Salar
06-10-2006, 01:36 PM
http://www.shafighi.com/forum/imagehosting/thum_145261c5f329da.jpg (http://www.shafighi.com/forum/vbimghost.php?do=displayimg&imgid=28)
کازوئو ایشی گورو، متولد ناکازاکی ژاپن است، با این توضیح ضروری که، او در پنج سالگی همراه پدر و مادر خود به انگلیس رفت. پدر او که یک اقیانوس شناس بود و برای انجام یک پروژه تحقیقاتی دوساله در «موسسه ملی اقیانوس شناسی» بریتانیا همراه همسر و فرزند خود به این کشور سفر کرد. پدر ایشی گورو به رغم تصمیم قطعی برای بازگشت به ژاپن، در انگلیس ماندگار شد و اکنون آنها سال های سال است که در انگلیس زندگی می کنند. ایشی گورو نویسندگی حرفه ای را از سال 1982 آغاز کرد. او پیش از اینکه به دانشکده نویسندگی« خلاق» برود کارش نوشتن ترانه و مددکاری اجتماعی بود.
موفقیت های او در زمینه نویسندگی با انتشار رمان «بازمانده روز» شروع شد که جایزه معتبر بوکر را برایش به ارمغان آورد و یک فیلم سینمایی موفق هم با نقش آفرینی «آنتونی هاپکینز» بر اساس آن ساخته شد. کازوئو ایشی گورو، رمان هایی آرام و ظریف درباره آدم هایی می نویسد که در شرایط اغلب غیرعادی و نامعمول تلاش می کنند با گذشته خود کنار بیایند.
جدید ترین رمان این نویسنده ژاپنی «هرگز رهایم نکن» نام دارد. این رمان که درباره «کلون»ها و یا همان انسان های آزمایشگاهی است از زاویه دید شخصیتی به نام «کتی اچ» نقل می شود. رمان مزبور نیز مثل بیشتر کتاب های دیگر این نویسنده نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کرده است. در این گفت وگو، ایشی گوروی 52 ساله از خاطره و میراث دوگانه خود و جدید ترین رمانش «هرگز رهایم نکن» سخن می گوید.از این نویسنده،داستان های «وقتی ما یتیم بودیم»با ترجمه مژده دقیقی و«بازمانده روز»با ترجمه نجف دریا بندری منتشر شده است.
ترجمه؛ فرشید عطایی
▪آقای ایشی گورو، «هرگز رهایم نکن» ششمین رمان شما در طول 23 سال نویسندگی است. ظاهرا شما خیلی کند می نویسید. علت آن چیست؟
من هیچ وقت این نیاز را احساس نکردم که بخواهم با سرعت بیشتری کتاب منتشر کنم. هیچ وقت زیاد بودن تعداد کتاب ها برایم مطرح نبوده است. به نظر من نوشتن کتابی که حتی اندکی متفاوت باشد، مهمتر است.
▪تاکنون میلیون ها نسخه از کتاب های شما در انگلستان به فروش رفته و به 28 زبان دنیا ترجمه شده اند.
من این جور آمار و ارقام را پیگیری نمی کنم، ولی به نظرم این روز ها خیلی تفاوت هست بین نویسندگانی که کتاب هایشان پرفروش می شود و نویسندگانی که کتاب هایشان خوب نمی فروشد. حتی نویسندگان خیلی معروف و آنهایی که برنده جایزه نوبل شده اند هم خیلی کم می فروشند. پس نمی توان به راحتی فهمید که یک نویسنده چه جور زندگی ای دارد. ممکن است میلیونر باشد و ممکن هم است از گرسنگی بمیرد. در ده، پانزده سال گذشته، به خصوص برای نویسندگان انگلیسی زبان، این امکان به وجود آمده که بازار جهانی هم پیدا کنند.نویسندگان جوان آلمانی می گویند که بهترین راه رسیدن به شهرت در آلمان این است که یک رمان نویس موفق آمریکایی باشی.به نظر من تحسین برانگیز است که آلمانی ها نگاهی هم به بیرون از آلمان انداخته اند و نویسندگان آمریکایی یا در واقع بریتانیایی را دیده اند، ولی این موضوع تا حدودی من را نگران می کند.
▪نویسنده بین المللی بودن یعنی چه؟
خب، یک جنبه مهم این قضیه آن است که اگر من مدتی در آلمان یا هر کشور دیگری بمانم و برای علاقه مندان آثارم توضیح بدهم که چرا فلان چیز را نوشته ام، وقتی به کشورم برمی گردم به طور ناخودآگاه حواسم به این قضیه است که امکان دارد اثرم ترجمه شود. اثری که در زبان انگلیسی ممکن است خیلی عالی به نظر برسد، ممکن است در زبان های دیگر چیز خاصی نداشته باشد چون در آن کلی ارجاعات فرهنگی و اسامی تجاری خاص که برای انگلیسی ها آشناست و یا جناس های خاص زبان انگلیسی وجود دارد که خواننده غیرانگلیسی زبان از آنها سر در نمی آورد. به همین دلیل من هم مجبور می شوم این عناصر را از نوشته ام خارج کنم و این می تواند کار خیلی خطرناکی باشد.
▪یعنی شما مناسب عنوان نویسنده جهانی نیستید؟ شما در ژاپن به دنیا آمدید؛ پدر و مادرتان وقتی شما پنج سالتان بود به انگلستان مهاجرت کردند. هنوز هم در فرهنگ ژاپنی ریشه دارید؟
البته انگلستان وطن من است. پدر و مادر من هنوز سالم و سر حال اند و در انگلیس زندگی می کنند و اگر با آنها تلفنی صحبت کنم، با زبان ژاپنی بچه گانه بسیار بدی حرف می زنم. این تنها زبانی است که با آنها صحبت می کنم. فکر پدر و مادر من در سال هایی که در انگلیس بودند، همیشه این بود که به ژاپن برگردند. پدر من یک دانشمند بود که برای دولت انگلیس کار می کرد؛ ما هم فکر می کردیم کارش موقت است و برمی گردیم ولی هنوز که هنوز است بعد از 47 سال پدرم در انگلیس است، اما من همیشه در این فکر بودم که به ژاپن برگردم و با جامعه ژاپن جفت و جور شوم.
▪شما وقتی به عنوان یک آسیایی به انگلیس آمدید آیا در بین حومه نشین های انگلیسی احساس غربت نمی کردید؟
به هیچ وجه. اتفاقا برعکس، من در محل، شخصیت خیلی محبوبی بودم. در کلیسای محل، عضو گروه سرایندگان بودم و همه را می شناختم. بریتانیایی ها از این نظر آدم های جالبی هستند. البته در بعضی موارد می توان آنها را محکوم کرد به اینکه خیلی نژادپرست اند، ولی از نظر فردی، آدم های خوش برخوردی هستند. من زمانی به بریتانیا رفتم و در آن بزرگ شدم که هنوز به کشوری چند فرهنگی تبدیل نشده بود؛ به همین دلیل من از خیلی جهات دلم برای انگلیسی که اکنون نابود شده تنگ می شود و به آن احساس نوستالژیکی دارم؛ انگلیس در دوران کودکی من در واقع ناپدید شده است. از اواسط دهه 1960 به بعد، خیلی از بریتانیایی ها با مردم شبه قاره هند رفتار تبعیض آمیزی را پیش گرفتند، ولی در زمان بچگی من انگلیسی ها با آسیایی ها رفتار تعصبی نداشتند.
▪ماجرای جدید ترین رمان شما در انگلستان رخ می دهد ولی داستان این رمان خیلی انگلیسی به نظر نمی رسد.
من هیچ وقت دنبال این نبودم که کتاب هایی که درباره انگلستان باشند بنویسم. نویسندگان خیلی خوبی را در بریتانیا می شناسم که دغدغه شان این است که دمای جامعه بریتانیا را اندازه بگیرند، ولی من فقط می گویم ماجرای داستانم در انگلیس رخ می دهد، اما این داستان در واقع در یک مکان تخیلی اتفاق می افتد. من وقتی رمان «بازمانده روز» را نوشتم خیلی ها فکر کردند آن رمان خیلی انگلیسی است ولی انگلیس آن داستان یک انگلیس بسیار تخیلی و ساختگی بود.
▪آن رمان با ایده ها و قالبواره (استریوتایپ) های زندگی انگلیسی بازی می کند که خیلی از آلمانی ها هم دچار این قالبواره ها هستند.
به نظر من همه آدم ها در هر کجای دنیا ممکن است دچار این نوع قالبواره ها باشند، بنابراین باید گفت ماجرای آن رمان در مکانی جهانی رخ می دهد. حتی خود مردم انگلیس هم در مورد اینکه انگلیس چگونه است، افسانه بافی می کنند. انگلیسی که در رمان جدید من حضور دارد با انگلیسی که در رمان «بازمانده روز» بود خیلی فرق می کند ولی درست مثل همان رمان، انگلیس به شکل خاصی نشان داده شده است.
▪در آن رمان، انگلیس بیشتر در مناطق روستایی و خارج از شهر نشان داده شده ...
ولی به شکل زیبایی نشان داده نشده؛ فضای خارج از شهر در این رمان فضایی سیاه و سرد و گرفته است.
▪رمان «هرگز رهایم نکن» در کل رمانی غم انگیز است. شخصیت های شما در این رمان «کلون های جوانی هستند که در وضعیت وحشتناکی گیر افتاده اند و سرنوشت وحشتناکی هم در انتظارشان است، ولی آنها شورش نمی کنند. آیا شما می خواستید وضعیت بشر را نشان دهید؟
من باید اعتراف کنم در همه رمان هایم این قضیه وجود دارد. کافی است نگاهی بیندازیم به مستخدم رمان «بازمانده روز». او نمی داند در کجای ماجرا قرار دارد؛ تاریخ انگلیس و آلمان نازی. او فقط همه چیز را می پذیرد و سعی می کند بخش ناچیزی از غرور و شرافت خود را حفظ کند. من با نوشتن «هرگز رهایم نکن» از همان اول می دانستم نمی خواهم داستانی درباره طبقه ای که مورد سوءاستفاده قرار گرفته و به بردگی گرفته شده و بعد هم شورش می کند، بنویسم. موضوع داستان من پیروزی روح بشر نبود. موضوع مورد علاقه من این بود که ظرفیت بشر برای پذیرش سرنوشت مشخص و بی رحمانه چقدر است.
▪یک منتقد آمریکایی رمان «هرگز رهایم نکن» را با آثار کافکا و بکت مقایسه کرده است.
فکر کنم منظور این منتقد این بوده که بد نیست به رمان من نگاه انتزاعی تری انداخته شود، مثل کار های بکت یا کافکا. البته حق با این منتقد است. من در طول سال هایی که به حرفه نویسندگی مشغول بوده ام، همیشه خوانندگانم را تشویق کرده ام از زاویه استعاری و مجازی به کار های من نگاه کنند. من مثلا در قیاس با نویسنده ای مثل «سال بلو» دلبستگی کمتری به زمان ومکان داستانم دارم. زمان و مکان یک داستان برای من فقط بخشی از یک تکنیک است و من آن را در پایان داستان انتخاب می کنم.
▪شما داستانتان را با شخصیت شروع می کنید؟
من اغلب داستان هایم را با روابط بین شخصیت ها یا سوال ها و مضمون ها شروع می کنم. مکان و زمان داستان را همیشه در انتهای داستان انتخاب می کنم. بزرگ ترین مشکل من موقع نوشتن رمان، همین انتخاب مکان و زمان داستان است. مثلا نوشتن یک داستان را به پایان می رسانم و بعد کتاب های تاریخی را می گردم و مکان و زمان مورد نظرم را جست وجو می کنم و با خودم می گویم: «اگر زمان این داستان را در دوران انقلاب کوبا قرار بدهم ممکن است خیلی جالب شود». من وقتی نخستین رمانم را به پایان رساندم برای زمان و مکان داستانم شهر ناکازاکی در پایان جنگ جهانی دوم را انتخاب کردم؛ در حالی که در آغاز، شهر «کورنوال» را انتخاب کرده بودم.
▪نویسنده دیگری که شما آدم را به یاد او می اندازید «دبلیو. جی. زیبالد» است، چون او هم مثل شما نثرش دقیق و در عین حال مبهم است و سه راوی دارد که از زندگی و سرگذشت خود می گویند.
البته من آثار زیبالد را خوانده ام و قبل از اینکه از دنیا برود، او را چندبار دیده بودم، ولی نمی توانم بگویم سبک او بر کار من تاثیری داشته است. من تازه همین چند سال پیش چند تا از کتاب هایش را خواندم. او سال های سال بود در انگلیس به کار تدریس اشتغال داشت ولی ما سال های سال پیش، که ترجمه کتاب «مهاجران» او منتشر شد، متوجه آثار این نویسنده شدیم. بعد هم همه به آثارش علاقه مند شدند و بعد از آن هم در سال 2001 در آن حادثه تصادف با اتومبیل به طرز فجیعی مرد. من به دانشگاه «ایست آنگلیا» که او در آن تدریس می کرد رفته بودم؛ آن موقع هیچ کس او را نمی شناخت. مسوولان این دانشگاه خیلی تلاش می کردند فرهنگ استفاده از نویسندگان را در دانشگاه مزبور جا بیندازند و به همین دلیل هم نویسندگان جنجالی زیادی را به این دانشگاه آوردند و احتمالا بهترین نویسنده این دانشگاه کسی بود که در آنجا خیلی آرام و بی سر و صدا ادبیات تطبیقی تدریس می کرد. این به نظر من بسیار جالب است.
کدام نویسندگان بر کار شما تاثیر گذاشتند؟
داستایفسکی، تولستوی و چخوف؛ نویسندگانی که من در جوانی آثار شان را می خواندم. البته چند تا نویسنده انگلیسی هم بودند که بر من تاثیر گذاشتند، ولی از نویسندگان ژاپنی هیچ تاثیری نگرفتم. فیلمسازان ژاپنی از دهه 1950، مثل «یاسوجیرو اوزو» یا «آکیرا کوروساوا» خیلی بر من تاثیر گذاشتند. من وقتی ترجمه کتاب های ژاپنی را می خوانم گیج می شوم. الان فقط آثار هاروکی موراکامی است که من می توانم درک کنم. او به معنی واقعی کلمه نویسنده جهانی است.
▪موراکامی فرهنگ عامه آمریکایی و انگلیسی را با عناصر مشخص ژاپنی در هم می آمیزد.
بله، ولی به نظر من ژاپن همین طوری است. یک روز رفته بودم به سخنرانی کوروساوا درباره 20 سال پیش گوش کنم؛ او دقیقا به این نکته اشاره کرد. یک نفر از او پرسید: «شما چرا آثار شکسپیر را اقتباس می کنید؟ آثار این نویسنده آنقدر جهانی است که نمی توانید از پس آن بربیایید» و کوروساوا هم در جواب گفت: «نه، این کار خیلی طبیعی است». دلیلش هم این بود که او با آثار شکسپیر و نویسندگان فرانسوی و روسی بزرگ شده بود. کوروساوا گفت: «یک ژاپنی معمولی همین طوری است». اگر به ژاپن بروید به وضوح می بینید که فرهنگ عامه و فرهنگ سنتی ژاپن با هم قاطی شده اند.
▪بیشتر رمان های شما درباره فردی است که به زندگی گذشته خود فکر می کند. آیا هرگز خواسته اید چیز متفاوتی بنویسید؛ مثلا یک شعر یا نمایشنامه؟
من به تازگی مشغول نوشتن فیلمنامه بوده ام. فیلمنامه نویسی برای من شیوه کار کاملا متفاوتی است چون در نوشتن فیلمنامه با دست اندرکاران فیلم باید هماهنگ باشی. البته فیلمنامه نویسی هم برای خودش عالمی دارد ولی خاطره چیز دیگری است.
▪در آلمان به دلیل وجود نازیسم در گذشته، این قضیه از دهه شصت مسئله خیلی بزرگی بوده.
بله، آلمان کشوری است که مردمش فراموش کردن و به خاطر سپردن را در سطح بسیار خودآگاهانه ای انجام داده اند. به نظر من آلمانی ها در قیاس با سایر ملل این کار را کامل تر و با موفقیت بیشتری به انجام رسانده اند.
▪به ویژه در مقایسه با ژاپنی ها؟
در مقایسه با ژاپنی ها، بله. ولی به نظر من مردم آمریکا خاطرات بسیار آشوب زده و مغشوشی از قضیه برده داری دارند. بعضی از آمریکایی ها می گویند برده داری را فراموش و به آینده فکر کنیم. نه برای سیاه پوست ها خوب است که چنین خاطراتی را از گذشته خود به یاد آورند و نه برای سفید پوست ها. بقیه هم می گویند اگر این کار را نکنید، جامعه به سمت جلو حرکت نخواهد کرد. همین حرف را می شود درباره دیگر کشور هایی زد که در سرگذشت خود تجارب تلخ داشته اند. هر ملت و کشوری که گذشته مسئله داری داشته با این پرسش مواجه است که آیا گذشته خود را مدام به یاد آورد و یا آن را به فراموشی بسپارد و به سمت جلو حرکت کند.
▪نیچه یک بار گفته بود: «فراموش کردن آدم را به رهایی می رساند».
خب، مسئله خیلی مهمی است. به نظر من کتاب هایم در مورد کشور هایی بوده که از یک طرف تغییرات اجتماعی قابل توجهی را پشت سر می گذارند و از طرف دیگر با خاطرات فردی طرف اند، ولی من هرگز نتوانسته ام این دو را با هم قاطی کنم. این برای من چالش بزرگی است.
کازوئو ایشی گورو، متولد ناکازاکی ژاپن است، با این توضیح ضروری که، او در پنج سالگی همراه پدر و مادر خود به انگلیس رفت. پدر او که یک اقیانوس شناس بود و برای انجام یک پروژه تحقیقاتی دوساله در «موسسه ملی اقیانوس شناسی» بریتانیا همراه همسر و فرزند خود به این کشور سفر کرد. پدر ایشی گورو به رغم تصمیم قطعی برای بازگشت به ژاپن، در انگلیس ماندگار شد و اکنون آنها سال های سال است که در انگلیس زندگی می کنند. ایشی گورو نویسندگی حرفه ای را از سال 1982 آغاز کرد. او پیش از اینکه به دانشکده نویسندگی« خلاق» برود کارش نوشتن ترانه و مددکاری اجتماعی بود.
موفقیت های او در زمینه نویسندگی با انتشار رمان «بازمانده روز» شروع شد که جایزه معتبر بوکر را برایش به ارمغان آورد و یک فیلم سینمایی موفق هم با نقش آفرینی «آنتونی هاپکینز» بر اساس آن ساخته شد. کازوئو ایشی گورو، رمان هایی آرام و ظریف درباره آدم هایی می نویسد که در شرایط اغلب غیرعادی و نامعمول تلاش می کنند با گذشته خود کنار بیایند.
جدید ترین رمان این نویسنده ژاپنی «هرگز رهایم نکن» نام دارد. این رمان که درباره «کلون»ها و یا همان انسان های آزمایشگاهی است از زاویه دید شخصیتی به نام «کتی اچ» نقل می شود. رمان مزبور نیز مثل بیشتر کتاب های دیگر این نویسنده نظر مثبت منتقدان را به خود جلب کرده است. در این گفت وگو، ایشی گوروی 52 ساله از خاطره و میراث دوگانه خود و جدید ترین رمانش «هرگز رهایم نکن» سخن می گوید.از این نویسنده،داستان های «وقتی ما یتیم بودیم»با ترجمه مژده دقیقی و«بازمانده روز»با ترجمه نجف دریا بندری منتشر شده است.
ترجمه؛ فرشید عطایی
▪آقای ایشی گورو، «هرگز رهایم نکن» ششمین رمان شما در طول 23 سال نویسندگی است. ظاهرا شما خیلی کند می نویسید. علت آن چیست؟
من هیچ وقت این نیاز را احساس نکردم که بخواهم با سرعت بیشتری کتاب منتشر کنم. هیچ وقت زیاد بودن تعداد کتاب ها برایم مطرح نبوده است. به نظر من نوشتن کتابی که حتی اندکی متفاوت باشد، مهمتر است.
▪تاکنون میلیون ها نسخه از کتاب های شما در انگلستان به فروش رفته و به 28 زبان دنیا ترجمه شده اند.
من این جور آمار و ارقام را پیگیری نمی کنم، ولی به نظرم این روز ها خیلی تفاوت هست بین نویسندگانی که کتاب هایشان پرفروش می شود و نویسندگانی که کتاب هایشان خوب نمی فروشد. حتی نویسندگان خیلی معروف و آنهایی که برنده جایزه نوبل شده اند هم خیلی کم می فروشند. پس نمی توان به راحتی فهمید که یک نویسنده چه جور زندگی ای دارد. ممکن است میلیونر باشد و ممکن هم است از گرسنگی بمیرد. در ده، پانزده سال گذشته، به خصوص برای نویسندگان انگلیسی زبان، این امکان به وجود آمده که بازار جهانی هم پیدا کنند.نویسندگان جوان آلمانی می گویند که بهترین راه رسیدن به شهرت در آلمان این است که یک رمان نویس موفق آمریکایی باشی.به نظر من تحسین برانگیز است که آلمانی ها نگاهی هم به بیرون از آلمان انداخته اند و نویسندگان آمریکایی یا در واقع بریتانیایی را دیده اند، ولی این موضوع تا حدودی من را نگران می کند.
▪نویسنده بین المللی بودن یعنی چه؟
خب، یک جنبه مهم این قضیه آن است که اگر من مدتی در آلمان یا هر کشور دیگری بمانم و برای علاقه مندان آثارم توضیح بدهم که چرا فلان چیز را نوشته ام، وقتی به کشورم برمی گردم به طور ناخودآگاه حواسم به این قضیه است که امکان دارد اثرم ترجمه شود. اثری که در زبان انگلیسی ممکن است خیلی عالی به نظر برسد، ممکن است در زبان های دیگر چیز خاصی نداشته باشد چون در آن کلی ارجاعات فرهنگی و اسامی تجاری خاص که برای انگلیسی ها آشناست و یا جناس های خاص زبان انگلیسی وجود دارد که خواننده غیرانگلیسی زبان از آنها سر در نمی آورد. به همین دلیل من هم مجبور می شوم این عناصر را از نوشته ام خارج کنم و این می تواند کار خیلی خطرناکی باشد.
▪یعنی شما مناسب عنوان نویسنده جهانی نیستید؟ شما در ژاپن به دنیا آمدید؛ پدر و مادرتان وقتی شما پنج سالتان بود به انگلستان مهاجرت کردند. هنوز هم در فرهنگ ژاپنی ریشه دارید؟
البته انگلستان وطن من است. پدر و مادر من هنوز سالم و سر حال اند و در انگلیس زندگی می کنند و اگر با آنها تلفنی صحبت کنم، با زبان ژاپنی بچه گانه بسیار بدی حرف می زنم. این تنها زبانی است که با آنها صحبت می کنم. فکر پدر و مادر من در سال هایی که در انگلیس بودند، همیشه این بود که به ژاپن برگردند. پدر من یک دانشمند بود که برای دولت انگلیس کار می کرد؛ ما هم فکر می کردیم کارش موقت است و برمی گردیم ولی هنوز که هنوز است بعد از 47 سال پدرم در انگلیس است، اما من همیشه در این فکر بودم که به ژاپن برگردم و با جامعه ژاپن جفت و جور شوم.
▪شما وقتی به عنوان یک آسیایی به انگلیس آمدید آیا در بین حومه نشین های انگلیسی احساس غربت نمی کردید؟
به هیچ وجه. اتفاقا برعکس، من در محل، شخصیت خیلی محبوبی بودم. در کلیسای محل، عضو گروه سرایندگان بودم و همه را می شناختم. بریتانیایی ها از این نظر آدم های جالبی هستند. البته در بعضی موارد می توان آنها را محکوم کرد به اینکه خیلی نژادپرست اند، ولی از نظر فردی، آدم های خوش برخوردی هستند. من زمانی به بریتانیا رفتم و در آن بزرگ شدم که هنوز به کشوری چند فرهنگی تبدیل نشده بود؛ به همین دلیل من از خیلی جهات دلم برای انگلیسی که اکنون نابود شده تنگ می شود و به آن احساس نوستالژیکی دارم؛ انگلیس در دوران کودکی من در واقع ناپدید شده است. از اواسط دهه 1960 به بعد، خیلی از بریتانیایی ها با مردم شبه قاره هند رفتار تبعیض آمیزی را پیش گرفتند، ولی در زمان بچگی من انگلیسی ها با آسیایی ها رفتار تعصبی نداشتند.
▪ماجرای جدید ترین رمان شما در انگلستان رخ می دهد ولی داستان این رمان خیلی انگلیسی به نظر نمی رسد.
من هیچ وقت دنبال این نبودم که کتاب هایی که درباره انگلستان باشند بنویسم. نویسندگان خیلی خوبی را در بریتانیا می شناسم که دغدغه شان این است که دمای جامعه بریتانیا را اندازه بگیرند، ولی من فقط می گویم ماجرای داستانم در انگلیس رخ می دهد، اما این داستان در واقع در یک مکان تخیلی اتفاق می افتد. من وقتی رمان «بازمانده روز» را نوشتم خیلی ها فکر کردند آن رمان خیلی انگلیسی است ولی انگلیس آن داستان یک انگلیس بسیار تخیلی و ساختگی بود.
▪آن رمان با ایده ها و قالبواره (استریوتایپ) های زندگی انگلیسی بازی می کند که خیلی از آلمانی ها هم دچار این قالبواره ها هستند.
به نظر من همه آدم ها در هر کجای دنیا ممکن است دچار این نوع قالبواره ها باشند، بنابراین باید گفت ماجرای آن رمان در مکانی جهانی رخ می دهد. حتی خود مردم انگلیس هم در مورد اینکه انگلیس چگونه است، افسانه بافی می کنند. انگلیسی که در رمان جدید من حضور دارد با انگلیسی که در رمان «بازمانده روز» بود خیلی فرق می کند ولی درست مثل همان رمان، انگلیس به شکل خاصی نشان داده شده است.
▪در آن رمان، انگلیس بیشتر در مناطق روستایی و خارج از شهر نشان داده شده ...
ولی به شکل زیبایی نشان داده نشده؛ فضای خارج از شهر در این رمان فضایی سیاه و سرد و گرفته است.
▪رمان «هرگز رهایم نکن» در کل رمانی غم انگیز است. شخصیت های شما در این رمان «کلون های جوانی هستند که در وضعیت وحشتناکی گیر افتاده اند و سرنوشت وحشتناکی هم در انتظارشان است، ولی آنها شورش نمی کنند. آیا شما می خواستید وضعیت بشر را نشان دهید؟
من باید اعتراف کنم در همه رمان هایم این قضیه وجود دارد. کافی است نگاهی بیندازیم به مستخدم رمان «بازمانده روز». او نمی داند در کجای ماجرا قرار دارد؛ تاریخ انگلیس و آلمان نازی. او فقط همه چیز را می پذیرد و سعی می کند بخش ناچیزی از غرور و شرافت خود را حفظ کند. من با نوشتن «هرگز رهایم نکن» از همان اول می دانستم نمی خواهم داستانی درباره طبقه ای که مورد سوءاستفاده قرار گرفته و به بردگی گرفته شده و بعد هم شورش می کند، بنویسم. موضوع داستان من پیروزی روح بشر نبود. موضوع مورد علاقه من این بود که ظرفیت بشر برای پذیرش سرنوشت مشخص و بی رحمانه چقدر است.
▪یک منتقد آمریکایی رمان «هرگز رهایم نکن» را با آثار کافکا و بکت مقایسه کرده است.
فکر کنم منظور این منتقد این بوده که بد نیست به رمان من نگاه انتزاعی تری انداخته شود، مثل کار های بکت یا کافکا. البته حق با این منتقد است. من در طول سال هایی که به حرفه نویسندگی مشغول بوده ام، همیشه خوانندگانم را تشویق کرده ام از زاویه استعاری و مجازی به کار های من نگاه کنند. من مثلا در قیاس با نویسنده ای مثل «سال بلو» دلبستگی کمتری به زمان ومکان داستانم دارم. زمان و مکان یک داستان برای من فقط بخشی از یک تکنیک است و من آن را در پایان داستان انتخاب می کنم.
▪شما داستانتان را با شخصیت شروع می کنید؟
من اغلب داستان هایم را با روابط بین شخصیت ها یا سوال ها و مضمون ها شروع می کنم. مکان و زمان داستان را همیشه در انتهای داستان انتخاب می کنم. بزرگ ترین مشکل من موقع نوشتن رمان، همین انتخاب مکان و زمان داستان است. مثلا نوشتن یک داستان را به پایان می رسانم و بعد کتاب های تاریخی را می گردم و مکان و زمان مورد نظرم را جست وجو می کنم و با خودم می گویم: «اگر زمان این داستان را در دوران انقلاب کوبا قرار بدهم ممکن است خیلی جالب شود». من وقتی نخستین رمانم را به پایان رساندم برای زمان و مکان داستانم شهر ناکازاکی در پایان جنگ جهانی دوم را انتخاب کردم؛ در حالی که در آغاز، شهر «کورنوال» را انتخاب کرده بودم.
▪نویسنده دیگری که شما آدم را به یاد او می اندازید «دبلیو. جی. زیبالد» است، چون او هم مثل شما نثرش دقیق و در عین حال مبهم است و سه راوی دارد که از زندگی و سرگذشت خود می گویند.
البته من آثار زیبالد را خوانده ام و قبل از اینکه از دنیا برود، او را چندبار دیده بودم، ولی نمی توانم بگویم سبک او بر کار من تاثیری داشته است. من تازه همین چند سال پیش چند تا از کتاب هایش را خواندم. او سال های سال بود در انگلیس به کار تدریس اشتغال داشت ولی ما سال های سال پیش، که ترجمه کتاب «مهاجران» او منتشر شد، متوجه آثار این نویسنده شدیم. بعد هم همه به آثارش علاقه مند شدند و بعد از آن هم در سال 2001 در آن حادثه تصادف با اتومبیل به طرز فجیعی مرد. من به دانشگاه «ایست آنگلیا» که او در آن تدریس می کرد رفته بودم؛ آن موقع هیچ کس او را نمی شناخت. مسوولان این دانشگاه خیلی تلاش می کردند فرهنگ استفاده از نویسندگان را در دانشگاه مزبور جا بیندازند و به همین دلیل هم نویسندگان جنجالی زیادی را به این دانشگاه آوردند و احتمالا بهترین نویسنده این دانشگاه کسی بود که در آنجا خیلی آرام و بی سر و صدا ادبیات تطبیقی تدریس می کرد. این به نظر من بسیار جالب است.
کدام نویسندگان بر کار شما تاثیر گذاشتند؟
داستایفسکی، تولستوی و چخوف؛ نویسندگانی که من در جوانی آثار شان را می خواندم. البته چند تا نویسنده انگلیسی هم بودند که بر من تاثیر گذاشتند، ولی از نویسندگان ژاپنی هیچ تاثیری نگرفتم. فیلمسازان ژاپنی از دهه 1950، مثل «یاسوجیرو اوزو» یا «آکیرا کوروساوا» خیلی بر من تاثیر گذاشتند. من وقتی ترجمه کتاب های ژاپنی را می خوانم گیج می شوم. الان فقط آثار هاروکی موراکامی است که من می توانم درک کنم. او به معنی واقعی کلمه نویسنده جهانی است.
▪موراکامی فرهنگ عامه آمریکایی و انگلیسی را با عناصر مشخص ژاپنی در هم می آمیزد.
بله، ولی به نظر من ژاپن همین طوری است. یک روز رفته بودم به سخنرانی کوروساوا درباره 20 سال پیش گوش کنم؛ او دقیقا به این نکته اشاره کرد. یک نفر از او پرسید: «شما چرا آثار شکسپیر را اقتباس می کنید؟ آثار این نویسنده آنقدر جهانی است که نمی توانید از پس آن بربیایید» و کوروساوا هم در جواب گفت: «نه، این کار خیلی طبیعی است». دلیلش هم این بود که او با آثار شکسپیر و نویسندگان فرانسوی و روسی بزرگ شده بود. کوروساوا گفت: «یک ژاپنی معمولی همین طوری است». اگر به ژاپن بروید به وضوح می بینید که فرهنگ عامه و فرهنگ سنتی ژاپن با هم قاطی شده اند.
▪بیشتر رمان های شما درباره فردی است که به زندگی گذشته خود فکر می کند. آیا هرگز خواسته اید چیز متفاوتی بنویسید؛ مثلا یک شعر یا نمایشنامه؟
من به تازگی مشغول نوشتن فیلمنامه بوده ام. فیلمنامه نویسی برای من شیوه کار کاملا متفاوتی است چون در نوشتن فیلمنامه با دست اندرکاران فیلم باید هماهنگ باشی. البته فیلمنامه نویسی هم برای خودش عالمی دارد ولی خاطره چیز دیگری است.
▪در آلمان به دلیل وجود نازیسم در گذشته، این قضیه از دهه شصت مسئله خیلی بزرگی بوده.
بله، آلمان کشوری است که مردمش فراموش کردن و به خاطر سپردن را در سطح بسیار خودآگاهانه ای انجام داده اند. به نظر من آلمانی ها در قیاس با سایر ملل این کار را کامل تر و با موفقیت بیشتری به انجام رسانده اند.
▪به ویژه در مقایسه با ژاپنی ها؟
در مقایسه با ژاپنی ها، بله. ولی به نظر من مردم آمریکا خاطرات بسیار آشوب زده و مغشوشی از قضیه برده داری دارند. بعضی از آمریکایی ها می گویند برده داری را فراموش و به آینده فکر کنیم. نه برای سیاه پوست ها خوب است که چنین خاطراتی را از گذشته خود به یاد آورند و نه برای سفید پوست ها. بقیه هم می گویند اگر این کار را نکنید، جامعه به سمت جلو حرکت نخواهد کرد. همین حرف را می شود درباره دیگر کشور هایی زد که در سرگذشت خود تجارب تلخ داشته اند. هر ملت و کشوری که گذشته مسئله داری داشته با این پرسش مواجه است که آیا گذشته خود را مدام به یاد آورد و یا آن را به فراموشی بسپارد و به سمت جلو حرکت کند.
▪نیچه یک بار گفته بود: «فراموش کردن آدم را به رهایی می رساند».
خب، مسئله خیلی مهمی است. به نظر من کتاب هایم در مورد کشور هایی بوده که از یک طرف تغییرات اجتماعی قابل توجهی را پشت سر می گذارند و از طرف دیگر با خاطرات فردی طرف اند، ولی من هرگز نتوانسته ام این دو را با هم قاطی کنم. این برای من چالش بزرگی است.