sadeghlover
15-11-2008, 08:24 PM
قطرة ملي شما اقيانوس جهاني نيست
--------------------------------------------------------------------------------
خوان گويتي سولو*
برگردان: ابوالحسن نجفي
در طي جلسات آخرين محافل بينالمللي نويسندگان وهنرمندان ـ نه تنها در لنينگراد و ادينبورو و فلورانس، بلکه حتي در فورمنتور(1) و مادريد ـ رابطة سياست و ادبيات، استنباط هنر به منزلة هدفي براي خود يا خدمتگزار مرامي بيرون از خود، موضوع بحث قرار گرفت. بدگماني روزافزون به ارزشهاي ادبيات موجب شده است تا برخي از نويسندگان براي توجيه آثار خود دلايلي غيرهنري بجويند.
مواضع دفاعي چنان محکم و سازشناپذير شدهاند که تماشاگر بيطرف غالباً احساس ميکند که در جروبحث کرها حضور يافته است. گروهي ميگويند:?ادبيات و سياست دو چيز مختلفاند.? گروهي ديگر پاسخ ميدهند:?ادبيات به محض عرضه شدن امري اجتماعي است و، به اين اعتبار، وظيفهاي سياسي انجام ميدهد.?
در ماههاي اخير، آلن ربـ گري يه (در مجلة اکسپرس) و لوسين گلدمن(2) (در کتاب جامعهشناسي رمان) و ژرم لندونپ(3) با دلايل بسيار متفاوتي به مفهوم هنر ملتزم تاخته و نتيجه گرفتهاند که ?نويسنده فقط در هنر خود ميتواند ملتزم باشد?. خصوصاً به عقيدة رب ـ گري يه:?نويسندگان لزوماً متفکر سياسي نيستند و طبيعي است که غالباً در اين زمينه به بيان انديشههايي نارسا و مبهم اکتفا کنند. اما چرا اين همه خوش دارند که اين انديشهها را، در هر فرصتي و به هر مناسبتي، در ملاء عام بر زبان بياورند؟... دليلش به نظر من اين است که آنها از اين که نويسندهاند شرم دارند و در وحشتي مداوم به سر ميبرند که مبادا اين را بر آنها عيب بگيرند و از آنها بخواهند که چرا مينويسند و وجودشان به چه درد ميخورد و چه وظيفهاي در اجتماع انجام ميدهند... نويسنده نميتواند بداند که کارش به چه درد ميخورد. ادبيات براي او وسيلهاي نيست که در خدمت مرامي قرار گيرد...?
ملاحظات نظريهپرداز اصلي ?رمان نو? شايد وارد باشد، اما بعضي از نکات را بايد روشن کرد. براي درک مفهوم حقيقي آنها به گمان من پيش از هر چيز لازم است که آنها را در زمينة تاريخي خودشان قرار دهيم، يعني توجه کنيم که اينها بيان عيني آرزوهاي نويسنده در چهارچوب جامعة معيني است.
در فرانسه آزادي زبان و آزادي انديشه وجود دارد و تساوي حقوق سياسي لفظي خالي از معني نيست. بنابراين رابطة نويسنده با خواننده امري است بسيار متفاوت با آنچه مثلاً در اسپانيا يا در کشورهاي امريکاي جنوبي ديده ميشود. و دليل آن هم بسيار ساده است.
هنگاميکه کشمکشهاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي، که نيروي متحول و پوياي هر کشوري را تشکيل ميدهند، بتوانند آزادانه از طريق رسانهها و نشريههاي حزبي و غيرحزبي تجلي کنند، وظيفة اجتماعي نويسنده غير از وظيفة اجتماعي نويسندة کشورهايي است که در آنجا منافع و منويات گروههاي مختلف نتوانند آزادنه به بيان درآيند.
وضع خاص جامعة فرانسه ـ اکنون که جنگهاي استعماري به پايان رسيده و ?خطر? وقوع انقلاب، پس از دگرگوني شگفت صنعتي به دست نيروهاي نو سرمايهداري، دور شده است ـ مستلزم رشد ادبياتي است که، بنا بر تعبير ويتوريني(4)، از وضع ?تسلي? يا ?هدايت افکار? به وضع پويندگي و پژوهندگي، به وضع پاسخ بارورکننده، و سرانجام به وضع علم ميرسد.
به عکس، در کشورهاي واپسمانده يا کشورهايي که در مرحلة مقدماتي توسعه هستند ـ مثلاً در کشور اسپانيا ـ ادبيات ميکوشد تا واقعيت سياسي و اجتماعي را منعکس کند (غفلت از اين امر به پيدايش آثاري تقليدي منجر ميشود که در حکم عکس برگرداني است از آثار کشورهايي چون فرانسه و انگلستان و آلمان که به سطح سياسي و فرهنگي و اقتصادي بالاتري دست يافتهاند). اما با اين عمل، از تحول خاص خود به منزلة ?صناعت? باز ميماند و همين امر منطقاً باعث رواج آثاري ميشود که با همان الگوهاي کهنه و تعبيرهاي مستعمل و فرسوده به واقعيت رو کنند و در نتيجه نمونههاي تقليدي از ناتوراليسم نياکان را پديد آورند.
به عکس، در کشورهاي واپسمانده يا کشورهايي که در مرحلة مقدماتي توسعه هستند ـ مثلاً در کشور اسپانيا ـ ادبيات ميکوشد تا واقعيت سياسي و اجتماعي را منعکس کند (غفلت از اين امر به پيدايش آثاري تقليدي منجر ميشود که در حکم عکس برگرداني است از آثار کشورهايي چون فرانسه و انگلستان و آلمان که به سطح سياسي و فرهنگي و اقتصادي بالاتري دست يافتهاند). اما با اين عمل، از تحول خاص خود به منزلة ?صناعت? باز ميماند و همين امر منطقاً باعث رواج آثاري ميشود که با همان الگوهاي کهنه و تعبيرهاي مستعمل و فرسوده به واقعيت رو کنند و در نتيجه نمونههاي تقليدي از ناتوراليسم نياکان را پديد آورند.
از اين لحاظ، تکية آلن رب ـ گرييه بر اهميت عامل صناعت در هنر به نظر من درست و پذيرفتني است، نه تنها در مورد ادبيات کشور خودش بلکه حتي در مورد ادبيات کشورهايي که، بنا به دلايل متفاوت و چه بسا مخالف، صناعت هنري را فدا ميکنند تا به بيان و تکرار قراردادي و بالنتيجه نادرست واقعيت بپردازند.
با اين همه، آلن رب ـ گرييه آنجا اشتباه ميکند که ـ به قول بلوک ميشل در کتاب زمان حال اخباري(5) ـ ?با آن غرور ملي خاص نويسندگان فرانسوي که ادبيات فرانسه را ادبيات به مقهوم عام کلمه ميداند? ميخواهد تجربهاش را که محصول موقعيت ويژة فرانسه است بر کشورهايي تعميم دهد که سطح سياسي و اجتماعي و فرهنگي آنها با عناصر زيربناي تحليلهاي او سازگار نيست.
هنگامي که دولت ـ در کشورهايي چون اسپانيا ـ رسماً فشار ميآورد تا ادبيات و هنر غيرسياسي شود يا ـ در کشورهايي چون شوروي در زمان استالين ـ وادار ميسازد که ادبيات و هنر يکسره سياسي شوند و به استخدام هدفهاي اجتماعي آن درآيند و در نتيجه مطبوعات نميتوانند بازگوکنندة اختلاف نظرهاي زايا و تضادهاي پوياي جامعه باشند و هنگامي که گروههاي اجتماعي ـ مثلاً در اسپانيا ـ نميتوانند احساسات خود را بروز دهند يا آزادانه از منافع خود دفاع کنند، نويسنده ناچار بلندگوي اين پويايي و اين احساسات و اين منافع ميشود و آن گاه وظيفهاي را برعهده ميگيرد که بيشباهت به ?دريچة تخلية فشار? نيست.
من در جاي ديگر شرح دادهام که چگونه فشار سانسور در اسپانيا نويسندگان را مجبور کرد تا جوابگوي نياز عامه به کسب خبر شوند و بالنتيجه در آثارشان واقعيت امور را که مخالف گزارش غيرواقعي روزنامههاست نقل کنند و، به عبارت ديگر، وظيفهاي را انجام دهند که در فرانسه و ديگر کشورها طبعاً برعهدة مطبوعات است. همينجاست که انتقادهاي آلن رب ـ گرييه از رفتار و تعهد سياسي نويسندگان قوت خود را از دست ميدهد.
در حالي که در فرانسه تعهد سياسي ثمرة انتخاب آزاد نويسنده است ـ زيرا کار ادبيات در اينجا بيش از آن که ?تسلي? باشد ?پژوهش? است و نويسنده که از زير فشار برانگيزندة خوانندگانش آزاد شده است ميتواند از بازگو کردن واقعيت آني و روزمره بپرهيزد و توجه خود را تماماً به پرورش هنرش به منزلة صناعت معطوف کند ـ در شوروي يا در اسپانيا، و هر کدام بنا به دلايل مختلف، تعهد سياسي را موقعيت خاص هنرمند در جامعه و نيز توقعات تصريحي يا تلويحي خوانندگان پيشاپيش تعيين کردهاند.
در اين حال، سياست بر هنر اثر ميگذارد و نويسنده خواهينخواهي بلندگوي نيروهايي ميشود که بيصدا با طبقة حاکم يا با انحصار طلبي مسلک که به صورت شريعت درآمده است ميجنگند. بدين گونه، ادبيات معاصر اسپانيا آينهاي است از مبارزة خاموش و ناچيز و روزانه براي آزادي از دست رفته، چنانکه شعر جوانان امروزي شوروي راهبر عصيان هنري نسلهاي و در برابر ?باخودبيگانگي? ناشي از استالينيسم است. سياست و ادبيات در اقدام مشترکي براي آزادي همرزم ميشوند و مانند آقاي ژوردن در مورد نثر(6)، نويسنده بيآنکه خود بداند کار سياسي ميکند. لوسين گلدمن با تيزبيني بسيار به تحليل رابطة موجود ميان دگرگونيهاي صورت داستان و تحول اقتصاد امروز ميپردازد. رمان که بيانگر انديشة آزاد به دنبالة نهضت مذهبي قرن شانزدهم و منعکسکنندة تقابل ميان انسان و جامعه پس از برچيده شدن سازمانهاي قرون وسطايي بوده است به موازات فرديتي که زيربناي آن است دستخوش بحران ميشود.
انحطاط و نابودي شخصيت در داستان و خودمختاري روزافزون اشيا مصرفي، پس از جويس و کافکا و کامو تا ربـ گرييه و ديگر نمايندگان ?رمان نو?، به عقيدة گلمدمن، مقارن است با اضمحلال فرد و زندگي فردي در پيچ و مهرة ساختهاي سرمايهداري انحصارطلب ثلث اول قرن بيستم (پديدهاي که در آثار مارکسيستي به نام ?کالاپرستي?(7) معروف است). بدينگونه، آثار ميشل بوتور و آلن ربـ گرييه و ناتالي ساروت که عموماً به صورتپردازي متهم شدهاند در حقيقت بيش از رمانهاي رواني قرن نوزدهم بيانگر واقعيت صنعتي عصر ما هستند، هرچند که شيوهاي غيرانتقادي و حتي حالت همدستي نسبت به اين واقعيت صنعتي دارند.
آلن ربـ گرييه، به پشتگرمي لوسين گلدمن، از ?تعهد تقريباً حرفهاي? که مربوط به مسائل رمان است دفاع ميکند و ميگويد ?مسائلي چون جنگ و شعور اجتماعي و جز اينها? به زندگي مدني ما مربوط ميشود که ?آغازش از جايي است که ما ورقة رأي را به صندوق انتخابات ميافکنيم? و آنگاه ميان تعهد شهروند و تعهد هنرمند فرق ميگذارد. اما اين فرق نميتواند شامل کشورهايي شود که در آنها فقدان کوچکترين آزادي سياسي ـ مثل اسپانيا ـ يا کاربرد مسلک انقلابي در خدمت استبداد فردي ـ مثل شوروي در زمان استالين ـ مردم را واميدارد تا ادبيات را به صورت ?دريچة تخلية فشار? به کار ببرند و نويسندة اصيل را ناگزير ميسازد تا سرکردة پيکاي شود که ديگر منحصراً ادبي و هنري نيست، بلکه در حقيقت مرحلة تازهاي است از مبارزة هميشگي ملتها براي کسب آزادي خود.
اين ?تعهد در نگارش? براي رماننويسان اسپانيايي، براي آستورياس(8) يا نويسندگان امريکاي جنوبي، که در آنجا بيسوادي و بيعدالتي اجتماعي و خشونت دستگاه دولتي مانع تحقق طبيعي حقوق فردي است، چه معني ميتواند بدهد؟ اگر مطالبة علني آزاديهايي که دولتهاي محافظه کار قرن نوزدهم به ما دادهاند در حکم جرم باشد کيست که بتواند، بدون احساس شرم، از صندوق انتخابات سخن بگويد؟
هنگامي که آزاديهاي سياسي وجود نداشته باشد همهچيز سياسي ميشود و تفاوت ميان نويسنده و شهروند از ميان ميرود. در اين وضع ادبيات ميپذيرد که سلاحي سياسي باشد يا وجه ادبي را فرو ميگذارد و به تقليد تصنعي ادبيات جوامع ديگر که در سطوح ديگري قرار دارند ميپردازد (و در اين مورد ميتوان از گروه مقلدان بيماية ربـ گرييه، پس از فرونشست موج هواخواهان فاکنر و کافکا، در کشورهاي اسپانيا و مکزيک و پرتقال و آرژانتين، نام برد).
کافي است نگاهي به گرد خود بيفکنيم تا ببينيم که در چهارپنجم ربع مسکون، اثر ادبي محکوم است به اين که، براثر جبر زمان، به کار تسلي يا ارشاد فکري بپردازد يا، بنا به گفتة چزاره پاوزه(9) در دورة فاشيسم، ?دفاعي در برابر توهين به زندگي? باشد. اگر تحليل گلدمن صحيح باشد ـ که من شخصاً گمان ميکنم صحيح است ـ ?تعهد در نگارش? مبين گرايش پيشرفتة نويسندگان در جامعة صنعتي امروز است، خواه اين جامعه مبتني بر سوسياليسم باشد يا نوسرمايه داري.
اما فقط با حصول آزاديهاي اجتماعي در اسپانيا و در اکثر کشورهاي جهان سوم و فقط با پايان انحصار هنري ?رآليسم سوسياليستي? و فشار دولت ـ بر اثر ترقي سطح فرهنگ عمومي ـ در کشورهايي که امروز ديکتاتوري پرولتاريا بر آنها حاکم است ميتوان اميد داشت که، در دراز مدت، ادبيات ?پژوهش? و ?پويش? برسر کار آيد. (ادبياتي که ?رمان نو?، يعني حاصل کار ده دوازده نويسنده که در انتشارات مينويي(10) پاريس گرد آمدهاند، فقط نمونة کوچکي از آن است و نه مجموعة قوانين مقدس آن). آنگاه اين ادبيات ميتواند آينهاي باشد از جلوههاي متعدد با خودبيگانگي انسان ?شي شده? و حلقة کوچکي باشد از ماشين عظيم سازمان صنعتي و برنامه ريزي دولتي يا حزبي و ديوان سالاري کور و همه گير: همان جهان ناخوشايند نوسرمايه داري کنوني ـ که تازه بايد براي آن هم بجنگيم ـ يا مرحلة نخستين ساختمان سوسياليستي، همان جهاني که تا زمان فروريختن (غيرمتحمل) اقتصاد کشورهاي غربي به ناچار جهان ما خواهد بود.
ادبيات، هم به عنوان قلمرو تجربه و هم به عنوان قلمرو خيال، هم به عنوان عمل و هم به عنوان گريز، وظيفة سياسي واقعي انجام ميدهد، زيرا سرمنشاء يک سلسله تصميمها و طرحهايي است که دنياي ما را متحول يا بهکلي متغير ميکند. اما در اجراي اين وظيفه به هرحال دوگانگي و تناقضي هست. زيرا، به قول موريس بلانشو، ?نويسنده رمانهايي مينويسد؛ اين رمانها متضمن پارهاي آرا سياسي هستند تا جايي که گويي به مرامي وابستگي دارند. ديگران، يعني کساني که مستقيماً وابسته به اين مراماند، آنگاه به وسوسه ميافتند که نويسنده را از افراد خود بشمارند و اثرش را مدرکي بدانند حاکي از اين که مرام آنها مرام اوست، اما به مجردي که اين مرام را صريحاً از او ميطلبند در ميياند که نويسنده وابسته به آنها نيست و وابستگي او فقط به خودش است و به تنها چيزي که در اين مرام علاقه دارد عمل آن است?.
همگامي و همکاري ادبيات و سياست هنگامي از ميان ميرود که عوامل برانگيزندة آن ـ مانند فشار سياسي و شريعتسازي هنري و جز اينها ـ از ميان برداشته شوند، مگر اين که خود نويسنده، چنانکه هم در شرق و هم در غرب فراوان ديده شده است، جانب ادبيات را فروگذارد و با دل و جان به مدح شبه ادبي مرام سياسي بپردازد. اما، در اين صورت، او ديگر نويسنده نيست، بلکه ?قلمزن? است و ?کالا?يش ربطي به ادبيات ندارد.
در اين زمان ـ چه آلن ربـ گرييه بخواهد و چه نخواهد ـ هم نويسندگان اسپانيا و هم نويسندگان شوروي و هم نويسندگان اکثر کشورهاي جهان، به استثناي بعضي از کشورهاي دموکراسي غرب، مدتها تحت تعقيب سياست به سر خواهند برد.
خلاف آن را مدعي شدن در واقع، به قول بلوک ميشل در بحث از نظريهپردازان رمان نو، ?قطرة ملي خود را اقيانوش جهاني دانستن و خستگي خود را نوميدي تمامي افراد بشر شمردن? است.
------------------------------------
پانويسها:
*Juan Goytisolo
1. Formentor
2.Lucien Goldman
3. Jerome Lindon
4. Vittorini
5.Bloch ? Michel: Le present de l?indicatif
6.آقاي ژوردن (Jourdin)، قهرمان يکي از نمايشنامههاي مولير، سوداگر نوکيسهاي است که ميخواهد به سلک اشراف درآيد. روزي از منشياش ميخواهد که از جانب او به بانويي از خاندان بزرگ نامة عاشقانهاي بنويسد. منشي ميپرسد که نامه به شعر باشد يا به نثر. آقاي ژوردن درميماند که شعر و نثر چيست. منشي توضيح ميدهد که هر سخني يا شعر است يا نثر و آنچه شعر نباشد لاجرم نثر است. آقاي ژوردن ميپرسد:?مثلاً وقتي که من به خادمم ميگويم کفشهايم را بياور، شعر ميگويم يا نثر؟? و همين که در جواب ميشنود که اين جمله به نثر است با شگفتي فرياد برميآورد:?عجب! پس من چهل سال است نثر ميگويم و خودم خبر ندارم؟?
7.reifiction
8. Miguel Asturias
9. Cesare Pavcse
10. Minuit
منبع : سایت دیباچه
--------------------------------------------------------------------------------
خوان گويتي سولو*
برگردان: ابوالحسن نجفي
در طي جلسات آخرين محافل بينالمللي نويسندگان وهنرمندان ـ نه تنها در لنينگراد و ادينبورو و فلورانس، بلکه حتي در فورمنتور(1) و مادريد ـ رابطة سياست و ادبيات، استنباط هنر به منزلة هدفي براي خود يا خدمتگزار مرامي بيرون از خود، موضوع بحث قرار گرفت. بدگماني روزافزون به ارزشهاي ادبيات موجب شده است تا برخي از نويسندگان براي توجيه آثار خود دلايلي غيرهنري بجويند.
مواضع دفاعي چنان محکم و سازشناپذير شدهاند که تماشاگر بيطرف غالباً احساس ميکند که در جروبحث کرها حضور يافته است. گروهي ميگويند:?ادبيات و سياست دو چيز مختلفاند.? گروهي ديگر پاسخ ميدهند:?ادبيات به محض عرضه شدن امري اجتماعي است و، به اين اعتبار، وظيفهاي سياسي انجام ميدهد.?
در ماههاي اخير، آلن ربـ گري يه (در مجلة اکسپرس) و لوسين گلدمن(2) (در کتاب جامعهشناسي رمان) و ژرم لندونپ(3) با دلايل بسيار متفاوتي به مفهوم هنر ملتزم تاخته و نتيجه گرفتهاند که ?نويسنده فقط در هنر خود ميتواند ملتزم باشد?. خصوصاً به عقيدة رب ـ گري يه:?نويسندگان لزوماً متفکر سياسي نيستند و طبيعي است که غالباً در اين زمينه به بيان انديشههايي نارسا و مبهم اکتفا کنند. اما چرا اين همه خوش دارند که اين انديشهها را، در هر فرصتي و به هر مناسبتي، در ملاء عام بر زبان بياورند؟... دليلش به نظر من اين است که آنها از اين که نويسندهاند شرم دارند و در وحشتي مداوم به سر ميبرند که مبادا اين را بر آنها عيب بگيرند و از آنها بخواهند که چرا مينويسند و وجودشان به چه درد ميخورد و چه وظيفهاي در اجتماع انجام ميدهند... نويسنده نميتواند بداند که کارش به چه درد ميخورد. ادبيات براي او وسيلهاي نيست که در خدمت مرامي قرار گيرد...?
ملاحظات نظريهپرداز اصلي ?رمان نو? شايد وارد باشد، اما بعضي از نکات را بايد روشن کرد. براي درک مفهوم حقيقي آنها به گمان من پيش از هر چيز لازم است که آنها را در زمينة تاريخي خودشان قرار دهيم، يعني توجه کنيم که اينها بيان عيني آرزوهاي نويسنده در چهارچوب جامعة معيني است.
در فرانسه آزادي زبان و آزادي انديشه وجود دارد و تساوي حقوق سياسي لفظي خالي از معني نيست. بنابراين رابطة نويسنده با خواننده امري است بسيار متفاوت با آنچه مثلاً در اسپانيا يا در کشورهاي امريکاي جنوبي ديده ميشود. و دليل آن هم بسيار ساده است.
هنگاميکه کشمکشهاي سياسي و اجتماعي و اقتصادي، که نيروي متحول و پوياي هر کشوري را تشکيل ميدهند، بتوانند آزادانه از طريق رسانهها و نشريههاي حزبي و غيرحزبي تجلي کنند، وظيفة اجتماعي نويسنده غير از وظيفة اجتماعي نويسندة کشورهايي است که در آنجا منافع و منويات گروههاي مختلف نتوانند آزادنه به بيان درآيند.
وضع خاص جامعة فرانسه ـ اکنون که جنگهاي استعماري به پايان رسيده و ?خطر? وقوع انقلاب، پس از دگرگوني شگفت صنعتي به دست نيروهاي نو سرمايهداري، دور شده است ـ مستلزم رشد ادبياتي است که، بنا بر تعبير ويتوريني(4)، از وضع ?تسلي? يا ?هدايت افکار? به وضع پويندگي و پژوهندگي، به وضع پاسخ بارورکننده، و سرانجام به وضع علم ميرسد.
به عکس، در کشورهاي واپسمانده يا کشورهايي که در مرحلة مقدماتي توسعه هستند ـ مثلاً در کشور اسپانيا ـ ادبيات ميکوشد تا واقعيت سياسي و اجتماعي را منعکس کند (غفلت از اين امر به پيدايش آثاري تقليدي منجر ميشود که در حکم عکس برگرداني است از آثار کشورهايي چون فرانسه و انگلستان و آلمان که به سطح سياسي و فرهنگي و اقتصادي بالاتري دست يافتهاند). اما با اين عمل، از تحول خاص خود به منزلة ?صناعت? باز ميماند و همين امر منطقاً باعث رواج آثاري ميشود که با همان الگوهاي کهنه و تعبيرهاي مستعمل و فرسوده به واقعيت رو کنند و در نتيجه نمونههاي تقليدي از ناتوراليسم نياکان را پديد آورند.
به عکس، در کشورهاي واپسمانده يا کشورهايي که در مرحلة مقدماتي توسعه هستند ـ مثلاً در کشور اسپانيا ـ ادبيات ميکوشد تا واقعيت سياسي و اجتماعي را منعکس کند (غفلت از اين امر به پيدايش آثاري تقليدي منجر ميشود که در حکم عکس برگرداني است از آثار کشورهايي چون فرانسه و انگلستان و آلمان که به سطح سياسي و فرهنگي و اقتصادي بالاتري دست يافتهاند). اما با اين عمل، از تحول خاص خود به منزلة ?صناعت? باز ميماند و همين امر منطقاً باعث رواج آثاري ميشود که با همان الگوهاي کهنه و تعبيرهاي مستعمل و فرسوده به واقعيت رو کنند و در نتيجه نمونههاي تقليدي از ناتوراليسم نياکان را پديد آورند.
از اين لحاظ، تکية آلن رب ـ گرييه بر اهميت عامل صناعت در هنر به نظر من درست و پذيرفتني است، نه تنها در مورد ادبيات کشور خودش بلکه حتي در مورد ادبيات کشورهايي که، بنا به دلايل متفاوت و چه بسا مخالف، صناعت هنري را فدا ميکنند تا به بيان و تکرار قراردادي و بالنتيجه نادرست واقعيت بپردازند.
با اين همه، آلن رب ـ گرييه آنجا اشتباه ميکند که ـ به قول بلوک ميشل در کتاب زمان حال اخباري(5) ـ ?با آن غرور ملي خاص نويسندگان فرانسوي که ادبيات فرانسه را ادبيات به مقهوم عام کلمه ميداند? ميخواهد تجربهاش را که محصول موقعيت ويژة فرانسه است بر کشورهايي تعميم دهد که سطح سياسي و اجتماعي و فرهنگي آنها با عناصر زيربناي تحليلهاي او سازگار نيست.
هنگامي که دولت ـ در کشورهايي چون اسپانيا ـ رسماً فشار ميآورد تا ادبيات و هنر غيرسياسي شود يا ـ در کشورهايي چون شوروي در زمان استالين ـ وادار ميسازد که ادبيات و هنر يکسره سياسي شوند و به استخدام هدفهاي اجتماعي آن درآيند و در نتيجه مطبوعات نميتوانند بازگوکنندة اختلاف نظرهاي زايا و تضادهاي پوياي جامعه باشند و هنگامي که گروههاي اجتماعي ـ مثلاً در اسپانيا ـ نميتوانند احساسات خود را بروز دهند يا آزادانه از منافع خود دفاع کنند، نويسنده ناچار بلندگوي اين پويايي و اين احساسات و اين منافع ميشود و آن گاه وظيفهاي را برعهده ميگيرد که بيشباهت به ?دريچة تخلية فشار? نيست.
من در جاي ديگر شرح دادهام که چگونه فشار سانسور در اسپانيا نويسندگان را مجبور کرد تا جوابگوي نياز عامه به کسب خبر شوند و بالنتيجه در آثارشان واقعيت امور را که مخالف گزارش غيرواقعي روزنامههاست نقل کنند و، به عبارت ديگر، وظيفهاي را انجام دهند که در فرانسه و ديگر کشورها طبعاً برعهدة مطبوعات است. همينجاست که انتقادهاي آلن رب ـ گرييه از رفتار و تعهد سياسي نويسندگان قوت خود را از دست ميدهد.
در حالي که در فرانسه تعهد سياسي ثمرة انتخاب آزاد نويسنده است ـ زيرا کار ادبيات در اينجا بيش از آن که ?تسلي? باشد ?پژوهش? است و نويسنده که از زير فشار برانگيزندة خوانندگانش آزاد شده است ميتواند از بازگو کردن واقعيت آني و روزمره بپرهيزد و توجه خود را تماماً به پرورش هنرش به منزلة صناعت معطوف کند ـ در شوروي يا در اسپانيا، و هر کدام بنا به دلايل مختلف، تعهد سياسي را موقعيت خاص هنرمند در جامعه و نيز توقعات تصريحي يا تلويحي خوانندگان پيشاپيش تعيين کردهاند.
در اين حال، سياست بر هنر اثر ميگذارد و نويسنده خواهينخواهي بلندگوي نيروهايي ميشود که بيصدا با طبقة حاکم يا با انحصار طلبي مسلک که به صورت شريعت درآمده است ميجنگند. بدين گونه، ادبيات معاصر اسپانيا آينهاي است از مبارزة خاموش و ناچيز و روزانه براي آزادي از دست رفته، چنانکه شعر جوانان امروزي شوروي راهبر عصيان هنري نسلهاي و در برابر ?باخودبيگانگي? ناشي از استالينيسم است. سياست و ادبيات در اقدام مشترکي براي آزادي همرزم ميشوند و مانند آقاي ژوردن در مورد نثر(6)، نويسنده بيآنکه خود بداند کار سياسي ميکند. لوسين گلدمن با تيزبيني بسيار به تحليل رابطة موجود ميان دگرگونيهاي صورت داستان و تحول اقتصاد امروز ميپردازد. رمان که بيانگر انديشة آزاد به دنبالة نهضت مذهبي قرن شانزدهم و منعکسکنندة تقابل ميان انسان و جامعه پس از برچيده شدن سازمانهاي قرون وسطايي بوده است به موازات فرديتي که زيربناي آن است دستخوش بحران ميشود.
انحطاط و نابودي شخصيت در داستان و خودمختاري روزافزون اشيا مصرفي، پس از جويس و کافکا و کامو تا ربـ گرييه و ديگر نمايندگان ?رمان نو?، به عقيدة گلمدمن، مقارن است با اضمحلال فرد و زندگي فردي در پيچ و مهرة ساختهاي سرمايهداري انحصارطلب ثلث اول قرن بيستم (پديدهاي که در آثار مارکسيستي به نام ?کالاپرستي?(7) معروف است). بدينگونه، آثار ميشل بوتور و آلن ربـ گرييه و ناتالي ساروت که عموماً به صورتپردازي متهم شدهاند در حقيقت بيش از رمانهاي رواني قرن نوزدهم بيانگر واقعيت صنعتي عصر ما هستند، هرچند که شيوهاي غيرانتقادي و حتي حالت همدستي نسبت به اين واقعيت صنعتي دارند.
آلن ربـ گرييه، به پشتگرمي لوسين گلدمن، از ?تعهد تقريباً حرفهاي? که مربوط به مسائل رمان است دفاع ميکند و ميگويد ?مسائلي چون جنگ و شعور اجتماعي و جز اينها? به زندگي مدني ما مربوط ميشود که ?آغازش از جايي است که ما ورقة رأي را به صندوق انتخابات ميافکنيم? و آنگاه ميان تعهد شهروند و تعهد هنرمند فرق ميگذارد. اما اين فرق نميتواند شامل کشورهايي شود که در آنها فقدان کوچکترين آزادي سياسي ـ مثل اسپانيا ـ يا کاربرد مسلک انقلابي در خدمت استبداد فردي ـ مثل شوروي در زمان استالين ـ مردم را واميدارد تا ادبيات را به صورت ?دريچة تخلية فشار? به کار ببرند و نويسندة اصيل را ناگزير ميسازد تا سرکردة پيکاي شود که ديگر منحصراً ادبي و هنري نيست، بلکه در حقيقت مرحلة تازهاي است از مبارزة هميشگي ملتها براي کسب آزادي خود.
اين ?تعهد در نگارش? براي رماننويسان اسپانيايي، براي آستورياس(8) يا نويسندگان امريکاي جنوبي، که در آنجا بيسوادي و بيعدالتي اجتماعي و خشونت دستگاه دولتي مانع تحقق طبيعي حقوق فردي است، چه معني ميتواند بدهد؟ اگر مطالبة علني آزاديهايي که دولتهاي محافظه کار قرن نوزدهم به ما دادهاند در حکم جرم باشد کيست که بتواند، بدون احساس شرم، از صندوق انتخابات سخن بگويد؟
هنگامي که آزاديهاي سياسي وجود نداشته باشد همهچيز سياسي ميشود و تفاوت ميان نويسنده و شهروند از ميان ميرود. در اين وضع ادبيات ميپذيرد که سلاحي سياسي باشد يا وجه ادبي را فرو ميگذارد و به تقليد تصنعي ادبيات جوامع ديگر که در سطوح ديگري قرار دارند ميپردازد (و در اين مورد ميتوان از گروه مقلدان بيماية ربـ گرييه، پس از فرونشست موج هواخواهان فاکنر و کافکا، در کشورهاي اسپانيا و مکزيک و پرتقال و آرژانتين، نام برد).
کافي است نگاهي به گرد خود بيفکنيم تا ببينيم که در چهارپنجم ربع مسکون، اثر ادبي محکوم است به اين که، براثر جبر زمان، به کار تسلي يا ارشاد فکري بپردازد يا، بنا به گفتة چزاره پاوزه(9) در دورة فاشيسم، ?دفاعي در برابر توهين به زندگي? باشد. اگر تحليل گلدمن صحيح باشد ـ که من شخصاً گمان ميکنم صحيح است ـ ?تعهد در نگارش? مبين گرايش پيشرفتة نويسندگان در جامعة صنعتي امروز است، خواه اين جامعه مبتني بر سوسياليسم باشد يا نوسرمايه داري.
اما فقط با حصول آزاديهاي اجتماعي در اسپانيا و در اکثر کشورهاي جهان سوم و فقط با پايان انحصار هنري ?رآليسم سوسياليستي? و فشار دولت ـ بر اثر ترقي سطح فرهنگ عمومي ـ در کشورهايي که امروز ديکتاتوري پرولتاريا بر آنها حاکم است ميتوان اميد داشت که، در دراز مدت، ادبيات ?پژوهش? و ?پويش? برسر کار آيد. (ادبياتي که ?رمان نو?، يعني حاصل کار ده دوازده نويسنده که در انتشارات مينويي(10) پاريس گرد آمدهاند، فقط نمونة کوچکي از آن است و نه مجموعة قوانين مقدس آن). آنگاه اين ادبيات ميتواند آينهاي باشد از جلوههاي متعدد با خودبيگانگي انسان ?شي شده? و حلقة کوچکي باشد از ماشين عظيم سازمان صنعتي و برنامه ريزي دولتي يا حزبي و ديوان سالاري کور و همه گير: همان جهان ناخوشايند نوسرمايه داري کنوني ـ که تازه بايد براي آن هم بجنگيم ـ يا مرحلة نخستين ساختمان سوسياليستي، همان جهاني که تا زمان فروريختن (غيرمتحمل) اقتصاد کشورهاي غربي به ناچار جهان ما خواهد بود.
ادبيات، هم به عنوان قلمرو تجربه و هم به عنوان قلمرو خيال، هم به عنوان عمل و هم به عنوان گريز، وظيفة سياسي واقعي انجام ميدهد، زيرا سرمنشاء يک سلسله تصميمها و طرحهايي است که دنياي ما را متحول يا بهکلي متغير ميکند. اما در اجراي اين وظيفه به هرحال دوگانگي و تناقضي هست. زيرا، به قول موريس بلانشو، ?نويسنده رمانهايي مينويسد؛ اين رمانها متضمن پارهاي آرا سياسي هستند تا جايي که گويي به مرامي وابستگي دارند. ديگران، يعني کساني که مستقيماً وابسته به اين مراماند، آنگاه به وسوسه ميافتند که نويسنده را از افراد خود بشمارند و اثرش را مدرکي بدانند حاکي از اين که مرام آنها مرام اوست، اما به مجردي که اين مرام را صريحاً از او ميطلبند در ميياند که نويسنده وابسته به آنها نيست و وابستگي او فقط به خودش است و به تنها چيزي که در اين مرام علاقه دارد عمل آن است?.
همگامي و همکاري ادبيات و سياست هنگامي از ميان ميرود که عوامل برانگيزندة آن ـ مانند فشار سياسي و شريعتسازي هنري و جز اينها ـ از ميان برداشته شوند، مگر اين که خود نويسنده، چنانکه هم در شرق و هم در غرب فراوان ديده شده است، جانب ادبيات را فروگذارد و با دل و جان به مدح شبه ادبي مرام سياسي بپردازد. اما، در اين صورت، او ديگر نويسنده نيست، بلکه ?قلمزن? است و ?کالا?يش ربطي به ادبيات ندارد.
در اين زمان ـ چه آلن ربـ گرييه بخواهد و چه نخواهد ـ هم نويسندگان اسپانيا و هم نويسندگان شوروي و هم نويسندگان اکثر کشورهاي جهان، به استثناي بعضي از کشورهاي دموکراسي غرب، مدتها تحت تعقيب سياست به سر خواهند برد.
خلاف آن را مدعي شدن در واقع، به قول بلوک ميشل در بحث از نظريهپردازان رمان نو، ?قطرة ملي خود را اقيانوش جهاني دانستن و خستگي خود را نوميدي تمامي افراد بشر شمردن? است.
------------------------------------
پانويسها:
*Juan Goytisolo
1. Formentor
2.Lucien Goldman
3. Jerome Lindon
4. Vittorini
5.Bloch ? Michel: Le present de l?indicatif
6.آقاي ژوردن (Jourdin)، قهرمان يکي از نمايشنامههاي مولير، سوداگر نوکيسهاي است که ميخواهد به سلک اشراف درآيد. روزي از منشياش ميخواهد که از جانب او به بانويي از خاندان بزرگ نامة عاشقانهاي بنويسد. منشي ميپرسد که نامه به شعر باشد يا به نثر. آقاي ژوردن درميماند که شعر و نثر چيست. منشي توضيح ميدهد که هر سخني يا شعر است يا نثر و آنچه شعر نباشد لاجرم نثر است. آقاي ژوردن ميپرسد:?مثلاً وقتي که من به خادمم ميگويم کفشهايم را بياور، شعر ميگويم يا نثر؟? و همين که در جواب ميشنود که اين جمله به نثر است با شگفتي فرياد برميآورد:?عجب! پس من چهل سال است نثر ميگويم و خودم خبر ندارم؟?
7.reifiction
8. Miguel Asturias
9. Cesare Pavcse
10. Minuit
منبع : سایت دیباچه