه برمی گردد آلبوم ها را ورق می زند، صدای انفجار خمپاره را مرور می کند. اشک در چشم هایش حلقه می زند. نمی تواند چیزی بنویسد هر روز همین گونه تکرار می شود و یک سال از برخورد ناگهانی آنها می گذرد، تا اینکه یک روز صبح طبق روال گذشته آلبوم را ورق می زند روی یکی از عکس ها مکث می کند، با لبخند مرد جوانی که نمی داند کجاست می گرید.
آلبوم را می بندد عقربه ها در اطراف ده صبح بی اعتنا به او می چرخند و او خودکارش را در دست هایش می گیرد و روی کاغذ اولین مصرع از ترانه را می نویسد. دیگر نه از تکرار عقربه ها چیزی می داند، نه از پرواز پرنده های پشت پنجره. می نویسد خط می زند، دوباره می نویسد، خط می زند و به آخرین مصرع می رسد دستی به پیشانیش می کشد به عقربه ها نگاه می کند چیزی حدود پنج ساعت گذشته است. گوشی را از شانه های خسته تلفن برمی دارد. شماره ها را ردیف می کند و ترانه را برای بابک که آن سوی خط ایستاده به زمزمه درمی آورد. به نیمه های ترانه که می رسد هر دو به گریه افتاده اند و تنها «بیات» با بغضی شکسته در گلو می گوید عالی است عالی همانی که می خواستم.
تمام بغض قناری ها
صدا تو ترسونده
اجاق کینه پاییزی
گلا تو سوزونده
تو اون ستاره خاموشی
که خواب تو رو برده
پیام سرخ شقایق ها
تو قلب تو مرده
چشات مث شب بارونی
دلت پر از غم پنهونی
تو ای پرنده زندونی
بخون به ناله دل
مثال تیغ گل زردم
یه شعر خسته پر دردم
ببین که قایق امیدم
نشسته بی تو به گل
«فکر می کنم با این ترانه توانستم هم نگاهی گذرا به جنگ بیندازم و هم ادای دینی کنم به آنهایی که پرکشیدند. من وقتی می خواستم این ترانه را بنویسم همه توانم را برایش گذاشتم چون از یک سو جنگ را به عنوان مضمون ترانه انتخاب کرده بودم و از سویی دیگر این شروع همکاری دوباره من با بابک بیات بود. آهنگسازی سخت گیر و پروسواس. یادم می آید وقتی شعر مرگ آفتاب سریال ولایت عشق را به من پیشنهاد کرد یکی از دوستان مشترکمان می گفت که تو ششمین شاعری هستی که قرار است روی این آهنگ شعر بنویسی».
دریغ از روزهایی که گذشت
غروب گرم تابستان است و گرمای حرف های آزاد و خاطره سال های دور دست. ضبط صوتی که بین من و آزاد قرار گرفته نفس بریده است و این بهانه ای است که ما حرف هایمان را قطع کنیم و با یک استکان چای دلتنگی را به فراموشی بسپاریم. کم کم از شلوغی تحریریه کم شده است، اما ما همچنان در دوردست خاطره ها راه می رویم. آزاد از م.آزاد می گوید، از روزهای آخر زندگی اش. از نامه «نادرپور» به «معینی کرمانشاهی» درباره آغاز همکاری او با رادیو، «من ترانه های اکبر آزاد را دیده ام به نظر من استعداد ترانه سرایی دارد» و بعد معینی کرمانشاهی هم آن نامه را تایید کرد.خاطره ها در ذهن او می پیچد یک جرعه از چای را دوباره بالا می کشد و از یک دیدار دسته جمعی همراه م.آزاد، امیرحسین سجادیه شاعر و شیون فومنی با شاملو حرف می زند و حسرت عکسی که هرگز به یادگار گرفته نشد.خاطره آزاد از شیون حس نوستالوژیک من را برانگیخته می کند و دلم می خواهد از شیون بیشتر بشنوم.
«شیون آدم عجیبی بود. شاعر به معنای واقعی کلمه. من آهنگ های زیادی روی شعرهای او ساخته ام ترانه هایی مثل تاک تشنه و یا کارهایی دیگر. شبی یکی از دوستان گیلک زبان من منظومه ای از شیون را برایم ترجمه کرد و در تمام آن دقیقه ها به این نکته فکر می کردم که وقتی ترجمه شعری بتواند تا این اندازه تاثیرگذار باشد حتما در زبان اصلی ویران کننده است.یادش بخیر شیون دوست سی ساله ام. یک روز وقتی کلیه هایش را پیوند کرده بود به دیدارش رفتم و مثل همیشه خواست برایش ترانه بخوانم و من هم یکی از ترانه هایم را برایش خواندم تا به این بیت رسیدم؛
مزرعه شرقی مون و
هجومی از ملخ زده
شعله خورشیدی بزن
تو قلبایی که یخ زده
و بعد شیون دست هایش را به دیوار می کوبید و با لهجه گرم شمالیش تشویقم می کرد. آن روز یکی از کتاب هایش را امضا کرد و نوشت به اکبر آزاد که ترانه هایش حسادت برانگیز است».
خدا در لابه لای کلماتی که آزاد می گوید یک پای ثابت جمله هاست و می گوید تنها با شناخت او انسان معرفت کسب می کند و من وقتی به او فکر می کنم تنها زیبایی در خاطرم مجسم می شود و ادامه می دهد وقتی شعر «آسیمه سر» را نوشتم مدت ها بعد متوجه نکته ای شدم که تا آن روز به آن فکر نکرده بودم من این ترانه را ناخواسته برای تولد انسان نوشته ام. انسانی که با گریه به دنیا می آید و تا خودش را نشناسد و به ذات جهان فکر نکند مثل پرنده ای است که در شبی توفانی راه را گم کرده و سرگردان است.
آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان
لب تشنه دیدمت از
آوار خیس باران
من ره به خلوت شب
هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو
شاید که مرده بودم
پرده های این شب تاریک
ساعت از غروب تابستان گرم گذشته است سیاهی سفره اش را در آسمان پهن کرده و برعکس ساعت های گذشته دفتر تحریریه خالی است. تنها من مانده ام و اکبر آزاد که همچنان پرانرژی روبه رویم نشسته است.
از ترانه می گوییم و از مضمون شعرهایی که اکثرا سیاه است و تاریک. و کتاب هایی که هنوز منتشر نکرده است. می گوید اگر شرایط مطلوب باشد حتما مجموعه ای از ترانه هایم را منتشر می کنم اما اگر شرایط مطلوب باشد. عقربه ها چرخ می خورند ما از روی صندلی های دسته دار قهوه ای بلند می شویم و ادامه بحث را از پله ها سرازیر می شویم. سوار ماشین آزاد می شوم از سرپایینی های خیابان آفریقا به میدان ونک می رسیم و این یعنی آخرین دقیقه هایی که در کنار هم خواهیم بود. من دست هایم را به علامت خداحافظی تکان می دهم.
آزاد از من دور می شود به جایی می رسد که دیگر نمی توانم او را ببینم و حالا باید خودم را به سمت میدان ولیعصر سرازیر کنم. به اولین ماشینی که از کنارم می گذرد علامت می دهم، می ایستد سوار می شوم، ترانه ای که فضای داخل پیکان سفید را پرکرده آشناست یعنی اینکه آزاد هنوز از من جدا نشده است؛ نی ونای چوپون/ سحر خروسخون/ ابرای بیابون/ می گن یه قصه بودی/ گل گلخونه ها/ همه گلپونه ها/ می گن تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی.
این جمله ها، شروع حرف های اکبر آزاد است. ترانه سرایی که در طول سال های گذشت گاهی نامش را در تیتراژ فیلم ها و سریال ها دیده ایم و گاهی روی جلد کاست هایی که به بازار عرضه شده است. البته گاهی، بی آنکه چیزی از او بدانیم ترانه هایش را به خاطر سپردیم و به زمزمه درآمدیم.
عاشق عشق به هوای تو شد
کشته رضا به رضای تو شد
حنجره ها خون آلوده است
قصه همین است تا بوده است
قرار دیدار با اکبر آزاد در یک غروب گرم تابستانی در دفتر تحریریه روزنامه شکل گرفت جایی پر از جنب و جوش همکارانمان در یک روز پر مشغله. صدای ما گاهی به سختی به هم می رسد و در لابه لای صدای دیگران محو می شود، اما ضبط صوت بی هیچ دلهره ای حرف های ما را به حافظه نوار خالی می سپارد.
آزاد متولد اول دی 1329 تهران است. پدرش آهنگر بود و او خود را آهنگرزاده می داند. می گوید؛ درب مجلس بهارستان که خیلی ها در عکس های تاریخی آن را دیده اند با دست های پینه بسته پدر او ساخته شد. خیابان عباسی زادگاه میهمان امروز ما هنوز هم که هنوز است برایش یادآور روزهای دور سال هایی است که در کوچه پس کوچه هایش جوانی ها را گم کرده است. آنگونه که او می گوید در خانواده ای بزرگ شده که از چهارسالگی الفبا را به او یاد داده اند. و او در پنج سالگی توانسته تمام تابلوهای خیابان ها را بخواند. تا هجده سالگی در خانه ای زندگی می کرده که رادیو و تلویزیون نداشت، اما اشتیاقی که در او نهفته بود باعث شد که اولین ترانه اش را در شانزده سالگی بنویسد. اگرچه آن ترانه را بسیار معمولی می داند و ضعیف.
«در آن دوره من ترانه سرایی مبتدی بودم و خواننده هایی که کارهایم را خوانده بودند حرفه ای. حالا که زمان گذشت و ترانه هایم کمی شکل و قیافه پیدا کرده اند، خواننده ها مبتدی اند».
اکبر آزاد برعکس شاعرانی که در آغاز شعر را تجربه کرده اند و بعد در نیمه های راه به ترانه رسیده اند، از ابتدا ترانه نوشته است و به همین خاطر مرزی بین شعر و ترانه قائل نمی شود.
«من همیشه به اثرگذاری فکر کرده ام. اگر تحت تاثیر کسی قرار گرفته ام سعی کردم به کمال برسم وگرنه به قول شاملو، انسان بدون تاثیرپذیری به کمال نخواهد رسید. به نظر من ترانه باید آدم را به ابدیت گره بزند، وقتی به آن گوش می کنی تمام چیزهایی که درگیرت کرده را به فراموشی بسپاری. ترانه ای که این کارکرد را پیدا کند شاخص است و با استقبال روبه رو می شود یعنی همان کارکرد شعر، پس بین شعر و ترانه نمی توان دیوار کشید و آنها را از هم جدا کرد». آزاد با اینکه در سال های قبل از انقلاب برای خواننده های زیادی ترانه نوشت اما پس از انقلاب، سکوتی چندین ساله را پیش گرفت. سکوتی که سبب شد او، دور از هیاهوی روزمره زندگی، در گوشه ای از آپارتمان خانه اش بنشیند و دلتنگی هایش را بر صفحه های سپید کاغذ جاری کند.
«من هیچ وقت نتوانستم با خواننده ها و آهنگسازان آن سوی آب ها کار کنم، اصلا اتفاقی که آن سو می افتاد برایم مهم نبود. من ریشه در این آب و خاک دوانده ام و همه چیز زندگی من در این سرزمین خلاصه می شود. من دوست دارم ترانه هایم را مردمی که من در کنارشان راه می روم، نفس می کشم و زندگی می کنم بشنوند».
یک برخورد ناگهانی
اوایل سال 1370 بود و سکوت چندین ساله اکبر آزاد همچنان ادامه داشت تا اینکه یک روز صبح یا غروب در میدان ونک، چند کوچه پایین تر از جایی که اکنون روبه روی هم نشسته ایم قدم می زد و خیلی اتفاقی بابک بیات آهنگساز نام آشنای کشور را می بیند. آنها از قبل یکدیگر را می شناختند. آن روزها جنگ به پایان رسیده بود و ایران در آرامشی دوباره نفس می کشید. نه آژیرهای ممتد قرمز که خواب سنگین کودکان را آشفته می کرد و نه دلهره افتادن ناگهانی سقف روی سر آنهایی که دوستشان داشتی. همه چیز به پایان رسیده بود ،اما تاثیرات روانی جنگ ادامه داشت بابک بیات همان لحظه آهنگی را به آزاد می سپارد تا روی آن شعر بنویسد. آزاد به خانه برمی گردد آلبوم ها را ورق می زند، صدای انفجار خمپاره را مرور می کند. اشک در چشم هایش حلقه می زند. نمی تواند چیزی بنویسد هر روز همین گونه تکرار می شود و یک سال از برخورد ناگهانی آنها می گذرد، تا اینکه یک روز صبح طبق روال گذشته آلبوم را ورق می زند روی یکی از عکس ها مکث می کند، با لبخند مرد جوانی که نمی داند کجاست می گرید.
آلبوم را می بندد عقربه ها در اطراف ده صبح بی اعتنا به او می چرخند و او خودکارش را در دست هایش می گیرد و روی کاغذ اولین مصرع از ترانه را می نویسد. دیگر نه از تکرار عقربه ها چیزی می داند، نه از پرواز پرنده های پشت پنجره. می نویسد خط می زند، دوباره می نویسد، خط می زند و به آخرین مصرع می رسد دستی به پیشانیش می کشد به عقربه ها نگاه می کند چیزی حدود پنج ساعت گذشته است. گوشی را از شانه های خسته تلفن برمی دارد. شماره ها را ردیف می کند و ترانه را برای بابک که آن سوی خط ایستاده به زمزمه درمی آورد. به نیمه های ترانه که می رسد هر دو به گریه افتاده اند و تنها «بیات» با بغضی شکسته در گلو می گوید عالی است عالی همانی که می خواستم.
تمام بغض قناری ها
صدا تو ترسونده
اجاق کینه پاییزی
گلا تو سوزونده
تو اون ستاره خاموشی
که خواب تو رو برده
پیام سرخ شقایق ها
تو قلب تو مرده
چشات مث شب بارونی
دلت پر از غم پنهونی
تو ای پرنده زندونی
بخون به ناله دل
مثال تیغ گل زردم
یه شعر خسته پر دردم
ببین که قایق امیدم
نشسته بی تو به گل
«فکر می کنم با این ترانه توانستم هم نگاهی گذرا به جنگ بیندازم و هم ادای دینی کنم به آنهایی که پرکشیدند. من وقتی می خواستم این ترانه را بنویسم همه توانم را برایش گذاشتم چون از یک سو جنگ را به عنوان مضمون ترانه انتخاب کرده بودم و از سویی دیگر این شروع همکاری دوباره من با بابک بیات بود. آهنگسازی سخت گیر و پروسواس. یادم می آید وقتی شعر مرگ آفتاب سریال ولایت عشق را به من پیشنهاد کرد یکی از دوستان مشترکمان می گفت که تو ششمین شاعری هستی که قرار است روی این آهنگ شعر بنویسی».
دریغ از روزهایی که گذشت
غروب گرم تابستان است و گرمای حرف های آزاد و خاطره سال های دور دست. ضبط صوتی که بین من و آزاد قرار گرفته نفس بریده است و این بهانه ای است که ما حرف هایمان را قطع کنیم و با یک استکان چای دلتنگی را به فراموشی بسپاریم. کم کم از شلوغی تحریریه کم شده است، اما ما همچنان در دوردست خاطره ها راه می رویم. آزاد از م.آزاد می گوید، از روزهای آخر زندگی اش. از نامه «نادرپور» به «معینی کرمانشاهی» درباره آغاز همکاری او با رادیو، «من ترانه های اکبر آزاد را دیده ام به نظر من استعداد ترانه سرایی دارد» و بعد معینی کرمانشاهی هم آن نامه را تایید کرد.خاطره ها در ذهن او می پیچد یک جرعه از چای را دوباره بالا می کشد و از یک دیدار دسته جمعی همراه م.آزاد، امیرحسین سجادیه شاعر و شیون فومنی با شاملو حرف می زند و حسرت عکسی که هرگز به یادگار گرفته نشد.خاطره آزاد از شیون حس نوستالوژیک من را برانگیخته می کند و دلم می خواهد از شیون بیشتر بشنوم.
«شیون آدم عجیبی بود. شاعر به معنای واقعی کلمه. من آهنگ های زیادی روی شعرهای او ساخته ام ترانه هایی مثل تاک تشنه و یا کارهایی دیگر. شبی یکی از دوستان گیلک زبان من منظومه ای از شیون را برایم ترجمه کرد و در تمام آن دقیقه ها به این نکته فکر می کردم که وقتی ترجمه شعری بتواند تا این اندازه تاثیرگذار باشد حتما در زبان اصلی ویران کننده است.یادش بخیر شیون دوست سی ساله ام. یک روز وقتی کلیه هایش را پیوند کرده بود به دیدارش رفتم و مثل همیشه خواست برایش ترانه بخوانم و من هم یکی از ترانه هایم را برایش خواندم تا به این بیت رسیدم؛
مزرعه شرقی مون و
هجومی از ملخ زده
شعله خورشیدی بزن
تو قلبایی که یخ زده
و بعد شیون دست هایش را به دیوار می کوبید و با لهجه گرم شمالیش تشویقم می کرد. آن روز یکی از کتاب هایش را امضا کرد و نوشت به اکبر آزاد که ترانه هایش حسادت برانگیز است».
خدا در لابه لای کلماتی که آزاد می گوید یک پای ثابت جمله هاست و می گوید تنها با شناخت او انسان معرفت کسب می کند و من وقتی به او فکر می کنم تنها زیبایی در خاطرم مجسم می شود و ادامه می دهد وقتی شعر «آسیمه سر» را نوشتم مدت ها بعد متوجه نکته ای شدم که تا آن روز به آن فکر نکرده بودم من این ترانه را ناخواسته برای تولد انسان نوشته ام. انسانی که با گریه به دنیا می آید و تا خودش را نشناسد و به ذات جهان فکر نکند مثل پرنده ای است که در شبی توفانی راه را گم کرده و سرگردان است.
آسیمه سر رسیدی
از غربت بیابان
لب تشنه دیدمت از
آوار خیس باران
من ره به خلوت شب
هرگز نبرده بودم
پیدا نمی شدی تو
شاید که مرده بودم
پرده های این شب تاریک
ساعت از غروب تابستان گرم گذشته است سیاهی سفره اش را در آسمان پهن کرده و برعکس ساعت های گذشته دفتر تحریریه خالی است. تنها من مانده ام و اکبر آزاد که همچنان پرانرژی روبه رویم نشسته است.
از ترانه می گوییم و از مضمون شعرهایی که اکثرا سیاه است و تاریک. و کتاب هایی که هنوز منتشر نکرده است. می گوید اگر شرایط مطلوب باشد حتما مجموعه ای از ترانه هایم را منتشر می کنم اما اگر شرایط مطلوب باشد. عقربه ها چرخ می خورند ما از روی صندلی های دسته دار قهوه ای بلند می شویم و ادامه بحث را از پله ها سرازیر می شویم. سوار ماشین آزاد می شوم از سرپایینی های خیابان آفریقا به میدان ونک می رسیم و این یعنی آخرین دقیقه هایی که در کنار هم خواهیم بود. من دست هایم را به علامت خداحافظی تکان می دهم.
آزاد از من دور می شود به جایی می رسد که دیگر نمی توانم او را ببینم و حالا باید خودم را به سمت میدان ولیعصر سرازیر کنم. به اولین ماشینی که از کنارم می گذرد علامت می دهم، می ایستد سوار می شوم، ترانه ای که فضای داخل پیکان سفید را پرکرده آشناست یعنی اینکه آزاد هنوز از من جدا نشده است؛ نی ونای چوپون/ سحر خروسخون/ ابرای بیابون/ می گن یه قصه بودی/ گل گلخونه ها/ همه گلپونه ها/ می گن تو بودی که غزل های شب جدایی رو سرودی.