Salar
29-09-2006, 03:02 PM
http://www.kargozaraan.com/Released/85-05-19/6-1.jpgترجمه فرشید عطایی:
جان هویر آپدایک (متولد 1932)، رمان نویس، داستان کوتاه نویس و شاعر آمریکایی بیشترین شهرتش به خاطر نوشتن مجموعه رمان های خرگوشی است که آنها را در سال های مختلف و در چهار قسمت جداگانه با عناوین «خرگوش، بدو!» (1981)، «خرگوش باز می گردد» (1971)، «خرگوش پولدار می شود» (1981) و «خرگوش استراحت می کند» (1990) نوشته است. این سری رمان ها درباره زندگی شخصیتی به نام «هری آنگسترام» ملقب به «خرگوش» است که داستان زندگی او را از زمان جوانی دنبال می کند و از آشوب های دهه 1960 و سال های بعد زندگی او می گذرد تا اینکه به مرحله قهقرای نهایی زندگی او می رسد.
او بر کارهای نویسندگان مطرح زیادی نقد نوشته است؛ ازجمله فیلیپ راث، سال بلو، کوت ونه گات، جوی کرول اوتس، آیریس مرداک، اوبرتو اکو، میلان کوندرا، گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا و ایزابل آلنده.آپدایک در یک شهر کوچک به نام «ریدینگ» در ایالت «پنسیلوانیا» به دنیا آمد، ولی تا وقتی که سیزده سالش بشود، در شهر کوچک «شیلینگتون» زندگی می کرد. آپدایک در زمان کودکی از بیماری داءالصدف و لکنت زبان در عذاب بود، ولی مادرش او را به نوشتن تشویق می کرد.آپدایک، در سال 1954 از دانشگاه فارغ التحصیل شد و از سال 1955 همکاری خود را با مجله «نیویورکر» شروع کرد و برای این مجله سرمقاله و شعر و داستان و نقد نوشت.
آپدایک از 23 سالگی از طریق نویسندگی امرار معاش کرد. نخستین رمان آپدایک به نام «نمایشگاه نوانخانه» (1959) درباره افراد سالخورده ای است که در خانه سالمندان زندگی می کنند.نام آپدایک با رمان های خرگوشی او گره خورده است. نخستین کتاب از این مجموعه چهار جلدی که درباره قهرمان معروف او «هری انگسترام» (خرگوش) یک سوئدی چشم آبی ورزشکار او جذاب است، با کلمه «می دود» به پایان می رسد. در رمان «خرگوش باز می گردد» هری یک بورژوای میانسال است که زندگی اش به دلیل خیانت همسرش نابود شده است.
در رمان «خرگوش استراحت می کند» جامعه آمریکا دچار فساد و زوال شده، ویروس «ایدز» به وجود آمده و بدن خرگوش ورم کرده و دچار سینه درد شده و احساس می کند که در وجود آدم چیزی نیست جز فضایی تاریک و سیاه.آپدایک تاکنون برنده انواع و اقسام جایزه های معتبر شده است که از میان آنها به جایزه ملی کتاب و جایزه حلقه منتقدان کتاب و دو جایزه پولیتزر می توان اشاره کرد. آپدایک دو جایزه پولیتزر را برای رمان های «خرگوش پولدار می شود» و «خرگوش استراحت می کند» دریافت کرد. آپدایک پس از اینکه به داستان خویشتن داستانی خود یعنی «هری انگسترام» پایان داد، یک خویشتن دیگر به نام «هری بخ» را به وجود آورد که هنوز در صحنه ادبی آپدایک حضور دارد.
▪چطور شد که تصمیم گرفتید نویسنده شوید؟
مادرم همیشه می خواست نویسنده شود و من از اوایل کودکی او را پشت ماشین تحریر می دیدم و هرچند از بچگی در درجه اول به نقاشی علاقه داشتم ولی فکر نویسنده شدن در ذهنم کاشته شد.
▪کدام نویسندگان سبک شما را شکل دادند؟
البته آدم هرچیز با ارزشی را که می خواند یک جورهایی به شیوه نوشتن نویسنده آن برمی گردد، ولی نخستین نویسنده مورد علاقه من «جیمز ثربر» بود. او به من نشان داد که چگونه به سبک و سیاق آمریکایی بنویسم و اینکه چگونه نثرم را بامزه و طنزآمیز کنم. فکر کنم حول و حوش یازده سالم بود که نخستین بار با کارهای او آشنا شدم. پول هایم را جمع می کردم تا کار جدیدش را بخرم. ثربر تا هجده سالگی بت من بود. من در دوازده سالگی به عنوان یکی از طرفداران پر و پاقرص او نامه ای برایش نوشتم و او هم در مقابل یکی از نقاشی هایش را که قاب هم گرفته بود برایم فرستاد. من این نقاشی را از آن زمان هرجا که رفته ام با خودم برده ام. در دانشگاه هم با کارهای شکسپیر و داستایوسکی آشنا شدم. در این دوره داستان های کوتاه «جی.دی.سلینجر» خوب یادم دادند که چگونه می توان با سلسله حوادثی که ارتباط چندانی با هم ندارند و یا ارتباط ضعیفی با هم دارند، داستان درست کرد.
وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم تلاشم این بود که تحصیلاتم را ادامه بدهم و به همین دلیل شروع کردم به خواندن اثر چند جلدی «پروست» به زبان انگلیسی که «اسکات مونکریف» آن را ترجمه کرده بود. آن جملات طولانی و بی انتها، بینش هایی که پروست در جست وجویشان بود، یورش های گسترده و لذتبخشی که به فلسفه می برد، همه اینها خیلی برایم جادویی به نظر می رسیدند. در همین دوران بود که آثار یک رمان نویس انگلیسی به نام «هنری گرین» را خواندم، نام این رمان نویس اکنون تقریبا به فراموشی سپرده شده است، ولی او برای من استاد سبک در داستان نویسی است. رمان «ربیت پولدار شده است» با آن سال ها فاصله بعیدی دارد ولی روایت سریع در این رمان را با الهام از نوشته های هنری گرین انجام دادم، البته در پس تمام آن تک گویی ها «اولیس» جیمز جویس ایستاده است؛ تک گویی های درونی «مولی» و «لئوپولد بلوم» یک شیوه تازه و بسیار رهایی بخش و هیجان انگیز برای تاثیرگذاشتن بر خواننده است، ولی جویس، هوایی است که من نفس می کشم، در حالی که پروست و گرین و سلینجر به عنوان نویسندگانی که من را یک گام به پیش برده اند در ذهنم می مانند، یک گام به طرف اینکه یاد بگیرم مصالح داستانی ام را چگونه کنترل کنم.
▪شما یک بار که درباره رمان «خرگوش، بدو» صحبت می کردید گفتید نوشتن این رمان را به خاطر علاقه تان به دراماتیک کردن حس دلواپسی و نگرانی، شروع کردید. دلواپسی و نگرانی در زندگی چه جذابیتی برای شما دارد؟
به نظرم من می توانستم در سال 1959 به جامعه اطرافم نگاه کنم و مردان نگران و دلواپس را ببینم؛ خود من هم یکی از آن مردانی بودم که وحشت و نگرانی خاصی را در درون خودم حس می کردم. همین نوع مرد که آرام نخواهد نشست و تعهدی ندارد و دلواپسی و نگرانی خود را در جامعه آشکار نمی کند، تبدیل شد به شخصیتی به نام «هری انگسترام» غنام «انگسترام» آدم را یاد کلمه فلسفی و آلمانی «انگست» در زبان انگلیسی می اندازد که به معنی نگرانی است.ف من این شخصیت را به عنوان یک بازیگر سابق بسکتبال تصور کردم.
من در دوران دبیرستان خیلی بسکتبال تماشا می کردم و حتی بازی هم می کردم، به همین دلیل قهرمان بسکتبال دبیرستان بودن برای من عنوان بزرگی بود و همین موضوع همیشه در ذهنم بود چون آن را به عنوان بخشی از واقعیات زندگی آمریکایی مشاهده کرده بودم. هری انگسترام بسکتبالیستی بوده که توانایی خاصی در زمینه قهرمانی داشته، قد بلندی دارد، تا هجده سالگی آدم فوق العاده ای بوده و بعد ناگهان زندگی اش سیر قهقرایی خود را طی می کند. این شخصیت از این لحاظ دارای مشخصه های خاصی بود، حتی لقب «خرگوش» یادآور یک سری مشخصه است، خرگوش ها حیواناتی ترسو و وحشت زده هستند که علف و سبزی ها را دوست دارند. من تصویری از این آدم در ذهن داشتم که تصویری کاملا دست یافتنی بود، واکنش های خنثای او، واکنش های حین صحبتش، همیشه برای من آشنا بود، شاید به این دلیل که او مثل خود من رفتار می کرد.
شاید این را که می خواهم بگویم علتش این باشد که من رمان زیاد نخوانده ام ولی من رمانی را به یاد ندارم که بتواند مثل رمان «خرگوش پولدار می شود» روی پدر و پسری که با هم درگیری دارند و ماجرایشان از دید پدر روایت می شود، تمرکز کند.
به نظرم این کمی غیرعادی و غیرمعمول هم هست. بیشتر رمان ها از دید مرد جوان داستان روایت می شوند و این رمان ها را نویسندگانی نوشته اند که احتمالا خودشان سال ها پیش همان مرد جوان بوده اند، به همین دلیل خواننده با بسیاری از پدرهای اینگونه رمان های پدر- پسری احساس همدلی نمی کند. مثلا به پدر کافکا فکر کنید که چگونه بر داستان های کافکا سایه افکنده ولی هرگز نمی فهمید که پدر کافکا در زمان جوانی کافکا چه نظری درباره او داشته.
درگیری پدر و پسر در رمان «خرگوش پولدار می شود» خود به خود و خیلی طبیعی از بالا رفتن سن «هری» ناشی می شود. او با بچه های کوچک رفتار بهتری دارد تا با بچه های بزرگ. به نظر من برای رفتار با بچه های بزرگ باید اصول مشخصی داشته باشی، یعنی چیزی داشته باشی که بتوانی یک جور نظام انضباطی را از آن آویزان کنی، ولی هری این نظام را در اختیار ندارد. به همین دلیل هری برای پسر بیست و دو، سه ساله اش «نلسون» آدم تقریبا بی فایده و به درد نخوری است؛ هری آن هم فقط در لحظاتی به طور گنگ و مبهم برای پسرش احساس تاسف می کند ولی در واقع به جوانی او حسادت می کند؛ او تصور می کند که پسرش از نوعی آزادی برخوردار است که خود هرگز نداشته و باقی قضایا. ولی شاید طبیعی این باشد که با توجه به سن نلسون نباید انتظار داشته باشیم چنین پسری با پدر خود در خانه بماند. شاید پدر و مادر بودن یک حد و مرزی دارد و هرگز این مرز را دیگر رد کرده و احساس می کند رابطه خود و پسرش را نباید خراب تر از این بکند. از جهاتی، موقعیت پدر در این درگیری جالب تر است چون این موقعیت تضاد بیشتری در خود دارد. در این رابطه پدر به پسر خود هم عشق دارد و هم خصومت. پدر هم رقیب است و هم محافظ و حامی.
▪علاقه شما به ژنتیک هم به نظر من کمی غیرعادی است؟
مادر من و همینطور پدر او به شباهت های خانوادگی خیلی علاقه داشتند و شاید همین علت علاقه من به این موضوع باشد. یکی از چیزهایی که من سعی در نشان دادن آن داشتم قدرت ژن ها بود. یعنی که نلسون پسر هری است ولی نلسون مادری هم دارد و هری نسبت به این موضوع بسیار آگاه است. مثلا به دستان نلسون نگاه می کند و می بیند که او دستان مادر خود را دارد. نلسون پدر قدبلندی دارد ولی از سر بدشانسی قد او کوتاه است. این رمان از جهتی، مطالعه و بررسی وراثت است. به طور کلی این چیزی نیست که شما بتوانید مشابه اش را در یک رمان دیگر بیابید. بعضی از کتاب های «ان تایلر» سعی بر این دارند که خانواده را هم به عنوان نهادی مستقل نشان بدهند و هم مجموعه ای از افراد؛ مثلا رمان «در جست وجوی کیلب» اینگونه است. برای نویسندگان جوان تر اکنون خانواده های هسته ای واقعا هسته ای شده اند. خانواده هسته ای یعنی فقط خودت و مامان و شاید بالا، هر چند پدر هم اغلب غایب است. در چنین خانواده ای وقتی هویت خودت مطرح می شود، می بینی چیزی در چنته نداری؛ در حالی که در خانواده های گسترده سنتی که اغلب در روستاها و شهرهای کوچک دیده می شوند و من هم در آنها بزرگ شده ام شما اگر یک اشرف زاده بودید، می توانستید آباء و اجداد خود را دست کم تا نسل پدر پدربزرگت و حتی عقب تر ردگیری کنید.
▪به تازگی روزنامه نیویورک تایمز از منتقدان خود در مورد بهترین رمان آمریکایی در 25 سال گذشته رای گیری کرد که سری رمان های خرگوشی شما هم در میان اسامی رمان های برگزیده منتقدان نیویورک تایمز قرار داشت.
من خبر ندارم.
▪دوست ندارم این خبر را به شما بدهم که رمان شما رتبه اول را به دست نیاورد.
ببینید، هر چیزی که...
▪ فکر کنم رمان های خرگوشی شما همراه «نصف النهار خون» اثر «کورمک مکارتی» رتبه سوم را به دست آورد.
باز هم من و کورمک مکارتی کنار هم قرار گرفتیم. من هیچ وقت نتوانستم کتاب هایش را بخوانم. در اینجا بدون شک من باخته ام، ولی سوم شدن بهتر از هیچی نشدن است.
▪آیا هیچ وقت به بازنشسته شدن فکر می کنید؟
من به سنی رسیده ام که هم دوره ای هایم همه بازنشسته شده اند. نویسنده خوداشتغال است. کسی نیست به شما بگوید جمع کن و برو. این هم موهبتی است.
▪حالا اگر بخواهید بازنشسته بشوید چگونه این کار را انجام می دهید؟ به نظرم آرام آرام، نویسندگی را کنار می گذارید.
«آرام» آرام نویسندگی را کنار می گذارید، نوشته هایتان برگشت می خورد، ویراستارتان جلسه های شرم آور در مورد کارهایتان تشکیل می دهد و سرانجام خودتان به این نتیجه می رسید که پیر شده اید. ولی من فعلا قصد بازنشستگی ندارم و تا مدتی دیگر به نویسندگی ادامه خواهم داد.
▪من احساس می کنم که شما در ده، پانزده سال گذشته همیشه بی قرار و در جست وجوی چیزی بوده اید و از نوشتن کتاب های آپدایکی خاص خودتان فراتر رفته اید. شما در ژانرهای رئالیسم جادویی و علمی - تخیلی داستان نوشته اید.
من همیشه پیش خودم فکر می کردم که سالی یک کتاب باید داستان بیرون بدهم و این طرز تفکر به عنوان نویسنده به نظر من خیلی بهتر از این است که آدم مثل بعضی نویسندگان آمریکایی از جمله «نورمن میلر» - نورمن میلر محترم البته- خودش را در مقام کشیش - پیامبر ببیند. من حالا به یمن وجود داروهای جدید و شیوه مدرن زندگی پروتستان ها آنقدر عمر کرده ام که بتوانم رمان های مختلف بنویسم. بنابراین نویسنده به دنبال چیزهایی است که برایش جالب باشند و حتی او را به چالش بکشند و به این ترتیب یک دنیای متفاوت خلق کند. کتاب «زوج ها» تنها کتاب پرفروش من بود. این رمان درباره زندگی خانواده های آمریکایی در دهه شصت بود. من احساس می کردم که چیزی برای بیان در این مورد دارم.
بچه که بودم همیشه احساس می کردم اتفاقاتی در خانه ما دارد رخ می دهد و این را از روی نارضایتی پدر و مادرم و تنش های موجود در خانه می فهمیدم. این اتفاقات پیچیده تر از آن بودند که داستان قادر به نشان دادن شان باشد. بنابراین من نوشتن رمان زوج ها را با این فرض شروع کردم که در مورد زندگی خانوادگی خیلی حرف ها هست که بیان شود و اینکه من می توانم آن را از زاویه تازه ای ارائه کنم. بنابراین من همیشه سعی کرده ام شیوه کارم را تغییر بدهم. من دلم می خواهد مادام که قادر به آواز خواندن هستم ترانه ام را تغییر بدهم چون من تا ابد که نمی توانم آواز بخوانم.
جان هویر آپدایک (متولد 1932)، رمان نویس، داستان کوتاه نویس و شاعر آمریکایی بیشترین شهرتش به خاطر نوشتن مجموعه رمان های خرگوشی است که آنها را در سال های مختلف و در چهار قسمت جداگانه با عناوین «خرگوش، بدو!» (1981)، «خرگوش باز می گردد» (1971)، «خرگوش پولدار می شود» (1981) و «خرگوش استراحت می کند» (1990) نوشته است. این سری رمان ها درباره زندگی شخصیتی به نام «هری آنگسترام» ملقب به «خرگوش» است که داستان زندگی او را از زمان جوانی دنبال می کند و از آشوب های دهه 1960 و سال های بعد زندگی او می گذرد تا اینکه به مرحله قهقرای نهایی زندگی او می رسد.
او بر کارهای نویسندگان مطرح زیادی نقد نوشته است؛ ازجمله فیلیپ راث، سال بلو، کوت ونه گات، جوی کرول اوتس، آیریس مرداک، اوبرتو اکو، میلان کوندرا، گابریل گارسیا مارکز، ماریو بارگاس یوسا و ایزابل آلنده.آپدایک در یک شهر کوچک به نام «ریدینگ» در ایالت «پنسیلوانیا» به دنیا آمد، ولی تا وقتی که سیزده سالش بشود، در شهر کوچک «شیلینگتون» زندگی می کرد. آپدایک در زمان کودکی از بیماری داءالصدف و لکنت زبان در عذاب بود، ولی مادرش او را به نوشتن تشویق می کرد.آپدایک، در سال 1954 از دانشگاه فارغ التحصیل شد و از سال 1955 همکاری خود را با مجله «نیویورکر» شروع کرد و برای این مجله سرمقاله و شعر و داستان و نقد نوشت.
آپدایک از 23 سالگی از طریق نویسندگی امرار معاش کرد. نخستین رمان آپدایک به نام «نمایشگاه نوانخانه» (1959) درباره افراد سالخورده ای است که در خانه سالمندان زندگی می کنند.نام آپدایک با رمان های خرگوشی او گره خورده است. نخستین کتاب از این مجموعه چهار جلدی که درباره قهرمان معروف او «هری انگسترام» (خرگوش) یک سوئدی چشم آبی ورزشکار او جذاب است، با کلمه «می دود» به پایان می رسد. در رمان «خرگوش باز می گردد» هری یک بورژوای میانسال است که زندگی اش به دلیل خیانت همسرش نابود شده است.
در رمان «خرگوش استراحت می کند» جامعه آمریکا دچار فساد و زوال شده، ویروس «ایدز» به وجود آمده و بدن خرگوش ورم کرده و دچار سینه درد شده و احساس می کند که در وجود آدم چیزی نیست جز فضایی تاریک و سیاه.آپدایک تاکنون برنده انواع و اقسام جایزه های معتبر شده است که از میان آنها به جایزه ملی کتاب و جایزه حلقه منتقدان کتاب و دو جایزه پولیتزر می توان اشاره کرد. آپدایک دو جایزه پولیتزر را برای رمان های «خرگوش پولدار می شود» و «خرگوش استراحت می کند» دریافت کرد. آپدایک پس از اینکه به داستان خویشتن داستانی خود یعنی «هری انگسترام» پایان داد، یک خویشتن دیگر به نام «هری بخ» را به وجود آورد که هنوز در صحنه ادبی آپدایک حضور دارد.
▪چطور شد که تصمیم گرفتید نویسنده شوید؟
مادرم همیشه می خواست نویسنده شود و من از اوایل کودکی او را پشت ماشین تحریر می دیدم و هرچند از بچگی در درجه اول به نقاشی علاقه داشتم ولی فکر نویسنده شدن در ذهنم کاشته شد.
▪کدام نویسندگان سبک شما را شکل دادند؟
البته آدم هرچیز با ارزشی را که می خواند یک جورهایی به شیوه نوشتن نویسنده آن برمی گردد، ولی نخستین نویسنده مورد علاقه من «جیمز ثربر» بود. او به من نشان داد که چگونه به سبک و سیاق آمریکایی بنویسم و اینکه چگونه نثرم را بامزه و طنزآمیز کنم. فکر کنم حول و حوش یازده سالم بود که نخستین بار با کارهای او آشنا شدم. پول هایم را جمع می کردم تا کار جدیدش را بخرم. ثربر تا هجده سالگی بت من بود. من در دوازده سالگی به عنوان یکی از طرفداران پر و پاقرص او نامه ای برایش نوشتم و او هم در مقابل یکی از نقاشی هایش را که قاب هم گرفته بود برایم فرستاد. من این نقاشی را از آن زمان هرجا که رفته ام با خودم برده ام. در دانشگاه هم با کارهای شکسپیر و داستایوسکی آشنا شدم. در این دوره داستان های کوتاه «جی.دی.سلینجر» خوب یادم دادند که چگونه می توان با سلسله حوادثی که ارتباط چندانی با هم ندارند و یا ارتباط ضعیفی با هم دارند، داستان درست کرد.
وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدم تلاشم این بود که تحصیلاتم را ادامه بدهم و به همین دلیل شروع کردم به خواندن اثر چند جلدی «پروست» به زبان انگلیسی که «اسکات مونکریف» آن را ترجمه کرده بود. آن جملات طولانی و بی انتها، بینش هایی که پروست در جست وجویشان بود، یورش های گسترده و لذتبخشی که به فلسفه می برد، همه اینها خیلی برایم جادویی به نظر می رسیدند. در همین دوران بود که آثار یک رمان نویس انگلیسی به نام «هنری گرین» را خواندم، نام این رمان نویس اکنون تقریبا به فراموشی سپرده شده است، ولی او برای من استاد سبک در داستان نویسی است. رمان «ربیت پولدار شده است» با آن سال ها فاصله بعیدی دارد ولی روایت سریع در این رمان را با الهام از نوشته های هنری گرین انجام دادم، البته در پس تمام آن تک گویی ها «اولیس» جیمز جویس ایستاده است؛ تک گویی های درونی «مولی» و «لئوپولد بلوم» یک شیوه تازه و بسیار رهایی بخش و هیجان انگیز برای تاثیرگذاشتن بر خواننده است، ولی جویس، هوایی است که من نفس می کشم، در حالی که پروست و گرین و سلینجر به عنوان نویسندگانی که من را یک گام به پیش برده اند در ذهنم می مانند، یک گام به طرف اینکه یاد بگیرم مصالح داستانی ام را چگونه کنترل کنم.
▪شما یک بار که درباره رمان «خرگوش، بدو» صحبت می کردید گفتید نوشتن این رمان را به خاطر علاقه تان به دراماتیک کردن حس دلواپسی و نگرانی، شروع کردید. دلواپسی و نگرانی در زندگی چه جذابیتی برای شما دارد؟
به نظرم من می توانستم در سال 1959 به جامعه اطرافم نگاه کنم و مردان نگران و دلواپس را ببینم؛ خود من هم یکی از آن مردانی بودم که وحشت و نگرانی خاصی را در درون خودم حس می کردم. همین نوع مرد که آرام نخواهد نشست و تعهدی ندارد و دلواپسی و نگرانی خود را در جامعه آشکار نمی کند، تبدیل شد به شخصیتی به نام «هری انگسترام» غنام «انگسترام» آدم را یاد کلمه فلسفی و آلمانی «انگست» در زبان انگلیسی می اندازد که به معنی نگرانی است.ف من این شخصیت را به عنوان یک بازیگر سابق بسکتبال تصور کردم.
من در دوران دبیرستان خیلی بسکتبال تماشا می کردم و حتی بازی هم می کردم، به همین دلیل قهرمان بسکتبال دبیرستان بودن برای من عنوان بزرگی بود و همین موضوع همیشه در ذهنم بود چون آن را به عنوان بخشی از واقعیات زندگی آمریکایی مشاهده کرده بودم. هری انگسترام بسکتبالیستی بوده که توانایی خاصی در زمینه قهرمانی داشته، قد بلندی دارد، تا هجده سالگی آدم فوق العاده ای بوده و بعد ناگهان زندگی اش سیر قهقرایی خود را طی می کند. این شخصیت از این لحاظ دارای مشخصه های خاصی بود، حتی لقب «خرگوش» یادآور یک سری مشخصه است، خرگوش ها حیواناتی ترسو و وحشت زده هستند که علف و سبزی ها را دوست دارند. من تصویری از این آدم در ذهن داشتم که تصویری کاملا دست یافتنی بود، واکنش های خنثای او، واکنش های حین صحبتش، همیشه برای من آشنا بود، شاید به این دلیل که او مثل خود من رفتار می کرد.
شاید این را که می خواهم بگویم علتش این باشد که من رمان زیاد نخوانده ام ولی من رمانی را به یاد ندارم که بتواند مثل رمان «خرگوش پولدار می شود» روی پدر و پسری که با هم درگیری دارند و ماجرایشان از دید پدر روایت می شود، تمرکز کند.
به نظرم این کمی غیرعادی و غیرمعمول هم هست. بیشتر رمان ها از دید مرد جوان داستان روایت می شوند و این رمان ها را نویسندگانی نوشته اند که احتمالا خودشان سال ها پیش همان مرد جوان بوده اند، به همین دلیل خواننده با بسیاری از پدرهای اینگونه رمان های پدر- پسری احساس همدلی نمی کند. مثلا به پدر کافکا فکر کنید که چگونه بر داستان های کافکا سایه افکنده ولی هرگز نمی فهمید که پدر کافکا در زمان جوانی کافکا چه نظری درباره او داشته.
درگیری پدر و پسر در رمان «خرگوش پولدار می شود» خود به خود و خیلی طبیعی از بالا رفتن سن «هری» ناشی می شود. او با بچه های کوچک رفتار بهتری دارد تا با بچه های بزرگ. به نظر من برای رفتار با بچه های بزرگ باید اصول مشخصی داشته باشی، یعنی چیزی داشته باشی که بتوانی یک جور نظام انضباطی را از آن آویزان کنی، ولی هری این نظام را در اختیار ندارد. به همین دلیل هری برای پسر بیست و دو، سه ساله اش «نلسون» آدم تقریبا بی فایده و به درد نخوری است؛ هری آن هم فقط در لحظاتی به طور گنگ و مبهم برای پسرش احساس تاسف می کند ولی در واقع به جوانی او حسادت می کند؛ او تصور می کند که پسرش از نوعی آزادی برخوردار است که خود هرگز نداشته و باقی قضایا. ولی شاید طبیعی این باشد که با توجه به سن نلسون نباید انتظار داشته باشیم چنین پسری با پدر خود در خانه بماند. شاید پدر و مادر بودن یک حد و مرزی دارد و هرگز این مرز را دیگر رد کرده و احساس می کند رابطه خود و پسرش را نباید خراب تر از این بکند. از جهاتی، موقعیت پدر در این درگیری جالب تر است چون این موقعیت تضاد بیشتری در خود دارد. در این رابطه پدر به پسر خود هم عشق دارد و هم خصومت. پدر هم رقیب است و هم محافظ و حامی.
▪علاقه شما به ژنتیک هم به نظر من کمی غیرعادی است؟
مادر من و همینطور پدر او به شباهت های خانوادگی خیلی علاقه داشتند و شاید همین علت علاقه من به این موضوع باشد. یکی از چیزهایی که من سعی در نشان دادن آن داشتم قدرت ژن ها بود. یعنی که نلسون پسر هری است ولی نلسون مادری هم دارد و هری نسبت به این موضوع بسیار آگاه است. مثلا به دستان نلسون نگاه می کند و می بیند که او دستان مادر خود را دارد. نلسون پدر قدبلندی دارد ولی از سر بدشانسی قد او کوتاه است. این رمان از جهتی، مطالعه و بررسی وراثت است. به طور کلی این چیزی نیست که شما بتوانید مشابه اش را در یک رمان دیگر بیابید. بعضی از کتاب های «ان تایلر» سعی بر این دارند که خانواده را هم به عنوان نهادی مستقل نشان بدهند و هم مجموعه ای از افراد؛ مثلا رمان «در جست وجوی کیلب» اینگونه است. برای نویسندگان جوان تر اکنون خانواده های هسته ای واقعا هسته ای شده اند. خانواده هسته ای یعنی فقط خودت و مامان و شاید بالا، هر چند پدر هم اغلب غایب است. در چنین خانواده ای وقتی هویت خودت مطرح می شود، می بینی چیزی در چنته نداری؛ در حالی که در خانواده های گسترده سنتی که اغلب در روستاها و شهرهای کوچک دیده می شوند و من هم در آنها بزرگ شده ام شما اگر یک اشرف زاده بودید، می توانستید آباء و اجداد خود را دست کم تا نسل پدر پدربزرگت و حتی عقب تر ردگیری کنید.
▪به تازگی روزنامه نیویورک تایمز از منتقدان خود در مورد بهترین رمان آمریکایی در 25 سال گذشته رای گیری کرد که سری رمان های خرگوشی شما هم در میان اسامی رمان های برگزیده منتقدان نیویورک تایمز قرار داشت.
من خبر ندارم.
▪دوست ندارم این خبر را به شما بدهم که رمان شما رتبه اول را به دست نیاورد.
ببینید، هر چیزی که...
▪ فکر کنم رمان های خرگوشی شما همراه «نصف النهار خون» اثر «کورمک مکارتی» رتبه سوم را به دست آورد.
باز هم من و کورمک مکارتی کنار هم قرار گرفتیم. من هیچ وقت نتوانستم کتاب هایش را بخوانم. در اینجا بدون شک من باخته ام، ولی سوم شدن بهتر از هیچی نشدن است.
▪آیا هیچ وقت به بازنشسته شدن فکر می کنید؟
من به سنی رسیده ام که هم دوره ای هایم همه بازنشسته شده اند. نویسنده خوداشتغال است. کسی نیست به شما بگوید جمع کن و برو. این هم موهبتی است.
▪حالا اگر بخواهید بازنشسته بشوید چگونه این کار را انجام می دهید؟ به نظرم آرام آرام، نویسندگی را کنار می گذارید.
«آرام» آرام نویسندگی را کنار می گذارید، نوشته هایتان برگشت می خورد، ویراستارتان جلسه های شرم آور در مورد کارهایتان تشکیل می دهد و سرانجام خودتان به این نتیجه می رسید که پیر شده اید. ولی من فعلا قصد بازنشستگی ندارم و تا مدتی دیگر به نویسندگی ادامه خواهم داد.
▪من احساس می کنم که شما در ده، پانزده سال گذشته همیشه بی قرار و در جست وجوی چیزی بوده اید و از نوشتن کتاب های آپدایکی خاص خودتان فراتر رفته اید. شما در ژانرهای رئالیسم جادویی و علمی - تخیلی داستان نوشته اید.
من همیشه پیش خودم فکر می کردم که سالی یک کتاب باید داستان بیرون بدهم و این طرز تفکر به عنوان نویسنده به نظر من خیلی بهتر از این است که آدم مثل بعضی نویسندگان آمریکایی از جمله «نورمن میلر» - نورمن میلر محترم البته- خودش را در مقام کشیش - پیامبر ببیند. من حالا به یمن وجود داروهای جدید و شیوه مدرن زندگی پروتستان ها آنقدر عمر کرده ام که بتوانم رمان های مختلف بنویسم. بنابراین نویسنده به دنبال چیزهایی است که برایش جالب باشند و حتی او را به چالش بکشند و به این ترتیب یک دنیای متفاوت خلق کند. کتاب «زوج ها» تنها کتاب پرفروش من بود. این رمان درباره زندگی خانواده های آمریکایی در دهه شصت بود. من احساس می کردم که چیزی برای بیان در این مورد دارم.
بچه که بودم همیشه احساس می کردم اتفاقاتی در خانه ما دارد رخ می دهد و این را از روی نارضایتی پدر و مادرم و تنش های موجود در خانه می فهمیدم. این اتفاقات پیچیده تر از آن بودند که داستان قادر به نشان دادن شان باشد. بنابراین من نوشتن رمان زوج ها را با این فرض شروع کردم که در مورد زندگی خانوادگی خیلی حرف ها هست که بیان شود و اینکه من می توانم آن را از زاویه تازه ای ارائه کنم. بنابراین من همیشه سعی کرده ام شیوه کارم را تغییر بدهم. من دلم می خواهد مادام که قادر به آواز خواندن هستم ترانه ام را تغییر بدهم چون من تا ابد که نمی توانم آواز بخوانم.