PDA

مشاهده نسخه کامل : گفت وگو با مهدی غبرایی


Salar
25-10-2006, 03:20 PM
http://www.kargozaraan.com/Released/85-06-12/6-14.jpgاحسان عابدی:

تنها دو کتاب؛ مهدی غبرایی تنها دو کتاب را حاصل یک عمر کار خود می داند؛ دو ترجمه از ریلکه و ویرجینیا وولف که مجموع صفحات آن به زحمت از پانصد فراتر می رود. شاید خواننده تعجب کند به خصوص اگر ترجمه های دیگر او را خوانده باشد، آثاری مثل «زن در ریگ روان»، «ساعت ها»، رمان های و.س.نایپل، رومن گاری و... اما غبرایی تنها دو کتاب «موج ها» و «دفترهای مالده لائوریس بریگه» را شاه کارهایش می داند. او امروز 61 سال دارد و بیش از هر زمان دیگر قدر کار خوب را می داند. غبرایی می گوید؛ «کلام در بعضی کتاب ها از حالت عادی خارج می شود. واژه ها صرفا واژه نیستند بلکه آتش هستند.

آیزنشتاین درباره بلیک می گوید که کافی است دو کلمه به او بدهید. کلمه سومی که از این دو می سازد، دیگر کلمه نیست بلکه ستاره است. تعداد معدودی از نویسندگان چنین قدرتی دارند و به گمانم ریلکه و ویرجینیا وولف جزو آنها هستند. این دو، بحث هستی و نیستی را مطرح می کنند. آثارشان هستی شناسانه است و جنبه فلسفی دارد. وولف خود درباره رمان موج ها می گوید که می خواستم همه چیز، همه چیز، همه چیز را در آن بیاورم. به عبارتی می خواسته آنچه را ناگفتنی است بیان کند و موفق هم شده است. برای همین پس از ترجمه این رمان، کمتر کتابی در نظرم جلوه می کند... فکر می کنم که ترجمه این دو رمان با ارزش ترین و مهمترین کارهای زندگی من هستند».

خانواده مترجم

مهدی غبرایی سال 1324 متولد شد، در شهرستان لنگرود و در خانواده ای که امروز به خانواده مترجم شهرت دارد. سرنوشت اینگونه رقم خورده بود که در خانواده غبرایی هر سه برادر مترجم شوند؛ مهدی، فرهاد و هادی. امروز متاسفانه دو برادر دیگر در بین ما نیستند. فرهاد حدود ده سال قبل و هادی دو سال و نیم قبل در حادثه رانندگی کشته شدند، اما نشانی از آنها در این دنیا مانده است، از فرهاد ترجمه آثاری چون «حریم» نوشته ویلیام فالکنر و «پاریس، جشن بیکران» ارنست همینگوی و از هادی نیز ترجمه «تاریخ سینمای جهان» به قلم ژرژ سادول. مهدی غبرایی می گوید؛ «ما همه مترجم شدیم و عاشق ادبیات و هنر.

شاید به خاطر اینکه ننه نقلی قصه ها را در خانه مان داشتیم؛ مادربزرگ پدری ام بود با خصوصیات فوق العاده قصه گویی. هر شب برای ما قصه می گفت و قصه ها را هم سر بزنگاه تمام می کرد تا فردا شب که با علاقه ادامه آن را بشنویم. پدرمان هم سواد مکتبی داشت و کلی شعر و ترانه و ضرب المثل را از مادرش یاد گرفته بود که برای ما می خواند. در مجموع، همه اینها به اضافه محیط سر سبز شمال و علاقه ما به ادبیات کار دستمان داد».

مهدی غبرایی تحصیلات ابتدایی و متوسطه خود را در شمال به پایان رساند. در جوانی به عنوان دانشجو به تهران سفر کرد و قبل از برادر خود هادی از دانشکده علوم سیاسی دانشگاه تهران فارغ التحصیل شد. غبرایی می گوید؛ «در جوانی سودای دیگری غیر از ادبیات داشتم که آن سیاست بود. من دانشجوی علوم سیاسی بودم. جو مستعد دانشگاه و خوانده های ما هم به این سودا دامن می زد».

همین سودا در نهایت او را به فعالیت های سیاسی واداشت. غبرایی امروز تمایل چندانی ندارد که از آن سال ها صحبت کند و به گفتن این چند جمله اکتفا می کند؛ « دوره ای از زندگی ام بود که گذشت و رفت. شاید سیاست راه من نبود. راه من ادبیات، فیلم و تئاتر بود. من از نوجوانی دوست داشتم که نویسنده یا فیلمساز شوم». پس از این تجربه به استخدام وزارت فرهنگ و آموزش عالی درآمد و به عنوان کارشناس حقوق در دفتر حقوقی این وزارتخانه مشغول به کار شد، اما دیری نپایید تا مسیر اصلی زندگی خود را پیدا کند. دو سال بعد وزارتخانه را برای همیشه ترک گفت و به سراغ ادبیات رفت. او می گوید؛ «وقتی به گذشته ام نگاه می کنم می بینم در همه سال های جوانی در پی معنادادن به زندگی ام بودم، اما در نهایت این ادبیات بود که به زندگی ام معنا داد». غبرایی در همان اوایل انقلاب بود که ازدواج کرد؛ در سن سی و سه سالگی. یک پسر و یک دختر نیز از این ازدواج دارد. پسرش بیست و شش سال دارد و فارغ التحصیل است و دخترش هم دبیرستانی.

بیست و پنج سال ترجمه

چندین هزار صفحه و ده ها عنوان کتاب مهدی غبرایی را به یکی از مترجمان شناخته شده زبان فارسی تبدیل کرده است، از آن مترجمان که نامشان بر هر کتابی اعتبار آن کتاب محسوب می شود، فارغ از نام نویسنده یا کتاب. غبرایی از بیست و پنج سال قبل به این سو ترجمه می کند، از زمانی که وزارتخانه را رها کرد و مترجمی را حرفه اصلی خود ساخت. امروز پس از گذشت همه این سال ها قریب به شصت عنوان کتاب در کارنامه این مترجم به چشم می خورد.

مجموعه ترجمه های غبرایی هر سلیقه ای را دربرمی گیرد. فقط کافی است که خواننده علاقه مند به هنر یا ادبیات باشد؛ از آثار سینمایی گرفته تا مباحث نظری پیرامون ادبیات و از کتاب های کودک و نوجوان گرفته تا اثر دشواری مثل «خانه ای برای آقای بیسواس» را غبرایی به زبان فارسی برگردانده است. با این وجود غبرایی گزیده کار است، حتی ترجمه رمان خوشخوانی چون «پرنده خارزار» نیز سبب نمی شود که او را فاقد چنین ویژگی بدانیم. غبرایی می گوید؛ «من از کارهای خوب و خوشخوان روگردان نیستم؛ اگرچه بعد از این همه سال کار برای خودم حد و حدودی قائل هستم و حاضر نیستم که از آن حد پایین تر بیایم. من نمی توانم سراغ کتاب های دم دستی و آثار نویسندگانی امثال سیدنی شلدون بروم، اما اگر کتاب های دلنشین را بپسندم، کار می کنم.

مثلا پرنده خارزار کتاب بسیار شیرین و زیبایی است و یکی از بهترین خاطرات کاری من مربوط به دورانی می شود که این کتاب را ترجمه می کردم. چندین بار و در چندین صحنه رمان متاثر شدم. حالا ممکن است از نظر ساختار ایرادهایی بر آن وارد باشد. براساس این رمان فیلم خوبی ساخته شد و از ترجمه آن هم استقبال شد».

وی همچنین در ادامه سخنانش از کتاب «بادبادک باز» نام می برد، نوشته ای از خالد حسینی، نویسنده افغانی. این رمان نیز از آن دست آثاری است که توانسته تایید خوانندگان عام را به دست آورد، چه در ایران و چه در اروپا و آمریکا. غبرایی دراین باره می گوید؛ «من رمان «بادبادک باز» را هم ترجمه کرده ام. کتاب سرراستی است و از نظر ساختار نه تنها هیچ ایرادی ندارد بلکه حسن هم دارد. نویسنده با هوشیاری گفته زندگی فیلم هندی نیست که به راحتی سر و تهش را هم بیاوریم و به نحو استادانه ای کتاب را تمام کرده است. اگرچه بادبادک باز به هیچ وجه قابل مقایسه با کتابی مثل موج ها نیست، اما جای خودش را دارد. این را هم داشته باشید که هیچ نویسنده ای قابل مقایسه با وولف نیست به جز پروست و جویس».

با این اوصاف به نظر می رسد که شهرت هیچ گاه مانعی برای غبرایی نبوده است و او را تنها به سمت ترجمه کتاب های نخبه پسند سوق نداده است، چرا که می گوید؛ «من همیشه به علائق خودم نگاه می کنم. کتاب باید مرا جذب کند، خواه دشوار باشد و خواه آسان. من نه تنها از ترجمه کتاب هایی مثل پرنده خارزار یا بادبادک باز پشیمان نیستم بلکه اگر امثال آن به دستم برسد، باز حاضرم ترجمه شان کنم».

دوباره ویرجینیا وولف و ریلکه

ترجمه غبرایی از رمان «دفترهای مالده لائوریس بریگه» اثر راینر ماریا ریلکه در سال 1379 منتشر شد. آن زمان غبرایی بارها تاکید کرد که پنج سال از عمرش را صرف این کتاب کرده، مدت زمانی برابر با ترجمه ده، یازده رمان ساده تر. غبرایی می گوید؛ «گاهی شب ها از خواب بیدار می شدم و سر وقت کتاب می رفتم. چند جمله را ویرایش می کردم و بعد می خوابیدم».

از این نظر کتاب ریلکه در زندگی غبرایی یک رکورد به حساب می آید، رکوردی که شاید «موج ها»ی ویرجینیا وولف قادر به شکستن آن باشد. وی می گوید؛ «من کتاب های زیادی را ترجمه کرده ام که هرکدام ارزش خاص خود را دارند. برخی از آنها هم با تمجید صاحبنظران مواجه شده اند، اما آتشی که در این دو کتاب شعله ور است در کتاب های دیگر فقط یک جرقه است و هیچ کدام آنها روحم را ارضا نمی کنند».

ترجمه رمان «موج ها» تا به امروز نزدیک به چهار سال وقت برده و هنوز هم به انتها نرسیده است. غبرایی می گوید؛ «شاید به نظر اغراق آمیز بیاید، اما دست کم متن انگلیسی و ترجمه این رمان را ده، دوازده بار خوانده ام با این وجود هنوز قانع نشده ام. من از واژه به واژه این کتاب لذت می برم. فضای کتاب پر است از گل و گیاه و پرنده و باران. اصلا محیط زندگی من است. من لندن را تابه حال ندیده ام اما ویرجینیا وولف طوری آن را توصیف کرده که انگار در آن محیط بزرگ شده ام. با این حال، حرف هایش پیچیده و مبهم است. من ذره ذره، خشت به خشت زحمت کشیدم تا بتوانم حق نویسنده را ادا کنم».غبرایی همچنین از کمک محمدرضا پورجعفری در ترجمه این دو کتاب می گوید؛ «معتقدم ترجمه این کتاب ها کار یک نفر نیست. بنابراین گشتم و همان دوستی را پیدا کردم که دفترهای مالده لائوریس بریگه را ویرایش کرده بود. محمدرضا پورجعفری هم مثل من جانانه شیفته کارشده و کتاب را با نسخه های خارجی مقابله کرده است».

عادات ترجمه

غبرایی وسواس زیادی در کارهایش دارد. هر کتابی را که ترجمه می کند حداقل چندین بار می خواند. او می گوید؛ «ترجمه کتاب را بعد از یک، دو بار خواندن متن آغاز می کنم. سپس ترجمه را با متن اصلی مقابله می کنم. متن مقابله شده را نیز دوباره می خوانم تا کتاب آماده حروفچینی می شود. بعد از حروفچینی دست کم دوبار دیگر متن باید خوانده شود تا اشتباهات احتمالی برطرف شود.

وی معتقد است که نباید به صورت همزمان دو کتاب را ترجمه کرد چرا که در هر کاری فضا، نگاه نویسنده و ترکیب واژگان تفاوت می کند. غبرایی می گوید؛ «من باید ترجمه کتابی را تمام کنم تا به سراغ کتاب دیگری بروم. درمورد کتابی مثل دفترهای مالده لائوریس بریگه که ترجمه آن تا پنج سال طول کشید، پس از اولین مقابله ترجمه با متن اصلی بود که کتاب دیگری دست گرفتم. به هر حال من به صورت مداوم و حرفه ای کار می کنم؛ مدعی ام که با عشق کار می کنم؛ چه دیگران کار مرا قبول داشته باشند و چه قبول نداشته باشند. من از این طریق به زندگی ام معنا می دهم. اگر هم توانستم که به زندگی دیگران معنا بدهم، زهی سعادت».

برنامه کاری این مترجم هر روز از ساعت 8 تا 30/8 آغاز می شود و شب هنگام به پایان می رسد. چای و سیگار هم از ارکان اصلی این برنامه هستند که به هیچ وجه فراموش نمی شوند؛ هر چند که غبرایی می گوید مدتی است به دلیل مشکلات مختلف، در این برنامه اختلال پیش آمده.

روزگار مترجم

غبرایی امروز که به گذشته اش نگاه می کند راضی به نظر می رسد. می گوید؛ «زندگی بدی نداشتم؛ هر چند که بیشتر عمرم به سختی گذشت، اما مهم نیست. من فرصت جشن و سرور و رفت و آمد را نداشتم. همه این سال ها درویش وار گوشه ای نشستم و کار کردم. بنابراین چندان نیازی هم نداشتم که به خاطر آن وارد برخی رقابت ها بشوم یا حرص بزنم. البته همیشه برای یک چیز حرص زده ام که آن کتاب است. دست به دامن هر کسی از هر جای دنیا می شوم که برایم کتاب بفرستد. کتاب ها را هم تند تند می خوانم تا اگر پسندیدم آنها را ترجمه کنم. از زندگی ام ناراضی نیستم».

ترجمه های غبرایی مدت هاست که در اداره کتاب وزارت ارشاد خاک می خورد، مثل بسیاری از کتاب ها. به نظر می رسد در سیاست های این وزارتخانه تنها مسئله ای که پیش بینی نشده، حال و روز اهالی قلم باشد. مهدی غبرایی مترجمی حرفه ای است و حق دارد که به واسطه تخصص خود از رفاه نسبی برخوردار باشد، اما نمی تواند. ترجمه های غبرایی اجازه چاپ نمی یابند، این به معنای آن است که تنها محل درآمد او مسدود شده. غبرایی از این وضعیت گلایه دارد؛ «اجازه بدهید این کتاب ها چاپ شوند. من که سیاستمدار نیستم. در همه عمر یکی، دوبار پایم به کشورهای خارجی باز شده است که سریع بازگشته ام چون حیثیتم اینجاست، کارم اینجاست، عشقم اینجاست. خودم را یکی از خادمان کوچک فرهنگ این کشور می دانم و کارم را با عشق و علاقه انجام می دهم.

اگر مانع بر سر راهم بگذارند، تا جایی تحمل می کنم اما اگر فراتر از طاقتم باشد، این کار را کنار می گذارم. اگر قصد سیاستگذاران ما این است، من تبریک می گویم چون در آستانه موفقیت هستند. اگرنه این است، بگذارند کارم را بکنم. از یک طرف در مصاحبه ها می گویند که ما فرهنگ پروریم و از طرف دیگر جلوی کار فرهنگی را می گیرند. در تاریخ 8/3/85 نامه ای برای آقای حمیدزاده، مدیرکل اداره کتاب و کتابخوانی ارشاد نوشته ام، اما هنوز جواب مرا نداده اند. هر بار که مراجعه کردم، گفتند که کتاب روی میز است. مگر این میز چقدر گنجایش دارد که کتاب های ما روی آن گم شود؟ من درآمد دیگری ندارم. «آیا در حق من ظلم نیست که این همه سال برای فرهنگ مملکت کار کرده ام؟»