PDA

مشاهده نسخه کامل : گفت وگو با احمد آرام _ نويسنده


Salar
23-08-2006, 03:29 PM
سيدحسن فرامرزى

http://www.sharghnewspaper.com/850204/html/186654.jpg
نمى دانم چهره كسى كه از آن طرف خط صحبت مى كند چه شكلى است. عكس پشت كتاب كه چيز زيادى را مشخص نمى كند، فقط ذهنم را مى كشاند به سمت مردى كه با بالاپوش چرم مثل بازيگرها ژست گرفته است. سئوال ها را مى خوانم و او خيلى متين بعد از هر چند كلمه اى كه مى خوانم مى گويد «بله... بله... بله... بله...» تصوير در ذهنم مى ماند و صدا هم. همان تصوير پشت جلد كتاب و همان صداى «بله... بله... بله... بله...» گفتن. بعد از يك ماه بسته پستى مى رسد. هيچ فكرش را نمى كردم اولين بسته پستى عمرم حاوى بيست برگه پاسخ باشد و يك جلد كتاب امضا شده و دو قطعه عكس. آن هم از غريبه اى در شيراز. عكس ها با آنكه در پشت جلد كتاب ژست گرفته است كلى فرق دارد _ صدا هم؟
متولد سال ۱۳۳۰ و زاده شهر بوشهر است. اولين اثر او با عنوان «غريبه در بخار نمك» (۱۳۸۰ انتشارات نيم نگاه) برنده لوح تقدير از نخستين دوره جايزه ادبى يلدا و بهترين مجموعه داستان سال در سومين دوره جشن فرهنگ فارس شد. به غير از داستان نويسى به فعاليت هاى ديگر مثل گرافيك و تئاتر نيز مى پردازد. رمان «مرده اى كه حالش خوب است» در سال ۱۳۸۳ به وسيله نشر افق منتشر شده است.

بخش اول
•ادبيات جنوب اغلب پر است از اسطوره و افسانه و روايت هاى جادويى. مسئله اين است كه نگاه نويسندگان جنوب به اين مسئله نگاهى ماركزى و بورخسى است يعنى تنها به جنبه قصه بودن اسطوره ها فكر مى كنند. هيچ گاه نگاهى كه مثلاً در آثار فوئنتس اتفاق مى افتد در ادبيات اسطوره اى-جادويى (و نيز اثر خود شما) شكل نمى گيرد. در حالى كه نويسندگان تهرانى و برخى از ديگر كلان شهرها نگاهى تحليلى _ روايى به اسطوره و جادو دارند. (با اينكه خيلى وقت ها اقدام به اسطوره سازى مى كنند.) در مورد اين مسئله كمى صحبت كنيد.
ببينيد وقتى كه مى گوييم جنوب، بايد از جاى جاى جنوب شناخت درست و اساسى داشته باشيم و به آسانى از كنارش رد نشويم. امروز خيلى از منتقدين وقتى كه از جنوب حرف مى زنند، اگر از حوزه ادبيات داستانى باشد، به يك برداشت كليشه اى دست مى يابند و خيلى سريع تصميم مى گيرند كه اين همه فضاهاى وهم آلودى كه در ادبيات جنوب دارد اتفاق مى افتد ناشى از نفوذ ژانرى از ادبيات داستانى است كه پرچمداران آن ماركز يا بورخس بوده اند. شما بياييد به داستان هاى جنوبى غلامحسين ساعدى نگاه كنيد؛ او زمانى كه به تصوير كردن اين فضاها مى پرداخت نخستين جرقه رئاليسم جادويى در كارهايش ظاهر شد. آن روزها اين ژانر ادبى نه مطرح بود و نه كسى از آن ژانر تحليل هاى آنچنانى ارائه مى داد. مشكل از اين جا شروع مى شود كه منتقد نتوانسته است تحليل درستى از تشابه فرهنگى آمريكاى لاتين و جنوب ايران ارائه نمايد، معهذا در دهه هايى كه پشت سر گذاشته ايم به كرات شاهد كژانديشى بعضى از منتقدين ادبى بوده ايم كه نخواسته اند شباهت هاى ناگزير دو فرهنگ (آمريكاى لاتين و جنوب ايران) را به طور دقيق مورد بررسى قرار دهند و آن را باور كنند. در نتيجه تمام نگاه ها به اين فرهنگ نگاهى تكرارى، خسته كننده و عبث بوده است. من اين مطلب را قبول دارم كه بعضى از نويسندگان جنوب خيلى شتاب زده به سراغ اسطوره ها و افسانه ها رفته اند و زمانى كه افسانه ها به درون متن هايشان راه پيدا كرد، افسانه تنها به شكل افسانه ظاهر شد و من خواننده در اين زمينه شاهد خلاقيت نوينى نبودم تا به كاركرد جديد افسانه يا اسطوره از منظرى تازه تر بنگرم و به درك تازه اى برسم. من به اين گونه ادبيات كه صرفاً نمايش جنبه هاى فولكلوريك را جزء اهداف اوليه خود مى داند و هيچ دخل و تصرفى فوئنتسى در كاركرد اسطوره و افسانه نداشته است، ادبيات توريستى نام مى نهم. اينگونه ادبيات جاذبه ايجاد مى كند اما در مدت زمانى كوتاه تمام مى شود. مگر ما در جنوب چقدر افسانه و اسطوره داريم؟ با پايان يافتن افسانه ها نويسنده هم به پايان خواهد رسيد، چرا، چون اسطوره را به صرف اسطوره بودنش برمى گزيند و نه چيز ديگر. اما اين كه اشاره كرده ايد در رمان من نيز چنين اتفاقى افتاده است قبول ندارم. به صحنه درياخانه نگاه كنيد، آدم هايى شبيه ماه نساء در اطراف و اكناف ما بسيار ديده شده اند، آيا همه آنها مى توانند «مرده اى كه حالش خوب است» بشوند؟ ماه نساء را من اسطوره كرده ام. آيا (درياخانه) وجود خارجى دارد؟ آيا ماه نساء از دل اسطوره ها ساخته و پرداخته نشده است؟ يا پرندگانى كه غروب ها از دريا برمى گردند و روى خانه ها مى نشينند و هيچ كس جرأت نمى كند به آنها نگاه كند، كه اگر كرد شبيه آنها مى شود؟ در باورهاى مردمى ممكن است چيز كم رنگى شبيه اين پرندگان وجود داشته باشد اما در داستان من هر چه هست ساخته و پرداخته ذهن نويسنده است. در اين رمان سعى كرده ام به اسطوره نگاهى داشته باشم كه براى اولين بار اتفاق مى افتد اما اينكه بعد تكليف اسطوره ها و افسانه چه مى شود، اجازه بدهيد خواننده با نگاه و انديشه خودش آن اتفاقات اسطوره اى را، يك بار ديگر تحليل كند. ضمناً اين توقع بى جايى است كه ما بتوانيم نويسنده اى باشيم در حد فوئنتس و ماركز، خير چنين نيست. خصوصاً فوئنتس كه به دليل بار سنگين فلسفى و تاريخى آثارش (كه ملهم از تاريخى ژرف و پر از فراز و نشيب است) به مرحله اى رسيده كه اينها جزء ويژگى هاى نوشتارى او محسوب مى شود. اگر ما مى توانستم نگاهى بورخسى يا فوئنتسى، در حد ادبيات توانمند آمريكاى لاتين داشته باشيم، خب مى بايست تاكنون ادبياتمان جهانى شده باشد؛ آن هم براى يك نويسنده ايرانى كه به قول رضا قاسمى «ما تاخير داشته ايم» بياييد و اين تاخير را ريشه يابى كنيد.
•يكى از مولفه هاى ادبيات جنوب زبان آن است، زبانى كه به مرور زمان جايگاه نحوى و دايره واژگانى خاص خود را در ذهن مخاطب تثبيت كرده است. اين مسئله در بسيارى از آثار اين منطقه بومى _ و تا حدى در اثر شما نيز _ منجر به حذف مفهوم «توصيف» از متن شده است يعنى نويسنده با كاربرد اين زبان و اين نحو و واژه ها ديگر تمايلى به توصيف مكان ها و جغرافيا و محيط نشان نمى دهد. خيلى از لحظه هاى رمان شما نيز مصداق اين مسئله است به صورتى كه خيلى وقت ها جنبه هاى فولكلوريك و بومى كه در جغرافيا، محيط و مكان ها وجود دارد، نه در توصيف، كه در زبان و واژه ها و نحو اتفاق مى افتد. در اين مورد چه نظرى داريد، آيا فكر نمى كنيد اين مسئله ممكن است به روند داستان نويسى اين منطقه آسيب برساند؟
ما مى دانيم كه اين زبان است كه زمينه گفت وگوى دوجانبه بين خواننده و متن را مهيا مى سازد، به گمانم بابك احمدى بود كه جايى گفته است: «زبان دستگاهى از نشانه ها است.» هر نويسنده اى كه بخواهد در آثارش فضاى تازه اى را كشف كند بايد از نوعى زبان سود ببرد. من نسبت به اين مسئله بسيار حساس هستم كه در دايره واژگانى، ضرباهنگ و موسيقى كلام را در راستاى توصيف متن و فضاسازى به كار برم. پتانسيل و نيرويى كه در بعضى از واژگان بومى وجود دارد شگفت انگيز است. هرگاه در رمان من اتفاقى رخ مى دهد، اين اتفاق زمانى ديده و شنيده مى شود كه با حضور يك واژه بومى قوام مى يابد. اين واژه چند كاركرد دارد، اول اينكه به شكل يك نشانه جلو مى آيد و به خواننده ابلاغ مى شود و او را به فكر وامى دارد، دوم اينكه ضرباهنگ و موسيقى خود را در سرتاسر جمله مى پراكند، سوم به تكميل فضاسازى و ارائه تصوير كمك مى كند. براى مثال ما واژه اى داريم به نام «ماشووه» يعنى قايق. واژه ماشووه خود به خود معناى تازه اى به قايق مى دهد؛ ما اين بار مى خواهيم با يك وسيله نقليه دريايى آشنا شويم كه كاركردى فراتر از قايق دارد چرا؟ چون ديناميسم درونى جمله را به حركت وامى دارد. ما از اين طريق به عمق آهنگين واژه هاى بومى مى رسيم؛ ما از اين طريق، به كشف نشانه اى مى پردازيم كه در متن، حرف هاى تازه و تصاويرى بديع به جا مى گذارد. يك مثال ديگر هم برايتان بزنم، ببينيد در بوشهر به كوسه مى گويند «بمبك» اين واژه پر از خشونت و ضرباهنگ است. وقتى در جايى از رمان از اين جانور دريايى مخوف حرفى زده مى شود بايد زمينه مخوف بودن آن را از درون واژه اى بيرون بكشيم كه توسط مردم ساخته و پرداخته شده است. به همين دليل است كه واژه هايى از اين دست، به متن خون مى رسانند و به آن جان مى بخشند. من عقيده دارم كه واژه كوسه نمى تواند با شرايط جغرافيايى و اقليمى ما سازگار باشد و اگر وارد متن بشود بسيار بى رمق مى نمايد. اما البته اين بدان معنا هم نيست كه هر واژه بومى مى تواند به درون متن رخنه كند، نه، من اجازه چنين كارى را نمى دهم. هر فضايى تا حدودى مى تواند مديون نوعى واژه اى بومى باشد. آن هم تنها به خاطر يك اتمسفر خاص كه خواننده را متاثر سازد. اما گفته ايد كه خيلى از جاهاى رمان من نيز حضور واژگان بومى باعث حذف مفهوم توصيف از متن شده است! باز هم حرف شما را قبول ندارم. من در اين زمينه با خوانندگان مختلف رمان ام برخورد كرده ام و آنها توصيف و فضاسازى را يكى از شاخصه هاى اين رمان دانسته اند. خب، پس كاركرد واژگان بومى، به حذف مفهوم توصيف منجر نشده است و گذشته از اينها من چه در داستان هاى كوتاه و چه در همين رمان، اجازه نمى دهم كه سايه يك مراسم فولكلوريك، به صرف جذابيت، چيزى را ضايع كند، همان گونه كه پيش از اين گفتم هنگامى كه يك مراسم يا يك افسانه از من گذر مى كند و به متن مى رسد با كاركردى تازه سعى مى كند تا پشت قضيه را نيز نشان دهد. ولى اين حرف شما را هم قبول دارم كه بعضى از داستان هاى بومى كه تنها با اتكا به جنبه هاى فولكلوريك مى خواهند جذابيت توريستى ايجاد كنند به بدنه ادبيات، به قول بعضى از دوستان ادبيات ديارگرا آسيب مى رساند، بله واقعاً چنين است.
•زبان در آثار ادبيات داستان جنوب وجهه اى خاص دارد. فكر مى كنيد اين مسئله به شكل خودجوش اتفاق افتاده است يا اينكه تحت الشعاع تفكر نويسندگان اصفهان در سال هاى پيش و نويسندگان پايتخت نشين در سال هاى اخير شكل گرفته است؟
نمى دانم. حداقل درباره خودم مى توانم بگويم كه از همان سن جوانى و نوجوانى، صادق چوبك، هدايت و ابراهيم گلستان بيشترين تاثير را بر من گذاشته اند. من از چوبك خيلى چيزها ياد گرفته ام، براى اين كه از همان جوانى تربيت درستى داشتم و خوب شروع كردم. دليلش هم وجود آدم هايى مثل منوچهر آتشى و على باباچاهى در دهه چهل بود كه از كتابخانه هاى خود كتاب هايى به ما قرض مى دادند تا اندك اندك راه خودمان را پيدا كرديم و رسيديم به جان اشتاين بك و بعدها ساموئل بكت و ويليام فاكنر. كه اين آخرى، بسيار مديونش هستم. اما به هر صورت وقتى نسل تازه اى در ادبيات داستانى جنوب مانند احمد محمود، نسيم خاكسار، عدنان غريفى، عليمراد فدايى نيا، نجف دريابندرى، پرويز زاهدى، ناصر تقوايى و پرويز مسجدى و... پيدا شدند و كارهاى خود را به چاپ رساندند، شيوه هاى تازه اى در ادبيات داستانى پى ريزى كردند كه به نظر من هر كدام از آنها به گونه اى زبان ادبيات جنوب را وسعت بخشيدند و چه بسا كه بر ادبيات مناطق ديگر نيز تاثير گذاشته اند. اينها را نبايد فراموش كرد. بگذاريد اين را هم اضافه بكنم كه زنده ياد هوشنگ گلشيرى نيز اعتقاد داشت كه بسيار مديون آن سال هايى است كه در جنوب زندگى كرده است. مثلاً خود من وقتى كه درگير يك طرح داستانى مى شوم، تمام نگرانى ام اين است كه با درون خودم، در راستاى طرح، چگونه ارتباط برقرار كنم؟ براى چنين فضايى چه زبانى دخيل خواهد بود؟ آيا چنين زبانى مى تواند معمارى رمان را در سلامت كامل به پايان برساند؟ خب، آيا مى بايست در پى ريزى چنين رمانى تحت الشعاع نويسندگان اصفهان يا تهران بود؟ خير، چنين نيست. من يا نويسندگان ديگر جنوبى دغدغه اصلى مان فقط فرهنگ جنوب است، زيرا با همين فرهنگ ساختار رمان شكل مى گيرد.
•ادبيات جنوب اغلب دو شاخه بوده است؛ شاخه اول خالق آثارى رئاليستى همراه با مايه هايى از ناتوراليسم بود و شاخه دوم خالق آثارى جادويى و انتزاعى همراه با اسطوره ها. ادبيات رمان شما در واقع جزء دسته دوم است. تفاوتى اساسى كه ميان اين دو شاخه وجود دارد اين است كه ادبيات شاخه اول همواره تمايل به نوعى نقد اجتماعى دارد در حالى كه شاخه دوم و نيز اثر شما اصلاً تمايلى به اين مسئله ندارد، دليل اين مسئله را در چه مى دانيد؟
همه چيز برمى گردد به شيوه پرداخت رمان، خود من شخصاً پرهيز مى كنم كه جامعه ام را با نگاهى همچون نگاه احمد محمود مورد بررسى قرار دهم تا در اين زمينه به نقد اجتماعى برسم، چون اصلاً به پيام دادن و موعظه كردن اعتقادى ندارم. اما معتقد هستم كه شخصيت هايى كه وارد كارهايم مى شوند، همه خميرمايه اجتماعى دارند. در مجموعه داستان «غريبه در بخار نمك» هم همين طور است؛ آدم ها صدايشان را از لايه هاى زيرين جامعه به گوش ما مى رسانند. تمام دغدغه من اين است كه از چه راهى و با چه شيوه اى آدم هاى منزوى و ندار جامعه را جلو بكشم و صدايشان را در داستان منعكس نمايم. شما وقتى به زندگى تك تك آدم هاى رمان من نگاه مى كنيد درمى يابيد كه فقر چگونه آنها را مچاله كرده است: مادر راوى كه مجبور است براى آدم متمولى كه در خانه اى بزرگ تر زندگى مى كند رختشويى كند، يا رختشوهاى ديگر اين رمان. خب، اينها همه تصوير شده. من كارى ندارم كه انديشه ام در كداميك از طبقه بندى شما قرار مى گيرد، چون اين مسئله به من مربوط نمى شود. مهم اين است كه بايد كوشش كنم به شيوه اى بنويسم كه انعكاس واژگان جنوبى، موسيقى جنوبى و ضرباهنگ درونى گويش جنوبى در آنها ديده شود. (منظور من گويشى است كه خودم به كشف آن رسيده باشم.) معهذا اعتقاد دارم نقد اجتماعى در آثار انتزاعى يا به قول شما جادويى نقدى است كه پشت لايه هاى داستان پنهان است و بعد از به اتمام رسيدن رمان توسط خواننده كشف مى شود.
•نمى توان انكار كرد كه مخاطب در اين سال ها همواره نسبت به ادبياتى كه بر مبناى جادو و اسطوره شكل گرفته واكنش منفى نشان داده است. از آنجايى كه در ادبيات شما نيز اين اتفاق مى افتد، تحليل خود از اين مفهوم را بگوييد.
ببينيد اگر منظور شما را درست درك كرده باشم يعنى اينكه ژانر نوشتارى نتوانسته است خودى نشان بدهد و پيوسته در جاهايى توقف كرده و مخاطب را از دست داده است، بايد در اينجا تكليف مخاطب را روشن كرد. اگر منظور و نيت شما از مخاطب، داوران جوايز ادبى است كه من اصلاً براى رضايت خاطر اين قشر روشنفكر چيزى نمى نويسم و نخواهم نوشت، چون اصلاً به جوايز ادبى نمى انديشم. اما وقتى كه همين رمان در فروردين ماه سال گذشته، طبق خبرى كه در روزنامه شرق درج شده بود، جزء پرفروش ترين كتب ماه در ليست كتاب فروشى ها قرار مى گيرد، در جشنواره هاى مختلف ادبى كانديد مى شود و از سويى ديگر با اقبال خوانندگان روبه رو مى شود (كه با اى ميل هايشان به من، رضايت خود را نسبت به رمان ابلاغ كرده اند) خب، اين يعنى پذيرفتن ژانرى كه دارم در آن قلم مى زنم چندان هم مورد بى مهرى قرار نگرفته. پس مخاطب مى تواند چنين رمان هايى را پذيرا شود و با آن ارتباط برقرار نمايد. البته اين را هم قبول ندارم كه يك رمان آنقدر پيچيده باشد كه مى بايست همراه با آن يك جلد حل المسائل ادبى هم ضميمه اش باشد، نه، نمى پذيرم. من پيچيدگى رمان هايى مانند «جاده فلاندر» از كلود سيمون و يا «پوست انداختن» از كارلوس فوئنتس، با آن ترجمه هاى زيبا و درخور ستايش، را اگر با لذت مى خوانم، مى دانم كه پشت آن رمان ها چه فرهنگ غنى اى خوابيده است و اينكه نويسنده اين ژانر نوشتارى را انتخاب نكرده است تا اداى كسى را دربياورد. ولى متاسفانه گاه ديده شده است كه اين ژانر ادبى در كشور ما، توسط كسانى به بيراهه كشانده شده است.
•سه شخصيت مادر، پدر و كودك باقى آدم ها را تحت الشعاع قرار داده اند. هر زمان اين آدم ها _ به خصوص پدر و مادر _ لازم بدانند آدم هايى مثل سهراب، ماه نساء و... ظاهر و به محض برطرف شدن نياز روايى آنها از صحنه حذف مى شوند. در واقع شخصيت هايى مثل سهراب، ماه نساء، ننه اسد وكيل حسن و... تشخص وجودى ندارند و كاملاً به اين سه شخصيت اصلى وابسته هستند. چرا نخواستيد تا رفتارها، حضور و وجود آدم هاى فرعى تان از استقلال بيشترى برخوردار باشند.
http://www.sharghnewspaper.com/850204/html/186651.jpg
به گمانم اين طور نيست، آنها به نوعى دوباره به صحنه برمى گردند. برگشتن آنها به دو شكل صورت مى پذيرد، يك بار برگشت فيزيكى دارند و بار ديگر ذهنى. ببينيد آدم هايى كه گاه سروكله شان پيدا مى شود و بعد ناپديد مى گردند، در حقيقت فضاى رمان را ترك نمى كنند، آنها پشت لايه هاى ديگر رمان پيدا مى شوند. هر شخصيتى كه وارد مى شود بو، صدا و حضور فيزيكى اش را با خود مى آورد و با پيدا شدنش يك اتفاق تازه رخ مى دهد، اين اتفاق، اتفاق ديگرى را مى سازد و به لايه هاى داستان مى افزايد. درست است كه بعضى از آنها ديگر ديده نمى شوند، اما اثرپذيرى شان تا آنجايى پيش مى رود كه به كل رمان قوام مى بخشد. بگذاريد اينگونه بگويم كه با ورود يا احضار هر شخصيت چيزهايى از آنان به خواننده ابلاغ مى شود و خصوصياتشان در رمان پراكنده مى شود و همين چيزها است كه باعث مى شود بوها و صدها تا پايان رمان حفظ شوند. هرگاه كسى وارد مى شود شخصيت هاى اصلى نمود بهترى مى يابند، ممكن است ديده نشوند اما همواره حضورى ذهنى دارند. شما گاهى مواقع صدايشان را در متن مى شنويد، مثل صداى ماه نساء يا صداى اسفنديار شوفر و صداى خيلى از كسانى كه حتى اگر مفقودالاثر هم شده باشند، از لابه لاى ديالوگ هاى مادر يا پدر صدايشان نيز به گوش مى رسد و اينها يعنى حضور مستمر شخصيت ها. اشاره كرده ايد به «وكيل حسن» كه ديده نمى شود، تعجب مى كنم، او در جاى جاى رمان مى آيد و به اندازه حضور سنگين يك مامور مخفى هميشه ديده مى شود، حتى اگر حضور نداشته باشد. هر كسى كه مى خواهد در اين رمان ديده شود با موقعيتى ديده مى شود كه پتانسيل درونى اش به او اجازه بدهد. ببينيد نبايد از صداها غافل بود، از ابتداى رمان تا انتهاى آن بعضى از آدم ها، قبل از پيدا شدنشان، صداى خود را به سمت شخصيت هاى اصلى رمان مى فرستند، براى مثال در جاهاى مختلف رمان كه پدر مى خواهد چيزهايى را به ياد آورد، مرتباً آن صدا را مى شنويم: «گام گوم گام گوم...».
اين صدا چهار بار در متن رمان منتشر مى شود. اولين بار در فصل سوم اين صدا را مى شنويم يعنى صدا در حقيقت تلپى مى افتد وسط فضاى رمان و خواننده در ابتدا جا مى خورد چون بدون هيچ پيش زمينه اى اين صدا حضور مى يابد و او را به فكر وامى دارد، اين صدا در مخاطب حفظ مى شود تا با گذر از لايه هاى داستان ريز ريز به كشف آن بپردازد. دو بار ديگر اين صدا، در فصل نهم تكرار مى شود، در اينجا است كه خواننده آن را كشف مى كند. وقتى كه كشف كرد يك شخصيت جلويش ظاهر مى شود و او كسى نيست جز «سلو». سلو بعد از اين شخصيت هاى ديگرى را هم تداعى مى كند: كسانى كه در حمام «ممجعفر» مرده اند يا زنده اند. خواننده در تمام مدتى كه رمان را مى خواند به اين صداى پاى درونى گوش مى دهد و از طريق همين صداى پا تصاوير آدم هاى غايب ظاهر مى شود. بار ديگر در آخرين فصل رمان، صداى «گام گوم»... از دهان راوى شنيده مى شود، درست زمانى كه اندك اندك دارد به پدرش شبيه مى شود و در اينجا است كه خواننده در انتهاى رمان به يك پايان باز مى رسد. يعنى در حقيقت تمام آن ماجراها و آدم ها از ذهن پدر بيرون آمده و به ذهن كودك منتقل مى شوند؛ كودكى كه حالا براى خودش مردى شده است، پس من از آ دم ها غافل نبوده ام. گاه نياز است كه روايت در بيرون اتفاق بيفتد و گاهى در درون. اشاره كرده ايد به سهراب، اتفاقاً سهراب در رمان حضور خوبى دارد. حتى وقتى كه غايب است اثراتش در پدر ديده مى شود زيرا او توسط همين سهراب باسواد شده است و او با حضور ناباورانه اش در آخر رمان به خواننده شوك وارد مى كند. اغلب خوانندگان فكر مى كنند كه او طبق درازگويى «يدو» در حمام در شب توفانى دريا به قتل رسيده است اما درست در فينال رمان ما واقعيت زنده بودنش را از زبان خودش مى شنويم يعنى تا قبل از اين قسمتى از روايت پشت لايه هاى رمان پنهان شده بود، با پيدا شدن سروكله سهراب ما آن قسمت مفقود شده روايت را مى يابيم. پس مى بينيد هر كسى وارد رمان مى شود حذف نمى گردد و حيات، حتى استقلال خود را در صدا و بوى كس ديگرى ادامه مى دهد.
•مسئله اى كه در شخصيت پردازى شما مطرح است اينكه مدام احساس مى شود نويسنده بسيارى از عناصر متن را تنها براى شخصيت پردازى آدم هاى اصلى خلق كرده است مثلاً «ساميه جمال» و زن بدكاره اى كه در يكى دو فصل اول حضور دارند دقيقاً به قصد شخصيت پردازى پدر خلق شده اند. نظر خودتان چيست؟
درست است. من نياز داشتم تا جنبه هاى پنهان وجود پدر را به نوعى برملا كنم. البته اين را هم بگويم كه به دلايلى شش صفحه از رمان كه مربوط به فضاى زن بدنام بود و چندين ديالوگ حذف شد كه اگر مى بود تاثيرش در كل متن باقى مى ماند. به هر صورت بعضى مواقع نوع شخصيت پردازى كه در اغلب رمان ها صورت مى پذيرد جزء ويژگى سبك نويسنده است. همان طور كه پيش از اين هم به حضور آدم ها اشاره شده است، بعضى از شخصيت ها تا جايى پيش مى آيند كه به آنها محتاج هستيم. براى مثال همين «ساميه جمال» بهانه اى است تا اتفاق بعدى رخ دهد و البته نبايد فراموش كنيم كه در انتهاى رمان همين شخصيت از ته صندوق بيرون كشيده مى شود.
(رجوع كنيد به صفحه ۲۱۹)
•از نكات لذت بخش اثر شما تناقض ميان آدم ها و فضاى رمان است. شما در عين اينكه فضايى بسته را مى سازيد با فاصله گرفتن آدم هاى منزوى و گوشه گير شخصيت هايى برون گرا را خلق مى كنيد و اين مسئله متن شما را دلنشين تر كرده است. در مورد اين تناقض كمى صحبت كنيد.
به تنوع روايت فكر مى كردم. اگر توجه كرده باشيد روايت گاه به درون كشيده مى شود و گاه به بيرون پرتاب مى شود، در هر دو صورت اين تناقض ها ما را به لحظه هاى شنيدارى و ديدارى بهترى نزديك مى سازد. تمام كوشش من آن بود كه به تناسب ضرباهنگ فضا و حضور صداها چيزهايى را در درون و بيرون آدم ها كشف كنم. نمى دانم تا چه اندازه موفق بوده ام ولى سعى خود را كرده ام. كسى از دوستان كه اين رمان را چند بار خوانده بود به من گفت كه در تمام آن مدتى كه رمان را مى خواندم، احساس مى كردم كه يك جزر و مد پنهان از درون لايه هاى رمان بيرون مى آيد و ما را به درون مى برد و دوباره به بيرون برمى گرداند. مى گفت صداى امواجى كه اين جزر و مد را سبب مى شد مى شنيده است. اين مسئله براى من بسيار جالب بود.
•همين آدم هاى برون گرا در حركت داستانى خود با نوعى تناقض شخصى مواجه مى شوند يعنى خودشان برون گرا هستند اما لحن روايى شان كاملاً درونى است يعنى مدام احساس مى شود كه در حال تك گويى و حديث نفس هستند چرا نخواستيد تا لحن اين آدم ها را مثل چارچوب شخصيت شان بيرونى خلق كنيد.
درست است. در جاهايى ضرورت مى يابد آدم ها با تنهايى عجين شوند. اگر دقت كرده باشيد تمام شخصيت ها به گونه اى تنها و منزوى هستند. همين كه يكديگر را مى بينند برون گرا مى شوند و لحظه اى كه از هم فاصله مى گيرند، درون پيله خود مى خزند و مويه ها و ناله هايشان آغاز مى شود و براى رسيدن به اين رنج ها چه جايى بهتر از درون. به هر صورت انسان مجموعه اضداد است. من هميشه احساس كرده ام كه براى شنيدن حرف محرمانه اين آدم ها مى بايست به درون آنها قدم گذاشت. وقتى كه لحن روايت درونى مى شود، در همان لحظه درمى يابيم كه آنها به خودشان نزديكتر شده اند، روراست تر شده اند و ناگفته هاى بسيارى كه در درونشان تلمبار شده است، آغاز به جنبش مى كند و از طريق چشم ها، پوست ها و بوهاشان شنيده مى شود.

Salar
23-08-2006, 03:37 PM
بخش دوم

•چرا اينگونه رمان ها با اين ريخت اغلب تمايل دارند تا هويت آدم هاى خود را زير سئوال برده و به نوعى او را به جاى ديگرى و ديگرى را به جاى او جا بزند. حداقل اينطور به نظر مى رسد كه اين ريخت از رمان ها و داستان ها به حضور نوعى همزاد اعتقاد دارند.
همين طور است. ببينيد يك چيزى من به شما بگويم كه شايد تاكنون به آن توجه نكرده باشيد؛ اصلاً در جنوب مردم بنا به دلايلى پيچيده هستند؛ فضا پيچيده است، معمارى پيچيده است، موسيقى هاى غم انگيزشان پيچيده است اين پيچيدگى ها تصنعى نيست. همين پيچيدگى و چند لايه بودن در نوع روايت كردنشان دخالت مى كند؛ براى نمونه وقتى كه با جاشوها دم گفت مى شوم تا از شب هاى درياشان حرف بزنند به دليل انبوه خاطرات هتل هاى بومى، موسيقى دريايى و ترس هاى ناگزير، شكل و ريخت روايت خود به خود، پيچيده مى شود. از اين مطلب به آن مطلب مى پرند، از اين شخصيت به شخصيت ديگر پناه مى برند، زمان را مى شكنند و مكان ها را جابه جا مى كنند، بدون آنكه به خط اصلى روايت ضربه بزنند، بدون آنكه به پيرنگ داستان خدشه وارد كنند يا آدم ها نيست و نابود شوند و در تمام اين مدت كه ما مستمع هستيم انگار داريم يك متن جريان سيال ذهن را مرور مى كنيم. همه اينها به شكلى غريزى اتفاق مى افتد. اشاره كرده ايد به آدم هايى كه تعمداً هويت اصلى خود را پنهان مى دارند تا با هويت ديگرى به زندگى خود ادامه دهند؛ مانند خاتون و كبرى، من اغلب با اين مسئله روبه رو شده بودم و از نزديك شاهد شيطنت دوقلوهايى بودم كه در همسايگى ما زندگى مى كردند. شباهت آنها به گونه اى بود كه اگر نشانه هايشان را عوض مى كردند هرگز كسى به هويت آنها پى نمى برد و گاه مى شد كه اين يكى به جاى آن ديگرى در جلسات امتحان شركت مى كرد؛ بدون آنكه كسى تفاوت آنها را كشف كند و همين براى من دستاويزى شد تا آن دو را به يك بازى دراماتيك بكشانم. اما در اينجا آن دو حتى سر مرگ هم كلاه مى گذارند. كبرى نشانه خود را با خاتون، كه از درد سل درجا خوابيده است، عوض مى كند. وقتى كه خاتون مى ميرد همه فكر مى كنند كبرى مرده است و كبرى با جعل نام خاتون به زندگى برمى گردد، انگار كه اين روح خاتون است كه سوار اسب قزل مى شود و به خانه بخت مى رود. اين چرخه جابه جايى براى خود من خيلى لذت بخش بود و به نظرم پر از انرژى بازيگرى مى آمد؛ بازيگرى كه انگار تمام قواعد دراماتيك و فاصله گذارى را رعايت مى كند تا لذت خوانش متن را به خواننده بدهد. از اينها كه بگذريم، به دليل شرايط اقليمى و جغرافيايى (خصوصاً در مجاورت دريا) وقتى كه به متل هاى بومى توجه مى كنيد در همه آنها اجنه حضور دارند. تا آنجايى كه از ميان كابوس ها به درون زندگى واقعى كشيده مى شوند. آدم هايى وجود دارند كه مدعى اند در جشن عروسى اجنه شركت كرده اند و با آنها دم گفت شده اند. زنى كه در همسايگى ما بود و در خانه اى قديمى و هولناك با شانزده اتاق تودرتو زندگى مى كرد به ما مى گفت هر شب به شب نشينى آنها مى رود. از دوران كودكى اين قصه هاى ترسناك با ما بود. بالطبع اگر قلمى بر كاغذ گذاشته شود قسمت هايى از خاطرات آن دوران وارد رمان مى شود. بديهى است كه همه اينها جزء عناصر رمان قرار مى گيرند.
•با روايتى كه در هر فصل اتفاق مى افتد پرتره اى شكل مى گيرد اما مسئله اينجا است كه اين پرتره ها روى هم رفته كليتى را در ذهن مخاطب نمى سازند. داستان در ظاهر ماجراى پدرى است و سرنوشت او. اما همين كه مخاطب اثر را تمام مى كند احساس مى كند كه در هر فصل يا حداقل در هر چند فصل يك ماجراى مستقل و خاص روايت مى شود به شكلى كه پرتره نهايى و كلى اش با مشكل مواجه مى شود. در واقع مى خواهم بگويم كه فصل ها اغلب تمايل به نوعى استقلال موضوعى دارند، در اين مورد كمى صحبت كنيد.
سعى كرده ام كه اين طور نباشد، سعى كرده ام چارچوبى را رعايت كنم كه كاركرد خوبى داشته باشد، در حقيقت مى خواستم با تنيدن روايت هاى گوناگون در يكديگر به يك تصوير كلى برسم. خب، هر كسى براى رسيدن به شيوه داستان گويى دست به خلاقيت تكنيكى مى زند و تكنيك بايد در خدمت محتوايى باشد كه اثرپذيرى اش در مخاطب ديده شود. البته اين را هم بگويم كه هر كسى سليقه خاص خودش را دارد و هر سليقه اى براى خود معيارى؛ مانند سليقه هيات داوران جوايز ادبى؛ كتابى را برمى گزينند كه عده اى مى گويند متوسط است و عده اى ديگر آن را شاهكار مى نامند؛ اما بعد از چند ماهى در مى يابيم كه از آن شاهكار حتى نامى در خاطره ها نمى ماند خب همه اينها سليقه است. سليقه هم كه مطلق نيست. شايد جايى از كار مى لنگد. نمى دانم! البته اين را هم رد نمى كنم كه هر اتفاق به دليل چالش ها و تنش هاى مربوط به آن تا حدودى اين تصور را در خواننده ايجاد مى كند كه هر فصل، تمايل به نوعى استقلال موضوعى دارد. اما به گمانم با شروع فصلى ديگر آن تفكر و موضوع اتفاق بعدى را مى سازد، سعى كرده ام اين جور باشد.
•يكى از ويژگى هاى شاخص اثر شما تشخص يافتن ذات روايت است ادبيات شما برخاسته از ادبيات بومى جنوب است يعنى همان ادبياتى كه براى روايت كردن هر نوع معناى انتزاعى و جادويى و اتفاق هاى غريب اقدام به سوء استفاده كردن از فضاسازى و زبان مندى آثار خود مى كند. در واقع آن آثار به جاى آنكه ماجراهاى غريب و جادويى خود را با روايتى منسجم بيان و باورپذير كند با اتكا به نوعى آبستراكسيون از فضاسازى ها و زبان مندى آثار خود در جهت توجيه و باورپذير نمودن آنها استفاده مى كند درحالى كه شما با روايتى متشخص اقدام به بيان تعريف، توجيه و باورپذير كردن ماجراى داستان ها از طريق ذات روايت مى كنيد. مثلاً اين حالت در مورد جابه جايى خاتون و كبرى مصداق دارد، در مورد اين مسئله توضيح دهيد.
ببينيد، همان طور كه قبلاً اشاره كردم در ذات روايت هاى جنوبى، رويكردى فراگير در زمينه خلق شخصيت هاى انتزاعى وجود دارد. مگر هدف رمان نويس همگون كردن معنا و ساختار نيست؛ نوع روايت مورد نظر او تلويحاً با هر شخصيت، هر واژه و هر كنشى معناپذير مى شود و در نهايت قالبى را ارائه مى دهد كه برآمده از بطن ماجرا است. از اين طريق است كه روايت راه خود را مى يابد. توضيح بيشتر اينكه ما وقتى به فضاهاى كم عمق رمان مى رسيم ناگهان اتفاق هايى رخ مى دهد كه آن اتفاق نوعى فضاى آبستراكسيون به وجود مى آورد و در اين هنگام است كه لحن واقعى رمان بالا مى زند و جابه جايى هايى صورت مى پذيرد و درمى يابيم كه ديگر چيزى در سطح نمى گذرد و خواننده بالاجبار از سطح به عمق كشيده مى شود و در اينجا خواننده به آسانى با متن درگير مى شود تا آن لحن واقعى كه از درون رمان بيرون زده است را كشف كند و به گونه اى طنين جمله ها را بشنود. در گذشته در جنوب (يا شايد در جاهاى ديگر هم متداول بود) نامگذارى كودك طبق يك سنت ايرانى صورت مى پذيرفت؛ اينكه يك كودك مى توانست با دو نام به زندگى خود ادامه دهد، نامى كه در شناسنامه آمده (و در عمق مى گذرد) و نامى كه توسط پدر و مادر يا نزديكان انتخاب مى شود (در سطح قرار دارد) من هميشه با اين قضيه مشكل داشته ام يا نمى توانستم با نام واقعى نزديك شوم و يا نام غيرواقعى را اصل مى دانستم و يا بالعكس. اين ماجرا هميشه براى من يك علامت سئوال به دنبال داشت كه بالاخره كدام اسم به شكل و شمايل من نزديك تر است. كودك وقتى كه وارد فضاهاى رسمى مى شود، مانند دبستان و ناگهان با اسم واقعى خود كه در شناسنامه قيد شده، روبه رو مى گردد اين اسم برايش تابو مى شود و او تكان مى خورد و در حقيقت به خود فشار مى آورد تا مانند يك همزاد تا آخر عمر شانه به شانه اش راه برود. اينها خميرمايه اى است كه وارد روايت مى شود و شخصيت ها را وارد نوعى بازى دراماتيك مى كند. انگار مى خواهيم يك نمايش را دنبال كنيم، مى دانيم كه روايت و نمايش به گونه اى به يكديگر شباهت دارند، نمايش به قدرت تجسم ما كمك مى كند و روايت ما را در مسيرى قرار مى دهد تا سير وقايع را، يكى از پس ديگرى، از زبان راوى بشنويم. اينكه كسى سعى دارد با نام دوم خود تمام وجودش را به نمايش بگذارد و هويت اصلى خود را پنهان كند در حقيقت وارد آداب بازيگرى مى شود، همه اينها خميرمايه اى بود تا من به خلق شخصيت هاى پيچيده و خاص برسم. ببينيد، ما تا ميانه رمان نمى دانيم كه اسفنديار همان يحيى است. حال آنكه با دو اسفنديار ديگر هم آشنا شده ايم؛ يكى اسفنديار شوفر كه تراژدى مخصوص به خود را يدك مى كشد و يكى ديگر اسفنديارى است كه مى گويند ماه نساء به او عاشق شده و به خاطرش به دريازده و او ناپديد شده و پس از آن ماه نساء به «درياخانه»اش برگشته تا آينده ديگران را پيش بينى كند. اين اسم هاى متشابه به چند لايه كردن داستان كمك مى كند و به فضاسازى رمان با همان ضرباهنگى كه پيش رو داريم قوام مى بخشد. همان گونه كه پيش از اين به خاتون و كبرى اشاره كردم، گاه تصور مى شود هر دوى اينها يكى هستند كه مى خواهند اين بازى را در دست بگيرند و خواننده را از اين سو به آن سو بكشانند و وارد هول و ولايى لذتبخش بكنند. از همين رو است كه آن دو پرسش هاى گوناگونى پيش روى خواننده قرار مى دهند كه شايد اين پرسش ها براى بعضى ها كسل كننده باشد و يا برعكس خواننده را به محرك هاى درونى رمان وصل كند.
•اثر شما در حالى كه پتانسيل استفاده از فضاى آبستره و تصاوير كشدار را دارد اما از آنها كاملاً آگاهانه فاصله مى گيرد و به موقعيتى عينى و بيرونى مى رسد. شخصاً دليل اين مسئله را در چه مى دانيد؟
زمانى كه فضاى انتزاعى گرداگرد متن را مى گيرد و بافتى تازه به آن مى بخشد، اين پتانسيل تا جاهايى حق دارد جلو بيايد و اگر بيش از آن در متن توقف كند به بافت قصه گويى آسيب مى رساند. از آن گذشته هر اتفاق، يك (ورودى) و يك (خروجى) خاص خود را دارد. وقتى يك اتفاق رخ مى دهد و ما وارد آن مى شويم فضاى تازه اى شكل مى گيرد كه نوع روايت از منظرى ديگر با پيرنگى كه اين بار مى خواهد اشخاص ديگر داستان را درگير كند، امكانات خوبى به ما مى دهد. اين امكانات البته ما را در يك محدوديت زمانى قرار مى دهد تا هر چيز را به تناسب همان پتانسيل ارائه شده بپذيريم. زمانى از (خروجى) مى گذريم كه همه چيز به اندازه كفايت روايت شده باشد.
•شما در روايت تان بازى با راوى را نيز تجربه مى كنيد و البته موفق هستيد. اما اين مسئله خيلى كمرنگ است سئوال من صرفاً يك كنجكاوى است اينكه چرا نخواستيد از اين مسئله كمى پررنگ تر و جدى تر استفاده كنيد؟
در حقيقت تكنيك همان تصوير است. راوى با تكنيك هاى مختلف به روايت مى پردازد؛ در هر روايتى نگرش من نسبت به واقعيت با توجه به تناسب موضوع و تاكيدهايى كه در اين زمينه صورت مى پذيرد، بايد با مهارت زبانى همراه باشد تا به نظم حاكم بر روايت ها خللى وارد نگردد. به عبارت ديگر با توجه به اهميت روايت و كاركرد آن، به فكر اين مسئله هم بودم كه هر روايتى به پيوندهاى ظريف و درونى آدم ها ضربه وارد نكند. همان گونه كه همه ما مى دانيم زمان مهمترين عاملى است كه سرنوشت رمان را رقم مى زند، براى اينكه رجعت ما به گذشته، برگشت ما به زمان حال يا غوطه ور شدنمان در روياها و كابوس ها مستلزم يك رشته اتفاقاتى است كه با استفاده از نوع روايت بيان مى شود. در جاهايى از رمان وقتى راوى در روايت پدر و مادر دخالت مى كند صرفاً مى خواهد با ترفندهايى به نزديك شدن خواننده به متن كمك كرده باشد تا او نيز در اين چرخه زمانى و مكانى سهيم شود و پيوند اجزاى مختلف رمان را از ياد نبرد. در اين هنگام است كه راوى/ كودك براى رديابى روايت هاى پدر و مادر به راوى دوم شخص متوسل مى شود؛ يعنى دنباله همان روايت را اين بار با توصيفات دوم شخص دنبال مى كند. زمانى كه رواى/ كودك روايت را در دست مى گيرد چرخش تازه اى ايجاد مى شود و ما از منظر اين راوى به فضا و اشيا نزديك مى شويم. اگر در اين كار اغراق مى كردم توازن درون رمان به هم مى ريخت و به بافت روايت ها آسيب وارد مى آمد. در اين رمان هر راوى مكلف است قسمت هايى را كه به او سپرده شده است تا آنجايى پيش ببرد كه به ضرباهنگ روايى خدشه وارد نكند. در واقع سعى كرده ام بازى با راوى را تا آنجايى ادامه دهم كه معقولانه به نظر برسد.
•ديالوگ ها در داستان شما خيلى واضح در پيشبرد روايت تاثيرگذارند. عده اى مى گويند كه اين مسئله به اثر شما ضربه زده است شخصاً معتقدم كه اين مسئله جزء ويژگى هاى سبكى شما است و فضا و موضوع اثر اين اتفاق را توجيه مى كند. خودتان كمى توضيح دهيد.
من به ديالوگ اهميت زيادى مى دهم؛ شايد به خاطر اين است كه پيش از اين يعنى از شانزده سالگى نمايشنامه مى نوشتم كه البته هنوز هم ادامه دارد. در تمام آن سال هاى سپرى شده به دقت به طنين جمله هاى بومى توجه داشتم. بعدها كه در زمينه موسيقى محلى و مذهبى بوشهر تحقيق و پژوهش مى كردم كاربرد واژه در ترانه هاى محلى و همچنين سوگ آوازهاى مذهبى را نيز از نظر گذراندم؛ كه حاصل آن مجموعه اى از مقالات موسيقايى و تهيه چند برنامه راديويى براساس پژوهش هاى صورت پذيرفته بود. در اين روند واژه هاى بومى را از درون و بيرون شناسايى كردم تا به ضرباهنگ و عمق آنها پى ببرم. چرا چون مى خواستم نوع گويش آهنگين جنوبى را ريشه يابى كنم، تا به كاربرد زبان محاوره و همچنين امكان تصويرسازى دست يابم. همان طور كه آگاهى داريد گويش هاى جنوبى در خطه خليج فارس از چابهار گرفته تا بندرعباس، بوشهر و خوزستان، از طنين خاصى برخوردار است كه گاه ضرباهنگ واژگان عربى، هندى، بلوچى و بعضاً لرى و تركى، ريخت گويش ها را به سمت و سويى مى كشاند كه بيشتر تحت تاثير شرايط اقليمى و جغرافيايى شكل گرفته بودند. براى درك معنايى اين گويش ها هيچ راهى بهتر از كنكاش در موسيقى محلى و منطقه اى خليج نبود. اين كار امكان شناخت ملودى ها و تفاوت ضرباهنگ موسيقايى را روشن و واضح در اختيار ما مى گذاشت. در اينجا بهتر است كه اشاره اى به فيلم ها و سريال هايى بكنم كه يكى از عوامل تخريب زبان و گويش جنوبى را به نحوى زشت و چندش آور ادامه مى دادند و ديگران هم فكر مى كردند كه اين گويش تصنعى، به طور مطلق گويش جنوبى است. متاسفانه اين تراژدى هنوز هم ادامه دارد. من در اين ميان مى خواستم زبانى را برگزينم كه هم از موسيقى جنوب بهره اى برده باشد و هم از شكل و ريخت ديالوگ تصنعى سريال ها و فيلم ها دور بماند. خب، اولين تجربه به كارگيرى واژگان بومى را در مجموعه قصه «غريبه در بخار نمك» دنبال كردم كه بعضى جاها موفق بودم و در جاهاى ديگر خامى زبان نمى گذاشت به هدفم برسم؛ اما در رمان «مرده اى كه...» توانستم تقريباً به آن چيزى كه مى خواستم برسم؛ اول اينكه ديالوگ ها صرفاً بومى نباشند و هر جا كه احساس مى كردم ديالوگ نمى تواند شخصيت و فضا را نشان دهد، به سراغ واژگان بومى مى رفتم تا ريخت جمله را پرطنين كند. فهم ديالوگ ها برايم بسيار مهم بود. من نمى خواستم گويش بوشهرى را نعل به نعل وارد ديالوگ كنم. از اين كار پرهيز مى كردم، چرا؟ چون فضا خود به خود پيچيده بود. از طرفى هر ديالوگى را از درون با ضرباهنگ موسيقى جنوب هماهنگ مى كردم تا آن شور و حال قصه گويى به آواهاى درون متن نزديك شود. در رمان «مرده اى كه...» بارها ديالوگ ها را مورد بررسى قرار مى دادم تا به نتيجه مطلوب برسم. در حقيقت من اعتقاد دارم كه مى توان با ديالوگى اين چنينى يك فضاى بومى را توصيف كرد، شايد به قول بعضى ها اين جزء ويژگى هاى كار باشد. اما اگر غير از اين مى شد من به آسانى نمى توانستم به آن فضاهاى سنگين و چندلايه دست يابم.
•چرا عناصرى را وارد داستانتان كرده ايد كه دقيقاً مى توانند از جنس متن خودتان باشند. مثلاً چرا هزار و يك شب وارد اين متن شده است فكر نمى كنيد كه حضور اين عنصر منجر به تك بعدى شدن متن شما شده است و يا اصطلاحاً متن تان براى خواننده كمى «رو» شده است؟
من متن هزار و يك شب را صرفاً به دليل مدروز بودن يا جريانات بينابينى، كه اين روزها رواج دارد، انتخاب نكرده ام. هزارويك شب قبل از شروع رمان در متن وجود داشته اما ديده نمى شده. من گمان مى كنم درست در موقعيت مناسب اين كتاب به درون رمان سرك كشيده و خود را عيان كرده است. حالا براى شما توضيح مى دهم كه چرا؛ نگاه كنيد من هر گاه اشتياق براى شنيدن قصه هاى شبانه داشتم به سراغ مادرم مى رفتم و او قصه هايى از هزار و يك شب براى من تعريف مى كرد؛ فضاهايى وهم انگيز پر از جادو و جنبل، پر از سفرهاى دريايى خوفناك و... يادم مى آيد اين كتاب چندجلدى چاپ ۱۳۱۵ بود و بسيار كهنه، كهنگى دلپذيرى داشت و برگ هاى زردش بوى خاصى مى داد. بعدها كه بزرگتر شدم مرتباً به آن قصه ها رجوع مى كردم و كم كم شيفته آن فضاهاى موهوم شدم. همه اش فكر مى كردم كه انگار آدم ها، بازرگانان، حيوانات مختلف و عفريته هايى كه ناگهان از درون تن يك پرنده يا حيوان بيرون مى زدند، چيزهاى واقعى اند، درست شبيه متل هايى كه جاشوها در قصه هاى دريايى شان از آنها حرف مى زدند. اين جورى بود كه صفحاتى از هزار و يك شب توى رمان من هم ورق خورد. اينكه مى گوييد آن متن كهن به تك بعدى شدن رمان كمك كرده يا فرم متن براى خواننده رو شده است، حقيقتاً نمى دانم. اميدوارم كه اين اتفاق نيفتاده باشد و راستش براى اولين بار است كه مى شنوم كسى اين جورى به رمان نگاه كرده است. بايد برگردم و يك بار ديگر رمان را از اين منظر بخوانم.
• هزار و يك شب هم نيمى از همان بيمارى هاى واگيردار ادبيات داستانى ما است. يعنى اگر يكى دو نفر به اين متن توجه مى كردند _ به اين صورت خاص كه در ميان نويسندگان رايج شده است _ مسئله اى نبود اما وقتى يكى دو نسل به آن توجه مى كنند به هر حال مسئله قابل توجه مى شود مايل هستم در مورد انگيزه تان براى وارد كردن هزار و يك شب به متن تان صحبت كنيد.
من در حقيقت به نظريه هاى ادبى بى توجهم. البته سعى مى كنم تا آنجايى كه مى شود نظريه هاى مختلف ادبى را مطالعه بكنم و از نظر بگذرانم، اما راستش را بخواهيد دغدغه من نوشتن است نه چگونه نوشتن. آثارى كه صرفاً به دنبال اين هستند تا نظريه هاى جديد ادبى را توى كارهايشان بچپانند گاه دچار تناقض گويى فرهنگى مى شوند. اين ادا درآوردن است. متاسفانه اغلب داستان ها يا رمان هايى كه از نسل جديد مى خوانم گرفتار اين اپيدمى شده اند، آنها كوشش مى كنند تا از اين طريق فقط به فرم و تكنيك بينديشند. گاه موضوع آن قدر حقير و پيش پاافتاده است كه ما هيچ گونه تصوير درستى از جامعه و آدم هاى فرودست را نمى بينيم. انگار ما در مقابل متنى قرار گرفته ايم كه با ناشيگرى به زبان فارسى ترجمه شده است. من خودم را از چنين بلايايى دور نگه مى دارم و منتظر مى مانم تا فرهنگ خودم به موقعش نظريه درستش را به من ابلاغ كند، نظريه اى كه به شكلى خودجوش بيرون مى زند و شكل و شمايل داستان را همسو با آواهاى درون متن پيش مى برد.
• فكر مى كنم در آسيب شناسى ادبيات داستانى ايران به مسئله اى برخورد كنيم كه ذهن و قلم بسيارى از نويسندگان را با خود درگير كرده است؛ يعنى مسئله خواب نگارى يا رويانگارى و يا كابوس نگارى. بگذريم از اين مسئله كه انسان هميشه نسبت به خواب، رويا و كابوس و... كنجكاو بوده است. بسيارى از نويسندگان به خصوص كسانى كه به فضاهاى انتزاعى و جادويى پرداخته اند رويا را نيز وارد متن هاى خود كرده و آن را ابزارى براى باورپذير نمودن اثر و منطقى جلوه دادن آن قرار داده اند. يعنى به جرات مى گويم كه مثلاً اگر صد سال تنهايى را دست يكى از همين نويسنده ها بدهيم به جاى آنكه اثر را از طريق تعهد به ذات روايت باورپذير و موجه كند مقدارى خواب و رويا و كابوس به اثر تزريق مى كند تا اثرش را منطقى جلوه دهد. اثر شما نكته مثبتى دارد و آن اين است كه تا حد خيلى زيادى به ذات روايت متعهد مانده است اما باز هم در برخى موارد شما نيز گرفتار اين روياپردازى ها و اختلاط ميان كابوس و واقعيت شده ايد. هم در مورد حركت نويسنده ها به سمت پرداختن و سوءاستفاده كردن از رويا و هم در مورد اين اتفاق در اثر خودتان صحبت كنيد.
ببينيد ما در حال حاضر در جامعه اى پيچيده زندگى مى كنيم. به سختى مى توان اين جامعه و ترفندهايش را شناخت. تا مى خواهيم به اين جامعه نزديك شويم و تحليلش كنيم يكبارگى تغيير ماهيت مى دهد و مشكل آفرين مى شود، انگار در كمتر از يك هزارم ثانيه عمل دگرديسى صورت مى پذيرد، ديوانه كننده است. هر وقت هم در سايه چنين جامعه اى چيزى خلق مى شود، پيچيده و كابوس وار است. تلخى هر اتفاق روزمره از دنياى بيدارى، به درون خواب هاى ما هم كشيده مى شود. اين سختى ها و روزمرگى ها چيزهايى را به ما الهام مى كنند؛ تركيب بندى ها، درون مايه ها، شخصيت ها، مكان ها، زاويه ديد و زبان، تحت تاثير چنين جوى شكل مى گيرد. بر اساس چنين باورى دنيايى خيالى و وهم انگيز تصوير مى شود و به دنبال آن كنشى كه در چنين رمان هايى نقل مى شود كنشى خيالى و وهم انگيز است. مكان «درياخانه» در چنين موقعيتى وارد خواب و روياهايم شد چرا كه از دوران طفوليت با آن فضاهاى جادويى درگير بودم. پس چون جامعه پيچيده به سختى قابل كشف است، ما به درون خود مراجعه مى كنيم تا به مكان هايى دست يابيم كه دامنه خيال پردازى ما را وسعت بخشد. مى گويند دنيا ها دو بعد دارند: طبيعى و انسانى و به گفته «كاترين لور» نويسنده كتاب شناخت رمان براى بعضى از نويسندگان بعد سومى هم وجود دارد كه همان ماوراء طبيعى است. پس در اين هنگام است كه افراد خاص و فضا و مكان هاى خاص در رمان ظهور مى كند. حالا شما معتقد هستيد كه خواب نگارى و كابوس نگارى به بدنه ادبيات امروز ما آسيب رسانده است، البته من صحبت شما را رد نمى كنم در صورتى كه كاركرد روياها و كابوس ها تصنعى باشد، خوب معلوم است كه ما داريم ادا درمى آوريم. اما اگر متكى به ذات روايت باشيم چنين اتفاقى رخ نخواهد داد. اينكه مرا در قسمت هايى از رمان به رويا نگارى محكوم مى كنيد بايد خدمت شما عرض كنم كه من روياها و كابوس هايم را بسيار دوست دارم، چون از درون من مى جوشد و تا آنجايى كه توانسته ام و در توانم بوده همين روياها و خواب نگارى ها را با منطق روايى رمان همسو كرده ام، كه اين براى من اتفاق فرخنده اى است، چون در مسير داستان ساختار واقعى رمان شكل مى گيرد.
•نكته مهم ديگرى كه در اثر شما ديده مى شود مفهوم طنز است. البته طنزى كه شما خلق مى كنيد يكى از مولفه هاى جذاب و دلنشين اثرتان است، طنزى كه به هيچ وجه مشاهده نشده ولى احساس مى شود. در مورد اين تناقض توضيح دهيد.
اين طنزى كه به آن اشاره مى كنيد طنز سياه است. من طنز را بسيار دوست دارم، از آنجايى كه سال ها به كار گرافيك مشغول بودم و گاهى براى بعضى از روزنامه ها كاريكاتورهاى تلخ مى كشيدم اين خصوصيت وارد داستان هايم نيز شده است. اما در اين رمان وقتى كه طنز وارد مى شود اين طنز فضاها را به سمت و سوى كاريكاتور نمى كشاند، بلكه از درون خنده هايى را سبب مى گردد كه تلخى و سياهى به دنبال دارد. ضمناً اين را هم بگويم كه اصولاً جنوبى ها در جدى ترين روايت هاشان هم جنبه هايى از طنز حضور دارد. من يادم مى آيد مردان دريايى وقتى كه از دهشتناك ترين خاطراتشان حرف مى زدند، در لابه لاى تعريف كردن هايشان رگه هاى طنز هم هويدا مى شد. اما اين طنز گرچه در تناقض بود با سير روايت، معهذا هرگز لطمه اى به روايت وارد نمى كرد؛ انگار جدى بودن و طنز در نوع روايت ها جايگاه خاص خود را حفظ كرده بودند.
•در حال حاضر مشغول چه كارى هستيد.
مشغول تدريس بازيگرى و كارگردانى هستم، ضمناً مجموعه قصه «غريبه در بخار نمك» را كه پيش از اين با ويراستارى بدى به چاپ رسيده بود و اين بار توسط دوست عزيزم رضا قاسمى ويراستارى شده براى چاپ دوم آماده مى كنم. يك مجموعه قصه ديگر با نام «اگر تكانم بدهى بيدار مى شوم» براى چاپ به نشر افق سپرده ام كه سال آينده بيرون خواهد آمد. همچنين مشغول راست و ريست كردن مجموعه قصه هاى ديگرى هستم به نام «كسى ما را به شام دعوت نمى كند» كه اواسط سال آينده به ناشر خواهم داد. در حال نگارش رمان تازه اى نيز هستم كه فعلاً نامى ندارد. نمايشنامه هايى هم طى اين چند سال نوشته ام كه با بازنويسى جديد دارم براى چاپ آماده مى كنم. تا ببينيم چه مى شود!