Salar
06-10-2006, 01:38 PM
علی الله سلیمی:
دختر جوان شاهرودی وقتی قصه پرغصه زندگی اش را برای دوستش تعریف می کرد، هرگز باور نمی کرد قصه زندگی او دهان به دهان بچرخد و نقل محافل و مجالس مردم شود و عجبا که هیچ نامی از او در میان نبود و این موضوع خیال دختر جوان شاهرودی را راحت می کرد. ماجرا از جایی شروع شد که تصمیم گرفت وقایع زندگی اش را برای یکی از دوستان صمیمی خود تعریف کند.
جرقه اولیه در ذهن همان دوست صمیمی زده شد که بعد از شنیدن ماجراهای زندگی او توصیه کرد، یک بار دیگر همین اتفاقات را برای خواهر بزرگ ترش که دستی در قلم دارد تعریف کند تا خانم نویسنده همین وقایع به ظاهر معمولی را بنویسد.
خانم نویسنده بعد از شنیدن ماجراهای زندگی دختر جوان همشهری اش به او قول داد در صورت توافق؛ برای پس و پیش کردن بعضی از ماجراها و همچنین حذف بعضی از صحنه ها و اضافه کردن صحنه های دیگر که به اصل ماجرا هیچگونه خدشه ای وارد نشود، کار را شروع کند. از پیش شرط های اصلی دختر جوان شاهرودی هم یکی این بود که هیچگونه نامی از او در طول داستان برده نشود و به طور کلی اسامی شخصیت ها و تا حدودی اسامی اماکنی که وقایع داستان در آنجاها به وقوع پیوسته تغییر کند. با این توافقات اولیه کار شروع شد.
صحنه های داستان یک به یک این بار در روی کاغذ سفید بازسازی شدند. خانم نویسنده آن را به ناشری داد که قرار شد در صورت تایید منتشر شود. و بعد ناشر کوتاهی کرد، دو سال از ماجرا گذشت، باز خانم نویسنده کار را دنبال کرد. این بار اصل دست نوشته ها به ناشر دیگری سپرده شد که در مدت کمتر از 6 ماه دست نوشته ها در قالب کتاب «آخرین پناه» منتشر شد.
خانم نویسنده این کتاب کسی نیست جز «مریم معجونی (رویا) » نامی که برای خوانندگان آثارش آشناست. درست به اندازه گمنامی شخصیت های داستانی اش که هنوز هم که هنوز است خوانندگان به اسامی واقعی آنها پی نبرده اند و این درست همان موفقیتی است که مریم معجونی انتظارش را می کشید. معجونی داستان نویسی را به صورت اتفاقی و غریزی شروع کرد و تا به حال با نویسندگان معاصر ایرانی و محافلی که داستان نویسان برپا می کنند ارتباطی نداشته است. او در وهله اول یک زن خانه دار است و مادر 2 فرزند (شاهین 17 ساله و سحر 13 ساله). همیشه صبح ها را با بدرقه شوهرش که به کارگاه کوچک جوراب بافی می رود آغاز و بعد صبحانه فرزندانش را آماده می کند و آنها را به مدرسه می رساند.
وقتی به خانه برمی گردد دوباره مشغول انجام کارهای خانه می شود و در لابه لای انجام این کارها فرصتی به دست می آورد تا کتاب های نخوانده را بخواند.معجونی همواره به فکر شخصیت های داستانی اش هست. مثلا وقتی سبزی خرد می کند، زنان قصه هایش را به یاد می آورد و سعی می کند حالت آنها را در موقع سبزی خرد کردن به خود بگیرد. و یا موقعی که قرار است به نوبه خود پله های ساختمان را جارو کند دوست دارد همانند زنان قصه هایش عمل کند. او معمولا ساعت های پایان شب به اتاق کوچک خود پناه می برد.
شوهرش در طی سال های اخیر به رفتارهای او عادت کرده است. تعدادی از همسایه ها که او را از نزدیک می شناسند خوانندگان اولیه داستان هایش هستند. معجونی در این باره می گوید:«گاهی که با زن های همسایه صحبت می کنیم. آنها راجع به داستان های بعدی ام می پرسند، من هم طرح کلی قصه های جدیدم را به آنها می گویم. اگر نظری داشته باشند مطرح می کنند،من هم سعی می کنم از نظرات آنها در نوشتن قصه هایم استفاده کنم».
5500 نسخه از کتاب «آخرین پناه» در کمتر از یکسال فروخته شده و این یعنی دلگرمی برای نویسنده ای که هیچ گونه اطلاعی از بازار نشر کتاب در ایران نداشت. او از تیراژهای 2200 یا 1500 نسخه ای خبری ندارد و خیال می کند کتاب اول هر نویسنده ای را لابد با همان تیراژ 5500 نسخه ای چاپ می کنند و در کمتر از یکسال به چاپ دوم هم می رسد.
کتاب دوم او «شکوه انتظار» هم با همان تیراژ 5 هزار نسخه زیرچاپ است و ناشر از او قول گرفته با ناشران دیگر کار نکند و معجونی فکر می کند ناشر اولین کتاب هر نویسنده ای، خریدار تمام نوشته های اوست. و هرگز تصور نمی کند که یک نویسنده ممکن است برای انتشار داستانش به چندین ناشر مراجعه کند و از تمامی آنها پاسخ رد بشنود.
از وقتی کتاب خانم معجونی در بین خوانندگان آثارش توزیع شده است. آنهایی که از قبل او را می شناختند و همچنین آنهایی که با خواندن کتابش به جمع دوستان و آشنایانش پیوسته اند مدام به او مراجعه می کنند تا او قصه زندگی آنها را هم بنویسد. سوژه های داستانی خانم معجونی روزبه روز زیادتر می شود. «او حالا قدرت انتخاب دارد تا از میان انبوه آدم هایی که به او مراجعه می کنند یکی را انتخاب کند. او با تسلطی که در داستان نویسی پیدا کرده، قصه آدم های شهرش را می نویسد تا همگان بخوانند و با سرنوشت عجیب یکدیگر آشنا شوند.
معجونی وقتی داستان «آخرین پناه» را می نوشت همان دختر جوان شاهرودی که راوی اولیه قصه بود بارها به او توصیه کرد خیانت های شوهر اولش را پررنگ تر بنویسد تا همه بدانند که چه آدم های فریبکاری در این زمانه از صداقت و پاکی و در نهایت معصومیت آدم ها سوءاستفاده می کنند، خانم نویسنده وقتی ماجراهایی را که دختر جوان شاهرودی تعریف می کرد خوب گوش کرد آنها را سبک سنگین کرد و سعی کرد دختر جوان را قانع کند که همه گفتنی ها را نباید گفت.
دختر جوان ظاهرا قبول کرد که از روایت خیانت های پنهان شوهر سابقش بگذرد ولی همچنان دلش می خواست حالا که قصه زندگی اش به شکل کتابی در می آید آن بخش سیاه زندگی اش نوشته شود.
داستان زندگی آدم هایی را که مریم معجونی انتخاب کرده و نوشته در هیچ محفل و یا مرکزی نقد و بررسی نشد. هیچ یک از روزنامه ها و یا مجلات هم این داستان را برای خوانندگان خود توصیه نکردند. نه اینکه خدای ناکرده با این نویسنده و یا کتاب او دشمنی داشته باشند، بلکه روال طبیعی کار به همین شکل است.معجونی هم از این وضعیت ناراحت نیست ولی دلش می خواهد یکی از راه برسد و راجع به داستانی که او نوشته حرف بزند.
خوانندگان آثارش همواره او را به خاطر نوشتن داستان «آخرین پناه» ستایش می کنند، اما او خود می داند که تعریف و تمجید خوانندگانش اغلب به خاطر همذات پنداریشان با شخصیت های داستان است. خوانندگان کتاب معجونی مصلحت نمی دانند ذهنشان را درگیر فرم و ساختار داستان بکنند، آنها دلشان می خواهد آدم های بد داستان در پایان به سزای اعمال ناشایستشان برسند و همچنین آدم های خوب عاقبت به خیر شوند. خانم معجونی تا حدودی به این خواسته خوانندگانش پاسخ مثبت داده است.
مریم معجونی در روزها و ماه های آینده داستان های تازه ای خواهد نوشت. شخصیت های داستانی او همان آدم های پیرامونش هستند که او را محرم اسرار خود می دانند و رازهای سر به مهر خود را به خانم نویسنده می گویند، به شرط تغییر اسامی و اینکه تمام رازهای پنهان در زندگی شخصی شان را بازگو کنند و او هم قول می دهد محرم اسرار خوانندگانش باشد. خوانندگانی که دوست ندارند رازهای خود را با خود به گور ببرند.
آنها دوست دارند، حرف هایشان را دیگران بشنوند البته به شرط گمنامی خود و این تمام راز قصه های نویسندگانی مثل معجونی است. نمونه هایی چون معجونی در جامعه ما کم نیستند او در طول صحبت هایش مدام تاکید می کند داستانی که نوشته براساس یک واقعیت است. در حالی که در دنیای نویسندگی، واقعی بودن یک داستان امتیاز آن محسوب نمی شود. ولی مثل اینکه خوانندگان شاخه ای از ادبیات داستانی که مریم معجونی هم جزوی از نویسندگان آن به شمار می آیند، دوست دارند بر پیشانی داستانی که می خوانند حتما نوشته شود:«این داستان براساس یک واقعیت نوشته شده است».
«واقعیت» در اینگونه داستان ها رنگ و بوی دیگری دارد. واقعیتی که طعم قصه می دهد و جهان افسانه ها را در دنیای امروزی به یاد خوانندگان می آورد و ادبیاتی برای فرار از واقعیت هاست. البته این گزارش گفت وگو براساس یک واقعیت تهیه و تنظیم شده است.
http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/thum_145261d147a27a.jpg (http://www.shafighi.com/forum/vbimghost.php?do=displayimg&imgid=29)
دختر جوان شاهرودی وقتی قصه پرغصه زندگی اش را برای دوستش تعریف می کرد، هرگز باور نمی کرد قصه زندگی او دهان به دهان بچرخد و نقل محافل و مجالس مردم شود و عجبا که هیچ نامی از او در میان نبود و این موضوع خیال دختر جوان شاهرودی را راحت می کرد. ماجرا از جایی شروع شد که تصمیم گرفت وقایع زندگی اش را برای یکی از دوستان صمیمی خود تعریف کند.
جرقه اولیه در ذهن همان دوست صمیمی زده شد که بعد از شنیدن ماجراهای زندگی او توصیه کرد، یک بار دیگر همین اتفاقات را برای خواهر بزرگ ترش که دستی در قلم دارد تعریف کند تا خانم نویسنده همین وقایع به ظاهر معمولی را بنویسد.
خانم نویسنده بعد از شنیدن ماجراهای زندگی دختر جوان همشهری اش به او قول داد در صورت توافق؛ برای پس و پیش کردن بعضی از ماجراها و همچنین حذف بعضی از صحنه ها و اضافه کردن صحنه های دیگر که به اصل ماجرا هیچگونه خدشه ای وارد نشود، کار را شروع کند. از پیش شرط های اصلی دختر جوان شاهرودی هم یکی این بود که هیچگونه نامی از او در طول داستان برده نشود و به طور کلی اسامی شخصیت ها و تا حدودی اسامی اماکنی که وقایع داستان در آنجاها به وقوع پیوسته تغییر کند. با این توافقات اولیه کار شروع شد.
صحنه های داستان یک به یک این بار در روی کاغذ سفید بازسازی شدند. خانم نویسنده آن را به ناشری داد که قرار شد در صورت تایید منتشر شود. و بعد ناشر کوتاهی کرد، دو سال از ماجرا گذشت، باز خانم نویسنده کار را دنبال کرد. این بار اصل دست نوشته ها به ناشر دیگری سپرده شد که در مدت کمتر از 6 ماه دست نوشته ها در قالب کتاب «آخرین پناه» منتشر شد.
خانم نویسنده این کتاب کسی نیست جز «مریم معجونی (رویا) » نامی که برای خوانندگان آثارش آشناست. درست به اندازه گمنامی شخصیت های داستانی اش که هنوز هم که هنوز است خوانندگان به اسامی واقعی آنها پی نبرده اند و این درست همان موفقیتی است که مریم معجونی انتظارش را می کشید. معجونی داستان نویسی را به صورت اتفاقی و غریزی شروع کرد و تا به حال با نویسندگان معاصر ایرانی و محافلی که داستان نویسان برپا می کنند ارتباطی نداشته است. او در وهله اول یک زن خانه دار است و مادر 2 فرزند (شاهین 17 ساله و سحر 13 ساله). همیشه صبح ها را با بدرقه شوهرش که به کارگاه کوچک جوراب بافی می رود آغاز و بعد صبحانه فرزندانش را آماده می کند و آنها را به مدرسه می رساند.
وقتی به خانه برمی گردد دوباره مشغول انجام کارهای خانه می شود و در لابه لای انجام این کارها فرصتی به دست می آورد تا کتاب های نخوانده را بخواند.معجونی همواره به فکر شخصیت های داستانی اش هست. مثلا وقتی سبزی خرد می کند، زنان قصه هایش را به یاد می آورد و سعی می کند حالت آنها را در موقع سبزی خرد کردن به خود بگیرد. و یا موقعی که قرار است به نوبه خود پله های ساختمان را جارو کند دوست دارد همانند زنان قصه هایش عمل کند. او معمولا ساعت های پایان شب به اتاق کوچک خود پناه می برد.
شوهرش در طی سال های اخیر به رفتارهای او عادت کرده است. تعدادی از همسایه ها که او را از نزدیک می شناسند خوانندگان اولیه داستان هایش هستند. معجونی در این باره می گوید:«گاهی که با زن های همسایه صحبت می کنیم. آنها راجع به داستان های بعدی ام می پرسند، من هم طرح کلی قصه های جدیدم را به آنها می گویم. اگر نظری داشته باشند مطرح می کنند،من هم سعی می کنم از نظرات آنها در نوشتن قصه هایم استفاده کنم».
5500 نسخه از کتاب «آخرین پناه» در کمتر از یکسال فروخته شده و این یعنی دلگرمی برای نویسنده ای که هیچ گونه اطلاعی از بازار نشر کتاب در ایران نداشت. او از تیراژهای 2200 یا 1500 نسخه ای خبری ندارد و خیال می کند کتاب اول هر نویسنده ای را لابد با همان تیراژ 5500 نسخه ای چاپ می کنند و در کمتر از یکسال به چاپ دوم هم می رسد.
کتاب دوم او «شکوه انتظار» هم با همان تیراژ 5 هزار نسخه زیرچاپ است و ناشر از او قول گرفته با ناشران دیگر کار نکند و معجونی فکر می کند ناشر اولین کتاب هر نویسنده ای، خریدار تمام نوشته های اوست. و هرگز تصور نمی کند که یک نویسنده ممکن است برای انتشار داستانش به چندین ناشر مراجعه کند و از تمامی آنها پاسخ رد بشنود.
از وقتی کتاب خانم معجونی در بین خوانندگان آثارش توزیع شده است. آنهایی که از قبل او را می شناختند و همچنین آنهایی که با خواندن کتابش به جمع دوستان و آشنایانش پیوسته اند مدام به او مراجعه می کنند تا او قصه زندگی آنها را هم بنویسد. سوژه های داستانی خانم معجونی روزبه روز زیادتر می شود. «او حالا قدرت انتخاب دارد تا از میان انبوه آدم هایی که به او مراجعه می کنند یکی را انتخاب کند. او با تسلطی که در داستان نویسی پیدا کرده، قصه آدم های شهرش را می نویسد تا همگان بخوانند و با سرنوشت عجیب یکدیگر آشنا شوند.
معجونی وقتی داستان «آخرین پناه» را می نوشت همان دختر جوان شاهرودی که راوی اولیه قصه بود بارها به او توصیه کرد خیانت های شوهر اولش را پررنگ تر بنویسد تا همه بدانند که چه آدم های فریبکاری در این زمانه از صداقت و پاکی و در نهایت معصومیت آدم ها سوءاستفاده می کنند، خانم نویسنده وقتی ماجراهایی را که دختر جوان شاهرودی تعریف می کرد خوب گوش کرد آنها را سبک سنگین کرد و سعی کرد دختر جوان را قانع کند که همه گفتنی ها را نباید گفت.
دختر جوان ظاهرا قبول کرد که از روایت خیانت های پنهان شوهر سابقش بگذرد ولی همچنان دلش می خواست حالا که قصه زندگی اش به شکل کتابی در می آید آن بخش سیاه زندگی اش نوشته شود.
داستان زندگی آدم هایی را که مریم معجونی انتخاب کرده و نوشته در هیچ محفل و یا مرکزی نقد و بررسی نشد. هیچ یک از روزنامه ها و یا مجلات هم این داستان را برای خوانندگان خود توصیه نکردند. نه اینکه خدای ناکرده با این نویسنده و یا کتاب او دشمنی داشته باشند، بلکه روال طبیعی کار به همین شکل است.معجونی هم از این وضعیت ناراحت نیست ولی دلش می خواهد یکی از راه برسد و راجع به داستانی که او نوشته حرف بزند.
خوانندگان آثارش همواره او را به خاطر نوشتن داستان «آخرین پناه» ستایش می کنند، اما او خود می داند که تعریف و تمجید خوانندگانش اغلب به خاطر همذات پنداریشان با شخصیت های داستان است. خوانندگان کتاب معجونی مصلحت نمی دانند ذهنشان را درگیر فرم و ساختار داستان بکنند، آنها دلشان می خواهد آدم های بد داستان در پایان به سزای اعمال ناشایستشان برسند و همچنین آدم های خوب عاقبت به خیر شوند. خانم معجونی تا حدودی به این خواسته خوانندگانش پاسخ مثبت داده است.
مریم معجونی در روزها و ماه های آینده داستان های تازه ای خواهد نوشت. شخصیت های داستانی او همان آدم های پیرامونش هستند که او را محرم اسرار خود می دانند و رازهای سر به مهر خود را به خانم نویسنده می گویند، به شرط تغییر اسامی و اینکه تمام رازهای پنهان در زندگی شخصی شان را بازگو کنند و او هم قول می دهد محرم اسرار خوانندگانش باشد. خوانندگانی که دوست ندارند رازهای خود را با خود به گور ببرند.
آنها دوست دارند، حرف هایشان را دیگران بشنوند البته به شرط گمنامی خود و این تمام راز قصه های نویسندگانی مثل معجونی است. نمونه هایی چون معجونی در جامعه ما کم نیستند او در طول صحبت هایش مدام تاکید می کند داستانی که نوشته براساس یک واقعیت است. در حالی که در دنیای نویسندگی، واقعی بودن یک داستان امتیاز آن محسوب نمی شود. ولی مثل اینکه خوانندگان شاخه ای از ادبیات داستانی که مریم معجونی هم جزوی از نویسندگان آن به شمار می آیند، دوست دارند بر پیشانی داستانی که می خوانند حتما نوشته شود:«این داستان براساس یک واقعیت نوشته شده است».
«واقعیت» در اینگونه داستان ها رنگ و بوی دیگری دارد. واقعیتی که طعم قصه می دهد و جهان افسانه ها را در دنیای امروزی به یاد خوانندگان می آورد و ادبیاتی برای فرار از واقعیت هاست. البته این گزارش گفت وگو براساس یک واقعیت تهیه و تنظیم شده است.
http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/thum_145261d147a27a.jpg (http://www.shafighi.com/forum/vbimghost.php?do=displayimg&imgid=29)